üsküdar evden eve nakliyat

تجاربی چند دربارۀ لحظات سرنوشت‌ساز انتخاب واحد

تجاربی چند دربارۀ لحظات سرنوشت‌ساز انتخاب واحد

پیش‌نوشت:

این نوشته شاید بتواند برای کسانی که دانشجو هستند یا می‌خواهند دانشجو شوند، مفید باشد.

اما برای کسانی که نه دانشجو هستند نه می‌خواهند دانشجو شوند، احتمالاً چیزی جز وقت تلف کردن در پی نخواهد داشت.

اصل‌نوشت:

چگالی قسمت خاطرات ایام دانشگاه در این چند مدت زیاد شد و کاملاً هم طبیعی است. چراکه در یکی دو هفتۀ گذشته، ایام سرنوشت‌ساز و مثلاً مهم امتحانات را پشت سر گذاشتیم لذا نکات زیادی در ذهنم آمد و سعی کردم آنها را با شما به اشتراک بگذرارم.

قاعدتاً این نوشته همچون نوشته‌های قبلی چندان ارزش علمی ندارد (بخوانید: اصلاً ارزش علمی ندارد) اما شاید برای کسی که می‌خواهد این اشتباهِ استراتژیک را انجام دهد و 4سال از وقت‌اش را در یکی از دانشگاه‌های ایران سپری کند، خواندن‌اش بد نباشد.

(0)

واقعاً در این دورانی که ما زندگی می‌کنیم، دانشگاه چندان چیز خاصی را به شما اضافه نمی‌کند.

نمی‌خواهم بی‌انصافی کنم و بگویم مفید نیست چون اگر مفید نبود، حماقت محض بود اگر من خودم را مجبور می‌کردم که 4سال از بهترین سال‌های عمرم را به این راحتی تلف کنم اما می‌خواهم بگویم شاید دانشگاه، آن مدینۀ فاضله‌ای نباشد که اطرافیان برای‌تان ترسیم کرده‌اند و به‌به و چه‌چه می‌کنند. شاید تا یکی دو دهۀ پیش واقعاً چنین بود ولی امروزه اصلاً چنین نیست.

خلاصه اگر احساس کردید که باید به دانشگاه بیایید و احساس کردید هیچ کار بهتری ندارید که در این 4سال انجام دهید و یا به هردلیلی احساس کردید مجبورید که به دانشگاه بیایید، شما را به خواندن بندهای بعدی این نوشته دعوت می‌کنم.

(1)

سعی کنید در انتخاب واحد بچۀ خوبی باشید. بچۀ خوب از نظر من یعنی چه؟ یعنی کسی که طبق چارت تعیین‌شدۀ رشته‌اش پیش می‌رود.

من که به شخصه اصلاً به این تجربۀ سال قدیمی‌های خودم گوش نکردم و انصافاً کمی هم اذیت شدم ولی اگر می‌خواهید کمتر اذیت شوید (خصوصاً به خاطر هم‌زمانی دو یا چند امتحان در یک روز یا یک ساعت) یا اگر می‌خواهید به صورت پیش‌فرض درس‌تان را در مثلاً هفت یا هشت ترم (بسته به رشته تحصیلی‌تان) تمام کنید، در هر ترم همان درس‌هایی را انتخاب کنید که برای‌تان مشخص کرده‌اند.

(البته اگر بخواهید مثل من باشید که سعی کنید وقت‌های خالی‌تان را به هر شیوه با یک درس پر کنید تا در دانشگاه کمتر فرصت خالی داشته باشید، شاید چنین روش به کارتان نیاید اما به هر جهت، دوست داشتم این تجربه‌ای که سینه به سینه به من منتقل شده و من به آن عمل نکردم را با شما به اشتراک بگذارم.)

(2)

اگر بند 1 را نپذیرفتید و احساس کردید چنین توصیه‌یی بیشتر “حرفِ زور” است، بدانید که تنها نیستید و من هم با شما هم‌عقیده‌ام. می‌دانید چرا؟ چون پیش‌فرض مسئولین دانشگاه این است که به گونه‌یی برای دانشجویان برنامه‌ریزی کنند که اصلاً فرصت خالی برای کار کردن یا کارهای متفرقه نداشته باشند و انگار به صورت نانوشته حکم شده است که دانشجو باید به صورت تمام وقت در دانشگاه باشد.

ولی اگر هم دوست داشتید از توصیۀ بند 1 تخطی کنید، هیچ اشکالی ندارد ولی یک جوری تخطی کنید که در ترم‌های آخر برای خودتان دردسر نشود.

خاطرم هست یک دوستی داشتم که در ترم‌های آخر فقط درس‌های عمومی‌اش مانده بود و خاطرم هست یک دوست دیگری داشتم که فقط درس‌های تخصصی‌اش مانده بود.

قبول دارم که دوست اولی به نسبتِ دوست دومی شرایط راحت‌تری در پیش داشت ولی به نظرم هردوی‌شان دچار افراط و تفریط شده بودند.

قبول دارم ایرانی‌جماعت چندان اهل تعادل و میانه‌روی نیست ولی اگر خودتان را دوست دارید، سعی کنید به گونه‌یی انتخاب واحد کنید که درس‌های عمومی و اختصاصی‌تان باهم به پایان برسند. حتی اگر کمی وزن درس‌های تخصصی باقیمانده‌تان بیشتر بود، هیچ اشکالی ندارد. چراکه به نظرم هرچه بزرگتر و فهمیده‌تر می‌شوید، حاضر نیستید حتی یک دقیقه از وقت‌تان را سر کلاس درس‌های عمومی بگذرانید. با همۀ این تفاسیر، انتخاب با خودتان است.

(3)

درس استراتژیک ورزش یا همان تربیت بدنی را ترجیحاً در ترم های ابتدایی بردارید و خودتان را خلاص کنید. ترم‌های اول طبیعتاً شور و شوق بیشتری وجود دارد و حتی انگیزۀ بیشتری نیز برای چنین کارهایی وجود دارد.

معمولاً هرچه بزرگتر می‌شویم، برخی موارد در نظرمان رنگ می‌بازند و به نظرم درسی که می‌توانست در ترم‌های ابتدایی یک لذت جسمی و روحی برای‌تان ایجاد کند، در ترم‌های پایانی می‌تواند به عذابی الیم برای‌تان تبدیل شود.

ضمن اینکه احتمالاً در ترم‌های آخر احتمالاً کمی عاقل‌تر شده باشید و ممکن است خودتان را به هر روشی وارد بازار کار کرده باشید لذا اصلاً نمی‌توانید خودتان را قانع کنید که سر چنین کلاس ارزشمندی که اساتید آن فکر می‌کنند از دماغ فیل افتاده‌اند و فکر می‌کنند “کل اساتید دانشگاه یک طرف، اساتید تربیت بدنی هم یک طرف”، حاضر شوید.

(همینجا اعتراف می‌کنم اساتید خوب نیز در این رشته وجود دارند اما صرفاً سعی کردم آنچه خودم دیده‌ام و شنیده‌ام را به عنوان معیار عمل در نظر بگیرم.)

(4)

اگر مجبور هستید که شاغل باشید و همزمان با درس‌تان کار کنید، اصلاً ناراحت نباشید. به من اگر باشد، می‌گویم اتفاقاً خدا را شکر کنید که مجبور هستید کار کنید و خودتان خرجِ خودتان را بدهید. در این مواقع برای من جنسیت مهم نیست و چنین افرادی در نگاه من به مراتب ارج و قرب بیشتری دارند.

اگر هم مجبور نیستید که شاغل باشید، اصلاً خوشحال نباشید و به حرف خانواده‌تان گوش نکنید اگر می‌گویند: تو فقط درس‌ات را بخوان و به هیچ چیز دیگر فکر نکن.

اتفاقاً به نظرم بهتر است هرچه زودتر خودتان را وارد بازار کار کنید و تا می‌توانید تجربه کسب کنید. لااقل به این روش می‌توانید وقتِ کم‌ارزش دانشجو بودن‌تان را به این روش به وقتِ نسبتاً باارزش تبدیل کنید.

به نظرم دانشجویی که کار نمی‌کند و (مثلاً) فقط درس می‌خواند، به مراتب از عالمِ بدون عمل نیز جایگاه پایین‌تری دارد.

به این پیشنهادم بیشتر از پیشنهادهای دیگرم دقت کنید. بنده 2-3سال از دوران دانشجویی‌ام را خوش‌خوشان و با همین تصور که “دانشجو فقط باید درس بخواند و هیچ دغدغۀ دیگری به جز درس نداشته باشد” گذراندم و انصافاً ضربه‌اش را نیز خوردم. شما این اشتباه من را تکرار نکنید.

سال آخر که وارد بازار کار شدم (بازار کار غیرمرتبط با رشته) و تجاربی که کسب کردم، با خودم احساس کردم اگر از سال اول خودم را مجبور می‌کردم که همزمان با تحصیل به صورت پاره‌وقت و حتی کاملاً رایگان کار کنم، شاید رضایت بیشتری از این 4سالِ دانشجو بودن با خودم حمل می‌کردم.

(5)

اگر هم به هردلیلی تصمیم گرفته‌اید که به بند 5 جامۀ عمل نپوشانید، توصیۀ دیگری برای‌تان دارم:

سعی کنید تا جایی که می‌توانید واحدهای‌تان را پُر کنید و ترجیحاً در 6ترم درس‌تان را به پایان برسانید.

البته نمی‌دانم چنین چیزی فقط در رشته‌های علوم انسانی امکان‌پذیر است یا رشته‌های دیگر هم چنین قابلیتی دارند ولی اگر بتوانید 1سال خودتان را جلو بیندازید، از نگاه من “برنده” محسوب می‌شوید.

(6)

و در پایان دوست دارم توصیۀ استادم را در اینجا ذکر کنم:

این چند سال (برای ما 4سال) خوب و بد، دیر و زود، می‌گذرد. امیدوارم علاوه بر دفترچه تلفن‌تان، چیزهای دیگری را نیز در این چندسال تقویت کرده باشید…

دانستن بهتر است یا توانستن؟ مسأله این است

دانستن بهتر است یا توانستن؟ مسأله این است

طبیعتاً در این زمینۀ خاص هرکسی نظری دارد و نمی‌توان حکمی کلی صادر کرد.

اگر کسی این سؤال را امروز از من بپرسد، قاعدتاً می‌توانم جوابی به او بدهم که نه سیخ بسوزد و نه کباب. یعنی به او بگویم:

دانستن آن موقعی ارزش پیدا می‌کند که در کنار توانستن باشد یعنی دانستنِ صرف و توانستنِ صرف، چندان مثمر ثمر نخواهد بود.

اما اگر بخواهم آنچه را که عمیقاً به آن اعتقاد دارم بیان کنم، باید بگویم:

به نظر من دانستنی که نتوانیم آن را در قالب توانستن به کار ببندیم، ارزش چندانی ندارد.

تصور بفرمایید فردی را که 8سال یا 12سال از عمر خود را در مدرسه و دانشگاه گذرانده باشد (که اکثر ما چنین تجربه‌ای را داریم) و توانسته باشد برای خود مدرکی دست و پا کند. اگر کیفیت زندگی او تغییری درخورِ این زمانی که صرف درس و مطالعه کرده است نکرده باشد، به نظر شما چنین فردی را می‌توانیم شایستۀ تقدیر و تشویق بدانیم؟

ایمان سرورپور، یکی از مشاوران موفقیت که ارادت ویژه‌ای به او دارم، در یکی از برنامه‌های فرصت برابر می‌گفت:

تنها چیزی که از علم و دانش ارزش بیشتری دارد، «تجربه» است و لاغیر.

هرچه بیشتر از خدا عمر می‌گیرم، این جمله را بیشتر درک می‌کنم. وقتی می‌بینم آنچه را که یاد گرفته‌ام نمی‌توانم در عمل اجرا کنم، با خودم افسوس می‌خورم و به خودم تَشَر می‌زنم که: مرد حسابی. این همه درس خواندی و مطالعه کردی. قبول، سطح فکری تو احتمالاً بیشتر از کسانی است که اهل مطالعه نبوده‌اند ولی وقتی نمی‌توانی آنها را در زندگی‌ات پیاده کنی، چه کاری است که اینقدر مطالعه کنی؟

نمی‌خواهم خودم (و یا شما) را قانع کنم که مطالعه نکنیم و مطالعه خوب نیست اما می‌خواهم بگویم افراط و تفریط در هیچ چیزی خوب نیست. چه در مطالعه باشد، چه در کار کردن.

اجازه بدهید مثالی عینی بزنم که تقریباً همۀ ما آن را شنیده‌ایم. وقتی می‌خواهند از فوتبالیست موفقی در ایران مثال بزنند “علی دایی” را مثال می‌زنند و می‌گویند ایشان ترکیبی از علم و عمل است یعنی هم تحصیلات دارند هم در زمینۀ تخصصی خودشان خوش درخشیده‌اند.

اشتباه نکنید. بحث من “تعادل” (+) به آن معنایی که در ذهن عوام مردم هست، نیست که اتفاقاً ممکن است ادامۀ تحصیل برای یک فوتبالیست یک اشتباه محسوب شود. بحث من این است که ترکیب فوق‌العادۀ دانستن و توانستن آن موقعی بیشتر جلوه پیدا می‌کند که کفۀ ترازو به سمت توانستن و مهارت‌های عملی ما بچربد.

فراموش نکنیم که اگر روزی بخواهیم جایی مشغول به کار شویم، از ما نمی‌پرسند: “چه‌ها می‌دانی؟” (علم) که احتمالاً خواهند پرسید: “چه‌ها بلدی انجام دهی؟” (تجربه و عمل)

امیدوارم اگر عمری بود، جملۀ آخر را در قالب یک پست جدا و تحت عنوان تجارب چندسالۀ دانشگاه خدمت‌تان عرض کنم.

و امیدوارم بنده را به خاطر این پراکنده‌گویی ببخشید. بیشتر از این در توانم نبود که افکارم را به صورت یک کاسه، خدمت‌تان عرض کنم.

پی‌نوشت:

اگر نتوانستید ارتباطی بین عکسِ این مطلب با خود مطلب برقرار کنید، شاید بد نباشد همان کاری را که من کردم، شما نیز انجام دهید.

یعنی “خواستن”ها را با “دانستن” و «برخاستن» را با «توانستن» جایگزین بفرمایید.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri