üsküdar evden eve nakliyat

نمایشگاه کتاب و خیلی چیزهای دیگر!

نمایشگاه کتاب و خیلی چیزهای دیگر!

نمی‌دانم چقدر اهل کتاب و کتاب‌خوانی هستید.

نمی‌دانم آیا شما هم به قول اهل فن جزو افراد “کرمِ کتاب” محسوب می‌شوید یا نه اما هرچه که باشد، احتمالاً با نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران که معمولاً هرسال در اواسط اردیبهشت‌ماه برگزار می‌شود، آشنا هستید.

برخی از اتفاقاتی که امسال رخ داده است و برای من جالب بوده است را دوست دارم با شما خوبان به اشتراک بگذارم تا شما هم نمایشگاه کتاب را برای لحظاتی با عینکِ من مشاهده کنید. ادامه ی مطلب

یکی از چهل نامۀ کوتاه به همسرم

یکی از چهل نامۀ کوتاه به همسرم

همسفر!

در این راه طولانی –که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد– بگذار خُرده اختلاف‌هایمان باهم، باقی بماند. خواهش می‌کنم! ادامه ی مطلب

تکمیل حرف جناب ارسطو

تکمیل حرف جناب ارسطو

اهل چسباندن خود به آدم‌های اسم و رسم‌دار نیستم و قصد این کار را هم هیچ‌وقت نه داشته‌ام و نه خواهم داشت (البته امیدوارم که چنین باشد). ادامه ی مطلب

چرا دیگر از صادق هدایت نمی‌ترسم؟

چرا دیگر از صادق هدایت نمی‌ترسم؟

یکی از نوشته‌های شاهین کلانتری که من را بیش از پیش شیفتۀ خودش کرد، نوشتۀ 10 پیشنهاد عملی برای دهه هشتادی‌ها بود که در ظاهراً در مورد دهه هشتادی‌ها نوشته بود اما برای فردی دهه هفتادی مثل من نیز، بی‌نهایت مصداق دارد و بهتر است من هم به این پیشنهاد‌ها کمی جدی‌تر فکر کنم. ادامه ی مطلب

ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست

ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست

پیش‌نوشت:

قبل از نوشتن این مطلب می‌دانم که نوشته قرار است منسجم نباشد چون مطالب زیادی در ذهنم است و یک کاسه کردن آنها در این مقطع برای من کمی دشوار است اما تمام تلاشم را می‌کنم که مطلب خوبی از آب در بیاید.

ضمناً شاید بد نباشد اگر حوصله دارید، نیم‌نگاهی به نوشتۀ قبلی‌ام (تحت عنوان ما حصل تجارب چند سال دانشگاه) که چندان بی‌ارتباط با همین موضوع نیست، بیندازید. ادامه ی مطلب

شازده کوچولو و فانوس افروز

شازده کوچولو و فانوس افروز

سرعت گردش سیاره سال به سال بیشتر و بیشتر شده است ولی دستور همان دستور بود [ترجمۀ مرحوم ابولحسن نجفی، صفحۀ 61].

این جمله را فانوس‌افروز در جواب سؤال‌های زیاد و اعصاب‌خرد‌کن شازده کوچولو -که تا جوابش را نمی‌گرفت، وِل‌کُنِ ماجرا نبود- گفت. همان شازده کوچولویی که در سیارۀ 329 زندگی می‌کرد.

(الآن که دارم فکر می‌کنم، می‌بینم این شازده کوچولوی قصۀ ما چندان هم بد و بیراه نمی‌گفت. ما آدم بزرگ‌ها واقعاً عاشق اعداد و ارقام هستیم. خوب و بدش بماند.)

جمله‌ای که آن را نقل کردم چندان جملۀ عجیب و غریبی نیست ولی فکر نمی‌کنم کسی بتواند به راحتی ادعا کند که این موضوع را فهمیده است.

شرکت نوکیا به آن عظمت، این موضوع را نفهمید و لذا از گردونۀ رقابت خارج شد. یاهو به آن عظمت، این موضوع و این تغییرات را نفهمید و از گردونه خارج شد.

این غول‌هایی که روزگاری برای خود برو بیایی داشتند، این چنین از پا درآمدند. امیدوارم فکر نکنیم که ما از آنها مستثنی هستیم و قرار نیست این اتفاق‌ها سروقت ما بیاید.

ما هم اگر همزمان با افزایش سرعت تغییرات نتوانیم خودمان را تغییر دهیم و دستور زندگی‌مان به همان سبک باشد، احتمالاً دیر یا زود باید کرکره‌مان را پایین بکشیم.

امیدوارم هرکسی با خود فکر کند تا مبادا روزی برسد که بفهمد سال‌هاست که دارد همان دستور قدیمی را اجرا می‌کند.

دوست داشتم این نوشته را در چشمان دولت‌مردان‌مان و آنهایی که سفت و سخت از قوانین قدیمی حمایت می‌کنند و سنگ آن را به سینه می‌زنند، فرو کنم اما افسوس که این توانایی را ندارم. اما خوشحالم که این توانایی را دارم که این موضوع را برای خودم و دوستانم یادآوری کنم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

جماعتِ وفادارِ غرب زده

جماعتِ وفادارِ غرب زده

آدم غرب زده هَرهَرى مذهب است [به معنای کسی که به هیچ مذهبی اعتقاد ندارد و بی بند و بار است]. به هیچ چیز اعتقاد ندارد اما به هیچ چیز هم بى اعتقاد نیست. یک آدم التقاطى است. نان به نرخ روز خور است. همه چیز برایش على السویه است. خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود ونبود پل هیچ است. نه ایمانى دارد، نه مسلکى، نه مرامى، نه اعتقادى، نه به خدا یا به بشریت نه در بند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبى. حتى لامذهب هم نیست. هرهرى است. گاهى به مسجد هم مى رود. همان طور که به کلوپ مى رود یا به سینما. اما همه جا فقط تماشاچى است. درست مثل اینکه به تماشاى بازى فوتبال رفته همیشه کنار گود است.

 آدم غرب زده وفادارترین مصرف کننده ى مصنوعات غربى است.

ادامه ی مطلب

این کتابِ به ظاهر دوست‌نداشتنی

چند مدتی است که سعی کرده‌ام به صورت منظم و روزانه، هرچند دقایقی کم، مطالعه داشته باشم. از روندی که تا بدین‌جا طی کرده‌ام راضی‌ام. ولی هروقت به فکر کتاب‌هایی می‌افتم که نخوانده‌ام (+)، عذاب وجدان می‌گیرم. البته احتمالاً قرار نیست همۀ آن‌ها را بخوانم اما فکر می‌کنم کتاب‌های بسیار ناب و محشری در میان آنها باشد برای همین سعی می‌کنم یکی یکی، آنها را بخوانم. الآن که نگاه کردم، دیدم از آن 30 کتاب، 7 کتاب را خوانده‌ام و تا چند روز دیگر، 8 ُمین کتاب را نیز تیک خواهم زد.

دوستان متممی زیادی در لابه‌لای کامنت‌های‌شان به کتاب “نفحات نفت: جستاری در فرهنگ نفتی و مدیریت نفتی” اشاره کرده بودند و من آن را در گوشه‌ای یادداشت کرده بودم تا در فرصتی مناسب، آن را بخرم و بخوانم اما هنوز ظاهراً وقت‌ش نرسیده بود. البته کمی هم اسم‌ش برایم سنگین بود (و با خودم می‌گفتم: نفحات؟ جستار؟ وِل کن بابا. این کتاب در حد من نیست) و فکر می‌کردم قاعدتاً باید محتوای کتاب نیز چنین باشد و برای همین بود که احتمالاً آن را به تعویق می‌انداختم. ولی بعدترها فهمیدم که نفحات به معنای “بوهای خوش” است و احساس کردم چه اسم بامسمایی: نفحاتِ نفت.

گذشت و گذشت و این پیشنهاد در ذهنم ماند تا اینکه دوست خوبم، پویا شیخ حسنی نازنین، به من پیشنهاد مؤکد کرد که این کتاب را بخوانم. من هم علی رغمِ میل باطنی‌ام، آن را به دیدۀ جان پذیرفتم و آن را خریدم و شروع کردم به خواندن.

چند صفحه‌ای از آن را ورق زده‌ام. چقدر خوشحالم که به حرفش گوش کرده‌ام. به نظر من ارزشش را داشت تا قبل از مرگم با رضا امیرخانیِ عزیز، آشنا شوم. تا همینجایی که او را Follow کرده‌ام، جزو نویسندگان مورد علاقه‌ام شده است و در به در دنبال فرصتی‌ام تا بقیۀ قلم‌های او را بخوانم.

انتخاب قسمتی از کتاب برایم سخت دشوار است. از خیر آن، فعلاً، می‌گذرم ولی دوست دارم تغییری را که در مدل ذهنی من به وجود آورد، عرض کنم.

تا قبل از این کتاب، به صورت جدی از کار دولتی بدم نمی‌آمد و حتی بدم نمی‌آمد که تا مقطع دکترا ادامه دهم و هیأت علمی دانشگاه شوم. مدتی گذشت و نظرم نسبت به کار دولتی به صورت خنثی درآمد (یعنی نه علاقه‌ای داشتم و نه نفرتی) اما بعد از خواندن این کتاب (آن هم نه به صورت کامل)، حالم دیگر از کار دولتی به هم می‌خورد. از کسانی که برای دولت زحمت می‌کشم بسیار سپاسگزارم و اتفاقاً پدر خودم نیز کاری دولتی دارند اما اگر از من بپرسید، به هیچ وجهِ مِنَ الوجوه حاضر نیستم تن به کار دولتی دهم و حاضر نیستم از این شیر نفتی، سوء استفاده کنم. امیدوارم در عمل نیز بتوانم پای حرفم بایستم.

ارادتمندِ شما
سینا شهبازی

جلال آل احمد و دغدغۀ غرب‌زدگی

چند صفحۀ اول کتاب را که می‌خواندم، چیز خاصی دستگیرم نشد. ترس بَرَم داشت که نکند این کتاب هم به سرنوشت شوم کتاب بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم، دچار شود که خدا را شکر چنین نشد.

اوایل کمی احساس خنگ بودن به من دست داده بود ولی رفته رفته بهتر شد و می‌توانستم بفهمم که هدف جلال آل احمد از این مقاله (یا به قول خودش، از این دفتر) چه بوده است.

سخت است که بخواهم قسمتی از کتاب (به قول آقای جراحی: مُستَطابِ) غرب‌زدگی را اینجا بنویسم. چون قسمت‌های جالب بسیاری دارد که می‌توان ساعت‌ها در مورد آن حرف زد ولی دستِ کم برای اینکه چیزی نوشته باشم، ترجیح می‌دهم قسمتی از پاراگراف فصل چهارم این دفتر را (یعنی نخستین ریشه‌های بیماری) در اینجا نقل کنم:

اکنون دیگر احساس رقابت در ما فراموش شده و احساس درماندگی بر جایش نشسته است و احساس عبودیت. ما دیگر نه تنها خود را مستحق نمی‌دانیم یا بر حق (نفت را می‌برند چون حقشان است و چون ما عرضه نداریم، سیاستمان را می‌گردانند چون خود ما دست‌بسته‌ایم، آزادی را گرفته‌اند چون لیاقتش را نداریم)؛ بلکه اگر در پی توجیه امری از امور معاش و معاد خودمان نیز باشیم، به ملاک‌های آنان و به دستور مستشاران و مشاوران ایشان ارزشیابی می‌کنیم. همانجور درس می‌خوانیم، همانجور آمار می‌گیریم، همانجور تحقیق می‌کنیم؛ اینها به جای خود، چرا که کار علم، روش‌های دنیایی یافته و روش‌های علمی رنگ هیچ وطنی بر پیشانی ندارد؛ اما جالب این است که عین غربی‌ها زن می‌بریم، عین ایشان ادای آزادی در می‌آوریم، عین ایشان دنیا را خوب و بد می‌کنیم و لباس می‌پوشیم و چیز می‌نویسیم و اصلاً شب و روزمان وقتی شب و روز است که ایشان تأیید کرده باشند؛ جوری که انگار ملاک‌های ما منسوخ شده است.

در مورد هر جمله‌اش می‌توان جمله‌ها گفت ولی من هنوز به درک چندان کاملی نرسیده‌ام و فکر می‌کنم بهتر است اظهار نظری نکنم. ولی آنچه برای من دردناک بود، قسمتی بود که خودم (بدون تأکید آن مرحوم) بولد کردم: عین ایشان ادای آزادی را در می‌آوریم.

فکر می‌کنم هرکدام‌مان مصداق‌های زیادی در ذهن‌مان داریم و بهتر است زیاده‌گویی نکنم تا خود، آنگونه که دوست دارید از این متن، برداشت کنید.

به عنوان حرف آخر، یک جمله‌ای را جلال در کتابش نوشته بود که متأسفانه پیدا نکردم دقیقاً کجا بود ولی اجازه بدهید آن را نقل به مضمون کنم تا علاوه بر اینکه در پس‌زمینۀ ذهن من همیشه حضور دارد، در پس‌زمینۀ ذهن شما نیز ماندگار شود.

جلال می‌گوید: اگر جوامع غربی از نابودی می‌ترسیدند و در نتیجه خودی نشان دادند، آیا هنوز وقت آن نرسیده که ما نیز در مقابل قدرت غرب، احساس خطر کنیم و به خودمان بیاییم؟

خودکوچک‌بینی

تواضع و شکسته‌نفسی شاید گه‌گاهی دوست‌داشتنی باشد اما احمدرضا نخجوانی در فایل صوتی رادیو مذاکره (در مورد ارتباطات یا Communication)، شکسته‌نفسی ریاکارانه را نهی کرد. من هم به تبعِ از او، چنین شکسته‌نفسی را نمی‌پسندم.

البته می‌دانم که شاید برای هرکدام از این کلمات، علمای اهل فنّ، معانی متفاوتی در نظر بگیرند و کاربردهای مختلف و چه بسا متناقضی برای آن متصوّر شوند اما اگر اجازه دهید، دستِ‌کم در این نوشته، این چند کلمه را هم‌معنی در نظر بگیرم.

چندصباحی پیش، رمان گتسبی بزرگ را تمام کردم. رمان دوست‌داشتنی‌ای بود. نویسنده‌اش اف. اسکات فیتز جرالد بود ولی آورده‌اند که این کتاب به عنوان یکی از کتاب‌های مرجع در دانشگاه‌های سراسر جهان (در رشتۀ ادبیات اِمریکا) به عنوان یکی از کتب استاندارد، تدریس می‌شود.

البته چند وقت قبل‌تر از آن، می‌خواستم کتاب را بخوانم ولی به دلیل ترجمۀ تحت‌اللفظی‌اش که صرفاً به دنبال ترجمۀ عین‌به‌عین کلمات بود، نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم و بر خلاف میل باطنی‌ام، آن را رها کردم.

به ناچار به دیدن فیلم گتسبی بزرگ آن پناه آوردم. فیلم خوبی بود. معرکه نبود ولی خوب بود. یکی از دلایل اصلی‌ام برای دیدن، داشتن بازیگری چون لئوناردو دی‌کاپریو بود ولی تنها دلیلم نبود.

امسال در نمایشگاه کتاب، آن را دوباره خریدم، البته با ترجمه‌ای متفاوت از سرکار خانم معصومه عسگری.

قسمت مقدّمۀ مترجم را که خواندم، از درک و شعور و تواضع و به عبارتی خودکوچک‌بینیِ مترجم، بی‌نهایت لذّت بردم و مهرش به دلم افتاد. شاید اگر بخواهم منظورم را از خودکوچک‌بینی بگویم، منظورم احترام به بزرگترها و پیشکسوتان یک رشتۀ خاصّ (مثل همین ترجمه) است که ممکن است ما احساس کنیم در حال حاضر بیشتر از آنها می‌فهمیم و دیگر بنده را خدا نباشیم ولی در عین حال، احترام به آنها را -هرچند که به نظر ما ضعیف کار کرده باشند- حفظ کنیم. چرا که اگر آنها نبودند، قاعدتاً ما نیز اینجایی که هستیم، نبودیم.

معصومه عسگری در قسمتی از مقدمۀ مترجم می‌گوید:

وقتی ترجمۀ این کتاب به من پیشنهاد شد، به علت وجود ترجمۀ دقیق و محکمی از استاد کریم امامی، دچار تردید شدم و با کمی تأمّل، تنها انگیزه‌ام از قبول ترجمه، ارائۀ ترجمه‌ای به‌روزتر و امروزی‌تر از این کتاب بود.

و در ادامه توضیح می‌دهد که استاد با وسواس ترجمه کردند و من هم چنین دیدگاهی دارم ولی به نظر من، ترجمه و روانی متن و مفهوم  را نباید فدای انتقال کلمه به کلمۀ متن کرد (همان مفهوم ترجمۀ متعهّد به مفهومِ غیرمتعهّد به متن).

و تا پایان مقدمه، کلمۀ استاد از سر زبانش نمی‌افتد و جتی در جایی ترجمۀ خود و استاد را مقایسه می‌کند تا مخاطب را به آگاهی از این موضوع برساند.

شاید در حد سه صفحه نوشتن برای یک مترجم کار سختی نباشد ولی همین کارِ به‌ظاهر کوچکش، سخت به دل من نشست و من را شیفتۀ او کرد.

دن اریلی، نسبیت و مقایسه‌های بی‌جا

در وبلاگ امین آرامش، زیر یکی از پست‌ها، از سارا حقّ‌بین یاد گرفتم که: لذت خاصی دارد اگر از هر نویسنده، یک کتاب خوانده باشی و با طرز تفکرش آشنا شوی.

هنوز خیلی‌ها برای من در صف انتظار هستند ولی خوشبختانه چند مدت پیش، فرصتی دست داد تا با قلم فوق‌العادۀ دن اریلی Dan Ariely، آن هم به لطف متمم، آشنا شوم.

در یکی از فصل‌هایی که دن اریلی راجع‌ به یکی از نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر ما انسان‌ها (یعنی نسبیت) توضیح می‌دهد ما انسان‌ها به صورت ناخودآگاه عادت داریم مزیت نسبی هر چیز را با گزینه‌های اطراف آن مقایسه کنیم و سپس راجع‌به آن تصمیم بگیریم.

احتمالاً شما هم چنین دایره‌هایی را دیده‌اید و با اینکه هر دو دایرۀ وسطی به یک اندازه هستند، تصور می‌کنیم یکی بزرگتر از دیگری است درحالیکه چنین نیست. با این شکل، دن اریلی می‌خواهد دربارۀ تأثیر اطرافیان بر روی یک پدیده تأکید کند.

(منبع عکس: صفحۀ 32 کتاب نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر، ترجمۀ رامین رامبد، انتشارات مازیار)

درسی که من از این قضیه گرفتم، شاید کمی برای‌تان نامربوط به نظر برسد ولی برای خودم، درس جالبی بود و بعید می‌دانم تا آخر عمر، فراموش کنم.

یک زمانی، مدام خودم را با این و آن مقایسه می‌کردم. اصلاً هم مهم نبود که طرف با من نقطۀ مشترکی دارد یا نه. فرض بفرمایید در متمم، عادت داشتم پروفایل هرکسی را زیر و رو می‌کردم و به این نتیجه می‌رسیدم که خب، فلانی از من کمی عقب‌تر است چون در (مثلاً) 30 سالگی با متمم آشنا شده ولی من از علی اختری عقب‌تر هستم چون او در 15سالگی با متمم آشنا شده.

بدیِ ماجرا هم این بود که اکثراً کسی را برای مقایسه انتخاب می‌کردم که نتیجۀ مقایسه، مشخص بود و من اغلب می‌باختم. پاک فراموش کرده بودم که هرکسی در شرایطی متفاوت (چه به لحاظ جغرافیایی، چه به لحاظ خانوادگی و…) قرار دارد و گوشم به این نصیحت‌ها اصلاً بدهکار نبود. یعنی منطقی بود بپذیرم که درست نیست خودم را با بقیه مقایسه کنم. اما امان از این نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر.

بعد از این فصل، یاد گرفتم که بهتر است به آدم‌های پیرامونم توجهی نکنم. نه اینکه آنها را نادیده بگیرم و از آنها یاد نگیرم که اگر چنین باشد، عینِ حماقت است. منظورم این است که برای مقایسه، بهتر است خودم را با کسی مقایسه نکنم. اگر هم می‌خواستم مقایسه کنم، تنها حقّ دارم خودم را با گذشتۀ خودم (1 سال گذشته، 1 ماه گذشته و 1 هفتۀ گذشته) مقایسه کنم و ببینم آیا تفاوتی محسوس در من ایجاد شده یا نه؟

بعد از چنین کاری، فکر می‌کنم کمی احساس رضایت در من بیشتر شده و من با خیال راحت‌تری می‌توانم زندگی کنم و دغدغۀ مقایسه با بقیه را ندارم. ممکن است محمدرضا روزی 100 صفحه مطالعه کند. خب بارکلّا به محمدرضا! ولی من نمی‌توانم. من در حدّ خودم تلاش می‌کنم و سعی می‌کنم نسبت به 1 ماه گذشته‌ام، کمی تلاشم را بیشتر کنم و کمی خودم را ارتقا دهم.

دن اریلی عزیز، ازت ممنونم که آرامش را به زندگی‌ام هدیه دادی.

خوش‌مان نیامد. زوری نیست که!

از خودم اگر بپرسید، آدم دُگم‌‌ای نبوده و نیستم. این را گفتم که بدانید صرفاً این نوشته‌ -همچون سایر نوشته‌هایم- حاصل نگاه محدود بنده است و شاید حتی اگر بعداً از من بپرسید، همین حرف‌ها را نیز تأیید نکنم. اما یک چیز را خوب می‌دانم و آن هم اینکه به حرف‌های امروزم ایمان دارم.

اگر بخواهم دستِ‌کم با خودم صادق باشم، کتاب “بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم” را دوست نداشتم. برای من بیش از حد شاعرانه بود. البته بنا ندارم به قلم روان و کم‌نظیر نادر ابراهیمی عزیز اشکالی وارد کنم (که اصلاً کار من نیست) ولی خب دل است دیگر. خوشش نیامد. زورکی نیست که.

نادر ابراهیمی را به واسطۀ یکی از معلم‌های دوران دبیرستانم شناختم. عاشق نوشته‌های او بود و همیشه با علاقۀ خاصی برای ما صحبت می‌کرد. برای مایی که احتمالاً در آن زمان چندان درک نمی‌کردیم یا بهتر است بگویم چندان درک نمی‌کردم.

من هم به خاطر عشقِ به معلم‌ام، رفتم و چند جلد از کتاب “بر جادّه‌های آبی سرخ‌” را خریدم. نصف جلد اولش را هم نخواندم و اصلاً یادم نیست موضوعش چه بود؟ تنها چیزی که یادم هست (آن هم اگر اشتباه نکنم)، سیلی‌ محکمی بود که ابراهیم حاتمی‌کیا به نادر ابراهیمی در یک شب بارانی هدیه داد. حتی یادم نیست چرا؟! شاید برای نوجوانی در آن سنّ و سال، فقط همین نکته جذاب بود که به یادم مانده است.

اگر بخواهم از آشنایی خودم با نادر ابراهیمی بگویم، کتاب “یک عاشقانه‌ی آرام“‌ او من را مجذوب قلم خودش کرد. جزو بهترین کتاب‌هایی است که تا به حال خوانده و “زندگی” کرده‌ام. هر وقت که از سیب زمینی و گلپر می‌گفت، دهان من آب می‌افتاد. خیلی خوب تصویرسازی می‌کرد. یادم هست که به زمان حال خیلی اهمیت می‌داد. دوست نداشت از کسی خاطره‌ای داشته باشد و آنقدر بدبخت شده باشد که بخواهد صرفاً با خاطره‌هایش زندگی کند (برداشت شخصی من).

هم‌اکنون که دارم این پست را می‌نویسم، دارم چند جمله‌ای از این کتاب را مرور می‌کنم که شاید بد نباشد کمی بلندتر این جملات را مرور کنم تا شما هم آنها را بشنوید:

1

مرگ مسأله‌یی نیست
اگر به درستی زندگی کرده باشی.

2

عاشق‌شدن مسأله‌یی نیست. عاشق‌ماندن مسأله‌ی ماست.

3

صبحِ زود برخاستن، طعمِ تمام روز را عوض می‌کند.
صبحِ زود، عطر غریبی دارد.
4 (جمله‌ای که در جای‌جایِ کتاب تکرار می‌کند)
هیچ‌چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند.
5

حافظه، برای عتیقه‌کردنِ عشق نیست. برای زنده نگه‌داشتنِ عشق است.

بگذریم. بد جایی حاشیه رفتم. فکر می‌کنم همین کتاب فوق‌العادۀ او بود که من را شیفتۀ خود کرد و احتمالاً توقع من را بیش از حد از خودش بالا برد.

داشتم راجع‌به بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم، حرف می‌زدم. نثرش همچنان روان بود. داستان روانی هم داشت. اما به دل من ننشست. از کلماتش خوشم نیامد و کمی برایم سنگین بود. شاید اگر چندسال بعد دوباره بخوانم، نظرم عوض شود. شاید هم کسی بخواند و به من بگوید که: متأسّفم که این کتاب را درک نکردی. به او حقّ می‌دهم ولی خب من هم حقّ اظهارنظر دارم و نظرم نسبت به این کتاب، چندان مثبت نیست و نتوانست رضایتم را جلب کند.

پی‌نوشت یک: خیلی از دوستانم این کتاب را خوانده‌اند و این کتاب را توصیه کرده‌اند. اصلاً برای همین بود که راضی شدم این کتاب را بخرم. ولی به نظرم ارزشش را نداشت. یا بهتر است بگویم در مقابل یک عاشقانۀ آرام، ارزشش را نداشت.

یاد حرف سارا درهمی افتادم که در مورد دوستش گفت: هروقت من و دوستم کتابی را به هم معرفی می‌کنیم، رسماً همدیگر را ناامید می‌کنیم!

پی‌نوشت دو: اگر هم به سرتان زد و حوصله داشتید جملات بهتری از آنچه من نقل کردم، از کتاب یک عاشقانۀ آرام بخوانید، بد نیست به این لینک سری بزنید.

بعضی‌ها چقدر خوب می‌نویسند

تا همین چند دقیقۀ پیش داشتم کتاب کافه پیانو رو می‌خوندم. الحقّ و الانصاف که یکی از بهترین رمان‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام.
عاشق توصیف‌های نویسندۀ کتاب شده‌ام. یعنی یک‌جوری توصیف می‌کند که گویی تو خود آن آدم هستی. یعنی بارها پیش آمده که من دقیقاً برای خودم صحنه‌سازی می‌کنم که ببینم نویسنده (فرهاد جعفری) دقیقاً در چه وضعیت و Position ای قرار داشته تا شاید بهتر بتوانم او را درک کنم.
اگر اهل رمان هستید، پیشنهاد می‌کنم اگر آن را نخوانده‌اید، حتماً آن را در لیست کتاب‌های در دست اقدام‌تان (شاید شما یک اسم دیگری برای آن گذاشته باشید) بگذارید.
اگر هم اهل رمان نیستید، بد نیست که با این کتاب، ذائقۀ رمان‌پذیر خودتان را امتحان کنید. شاید به دلِ سنگ‌تان نشست و خوش‌تان آمد. 

پی‌نوشت: عکس کتاب را برایتان می‌گذارم تا در ذهن‌تان بماند. البتّه سوء تفاهم پیش نیاید. من آدم سیگاری نیستم و این عکس را اصلاً من نگرفته‌ام ولی چون احساس کردم به فضای کتاب نزدیک‌تر است، آن را انتخاب کردم.
پی‌نوشت دو: اگر این کتاب را خوانده‌اید، یا اگر بعداً آن را خواندید، دوست دارم برایم دو چیز را بگویید؛ یک اینکه نظرتان در مورد این کتاب و نویسنده‌اش چیست؟ دو اینکه از کدام فصل کتاب خوشتان آمد و چرا؟ (در واقع سه!)

آیا حاضرید واقعیّت را بشنوید؟

بهتون قول داده بودم بعضی اوقات کتابی که برام جالب بود و فکر کردم برای شما هم جالبه رو بهتون معرّفی کنم.

کتابی که امروز می‌خوام معرّفی کنم اسمش هست “انواع مردان” (خودمم چندروزه شروع کردم به خوندنش و برام خیلی جالب بود که بدون رودربایستی همه‌چی رو بهم گفت! از سیر تا پیاز. من هم فقط تأیید می‌کردم و سرم رو به نشونۀ تأیید تکون می‌دادم و توو دلم می‌گفتم آره‌ها). البتّه مثل من این اشتباه رو نکنید و فکر  نکنید که فقط برای آقاپسرها نوشته شده. بلکه منظورش، کهن‌الگوی مردانه‌ای است که ممکنه توی مرد یا زن، وجود داشته باشه و ما متوجّه کارکردش نشیم ولی به هرترتیب، اون کهن‌الگو، تأثیر خودش رو روی رفتار و کردار ما می‌گذاره.
بیشتر از این صحبت نمی‌کنم و فقط پیشنهادم رو خدمت‎‌تون عرض می‌کنم.
اگر دوست دارید خودتون رو بشناسید و بفهمید درون‌تون چه کهن الگو -یا چه انرژی شخصیّتی- حاکم هست و بیشتر از اون استفاده می‌کنید، این فایل زیپ رو دانلود کنید و تستاش رو بزنید و نتیجه رو بهم بگید. من هم نتیجۀ تست رو بهتون می‌گم (از طریق ایمیل و به صورت خصوصی) و قضاوت با خودتون.شاید براتون جالب بود و رفتید کتاب رو خریدید و خوندید.
فقط 3تا نکته رو حتماً حواستون باشه:
1. اصلاً مکث نکنید و هرچیزی که در لحظۀ اوّل به دلتون نشست و فکر کردید درسته رو بزنید. یعنی فکر بی فکر!
2. هیچ سؤالی رو بی‌جواب نگذارید تا جواب تست‌تون اشتباه ازآب در نیاد.
3. از همه مهمّ‌تر اینکه مطمئنّ بشید گزینه‌ای رو می‌زنید که به شخصیّت الآن‌تون نزدیک‌تره. نه گزینه‌‌ای که دوست دارید اون شخصیّت رو داشته باشید (با احترام به عزیزان هم‌وطن لر: لُریش یعنی اینکه هرچی هستید رو بزنید).
پی‌نوشت: حتماً بر اساس عکس آخری که جدول دارد، اعداد را وارد کنید. چون در آخر باید شخصیت زئوس و… و عدد هرکدام به صورت جداگانه مشخّص شود تا بتوان تحلیل درستی ارائه داد.
instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri