آموزه‌ای از استاد رائفی‌پور

مقدمه:

سال اول دانشگاه بود و چقدر خوشحال بودم که می‌توانم کسانی را که در رسانه و در فضاهای مجازی دیده‌ام را از نزدیک ببینم. یک جورهایی احساس می‌کردم چقدر خوب است که می‌توانم آنها را از نزدیک لمس کنم و ببینم آیا از نزدیک همان‌گونه هستند که قبلاً می‌شناختم؟ ادامه ی مطلب

تفاوتی در مورد خرید خانم ها با آقایان

تفاوتی در مورد خرید خانم ها با آقایان

هنوز آنقدر وقت آزاد پیدا نکرده‌ام که بخواهم چنین تحقیقاتی (آن هم با چنین موضوعاتی) انجام دهم اما اگر اجازه بدهید، ماحصلِ مشاهدات چند ماهه‌ام را با شما به اشتراک بگذارم تا اگر شما هم تشابه یا حتی تناقضی را دیده‌اید، آن را با من به اشتراک بگذارید.

البته حرف من، حرف جدیدی نیست ولی فکر می‌کنم یادآوری آن، لااقل برای خودم، شیرین باشد.

تابستان سال 96، دو ماه و اندی را در جایی مشغول به کار بودم. کجا بودنش بماند.

دخترها و خانم‌های زیادی را می‌دیدم که برای خرید محصول مورد نظر به ما مراجعه می‌کردند و من هم به عنوان فروشنده کمی به آن‌ها کمک می‌کردم و عملاً وظیفۀ خودم را انجام می‌دادم.

از طرف دیگر، پسرها و مردانی را نیز می‌دیدم که به ما مراجعه می‌کردند که البته تعداد آقایان در مقایسه با خانم‌ها به مراتب کمتر و جزیی‌تر بود.

بگذریم.

یک چیزی را که از شاهین فرهنگ (کانال تلگرام خانۀ تحول)شنیدم و یاد گرفتم، برایم به باوری عمیق تبدیل شد . دوست دارم آن را به دوستانی که به اینجا سر می‌زنند، به عنوان پیشنهاد مطرح کنم.

1
خانم‌های محترمی که با همسران‌تان به خرید می‌روید (و احیاناً دخترخانم‌هایی که با دوستان صمیمی‌تان به مراکز خرید می‌روید)؛

می‌دانم و احتمالاً می‌دانیم که بسیاری از شما عاشقِ خرید کردن هستید و بعضاً دوست دارید به خرید بروید، حتی اگر چیزی نخرید.

باور بفرمایید این را می‌دانیم.

شاید بگویید مرد باید در همین مواقع عشق‌اش را به همسرش (و دوست صمیمی‌اش) ثابت کند. این هم قبول.

اما باور بفرمایید که: آقایان از یک جایی به بعد، علاقه می‌دهند فرآیند خرید هرچه سریع‌تر تمام شوند تا بتوانند نفس راحتی بکشند. نمی‌گویم به فکر خود نباشید، اتفاقاً باشید، خوب هم باشید. ولی لطفاً کمی بیشتر به فکر این عزیزان باشید.

2
آقایان عزیز (و احیاناً آقا پسرهایی که شما هم با دوستان فوقِ صمیمی‌تان به خرید می‌روید)؛

شما هم لطف بفرمایید در این فرآیند طولانی خرید با این عزیزانِ همراه، کمی بیشتر همراهی بفرمایید. اگر نظرتان را خواستند، نظر دهید و مثل هندوانه یک گوشه نایستید تا هرچه زودتر این زمان بگذرد و شما راحت شوید.

اگر شما با آن خانم یا دخترخانم به خرید رفته‌اید، حتماً دلیلی داشته است که او شما را انتخاب کرده است. فراموش نکنید که اگر بیش از حد بی‌توجهی کنید، احتمالاً دفعۀ بعد دستِ یک نفر دیگر را بگیرند تا به خرید بروند.

وقتی از شما می‌پرسند این محصول خوب است یا نه؟ لابد نظر شما مهم است و بی‌تفاوتی و بی‌خیالی شما، احتمالاً فقط آنها را دلسرد خواهد کرد. حتی اگر حوصله هم ندارید، همینجوری الکی یک نظری بدهید تا آنها خیال‌شان راحت باشد که شما از سر اجبار با آن‌ها همراهی نمی‌کنید.

می‌دانم سخت است، قبول اما شما هم قبول کنید که این فرآیند‌های طولانی خرید همیشگی نیست و هر از چندی رخ می‌دهد.

پیام آموزشی این نوشته: بیایید باهم مهربان‌تر باشیم 🙂

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

تفاوت تقلید با رجوع به متخصص

پی‌نوشت:

از مصطفی ملکیان چندان شناختی ندارم. مدتی بود که به لطف معرفی و تأکید دوستان و زیاد شنیدن اسم این بزرگوار، ترغیب شده بودم تا او را به صورت جدی‌تر دنبال کنم. همان کاری که دوست داشتم با دکتر سروش انجام دهم و آنچنان که باید به دلم بنشیند، این کار را انجام نداده‌ام. اما یک فایل صوتی را در کانال تلگرامی‌شان شنیدم که برایم جالب بود. احساس کردم بد نیست آن را اینجا، و البته بیشتر برای خودم، تکرار کنم.

اصل نوشته:

یک فایل صوتی در کانال بارگذاری شد. تیتر آن برایم جذاب آمد. احساس کردم بد نیست برای آشنایی اولیه، این فایل صوتی را از ایشان گوش بدهم.

فایل صوتی تفاوت رجوع به متخصص و تقلید چیست؟ – مصطفی ملکیان

ایشان می‌فرماید:

تقلید راجع به هرچیزی نادرست است. منتها تقلید غیر از رجوع به متخصص است.

(1)
اگر عقل و وجدان اخلاقیِ «من»، حکم کرد که کسی در یک زمینه از من آگاه‌تر و نسبت به من نیک‌خواه است، می‌توانم به او رجوع کنم و از او نظر بخواهم.
*ممکن است پزشکی نسبت به من آگاه‌تر باشد ولی نسبت به من نیکخواه نباشد. پس باید مراقب باشیم.

(2)
ضمناً اگر نسخه‌ای گرفتم، مجدداً با عقل (و ترازوی) خودم بسنجم که ببینم چنین نسخه‌ای برای من اثربخش بوده است یا خیر؟ یعنی مثلاببینیم اگر نسخه‌ای گرفتیم، ببینیم آیا سردرد ما بهتر شده است یا خیر؟

ایشان در پایان نیز می‌‌فرماید:

رجوع به متخصص همیشه کاری عقلایی است و هر عاقلی رجوع به متخصص می‌کند چون می‌داند که هرچقدر هم کار بکند، فقط در یک شاخۀ فرعیِ فرعیِ فرعیِ فرعیِ فرعی از یکی از علوم متخصص شده. در بقیۀ علوم باید به بقیه رجوع کند چراکه چاره ای ندارد.

پی‌نوشت:

مدتی پیش به دوستی گفتم:

از روندی که در پیش گرفته‌ام، می‌ترسم. گمان می‌کنم دارم از یک نفر تقلید می‌کنم و دوست ندارم به چنین روندی مبتلا شوم.

آن روز او به من حرفی نزد اما چندی پیش که این فایل صوتی را گوش دادم، دلم کمی آرام گرفت. فهمیدم اگر عقل و وجدان من حکم کرد که کسی در یک زمینه از من آگاه‌تر و نسبت به من نیک‌خواه‌ است، هیچ اشکالی ندارد که به او مراجعه کنم. ضمناً اسم این مراجعه، رجوع به متخصص است نه تقلید.

فکر می‌کنم باید بیش از این‌ها برای بزرگوارانی چون دکتر ملکیان وقت صرف کنم تا بتوانم خودم را بهتر و بیشتر بشناسم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

علم بهتر است یا عقیده؟

چندی پیش داشتم مطلبی می‌خواندم (با عنوان قورباغه‌ای درون تخم مرغ یا ماجرای تناسخ) که دیدگاه نویسنده برایم جالب بود. آنقدر اسم این نویسنده و سایتش را آورده‌ام که فکر می‌کنم دادن همان لینک برای کسی که مثل خودم کنجکاو است، احتمالاً کافی خواهد بود.

نمی‌خواهم همان حرف‌ها را اینجا تکرار کنم. می‌خواهم برداشت خودم را از آن حرف‌ها -که ناچاراً قسمتی از آن، تکرار همان حرف‌هاست- را بیان کنم تا بتوانم راحت‌تر بحثم را ادامه دهم.

نویسندۀ منتخب و محبوب من، معتقد است که باید حوزۀ «علم» و «عقیده» را کاملاً تفکیک کنیم چرا که ویژگی اصلی بحث‌ها و سؤالات علمی، اثبات‌پذیری و انکار‌پذیری آنهاست حال آنکه من فکر می‌کنم بحث‌ها و سؤالات عقیدتی، چیزی از جنس تجربه و برداشت ماست که احتمالاً به تفکرات ما نیز آلوده شده است و هرچند علمی نیستند ولی این به معنای مهم نبودن آنها نیست بلکه بیشتر به این معناست که ما نتوانسته‌ایم درست‌بودن یا نبودن آنها را تأیید یا رد کنیم.

اجازه بدهید مثالی بزنم تا این بحث برای خودم قابل فهم‌تر باشد. بحث علمی مثل آن است که من از شما بپرسم: آب در چند درجه به جوش می‌آید یا در چند درجه یخ می‌زند؟ شما هم لابد پیروزمندانه به من جواب این سؤال سخت را می‌دهید و حتی می‌توانید آن را برای من و بقیه اثبات کنید.

اما اگر از شما بپرسم: آیا معتقدی که اگر از امروز، هرشب به مدت 10دقیقه به اهدافت (که دوست داری تا 10 سال بعد به آنها رسیده باشی) فکر کنی، یقیناً آن اهداف با همان کیفیت برایت محقق خواهد شد؟ شاید یکی بگوید بله و دیگری بگوید خیر. ولی بعید می‌توانم هیچ‌یک بتوانند دلیلی علمی برای این ادعای خود بیاورند. شاید بتوانند به تجربه‌های قبلی خود و بقیه رجوع کنند یا حتی مصادیق زیادی برای تأیید یا رد این مسأله عنوان کنند ولی بعید می‌دانم بتوانند به صورت علمی، آن را تأیید یا رد کنند.

به نظرم این مسأله هم بسیار مهم است ولی تنها عیب کار این است که ما نمی‌توانیم درست یا نادرست بودن این گزاره‌ها را تأیید یا رد کنیم. مثال دیگری که از این مورد به خاطرم آمد، ماجرای 4بار خواندن آیت‌الکرسی است. فکر می‌کنم این نمونه هم از جنس همان عقیده است که هرچند برای من مهم است ولی نمی‌توانم با دلایل و شواهد آن را اثبات یا انکار کنم.

حال باید چه کنیم؟ به مواردی از این دست اعتقاد داشته باشیم یا نه، آنها را زیر سؤال ببریم و فقط عقاید علمی‌مان را حفظ کنیم؟

پاسخ به این سؤال کمی شخصی است. من هم قاعدتاً سوادی در این زمینه ندارم برای همین به ناچار، پاسخی که آن نویسنده مطرح کرده است را عیناً اینجا نقل می‌کنم:

«آیا این باور مفید است؟ آیا به سلامتی و آرامش من کمک میکند؟ آیا به من امنیت میدهد؟ آیا مرا به انسانی بهتر، مفیدتر و کامل تر تبدیل میکند و باعث تعالی من میشود؟». اگر چنین است،‌ هرگز صحت آن باور را زیر سوال نمیبرم و اگر چنین نبود، هرگز زیر بار آن باور نمیروم…

فکر می‌کنم چنین دیدگاهی، برای من (و شاید شما) بسیار منطقی به نظر بیاید. برای کسی مثل من که به آن ماجرای آیت‌الکرسی اعتقاد دارد، 4بار خواندن این آیات در ابتدای صبح احتمالاً آرامشی را برای وی به ارمغان بیاورد حال آنکه ممکن است کسی باشد تا این فرد را به سخره بگیرد. به نظرم هر دو هم درست رفتار می‌کنند چون این دیدگاه علمی نیست و معلوم نیست که واقعاً چنین چیزی درست است یا نه ولی چون منِ نوعی حالم با اینکار خوب است، چنین کاری را انجام می‌دهم و دیگری که به چنین مواردی اعتقاد ندارد، این کار را نمی‌کند.

دوستی دارم که بعد از نوشتن آن پست کذایی در مورد آیت‌الکرسی، به من می‌گفت:

من به خودم تلقین میکنم که اگه صبح تا چشممو باز میکنم هشتاد تا ملق بزنم تا شب حالم عالیه.
و تا شب حالم عالیه.

کاری که این دوست نازنین نیز انجام می‌دهد احتمالاً علمی نیست که به خاطر 80تا کله ملق زدن تا شب حالش عالی باشد ولی او به چنین چیزی معتقد است. البته به نظرم این کار به نسبت کاری که من انجام می‌دهم، بیشتر به سلامتی او کمک می‌کند برای همین او را تحسین می‌کنم.

بگذریم. بیش از آنچه قرار بود، حرف زدم. ولی دلم نمی‌آید چنین نوشته‌ای را بدون جمله‌ای از کتاب فوق‌العادۀ چهار اثر از فلورانس اسکاول‌شین تمام کنم.

فلورانس اسکاول‌شین در کتابش می‌گوید: “هر انسانی حلقه‌ای است طلایی در زنجیرۀ خیر و صلاح من.”

از من اگر بپرسید، بعید می‌دانم چنین «عقیده»ای اثبات یا انکارپذیر باشید ولی اگر بپرسید آیا چنین دیدگاهی می‌تواند به آرامش و سلامتی من کمک کند؟ پاسخ من بی‌شک مثبت خواهد بود.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

عبادت و تفکر

چند مدتی می‌شود که به ترکیب “دوستِ خوب” فکر می‌کنم. احساس کردم که این ترکیب، فراتر از حد فکر و خیال من است ولی یک چیز را عمیقاً باور دارم. نیازی نیست حتماً من باشم و تو باشی و یک فنجان چای، تا حال خوب را تجربه کنیم.

به نظرم، حتی اگر از آن نوشیدنی اعتیادآور صرف‌نظر کنیم، همین که من باشم و دوستان خوبم، برای من کافی است. دوستان خوب، واقعاً غنیمت‌اند. امیدوارم این را از من بپذیرید چرا که باور دارم دیر یا زود شما هم به چنین نتیجه‌ای خواهید رسید، حتی اگر در حال حاضر با من موافق نباشید.

یکی از دوستان خوبم (پرنیان خان‌زاده) به دکتر عبدالکریم سروش ارادت خاصی دارد. معتقد است زندگی امروزش را بی‌نهایت به ایشان مدیون است. البته فکر نمی‌کنم دقیقاً چنین کلماتی را از زبانش شنیده باشم اما احساس و برداشت من چنین است.

به لطف او، من هم کمی با دکتر سروش آشنا شدم. البته آشنایی من و ایشان علاوه بر اینکه یک‌طرفه است، تنها به برخی از توضیحات صفحۀ نه‌چندان معتبر ویکی‌پدیا ختم می‌شود. دوست دارم هرچه زودتر و هرچه بیشتر، با چنین شخصی آشنا شوم. احساس می‌کنم به خوبی می‌توانم خودم و افکارم را به چالش بکشم. به نظر می‌آید که مدتی است این افکار در گوشۀ اتاق فکرم جا خوش کرده‌اند و بهتر است تکانی به آنها بدهم، هرچند که می‌دانم تن‌پروری را بیشتر از این تکان‌های خودآگاه ترجیح می‌دهند.

در کانال تلگرام ایشان، به یک کلیپ تصویری برخوردم -با عنوانِ: #عبادت باید موجب کمال آدمی شود- که احساس کردم بهتر است هرچه سریع‌تر، آن را بررسی کنم. البته اگر بخواهم راستش را بگویم، احساس کردم تنها کلیپی است که اگر به آن گوش دهم، احتمالاً کمی از آن سر در بیاورم. بقیۀ مطالب کانال را احساس می‌کردم نمی‌فهمم و فکر می‌کردم همان بهتر که برایش وقت نگذارم و خودم را درگیر نکنم.

یک جایی ایشان می‌فرماید:

کسی که اهل عقل است، اهل تفکر است، عبادت او هم عبادتی است از جنس تفکر.

در یک جای دیگر در همین کلیپ می‌فرماید:

کسی که اهل فکر است، عبادت‌اش فکورانه است. کسانی که چندان ارتفاعی از جسمانیت نگرفته‌اند، عبادت‌شان جسمانی است یعنی بدنی است یعنی راست و خم شدن است یعنی رکوع و سجود کردن است، یعنی ذکر گفتن است، یعنی سفر رفتن است، یعنی زیارت رفتن است.

این‌ها عمدتاً عبادت‌های بدنی است که می‌تواند البته با امور بالاتری هم همراه بشود و گاهی هم همراه نمی‌شود.

بگذریم از حس بدی که تا چند ثانیه و چند دقیقۀ بعد از این کلیپ تجربه کردم و به فکر فرو رفتم. هنوز که هنوز است، بدون هیچ‌گونه تعارف و هیچ‌گونه شکسته‌نفسی، فکر می‌کنم تا به حال صرفاً عبادتم -که اگر بشود اسم عبادت روی آن خم و راست شدن‌ها گذاشت- صرفاً جسمانی بوده است. هنوز هم چنین است و احتمالاً تا فرداهای دیگر هم چنین خواهد بود. سعی می‌کنم کمی بیشتر با افکار این بزرگ‌مرد روزگارمان آشنا شوم و بتوانم بیشتر از او یاد بگیرم.

پی‌نوشت (اختصاصاً برای دوست خوبم):

پرنیان جان، همین یک کلیپ کافی بود تا من را مجذوب دکتر سروش کند. ممنونم از تمام لطف‌هایی که تا به حال به من داشتی و ممنونم که من را با این بزرگوار آشنا کردی. هرچند که می‌دانم ایشان مخالف‌های زیادی دارند و احتمالاً دنبال کردن ایشان یعنی به چالش کشیدن خود ولی من حاضرم تن به چنین چالشی بدهم: چالشِ “به چالش کشیدن افکار”. امیدوارم بتوانم هرروز بیشتر و بیشتر از تو و بقیۀ دوستانم یاد بگیرم.

دوستانِ خوبی مثل تو، واقعاً غنیمت‌اند. امیدوارم قدر شماها را بدانم و من هم متقابلاً برای شما دوست خوبی باشم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

شما چطور؟

معمولاً تمام تلاشم این بوده است که از موقعیت‌هایی که نیاز به انتخابِ یک مورد از چندین مورد هست، فرار کنم. چون باید بنشینم و هزینه-فایده کنم و ببینم کدام گزینه برای من مطلوبیت بیشتری دارد؟ کاری شیرین و در عین حال، سخت.

هنوز فرصتی پیش نیامده است که کتاب دشواری انتخاب (Paradox of Choice) آقای بری شوارتز را بخوانم ولی در حین پیاده‌روی‌های چریکی شبانه‌ام، سعی کرده‌ام این فایل‌ها را با جان و دل گوش دهم. حرف‌های او به نظرم شباهتِ زیادی به حرف‌های دن اریلی دارند. یا شاید بهتر است بگویم حرف‌های دن اریلی، جنس‌شان بسیار شبیه به حرف‌های بری شوارتز است.

چند نکتۀ جالب که به نظرم بسیار واضح می‌آمد را او به قشنگی در کتابش ذکر کرده و محمدرضا شعبانعلیِ نازنین نیز به زیبایی هرچه تمام‌تر آن را برای‌مان بازخوانی کرده. احساس کردم بد نیست آن را برای خودم زمزمه کنم، شاید جنس دغدغه‌های‌مان مشترک از آب درآمد و توانستیم گره‌ای از گره‌های یکدیگر، باز کنیم:

1
برای تصمیم‌گیری باید اهداف‌مون رو بنویسیم و اولویت و وزن هر هدف رو مشخص کنیم.

مثالی که خودش می‌زند (با کمی جرح و تعدیل نویسندۀ این متن): ممکن است من و شما بخواهیم خانه‌ای بخریم. اولویت من احتمالاً دسترسی راحت‌تر به وسایل نقلیۀ عمومی است و اولویت شما شاید بزرگی خانه. پرواضح است که در این شرایط، هدکدام یکی از چند خانۀ‌ موجود را انتخاب می‌کنیم و احتمالاً هردو هم رضایت نسبی را تجربه خواهیم کرد.

2
تفاوت بین Chooser و Picker:

اولی (Chooser) کسی است که به تصمیم‌هایش فکر می‌کند ولی دومی (Picker) فقط Pick می‌کند. چشمش را می‌بندد و یکی را انتخاب می‌کند.
او به ما می‌گوید بهتر است که بعضی مواقع حساسیت بالایی به خرج دهیم و Chooser باشیم ولی همیشه Chooser بودن نیز گزینۀ مناسبی نیست.

3
به نظر او، Maximizer کسی است که به دنبال بهترین گزینۀ دنیا است ولی Satisficer کسی است که به دنبال رضایت نسبی است (یعنی کسی که استانداردهایی برای خودش دارد و بر اساس آن‌ها، تصمیم می‌گیرد).
به تعبیر دیگر، او معتقد است Maximizer به عالی‌ترین گزینۀ ممکن راضی می‌شود ولی Satisficer به دنبال گزینۀ عالی است [حتی اگر بهترین گزینه نباشد].

یک مثالی در اینجا می‌زند که برای من بسیار جالب بود و توانستم با نویسندۀ کتاب، همذات‌پنداری کنم. او می‌گوید هرکسی ممکن است در زمینۀ متفاوتی، Maximizer یا Satisficer باشد. او می‌گوید من در “غذا خوردن” Maximizer هستم و در بسیاری دیگر از زمینه‌ها، Satisficer.

کمی فکر کردم (البته اگر فکر هم نمی‌کردم، کاملاً مشخص بود) و دریافتم که من هم از قضا در خوردن خوراکی (اعم از وعده‌های اصلی، میان‌وعده، هله‌هوله و هرآنچه که در ذهن خود تصور کنید) Maximizer هستم. یعنی واقعاً برایم سخت است اگر برای صبحانه به رستورانی سلف‌سرویس بروم و بخواهم از میان چند صبحانۀ متفاوت (که علناً هیچ سنخیتی با هم ندارند)، یکی را انتخاب کنم.

آخرین دفعه‌ای که مهمان پدر بزرگوارم بودم و به همراه تنی‌چند از دوستانم به این رستوران تازه‌تأسیس رفته بودیم، یک مبلغ ثابت باید می‌دادیم و هرآنچه که می‌خواستیم (و البته هرآنچه که به لحاظ مِعدَوی جا داشتیم)، می‌توانستیم نوش جان کنیم.

یادم هست ساعت 11 صبح بود و بعد از مختصر کوهنوردی‌مان که به آنجا رفته بودیم. از خامه و پنیر‌ش را تست کردم تا تخم‌مرغ‌های متنوع‌اش را. انصافاً برایم سخت بود بخواهم Satisficer باشم و مثل بچه سوسول‌ها، یکی از آنها را انتخاب کنم و بنشینم و راحت بخورم و عین خیالم هم نباشد. خاطرم هست که آن روز تا ساعت 5-6 عصر دیگر نتوانستم ناهاری میل کنم. آن ناهاری هم که بالاجبار خودم میل کردم، صرفاً به خاطر این بود که جایی مهمان بودیم.

البته خوشحالم که در نوشتن برخی مطالب هم Satisficer هستم. مثلاً دربارۀ همین وبلاگ‌نویسی. خیلی از مطالبی که می‌نویسم را وقت چندانی برایش صرف نمی‌کنم. به آن فکر می‌کنم ولی هنگام نوشتن، شاید در کمتر از 1ساعت جمع و جور شود و آن را به انتشار بگذارم. همین می‌شود که شما مطالب چندان ارزشمندی را در اینجا نمی‌توانید بخوانید و شاید بیشتر سعی می‌کنم مطلبی بنویسم که به دل خودم بنشیند، حتی اگر به دل هیچ احدالناس دیگری ننشیند.

راستی، شما در چه مواقعی Maximzer و در چه مواقعی Satisficer هستید؟

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

مزایا و معایب اَدا درآوردن

کتاب‌های مختلفی را احتمالاً خوانده‌اید یا از بزرگانی شنیده‌اید که در مورد وانمود کردنِ به چیزی حرف می‌زنند. برای خودِ من، کتاب 4اثر فلورانس اسکاول‌شین بسیار الهام‌بخش بوده و بعد از حرف‌های او بود که من قانع شدم بعضی از کارهایی را که ذاتاً به آن علاقه‌ای ندارم، انجام دهم تا به هدفم برسم. به راستی که آن کتاب، کیفیت طرز تفکر و کیفیت زندگی من را تغییر داد.

من البتّه قصد ندارم همان توضیحات او و کسانی که در این حوزه اظهار فضل کرده‌اند را، اینجا بنویسم و خودم را به آنها بچسبانم. فقط می‌خواهم چند مثالی را که برای خودم اتفاق افتاده، برای‌تان بازگو کنم:

1
بچّه که بودم (الان هم هستم. منظورم چند سال قبل است)، به طرق مختلفی مدل‌هایی را می‌دیدم که قدم زنان به جلوی سِن می‌آمدند و خودی نشان می‌دادند و برمی‌گشتند.
به خودم می‌گفتم: چقدر خوب راه می‌روند. نگاه‌ِشون کن. کاش من هم می‌توانستم مثل آنان، اِنقدر شیک راه بروم و خودی نشان دهم! این شد که تصمیم گرفتم مدتی ادای آنها را در بیاورم و مثل آنها راه بروم. نمی‌دانم چرا کسی متوجه نمی‌شد ولی خودم می‌دانستم دارم چه‌کار می‌کنم.
بعد از مدتی به صورت ناخودآگاه و به قول استاد آموخته به صورت Unconsciously‌، به شکل و شمایلی که آنها راه می‌رفتند، راه می‌رفتم.

چند سالی گذشت و هیچکس چیزی نگفت. تا این که یکبار عروس‌مان برگشت و به من گفت: چرا مثل مدل‌ها راه می‌روی؟ (بگذریم از جوابی که به او دادم. فقط خواستم بگویم به‌هرحال بقیه، متوجه می‌شوند. شما کار خودتان را بکنید.)
2

اولین فایل صوتی آموزشی که گوش دادم، از علیرضا آزمندیان عزیز بود که در حوزۀ تکنولوژی فکر کار می‌کرد.
شاید اگر دوباره هم به همان دوران برگردم، جزو معدود کارهایی باشد که انجامش می‌دهم.
در دنیای مجازی، یکی را دیدم که هم‌سنّ و سالِ آن دوران من (حدوداً 15سالگی) بود که احساس کردم بیشتر از سنش می‌فهمد. عین همین جمله را بهش گفتم. از او پرسیدم کار خاصّی کردی؟ او گفت: فایل‌های صوتی تکنولوژی فکر علیرضا آزمندیان را گوش دادم.

حرص و ولع من را برای گوش دادن به آن فایل‌ها احتمالاً می‌توانید حدس بزنید. آن فایل‌ها را پیدا کردم و در یک تابستان که وقتم آزاد بود، آنها را گوش دادم.
کاری ندارم که ایشان چه به ما می‌گفت که اگر کسی برایش مهم باشد، خودش پیگیری آن می‌شود و نیازی به گفتن من نیست. هرچه بود، برای جوانی در آن سن و سال بسیار مفید بود.
او به من اعتماد به نفس داد و می‌گفت شما از وقتی که به این فایل‌ها گوش دادید، تازه متولد شده‌اید. به ما یاد داد که چگونه قدرت ذهنِ خود را مهار کنیم و آن را کنترل کنیم و به ما نویدِ این را می‌داد که از بقیه متفاوت می‌شویم و می‌گفت مطمئنّ باشید بقیه آن را احساس می‌کنند، حتی اگر بر زبان نیاورند.

آن دوران گذشت. یک نفر پیدا شد و به من همان جمله را گفت: تو بیشتر از اطرافیانت می‌فهمی و خیلی فهمیده هستی. (قصد تعریف از خود را ندارم که اگر پست‌های قبلی را خوانده باشید، متوجه خودتخریبی‌های بنده شده‌اید. اصل حرف را دریابید.)

3
امتحان آیین‌نامۀ موتورسیکلت داشتم. از ساعت 6 صبح باید می‌رفتیم نوبت می‌گرفتیم تا بتوانیم آزمون بدهیم. اکثر کسانی که آنجا آمده بودند، ترسیده بودند که نکند قبول نشویم و دوباره مجبور شویم هفتۀ بعد همین ساعت و همین روز بیاییم اینجا؟
من اما توپم پُر بود. خوب خوانده بودم و حتی خودم را برای آزمون عملی موتور آماده کرده بودم. از آنجایی هم که یکی از آموزه‌های این کتاب این بود که: “قبل از این که به هدف‌تان برسید، تصوّر بفرمایید که به هدف‌تان رسیده‌اید. آن موقع چه می‌کنید؟”، من هم خودم را تصوّر کردم که این آزمون سخت را در یک مرحله، هم آیین‌نامه هم عملی، قبول شده‌ام و فقط باید منتظر آمدن گواهینامه باشم.

شاید برای‌تان جالب باشد من چه‌کار کردم. خودم را به یک معجونِ بابارحیم در ستّارخان (تهران) مهمان کردم و از خوردنش لذّت بردم. باورم شده بود که حتماً قبول می‌شوم.

صبح امتحان هرکسی من را می‌دید، می‌گفت: این(!) قبوله. یکی هم که موجِ انرژی منفی بود و می‌گفت عمراً اگر قبول شوید و به بچّه‌ها انرژی منفی می‌داد، اعتراف کرد که من قبول می‌شوم.

نتیجه هم مشخص بود. جزو معدود کسانی بودم که برای اولین بار هر دو آزمون را، همزمان در یک مرحله، قبول می‌شوند. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم 🙂

4
بر اساس همان آموزه‌ای که در مورد 3 خدمت‌تان عرض کردم، کمی دست و دلباز شده‌ام (که واقعاً برای من کار سختی می‌نمود). اگر کسی را ببینم که پول می‌خواهد، اگر پول نقد همراهم باشد، بدون نگرانی از اینکه چقدر می‌بخشم و بدونِ دو دوتا چهارتا کردن، می‌بخشم و اصلاً نگران از دست رفتن پول‌هایم نیستم.
اگر به رستورانی بروم و امکان این برایم فراهم شود که به پیشخدمت پولی بدهم، این کار را انجام می‌دهم (هرچند که هنوز فرصتی برایم پیش نیامده است). دقیقاً همان کاری که پولدارها انجام می‌دهند.

نتیجه را تا چندسال دیگر می‌گیرم. الآن کمی زود است و فکر می‌کنم هنوز که هنوز است، جنبۀ پولدار شدن ندارم.
امیدوارم همچنان تا آن زمان، دستِ‌کم چند نفری از خوانندگان فعلی باقی بمانند تا بتوانم به آنها بگویم: به این هدفم نیز رسیدم.

5
دیگر حوصلۀ نوشتن ندارم و صحبت‌هایم طولانی شد. دوست دارم مورد 5 را شما برایم از تجارب‌تان بگویید. مطمئناً شما هم تجربه‌ای مشابهِ من دارید. بسم‌الله…

در بابِ مذاکرۀ تلفنی

پیش‌نوشت: دیشب داشتم یکی از فایل‌های صوتی محمدرضا به نام مذاکرۀ تلفنی را گوش می‌دادم. البتّه فایل‌های صوتی در لیست انتظار زیادند امّا امان از اهمال‌کاری و امان از فورس‌ماژور بودن کارها که هیج راه فراری از آن‌ها نیست.

محمدرضا شعبانعلی را احتمالاً می‌شناسید. من خودم اوایل که زیاد با محمدرضا آشنایی نداشتم، فقط فایل‌های رادیو مذاکره‌اش را گوش می‌دادم.

بدون اغراق، فایل‌های مذاکرۀ او بی‌نظیرند (بی‌نظیر را به عمد می‌گویم. اگر کم‌نظیر بودم، جمله‌ام را اصلاح می‌کردم ولی من که مثل آن را ندیده‌ام).

یکی از فایل‌هایی که بسیار در زندگی روزمره‌ام به من کمک کرده، همین فایل مذاکرۀ تلفنی‌اش بوده است. احتمالاً خیلی از نکاتی که مطرح می‌کند را دست و پا شکسته از گوشه و اطراف شنیده‌ایم ولی جمع کردن آنها در یک فایل صوتیِ کمتر از یک ساعت، خیلی به من کمک کرد. [لینک دانلود فایل صوتی مذاکرۀ تلفنی]

پیشنهاد جدّی من این است که اگر برایتان مقدور است، این فایل ارزشمند را دانلود کنید و در طول مسیر یا در زمان‌هایی که می‌دانید زمان‌تان در حال سوخت شدن است و هیچ کاری برای انجام دادن ندارید، آن را گوش دهید. البتّه اگر بتوانید در زمانی که تمرکز بیشتری دارید و به قلم و کاغذ دسترسی دارید، این فایل را گوش دهید، احتمالاً نتیجۀ بهتری نصیب‌تان می‌شود.

با این حال، من به صورت تیتروار و خیلی خلاصه، خلاصه‌ای که خودم نُت برداشته‌ام را برایتان می‌گذارم. بعید نیست در این دنیای بَلبَشو، بهانه بیاورید و بگویید فرصت گوش دادن به یک فایلِ کمتر از یک ساعت هم نداریم. جای تأسّف دارد ولی احتمالاً به من ربطی ندارد! من وظیفۀ خودم را انجام می‌دهم. امیدوارم که به کارتان بیاید.

” ابتدای مکالمه”

1. لحن شما در لباس رسمی با لباس Casual (غیر رسمی) متفاوت است. مراقب باشیم و بدانیم که لحن من در کت و شلوار یا لباس اسپرت، متفاوت خواهد بود.

2. قبل از برداشتن گوشی تلفن، نفس عمیق بکشید [و به نظر خودم، صدایی صاف بکنیم].

3. لبخند بزنید. این نکته، بسیار ساده و درعین حال بسیار مهم است. آن را پیش‌پاافتاده در نظر نگیریم. مطمئنّ باشید مخاطب حسّ شما را می‌فهمد.

4. لحن شما در یک مکان ریلکس (مبل راحتی در خانه) یا یک مکان تنش‌زا (پشت ترافیک) متفاوت است.

5. حتماً کاغذ یادداشت کنارمان باشد. اگر نیست، گوشی تلفن را بَرنداریم.
*یادمان باشد آدم‌ها دوست ندارند یک اطلاعات را دوبار به ما بدهند.
6. خودتون رو اول کار معرفی کنید یا اگر اسم طرف مقابل را می‌دانیم، آن را به زبان بیاوریم.

7. یک سری تعارفات مرسوم را بدانیم مثل “ببخشید، الآن موقع خوبی هست که من چند دقیقه وقت‌تان رو بگیرم؟” یا “من می‌خواستم چند دقیقه با شما صحبت کنم. کِی زنگ بزنم؟”
8. دانش فنّی طرف مقابل را ارزیابی کنید و بدانید فرد مقابل، آماتور است یا حرفه‌ای.

“حین مکالمه”

9. لحن صدای ما درمقابل افراد غریبه باید جدّی، مهربان و باانرژی باشد.

مثالی که محمدرضا در مورد مهربان می‌زند: اگر سرتان شلوغ است، می‌خواهید خودم باهاتون تماس بگیرم؟ (که معمولاً جواب طرف مقابل منفی است)

10. نام مخاطب را تکرار کنید تا احساس خوبی داشته باشد (هر چند دقیقه یکبار)

11. مبادا جوری صحبت کنیم که طرف مقابل فکر کند احمق است.

12. جملات‌مان ترجیحاً ساده و کوتاه باشد (تا طرف مقابل به راحتی منظورمان را بفهمد).

13. از سرعت صحبت طرف مقابل تقلید کنیم و سرعت‌هامون Sync باشد.

14. این احساس را به طرف مقابل بدیم که مسئول هستیم: اجازه بدید پیگیری کنم بهتون خبر می‌دهم.

15. اگر طرف مقابل اشتباه کرد، هرگز مسخره‌اش نکنید.

16. مهارت خوب گوش دادن را تقویت کنید و صرفاً یک شنوندۀ معمولی نباشید.

17. مثل پخش کردن یک نوار صحبت نکنید و اوج و فرودهای مناسب داشته باشید.

18. گفته‌های طرف مقابل را، ترجیحاً، ادامه بدهیم یا دست کم کمی از حرف‌های او را تکرار کنیم بعد حرف خودمان را بزنیم!

19. گفته‌های طرف مقابل را خلاصه کنید: اگر منظورتون را درست فهمیده باشم، فلان… درسته؟ (و منتظر تأیید بمانیم)

20. بدن خودمون رو متمایل و مشتاق نشان دهیم چراکه حالت فیزیکی بدن روی انتخاب کلمات و لحن، تأثیرگذار است.

21. حرف طرف مقابل را قطع نکنید حتّی اگر می‌دانید ادامۀ صحبت‌هاییش چیست. اجازه بدهید آنها حرف‌شان را بزنند و سپس سکوت کنید و درنهایت جواب دهید تا احساس کنند پاسخی مربوط به سؤال خودشان را دریافت کرده‌اند.
*مهم است که مخاطب احساس کند برای‌مان فرد متفاوتی است و همچنین برای او مهم است که فکر کند مشکل‌اش منحصربه‌فرد است.

22. درخواست تکرار، یک کار غیرحرفه‌ای است.

23. پرش روو به جلو نداشته باشیم. بگذارید آدم‌ها گام به گام جلو بیایند [به نظرم تقریباً همان مفهوم شمارۀ 21 است].
*درگیر بیماری شایع و خطرناکِ I will tell you what you want to tell me نشویم.

24. از کلمات رسمی استفاده کنید مثل همکارهام به‌جای بچّه‌ها، اطّلاع ندارم به‌جای نمی‌دونم و اجازه بدهید به‌جای وایسا.

25. این جملات خطرناک را تا حدّ امکان نباید به کار ببریم:
من نمی‌دانم مشکل شما چیست / الآن هیچکس اینجا نیست که کمک‌تان کند / من تازه استخدام شده‌ام / می‌شود فردا تماس بگیرید؟ / اتفاقاً خیلی‌ها مشکل شما را دارند / این که وظیفۀ من نیست

26. مقصریابی انجام دهید. برای مشتری فقط مهم است که مسأله‌اش برطرف شود و اصلآ و ابدآ برایش مهم نیست که بفهمد مقصر کیست.

27. مسایل درون‌سازمانی را مطرح نکنید مثل اینکه امروز تولد یکی از دوستان هست، امروز یک خرده اینجا شلوغ است.

28. سؤالات باز بپرسید تا جواب کوتاه نداشته باشند و ما بتوانیم خواسته‌های طرف مقابل را بهتر بفهمیم مثل اینکه می‌تونم بپرسم چی شد که رضایت‌تان تأمین نشد؟

29. در رابطه با مشتریان عصبی>
1- اجازه بدهید فریاد و نقّ بزنند. هدف آنها این نیست که حق‌شان را بگیرند. هدف‌شان این است که حق‌شان به رسمیت شناخته شود و شما قبول کنید که اشتباه کرده‌اید. همین!
2- به آنها زمان بدهید و بگویید مثلاً 20 دقیقۀ بعد تماس بگیرند و آنها را پشت تلفن نگه ندارید.
3- صادقانه، مستقیم و صریح صحبت کنید. اقدامات آتی که آنها باید انجام دهند و اقدامات آتی که خودتان انجام می‌دهید را به آنها بگویید.
4- معذرت‌خواهی کنید و به خاطر تماس‌شان، تشکر کنید.
“پایان تماس”

30. این کارها را انجام دهید:
طرف مقابل را صدا بزنید / لبخند بزنید / تشکر کنید / تلفن را هرگز قبل از قطع کردن مشتری، قطع نکنید.
*یادمان باشد آدم‌ها یک یا دو دقیقۀ پایان تماس را یادشان می‌ماند. پس سعی کنیم احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد کنیم.

خدانگهدارت استاد آموخته

کلاس زبانم رو می‌گویم. از تابستان 94 شروع کردم به پرس و جو راجع به اینکه کجا کلاس زبان بروم و کدام مؤسّسه را انتخاب کنم؟ از استاد درس فارسی‌مون پرسیدم (خانم خیلی متشخّص و دوست‌داشتنی بود که من رو یاد خالۀ اصفهونیم می‌انداخت. برای همین همیشه باهاش احساس راحتی می‌کردم و الآن هم گه‌گاهی به همدیگه اس‌ام‌اس می‌دهیم). بهم شمارۀ یکی از همکلاسی‌های مقطع دکتری‌اش رو داد. خدا خیرش بدهد. آقای زمانی را می‌گویم. با حوصله بهم توضیح داد که توی کلاس آموخته قرار است چی یاد بگیرم و در نهایت چی بشم. از چندنفر دیگه هم پرسیدم و به این نتیجه رسیدم که فنّ ترجمه (به جای کلاس‌های ترمیک به‌دردنخور مؤسّساتی که اکثراً به دنبال جیب خودشون هستند) رو با دکتر آموخته شروع کنم.

جلسۀ اوّل که معارفه بود رو هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد. عاشق شخصیّت آموخته و کاریزمای او شدم. استادی بود که همیشه آرزو می‌کردم توی دانشگاه‌ها، مثل او زیاد داشته باشیم تا دانشجو برایش درس خواندن لذّت‌بخش باشد. تا دانشجو از استاد، علاوه بر درس و مشق دانشگاه، “درس زندگی” هم یاد بگیرد. تا دانشجو با عشق سر کلاس حاضر بشود. تا دانشجو از ته دل برای استادش دعا کند. بگذریم. من عاشق آموخته بوده‌ام هستم و خواهم بود. از این بزرگوار علاوه به فنّ ترجمه -به روش گشتاری که مبدع این روش Noam Chomsky هست- خیلی چیزهای دیگر یاد گرفته‌ام. یاد گرفتم که چجوری شبکه‌ای فکر کنم (با اینکه می‌دونم یادگرفتن کجا و استفادۀ از چیزهایی که یاد گرفته‌ایم، کجا). یاد گرفتم کمی، دست کم تا حدّی که از دست من بر میاد، اهل مطالعه باشم. حتّی رمان. تسلّط کلامی رو به صورت ناخودآگاه از آموخته یاد گرفتم. یاد گرفتم که عربی را نمی‌توان از زبان فارسی حذف کرد ولی می‌توان به جای حدّاقلّ-که به تعیبر خودش هم حدّش عربی است هم اقلّ‌اش-، از دست کم استفاده کنیم -که هم دستش فارسی است هم کم‌اش! یاد گرفتم که هنوز هستند کسانی که شبانه‌روز برای بهتر شدن ایران عزیزمون تلاش می‌کنند. و در پایان یاد گرفتم که اعتماد به نفسم رو توی یه جمع 150-200 نفره که سر یک کلاس می‌نشستیم، افزایش بدم و این جرأت رو به خودم بدم که اگر جایی نفهمیدم، مثل مرد دستم رو بالا بگیرم و بپرسم. خیلی چیزهای دیگری هم از آموخته یاد گرفتم که شاید الآن حضور ذهن نداشته باشم ولی همینقدر می‌دانم که آموخته احتمالاً تا آخر عمر در ذهن من خواهد ماند. همچنانکه کلمۀ “باسلوق” در ذهن من با آموخته تداعی خواهد شد (این را فقط کسانی درک می‌کنند که سر کلاسش نشسته باشند، آن هم فقط برای یک ترم). شاید شما اسمش را حماقت بگذارید و شاید حتّی خودم هم با شما موافق باشم ولی من 3 ترم اوّل را به آموخته نیاز داشتم و تقریباً هرآنچه را که نیاز بود، از او یاد گرفتم. ولی دو ترم دیگر هم ادامه دادم و پولم را به پایش ریختم. اتّفاقاً من آدم ولخرجی نیستم ولی برای آموخته خوب یاد گرفته‌ام که پولم را خرج کنم. اتّفاقاً وقتم را هم از سر راه نیاورده‌ام ولی حسّ کردم هنوز هم می‌توانم از این استاد نازنین یاد بگیرم.
می‌دانم که احتمالاً این پست را هیچ‌وقت نخواهد خواند ولی دوست دارم برای آیندگان بگویم که من به شاگردی آموخته، محمّدرضا شعبانعلی و امثالهم افتخار می‌کنم. شاید زمانی تلاش می‌کردم مثل آنها شوم ولی الآن تلاش می‌کنم تا در جهت مسیر حرکتی آنها حرکت کنم و خودم باشم.
(به قول آموخته) عزّت زیاد.
instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri