çekmeköy evden eve nakliyat kağıthane evden eve nakliyat maltepe evden eve nakliyat pendik evden eve nakliyat saç protezi بایگانی‌ها مجله موفقیت - دست نوشته های سینا شهبازی

“یکی” به جای همه یا “همه” به جای یکی؟

“یکی” به جای همه یا “همه” به جای یکی؟

زهره خانم زاهدی، یکی از نویسندگان مورد علاقۀ من در مجلۀ موفقیت، در مورد دوست داشتن و عاشق شدن نوشته بودند:

… هیچکس به من نگفته بود ما برای عاشقِ یک نفر شدن به این دنیا نیامده‌ایم و برای دوست داشتن همه آمده‌ایم؛ من این را خیلی دیر فهمیدم و بابت این دیرکرد هم تاوان سنگینی پرداختم…

ادامه ی مطلب

اتفاقاتِ مسیر موفقیت

اتفاقاتِ مسیر موفقیت

از وقتی نوشتۀ محمدرضا شعبانعلی در مورد تفاوت موفقیت با رضایت را خوانده‌ام، حتی دیگر به خودم اجازه نداده‌ام که چندان به موفقیت فکر کنم. احساس کردم آنچه که واقعاً ارزش دنبال کردن دارد، “رضایت” است نه “موفقیت” چرا که به نظرم رضایت را خودمان با گوشت و پوست و خون‌مان احساس می‌کنیم اما موفقیت را دیگران باید به رخ‌مان بکشند. ادامه ی مطلب

ما دقیقاً در کجای این طیف قرار داریم؟

ما دقیقاً در کجای این طیف قرار داریم؟

مطلبی می‌خواندم در همان مجلۀ معروف که شما بارها و بارها اسمش را از زبان من شنیده‌اید.

مراتب یقین را داشت توضیح می‌داد که رسید به اسم‌های “علم‌الیقین”، “عین‌الیقین” و “حق‌الیقین”. ادامه ی مطلب

کنترل درونی و کنترل بیرونی

کنترل درونی و کنترل بیرونی

پیش‌نوشت:

ماجرای من شده است ماجرای کسی که پول نداشت به سفر برود ولی برای سفرهایش برنامه‌ریزی می‌کرد.

زحمت پیدا کردن وضعیت این جمله با حال و روز من با خودتان. ادامه ی مطلب

عشق چونان موسیقی

عشق چونان موسیقی

اساساً جذابیت افراد در یک رابطه مانند جذابیت موسیقی است. ممکن است یک آدمی نسبت به یک آهنگ حس خوبی داشته باشد و دیگری نسبت به همان آهنگ، حس خوبی نداشته باشد و این به معنای خوب یا بد بودن آن آهنگ نیست. در رابطه هم معیارهای ما برای انتخاب یا جذب شدن به یک نفر ممکن است متفاوت باشد.

همانطور که مشخص است، این جملات را من نگفته‌ام. این‌ها را دکتر نیلوفر الله‌وَردی (کانال تلگرام)در مجلۀ موفقیت گفته‌اند و چقدر تعریف ایشان از عشق و مقایسۀ آن با آهنگ و به اصطلاح Track موسیقی را دوست داشتم.

این حرف‌ها برای من یادآوری شیرینی را به همراه داشت که فکر می‌کنم گفتن آن خالی از لطف نباشد.

یک روزی داشتیم در دوران جاهلیت جوانی با دوستی حرف می‌زدیم و می‌گفتیم چطور ممکن است فلان پسر (دوستِ ما) از فلان دختر (عشقِ دوست ما) خوشش بیاید و مدام او را احمق و کارهایش را حماقت می‌دانستیم.

اگر آن زمان به درک و شعور الآنم رسیده بودم، متوجه می‌شدم که یک نفر ممکن است به خاطر چیزهایی عاشق کسی شود که از نظر من کم‌ترین ارزشی هم ندارد و برعکس، ممکن است من عاشق کسی بشوم که برای صمیمی‌ترین دوست من حتی کمترین ارزشی نداشته باشد.

هرکسی باید شرایط خودش را بسنجد و براساس آنچه در ذهن دارد، تصمیم بگیرد و دست به انتخاب بزند.

مثال واضح‌تر آن،‌ برادر خودم است. او با دختر خانم جوانی ازدواج کرد که الآن در شهر خودمان دانشجو هست و خیلی هم (مثلاً) از زندگی راضی هستند. اما با معیارهای من،‌ شاید تصمیم برادرم را -که تصمیم گرفته در دوران دانشجویی زیرِ بار ازدواج برود و مسئولیت یک نفر دیگر را تحمل کند- چیزی بیش از حماقت ندانم و اتفاقاً ممکن است همزمان او هم کسانی که فکر می‌کنند “هرچه دیرتر ازدواج کنند، بهتر است” را حماقت بداند.

خلاصه اینکه بهتر است هرکسی را به حال خود رها کنیم تا بر اساس آنچه در ذهن دارد، برای خودش تصمیم بگیرد.

کمی حرفم نسبت به پاراگراف اول این نوشته پراکنده شد اما می‌خواستم بگویم واقعاً عشق و خیلی از کارها همچون موسیقی است. سعی نکنیم برای بقیه تصمیم بگیریم و اگر هم خواستیم لطفی بکنیم، سعی کنیم فقط نظر خودمان را در قالب پیشنهادی که از نظر ما ممکن است هزار ایراد داشته باشد، بیان کنیم و نخواهیم تفکر خودمان را به انتخاب دیگری، تحمیل کنیم.

امیدوارم هرکسی بتواند بر اساس علاقۀ خود، ترک مورد علاقۀ زندگی خود را نیز در هر زمینه‌ای -چه همسر آینده، چه کار و چه و چه- پیدا کند. آمین.

اردتمندِ شما،
سینا شبازی.

جمله ای که باید با آب طلا نوشت

جمله ای که باید با آب طلا نوشت

مرتضی میثمی‌فرد، مؤسس و رئیس کارخانۀ آرد اهواز و تک ماکارون و تک نان، در مصاحبه‌ای اختصاصی با مجلۀ اسم و رسم‌دار موفقیت می‌گوید:

درست است همیشه تصمیم‌گیری برای انجام کار و شروع کاری، بزرگترین قدم است اما تداوم در انجام کار است که ارزش آن را دو برابر می‌کند.

هرچه بیشتر با خودم فکر کنم، مصداق‌های بیشتر و بیشتری برایم پیدا شد و فهمیدم که این جملۀ ایشان، تقریباً به بخشی از باورهای عمیق زندگی من تبدیل شده است.

همچنانکه بارها گفته‌ام، ماجرای لاغر شدن من چیزی از این نوع است. دفعات اول ناموفق بودم و هربار به خاطر انتخاب یک استراتژی نادرست نمی‌توانستم به آن هدف نهایی که تثبیت وزن مورد نظرم بود برسم اما دفعۀ آخر کمی داستان متفاوت بود.

یعنی مهم نبود که بتوانم در روز فقط 1کف دست نان یا 10 قاشق برنج بخورم. مهم این بود که روزانه از حد مجازی که مشاور تغذیه‌ام برایم تجویز می‌کرد، تجاوز نمی‌کردم. این مراعات همانا و لاغر شدن تدریجی و تقریباً ماندگار همانا.

حتماً شما هم افراد زیادی را می‌شناسید که هدف‌های مختلفی برای خود انتخاب کرده‌اند و حتی اطرافیان هم برای‌شان سوت زده‌اند و جیغ و هورا کشیده‌اند اما اگر نتوانند -به هر دلیل موجه یا غیر موجهی- آن هدف را به صورت مستمر ادامه دهند، به نظرم چندان موفق عمل نکرده‌اند. مگر یک استثناء: اینکه آدمی به نتیجه برسد که هدفش را اشتباه انتخاب کرده و نیاز است که هدف جدیدی انتخاب کند و دو دستی آن را بچسبد. این قضیه، توجیه‌بردار است ولی اینکه هدفی را صرفاً به خاطر سختی وِل کنیم، یعنی یا هدف نادرستی انتخاب کرده‌ایم یا اینکه من و شما، آدمِ آن هدف نبوده‌ایم.

جدای از این موارد، فکر می‌کنم مفهومِ “اندکی صبر، سحر نزدیک است” نیز با این جملۀ بسیار زیاد است. البته سحرِ من ممکن است 10سال طول بکشد و سحر یک نفر دیگر ممکن است 20سال طول بکشد ولی به نظرم باید بدانیم و باور کنیم که اگر پا پس نکشیم و صبر را چاشنی اهداف‌مان کنیم، دیر یا زود به سحر محبوبِ خود خواهیم رسید.

پی‌نوشت (Just For Fun):

امیدوارم همسر آیندۀ من -اگر اسمش سحر نیست- این نوشته را هرگز نخواند و اگر هم خواند، هیچ‌وقت به رویم نیاورد!

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

 

عطش (گرسنگی نوازش) و بانک نوازش

پیش‌نوشت:

هانیه خانم روزبهانی در شمارۀ 355 مجلۀ موفقیت به بررسی مفهوم “نوازش” از دیدگاه “نظریه تحلیل رفتار متقابل” پرداخته بود. راستش را بخواهید، اسم تحلیل رفتار متقابل (Transactional Analysis یا به قول اهل فن TA) حتی تا چندسال پیش به گوشم حتی نخورده بود. چند باری هم به گوشم می‌خورد ولی آگاهانه خودم را به کوچۀ علی چپ می‌زدم و خودم را درگیر این بازی نمی‌کردم، هرچند که دوست داشتم یک روزی بتوانم سلسله درس‌های این قسمت را در متمم (+) دنبال کنم.

امیدوار (و البته مطمئن) ام که در اینجا، توقع ندارید این موضوع را چندان باز کنم چرا که متمم به زیبایی هرچه تمام، این کار را انجام داده است ولی احساس کردم بد نیست برداشت خودم را از متن جالبی که اخیراً خوانده‌ام، با شما دوستانِ جان به اشتراک بگذارم.

اصل نوشته:

اریک برن، بنیان‌گذار نظریۀ تحلیل رفتار متقابل در روان‌شناسی، از مفهومی به نام “عطش یا “گرسنگی نوازش” صحبت کرده است. همان چیزی که ما به نام نیاز به شناخته شدن، مورد توجه قرار گرفتن و به حساب آورده شدن در نظر می‌گیریم. یا به تعبیری، همان مفهومی که محمدرضا شعبانعلی در یکی از فایل‌های رادیو مذاکره می‌گوید:

Recognition. Babies cry for it, Adults die for it.
به رسمیت شناخته شدن. بچه‌ها برایش گریه می‌کنند، (حال آنکه) بزرگترها برایش می‌میرند.

نکتۀ جالبی که در این مقاله ذکر شده بود، این بود که ما همیشه به دنبال نوازش‌های مثبت (مثل لبخند دوستی به ما) نیستیم بلکه ممکن است هرازچندی آنقدر دچار فقر نوازشی باشیم و آنقدر گرسنه باشیم که حتی نوازشی منفی (مثل اخم کردن دوستی به ما) را به نبودِ نوازش، ترجیح دهیم. همان اصلیم که اریک برن ادعا می‌کند: بودن هر نوازشی بهتر از نبود آن است. [فکر می‌کنم ممکن است مواقعی آنقدر درب و داغان باشیم که حتی حاضر باشیم از کسی بد و بیراه بشنویم به جای آنکه طرف مقابل، بی‌تفاوت از کنار ما بگذرد. امیدوارم چنین شرایطی را هیچ‌کس‌، هیچ‌وقت و در هیچ‌کجا، تجربه نکند. هرچند که می‌دانم دعایم سخت ساده‌لوحانه است.]

یک مطلب دیگری که از این مقاله آموختم،‌ مفهوم “بانک نوازشی” بود. بانک نوازشی مفهومی ذهنی است و معتقدند اگر موجودی بانک نوازشی ما باز یک مقداری کمتر شود، باعث بیماری ما می‌شود. دقیقاً عین حساب بانکی که اگر بیش از حد از آن برداشت شود، با مشکل مواجه می‌شویم، شبیه همین داستان در مورد بانک نوازشی‌مان نیز صادق است و باید مراقب باشیم به تناسب به این بانک اضافه کنیم و کم‌کم از آن برداشت کنیم تا موجودی ما ته نکشد.

در پایان نیز پیشنهاداتی برای افزایش موجودی بانک نوازشی‌مان مطرح شده بود از جمله “خویشتن‌نوازی” که می‌تواند شامل هدیه خریدن برای خودمان، مهمان کردن خودمان به غذایی که دوست داریم، به مسافرت رفتن و مواردی از این قبیل باشد. هرچند که نویسنده معتقد بود که حویشتن‌نوازی، هرگز نمی‌تواند جایگزین مفهوم دیگرنوازی (نوازش‌هایی که از دیگران می‌گیریم) شود.

فکر می‌کنم کامنت گذاشتنِ من در وبلاگ و وبسایت‌های دوستان خوبم که هرروزه به آنها سر می‌زنم می‌تواند مفهومی از همین نوازش باشد. می‌توانم فقط آنها را بخوانم و بی‌تفاوت از کنارشان بگذرم و می‌توانم کمی صبر کنم و برای‌شان کامنتی بگذارم تا این حال خوب را هر دو طرف تجربه کنیم.

البته خوشحالم که این خانۀ مجازی هم خوانندگان ثابت و رهگذری دارد که با کامنت گذاشتن‌ وقت و بی‌وقت‌شان، من را خوشحال می‌کنند و برای ادامۀ مسیر به من انرژی می‌دهند.

امیدوارم شما نیز از خواندن چنین مقاله‌ای به وجد آمده باشید، البته اگر تا به امروز با چنین مفهومی آشنا نشده باشید.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

آقایان، دِ یاالله…

امروز داشتم از دکتر فردین علیخواه، جامعه‌شناس مطرح کشورمان، مقاله‌ای می‌خواندم با عنوان “مردان جهان! دارید از دست می‌روید” که جلال سیادت در مجلۀ موفقیت -نیمۀ اول مرداد 96، شمارۀ 354- آن را نقل کرده بود.

برداشت من این بود که ما آقایان داریم (از هرچیزی و هرکاری) کناره‌گیری می‌کنیم و پا پَس می‌کَشیم و راه را برای خانم‌ها باز و برای خودمون تنگ می‌کنیم. قاعدتاً با قسمت اولش مخالفتی ندارم (و در واقع، نمی‌توانم مخالفتی بکنم) اما اصل حرف من در مورد قسمت دوم این نوشته است.

دکتر علیخواه برای روشن‌تر شدن موضوع، چند مثال می‌زند از مردی که هنگام خرید کفش، چند متری عقب‌تر از همسران خود ایستاده‌اند و فقط سرشان را تکان می‌دهند و این زنان هستند که با فروشندگان، بگومگو می‌کنند.

مثال دیگری می‌زند با این مضمون که مرد و زنی به بانک مراجعه کرده‌اند و هربار که کارمند بانک چیزی می‌گوید، مرد از زن می‌خواهد که به او بفهماند که کارمند بانک دقیقاً چه گفت؟ و اینکه عملاً زن، نقش دیلماج شوهرش را انجام می‌دهد. (توی پرانتز بد نیست بگویم دیلماج برای من کلمۀ جدیدی بود و تا به حال آن را نشنیده بودم. اگر برای شما هم جالب بود، لطف کنید سرچ کنید و معنای آن را دریابید. لینک ندادنم تعمّدی است.)

و در پایان مایلم جمله‌ای از ایشان را نقل کنم که کمی تلخ است اما گویا باید بپذیریم که واقعیت دارد:

پیش‌بینی‌ام آن است که اگر این روند به همین شکل پیش رود، در یکی دو دهۀ آینده، شاهد مردانی آویخته در مقابل زنانی فرهیخته خواهیم بود.

پی‌نوشت (خانم‌ها لطفاً نخوانند):

آقایان عزیز و داداش‌های گلم. ظاهراً داریم گند می‌زنیم. بهتر است نرم‌نرمَک خودی نشان دهیم قبل از اینکه مجبور شویم خودی نشان دهیم (شاید بی‌ارتباط باشد ولی ناخودآگاه، یاد آیه‌ای از قرآن افتادم می‌گفت: بمیرید قبل از اینکه پیش از مرگ طبیعی بمیرید).
آقایان عزیز. دِ یاالله…

لذتِ درکِ تفاوت‌ها

نمی‌دانم شما هم مثل من، گه‌گاهی کلمات عجیبی که به نظرتان شبیه به هم هستند و در ذهن‌تان، تفاوت خاصی بین آنها قائل نیستید را در گوگل سرچ می‌کنید یا نه.

بسته به سطح سواد شما، ممکن است بار علمی کلماتی که انتخاب می‌کنید، متفاوت باشد.

مثلاً آخرین دفعه‌‌ای که من می‌خواستم تفاوت کلمه‌ای را در گوگل سرچ کنم، نوشتم: تفاوت گیلاس و آلبالو!

خوشحال بودم که آدم‌های دیگری هم بوده‌اند که مثل من، چنین چیزی برای‌شان سؤال بوده و خوشحال‌تر شدم وقتی که دیدم جوابی پیدا شد که به من در فهمِ این تفاوت‌ها، کمک کرد. مثلاً فهمیدم که گیلاس، قرمزرنگ است و شیرین ولی آلبالو، ترش است و آلبالویی‌رنگ.

از این تفاوت و کشف مهمّ که بگذریم، نوبت رسید تا فهم بهتری نسبت به واژه‌های “روان‌پزشک”، “روان‌شناس” و “روان‌کاو” پیدا کنم. البته این تفاوت را از مجلۀ موفقیت، دو هفته‌نامۀ 353 (نیمۀ دوم تیر) یاد گرفتم.

فهمیدم که روان‌پزشک به کسی گفته می‌شود که عملاً یک پزشک است و معمولاً با موارد حاد بیماری‌های روانی، سر و کار دارد. آنها، شیوۀ کاری شبیه به پزشکان دارند و از دارو برای درمان اختلالات استفاده می‌کنند.

فهمیدم که روان‌شناس به کسی گفته می‌شود که دانش دانشگاه دارد و بیشتر به مسائل سطحی‌تر روان می‌پردازد به این معنا که مسائل سطحی، به معنای کم‌اهمیت‌بودن کار روان‌شناس نیست بلکه به این معناست که روان‌شناس، با ضمیر آگاه یا همان قسمت هوشیار فرد، سر و کار دارد.

و فهمیدم روان‌کاو به کسی می‌گویند که بیشتر با سطح ناخودآگاه روان سر و کار دارد و با هوشیاری فرد، کاری ندارد. یعنی آنها با سطحی از روان سر و کار دارند که حتی خود ما نیز از آنها آگاه نیستیم.

الآن بهتر متوجه می‌شوم چرا به فروید و یونگ و آدلر، روان‌کار می‌گویند. الآن بهتر می‌توانم مفهوم واژۀ “روان‌کاو” را درک کنم.
و احتمالاً اگر کسی روان‌کاو بود، سعی می‌کنم از او دوری کنم تا با قسمت ناخودآگاه من شوخی نکند!

حُسن‌جویی، ترکیب عجیبی که دیگر برایم عجیب نیست

اولین باری نبود که به این ترکیب جالب و کمیاب (یعنی حُسن‌جویی در مقابل ترکیب نسبتاً متداول عیب‌جویی) بر می‌خوردم. احتمالاً آخرین بار هم نخواهد بود.

ولی نمی‌دانم چرا این دفعۀ خاصّ، بیشتر به دلم نشست و مفهوم آن را بیشتر درک کردم.

به نظر من، “حسن‌جویی” به معنای دیدن خوبی‌ها در هرچیز و تشکّر کردن از باعث و بانی آن است.

آخرین دفعه‌ای‌ که با این ترکیب جالب مواجه شدم، در نوشته‌ای از احمد حلّت عزیز، مدیر مسئول مجلۀ موفق موفقیت، با آن مواجه شدم.

به عقیدۀ ایشان، شاه‌کلید محبوبیت، حسن‌جویی است و می‌توانیم زبان عشق و تشکر را به عنوان اسلحۀ نفوذ به کار ببریم.

ادعایی ندارم که حرف ایشان را خوب درک کرده‌ام ولی همینقدر می‌دانم و می‌فهمم که تشکر، معجزه می‌کند. آن هم اگر از دل برآید.

istanbul escort porno seyret maltepe escort