saç protezi بایگانی‌ها شنیدم که... - دست نوشته های سینا شهبازی

اثر سیب گندیده

اثر سیب گندیده

(1)

احتمالاً شما هم شنیده‌اید که می‌گویند:

وقتی یک سیب خراب و گندیده در جعبه وجود داشته باشد، می‌تواند بقیۀ سیب‌ها را خراب و گندیده کند. ادامه ی مطلب

تکمیل حرف جناب ارسطو

تکمیل حرف جناب ارسطو

اهل چسباندن خود به آدم‌های اسم و رسم‌دار نیستم و قصد این کار را هم هیچ‌وقت نه داشته‌ام و نه خواهم داشت (البته امیدوارم که چنین باشد). ادامه ی مطلب

در جستجوی مخالف‌ها

در جستجوی مخالف‌ها

از دوران ماقبلِ مشق و و مدرسه به صورت آگاهانه و چه بسا ناآگاهانه (و از روی عادت) به من یاد داده‌اند که اگر چیزی بر خلاف عقایدمان گفتند، سریع در برابر آن جبهه بگیریم و به راحتی در برابر آن سر خم نکنیم و حتی بدتر از آن، به من یاد داده‌اند که هرچیزی که مخالفِ عقاید و باورهای من باشد، از بیخ و بن اشتباه است. ادامه ی مطلب

آخرین پلۀ نردبان زندگی

آخرین پلۀ نردبان زندگی

چند وقت پیش (فکر می‌کنم چند ماه پیش) بود که این پیام اختصاصی متمم رو خواندم و آن موقع چندان آن را درک نکردم و اتفاقاً با همین طرز تفکر بود که آن را ذخیره کردم تا روزها یا ماه‌ها یا سال‌های بعد،‌ وقتی به آن رجوع کردم، ببینم می‌توانم بفهمم مقصود نویسنده از این تک جمله‌ها تقریباً چیست یا خیر. ادامه ی مطلب

جایی برای سیگار کشیدن

تابلوی سیگار ممنوع (سئول، کره جنوبی)

چند وقت پیش، مطلبی با عنوان من، سهیل رضایی و سیگار کشیدن نوشته بودم. امروز هم در مورد مقولۀ “سیگار کشیدن” می‌‌خواهم بنویسم، اما اینبار نه از نگاه یک مصرف‌کننده (خریدار) که از نگاه یک بیننده و بویَنده (عضوی از یک جامعه).

می‌گویند: اگر برای کاری، شرایطش را فراهم کنی، به معنای آن است که به صورت ضمنی آن را تأیید کرده‌ای. برای اینکه کمی ذهنیت‌مان به هم نزدیک شود، مثالی عرض می‌کنم.

مثلاً اگر جایی را برای مهمانی‌های مختلط در نظر بگیریم، احتمالاً به معنای آن است که آن را تلویحاً پذیرفته‌ایم. شاید هم آن عده بی‌راه نگویند. اما اگر جایی را (اتاقی) برای افراد سیگاری در نظر بگیریم، آیا بدین معناست که پذیرفته‌ایم ملت ما روز به روز بیشتر و بیشتر سیگار بکشند؟ به نظر من، خیر.

با چنین کاری، احتمالاً می‌خواهیم به نتیجه‌ای مطلوب برای اکثریت جامعه (غیر سیگاری‌ها) برسیم. تصور بفرمایید که من در یک مجتمع تجاری-تفریحی کار می‌کنم. وقتی می‌خواهم مسیری را طی کنم تا به سرویس بهداشتی ساختمان مربوطه برسم، در مسیر خود، بوی تعفن و حال‌به‌هم‌زن سیگار را استشمام می‌کنم و به سیگاری‌ها بد و بیراه می‌گویم. آیا توقع زیادی است که بخواهم یک اتاقی هرچند کوچک برای این جمعیت قلیل که تعدادشان احتمالاً روز به روز در حال افزایش است، در نظر گرفته شود تا موجب آزار و اذیت سایرین نشود؟ آیا با در نظر نگرفتن این اتاق، عملاً داریم به ملت می‌فهمانیم که ما با سیگار کشیدن شما مخالفیم؟

از آن بدتر، اینکه همین سیگاری‌ها را محدود می‌کنیم. یعنی می‌گوییم حق ندارید جلوی مردم سیگار بکشید اگرنه شما را جریمه می‌کنیم. خب برادر من، خواهر من. اگر نتوانند جلوی دوربین‌های مداربسته سیگار بکشند، قاعدتاً تلاش می‌کنند جایی را پیدا کنند تا در آنجا کار خود را انجام دهند. راه‌پله‌ای، سرویس بهداشتی‌ای، جایی…

اینکه بدتر شد. ما می‌خواستیم کاری کنیم آنها سیگار نکشند، ولی نتیجه چه شد؟ حال آنکه سیگار خود را می‌کشند، تازه با افتخار به اینکه توانسته‌اند از قانون سرپیچی کنند،‌ آن هم در جایی که گذر مردم زیادی به آنجاها می‌افتد.

چند روزی است درگیرِ درس‌های تفکر سیستمی در سایت آموزشی متمم هستم. یکی از درس‌های آن، به محدودۀ اثر و افق زمانی راه‌حل‌ها تأکید دارد. و در ادامه، اثر مار کبرا را بیان می‌کند. همان اثری که -اگر بخواهم خلاصه بگویم،- نتیجۀ عکس می‌دهد. همان که می‌گوییم: می‌خواستیم ثواب کنیم، کباب شدیم. یا همان که می‌گوییم: آمد ابرو را درست کند، زد چشم را هم کور کرد.

احساس می‌کنم سیاست‌های منع سیگار کشیدن‌های ما نیز از همین نوع است. چرا که به جای آنکه باعث شویم جمعیت کمتری سیگار بکشند و موجب دردسر کمتری برای مردم عادی شوند، بدتر باعث شده است که همان جمعیت (و چه بسا جمعیت بیشتری) سیگار بکشند و از قضا دردسر بیشتری برای مردم درست کنند. جالب آنکه وقتی به آنها بگویی: دوست عزیز، لطف کن اینجا سیگار نکش. بر می‌گردد و (با پرروییِ هرچه تمام) می‌گوید: برای چه؟ آدم فکر می‌کند احتمالاً پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای داده است که طرف مقابل اینگونه برآشفته شده است. تازه جالب است سنگِ “لا ضررَ و لا ضرارَ فی الاسلام” را نیز به سینه می‌زنیم. حال آنکه به نظرم ضرر سیگاری‌ها بیش از آنکه متوجه خودشان باشد، متوجه اطرافیان‌شان است.

فکر می‌کنم کمی حرف‌هایم پراکنده شد. راه حلی جز همان که گفتم به ذهنم نمی‌رسد: جایی برای سیگار کشیدن. شاید در این صورت، هرآنکس که بخواهد سیگاری دود کند، به آنجا برود و با خیال راحت سیگار بکشد. چه بسا آنقدر آنجا فضا بسته باشد و بوی بدی در آنجا پخش شود که حتی خود سیگاری‌ها حاضر نباشند پا به آنجا بگذارند و تازه متوجه شوند بقیه از دست آنها چه می‌کِشند.

پی‌نوشت یک:

فکر می‌کنم در مورد وضعیت حجاب نیز در جامعه‌مان، وضع به همین منوال است. ولی از آنجایی که راهکاری (عجالتاً) به ذهنم نمی‌رسد، از نوشتن در مورد آن طفره می‌روم. باشد که هرآنکس که سوادی دارد، بنویسد تا من نیز از آموخته‌های او استفاده کنم.

پی‌نوشت دو:

این ویدئو را با گوگل کردن پیدا کردم (در مورد اتاق‌های مخصوص سیگار در سئول، پایتخت کرۀ جنوبی). تماشای آن پس از پرحرفی‌های من، احتمالاً خالی از لطف خواهد بود.

تلویزیون تماشا کردن پیشکش. وجود چنین فضایی احتمالاً موجب دلگرمی و افزایش رضایت خیلی‌ها (از جمله خودِ من) خواهد بود.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

شما چطور؟

معمولاً تمام تلاشم این بوده است که از موقعیت‌هایی که نیاز به انتخابِ یک مورد از چندین مورد هست، فرار کنم. چون باید بنشینم و هزینه-فایده کنم و ببینم کدام گزینه برای من مطلوبیت بیشتری دارد؟ کاری شیرین و در عین حال، سخت.

هنوز فرصتی پیش نیامده است که کتاب دشواری انتخاب (Paradox of Choice) آقای بری شوارتز را بخوانم ولی در حین پیاده‌روی‌های چریکی شبانه‌ام، سعی کرده‌ام این فایل‌ها را با جان و دل گوش دهم. حرف‌های او به نظرم شباهتِ زیادی به حرف‌های دن اریلی دارند. یا شاید بهتر است بگویم حرف‌های دن اریلی، جنس‌شان بسیار شبیه به حرف‌های بری شوارتز است.

چند نکتۀ جالب که به نظرم بسیار واضح می‌آمد را او به قشنگی در کتابش ذکر کرده و محمدرضا شعبانعلیِ نازنین نیز به زیبایی هرچه تمام‌تر آن را برای‌مان بازخوانی کرده. احساس کردم بد نیست آن را برای خودم زمزمه کنم، شاید جنس دغدغه‌های‌مان مشترک از آب درآمد و توانستیم گره‌ای از گره‌های یکدیگر، باز کنیم:

1
برای تصمیم‌گیری باید اهداف‌مون رو بنویسیم و اولویت و وزن هر هدف رو مشخص کنیم.

مثالی که خودش می‌زند (با کمی جرح و تعدیل نویسندۀ این متن): ممکن است من و شما بخواهیم خانه‌ای بخریم. اولویت من احتمالاً دسترسی راحت‌تر به وسایل نقلیۀ عمومی است و اولویت شما شاید بزرگی خانه. پرواضح است که در این شرایط، هدکدام یکی از چند خانۀ‌ موجود را انتخاب می‌کنیم و احتمالاً هردو هم رضایت نسبی را تجربه خواهیم کرد.

2
تفاوت بین Chooser و Picker:

اولی (Chooser) کسی است که به تصمیم‌هایش فکر می‌کند ولی دومی (Picker) فقط Pick می‌کند. چشمش را می‌بندد و یکی را انتخاب می‌کند.
او به ما می‌گوید بهتر است که بعضی مواقع حساسیت بالایی به خرج دهیم و Chooser باشیم ولی همیشه Chooser بودن نیز گزینۀ مناسبی نیست.

3
به نظر او، Maximizer کسی است که به دنبال بهترین گزینۀ دنیا است ولی Satisficer کسی است که به دنبال رضایت نسبی است (یعنی کسی که استانداردهایی برای خودش دارد و بر اساس آن‌ها، تصمیم می‌گیرد).
به تعبیر دیگر، او معتقد است Maximizer به عالی‌ترین گزینۀ ممکن راضی می‌شود ولی Satisficer به دنبال گزینۀ عالی است [حتی اگر بهترین گزینه نباشد].

یک مثالی در اینجا می‌زند که برای من بسیار جالب بود و توانستم با نویسندۀ کتاب، همذات‌پنداری کنم. او می‌گوید هرکسی ممکن است در زمینۀ متفاوتی، Maximizer یا Satisficer باشد. او می‌گوید من در “غذا خوردن” Maximizer هستم و در بسیاری دیگر از زمینه‌ها، Satisficer.

کمی فکر کردم (البته اگر فکر هم نمی‌کردم، کاملاً مشخص بود) و دریافتم که من هم از قضا در خوردن خوراکی (اعم از وعده‌های اصلی، میان‌وعده، هله‌هوله و هرآنچه که در ذهن خود تصور کنید) Maximizer هستم. یعنی واقعاً برایم سخت است اگر برای صبحانه به رستورانی سلف‌سرویس بروم و بخواهم از میان چند صبحانۀ متفاوت (که علناً هیچ سنخیتی با هم ندارند)، یکی را انتخاب کنم.

آخرین دفعه‌ای که مهمان پدر بزرگوارم بودم و به همراه تنی‌چند از دوستانم به این رستوران تازه‌تأسیس رفته بودیم، یک مبلغ ثابت باید می‌دادیم و هرآنچه که می‌خواستیم (و البته هرآنچه که به لحاظ مِعدَوی جا داشتیم)، می‌توانستیم نوش جان کنیم.

یادم هست ساعت 11 صبح بود و بعد از مختصر کوهنوردی‌مان که به آنجا رفته بودیم. از خامه و پنیر‌ش را تست کردم تا تخم‌مرغ‌های متنوع‌اش را. انصافاً برایم سخت بود بخواهم Satisficer باشم و مثل بچه سوسول‌ها، یکی از آنها را انتخاب کنم و بنشینم و راحت بخورم و عین خیالم هم نباشد. خاطرم هست که آن روز تا ساعت 5-6 عصر دیگر نتوانستم ناهاری میل کنم. آن ناهاری هم که بالاجبار خودم میل کردم، صرفاً به خاطر این بود که جایی مهمان بودیم.

البته خوشحالم که در نوشتن برخی مطالب هم Satisficer هستم. مثلاً دربارۀ همین وبلاگ‌نویسی. خیلی از مطالبی که می‌نویسم را وقت چندانی برایش صرف نمی‌کنم. به آن فکر می‌کنم ولی هنگام نوشتن، شاید در کمتر از 1ساعت جمع و جور شود و آن را به انتشار بگذارم. همین می‌شود که شما مطالب چندان ارزشمندی را در اینجا نمی‌توانید بخوانید و شاید بیشتر سعی می‌کنم مطلبی بنویسم که به دل خودم بنشیند، حتی اگر به دل هیچ احدالناس دیگری ننشیند.

راستی، شما در چه مواقعی Maximzer و در چه مواقعی Satisficer هستید؟

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

تفاوت نوشتن همزه (أ، ؤ یا ئ)؛ کدام، چرا؟

پیش‌نوشت:

این مطلب، شاید برای کسانی که مثل من دغدغۀ درست نوشتن (به لحاظ املایی) را دارند، مثمر ثمر واقع شود. البته در مبحث املا نمی‌توان سبک واحدی را درست پنداشت ولی شاید بتواند کمی به یک‌دست شدنِ ما کمک کند.

لذا از دوستانی که چنین دغدغه‌ای ندارند، خواهش می‌کنم ادامۀ این نوشته را نخوانند و اجازه دهند با خیال راحت، آن را برای دوستانی که دغدغۀ مشابهی با من دارند، بنویسم.

اصل نوشته:

از آنجایی که در رشتۀ علوم انسانی تحصیل کردم، بالطبع درس ادبیات فارسی و ادبیات عربی برایم ارزش بالایی داشتند یا بهتر است بگویم مجبور شدم برای‌شان ارزش بالایی قائل شوم.

میان‌نوشت: تا به حال دوستی که کنکوری باشد را در این خانه ندیده‌ام و اگر هم کسی بوده، از وجود نازنین او بی‌اطّلاعم. با این حال دوست دارم بگویم اگر دغدغۀ یادگیری لذّت‌بخش درس عربی را دارید، استاد محمد واعظی را هرچه سریعتر دریابید. غول بی‌شاخ و دم عربی با وجود استاد نازنینی همچون ایشان، دیگر غول نیست بلکه هلو است. از آن هلوهایی که به راحتی وارد گلو می‌شود. ضمن اینکه استفاده از مطالب ایشان تقریباً رایگان است. می‌بخشید که هنوز یاد نگرفته‌ام حاشیه نروم. بگذریم.

در یکی از درس‌های عربی سال پیش‌دانشگاهی، درسی داشتیم با این عنوان که همزه‌ها (أ، ؤ و ئ) را چگونه بنویسیم. دقیقاً خاطرم نیست چه قواعدی را بیان می‌کرد اما آنچه را به خاطر دارم برای‌تان عرض می‌کنم.

من یاد گرفتم: اگر می‌خواهم کلمه‌ای بنویسم که روی یکی از حروفش علامت ساکن دارد و آن کلمه همزه دارد، باید به حرف قبل از آن و علامتی که آن کلمه دارد توجه کنم تا بتوانم تشخیص دهیم املای درست آن کلمه چگونه است. به عبارت ساده‌تر، همزۀ ساکن وسط کلمه با توجه به حرکت ماقبل آن نوشته می‌شود (+).

خودم هم نفهمیدم چه گفتم. برای همین بهتر است مثالی بزنم تا راحت‌تر این مسأله را درک کنیم.

تصور بفرمایید می‌خواهید بنویسید رُؤیا. احتمالاً اکثر ما به همین شکل آن را می‌نویسیم. می‌پرسید چرا؟ خب ببینید دوستان. همزۀ وسط کلمه، ساکن است یعنی( ـَــِــُـ) ندارد. ضمن اینکه حرف قبل از آن متحرک است و ضمه (ـُـ) دارد لذا آن همزه‌ای که با مصوّتِ ( ـُـ) همخوانی دارد، واو (ؤ) است.

فکر می‌کنم بهتر است مثال دیگری عرض کنم. اگر بخواهید کلمۀ مَأخذ را بنویسید، احتمالاً بدین شکل بنویسید. چرا؟ چون همزۀ وسط کلمه (که به شکل “أ” ظاهر شده است) ساکن است و حرف ماقبل آن متحرک است و علامت فتحه (ــَ) دارد لذا همزه‌ای که با علامت فتحه همخوانی دارد، الف (أ) است.

و به عنوان مثال آخر، کلمۀ زِئوس را مثال می‌زنم. همزۀ وسط ساکن است و ماقبل آن حرکت کسره (ـِـ) قرار دارد لذا با همزۀ متناسب با حرف یاء (ئ) نوشته می‌شود.

حالا شاید بهتر متوجه شوید که چرا عده‌ای (مثل من)، مسأله را بدین شکل می‌نویسیم. هرچند که احتمالاً مسئله در بین ما ایرانیان، رواج بیشتری دارد ولی من ترجیح می‌دهم آنچه که درست است را بنویسم نه آنچه که اکثر مردم به آن عمل می‌کنند.

مِن‌بابِ کتاب و کتاب‌خوانی: مصداقی دیگر از کارهای سهلِ ممتنع

پیش‌نوشت:

از آنجایی که نه خودم حوصلۀ گفتن حرف‌های تکراری را دارم و نه شما حوصلۀ شنیدن آن را، اگر مطلب قبلی (مثالی امروزی از کارهای سهل ممتنع) را نخوانده‌اید، خواهش می‌کنم قبل از خواندن ادامۀ متن، سری به آن بزنید.

اصل مطلب:

خوش‌بختانه به خاطر سن و سال نه چندان زیاد و همچنین به‌خاطر تجربۀ ناکافی‌ام، در جایگاه روضه‌خوانی قرار ندارم و مسلّماً شما هم دو جفت گوش مفت برای شنیدن روضه‌های تکراری دیگران، آن هم از زبان من، را ندارید.

فقط می‌خواهم حاصل جمع‌بندی نگاهم -تا به امروز- درمورد مقولۀ کتاب را خدمت‌تان عرض کنم. حرف‌هایم شاید جمع‌بندی حرف‌های دیگران باشد ولی همچنان مایلم آنها را بیان کنم.

اوایل کتاب را فقط به خاطر باکلاسی می‌خواندم. یعنی وقتی می‌دیدم اطرافیان می‌خواندند، من هم دوست داشتم کتاب بخوانم و هیچ فهمی نداشتم که چه کتابی بخوانم همچنانکه هنوز نیز. اما برایم جالب بود که کتاب بخوانم، همین و بس.

مدت‌ها گذشت. تصمیمی انتحاری گرفتم و به خودم، به زور، قبولاندم که روزانه 25 صفحه مطالعه کنم. انصافاً یکی از بهترین کارهایی بود که خودم را به انجام آن مجبور کرده بودم. خوب بود و همه چیز نیز خوب پیش‌ می‌رفت. تا اینکه حمید طهماسبی، کلمۀ خروجی را در داخل چشمانم فرو کرد.

به خودم آمدم. خب من چند کتاب خوانده‌ام. که چی؟ چه فایده داشته؟ آیا واقعاً به درد من خورده است؟ آیا واقعاً گره‌ای از من باز کرده است؟

شاید بی‌انصافی باشد اگر بگوییم کاملاً بی‌تأثیر بوده امّا اگر بخواهیم واقع‌بین باشیم، آیا به نسبتِ وقتی که برای آن صرف کرده‌ایم، آیا واقعاً فیدبَک و خروجی گرفته‌ایم؟

مدّتی است دیدم نسبت به کتاب‌خوانی تغییر کرده است. همچنان خودم را عادت داده‌ام که روزانه، چند صفحه‌ای را ورق بزنم. با این تفاوت که دیگر تعداد صفحه‌ها برایم مهم نیست. می‌گذارم ذهنم، هرچه در سرش بود را برایم تداعی کند. اجازه می‌دهم هرچه دل تنگم می‌خواهد، راجع به یک موضوع فکر کند. تصمیم گرفتم به ازاء هر کتابی که می‌خوانم، دستِ کم یک تغییر کوچک نیز در خودم ایجاد کنم. آن موقع است که شاید احساس رضایت درونم به من چشمک بزند و من را به ادامۀ راه، امیدوار کند.

شاید بد نباشد به عنوان حسنِ ختام، جمله‌ای که مفهوم آن از چند سال پیش در ذهنم مانده را با شما در میان بگذارم:

کسی که کتاب می‌خواند، هزاران زندگی را پیش مرگ خود تجربه می‌کند.
اما کسی که کتاب نمی‌خواند، فقط یک زندگی را تجربه می‌کند.
جورج آر. آر. مارتین

پی‌نوشت:

اگر جزو آن دسته از دوستانی هستید که به دنبال کتاب‌های پیشنهادی دیگران هستید، جایی بهتر از فهرست کتاب‌های پیشنهادی دوستان متممی سراغ ندارم.

اهداء عضو؛ موافق یا مخالف؟

پیش‌نوشت یک:
چند روز پیش داشتم مطلبی رو می‌خوندم که هم برام جالب بود هم عجیب. عجیب هم از این نظر که از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم. بد نیست شما هم همین الآن یک نگاهی به آن بیندازید.
پیش‌نوشت دو:
توی یکی از پست‌های قبلی به برنامۀ کاوشگر رادیو جوان نیمچه اشاره‌ای کرده بودم. مجری مسلطی داشت (و احتمالاً هنوز هم دارد) و از صدایش بی‌نهایت لذت می‌بردم. سیاوش عقدایی رو عرض می‌کنم. بسیار مسلط بود. بی‌ربط هست ولی دوست داشتم صدام رو مثل اون بکنم. نه به این خاطر که بقیه بهم بگویند صدا قشنگ! به‌خاطر اینکه بتوانم بادی در غبغب بیندازم و قمپز در کنیم. بگذریم.

اصل حرف:
بعد از شنیدن یکی از برنامه‌های همین برنامۀ کاوشگر، مصمم شدم من هم به جمع این عزیزان بپیوندم تا اگر عمرم به دنیا نبود و می‌توانستم (یعنی عملاً امکانش فراهم بود) که به بقیه کمکی بکنم، دریغ نکرده باشم. به هرحال، جنازۀ من برای خانواده‌ام نان و آب نمی‌شود دیگر.
بعد از این که به سرم زد و این کار خوب را انجام دادم و احساس خوبی را تجربه کردم، به مادرم اطلاع دادم و عکس بالا را برای ایشان فرستادم.
توقع داشتم کمی قربان صدقه‌ام برود. همین هم شد. ولی توقع نداشتم بگویند برای من هم ثبت‌نام کند.
نمی‌دانم چرا لحظه‌ای که شنیدم، احساس خوبی به من دست نداد. ولی کمی فکر که کردم، دیدم چه کار خوبی. خوشحالم که خانواده‌ام نیز از این کار زیبا حمایت می‌کند.
به پدر بزرگوارم هم اطلاع دادم و ایشان هم همین کار را انجام داد.

احساس خوبی بود. اینکه من باعث شده بودم خانواده‌ام نیز اگر کاری از دست‌شان بر می‌آید، انجام دهند.

از آن تاریخ گذشت. پست محمدرضای عزیز را که خواندم، کمی احساس کردم که نمی‌فهمم چه می‌گوید.

محمدرضا نوشته بود:

“چرا باید به کسی که خودش کارت اهداء عضو را امضا نکرده، در صورتی که نیاز به عضو دارد، عضوی اهداء شود؟”

از سنگینی حرفش هنوز برایم چیزی کم نشده. و همچنان این سؤال در ذهنم هست. هرچند حرفی منطقی است ولی از شنیدنش خوشحال نشدم. نمی‌دانم چرا.

پی‌نوشت:
مطمئناً اکثر کسانی که به اینجا سر می‌زنند، این کار را زودتر از من انجام داده‌اند. برای دوستانی که فرصتی پیدا نکرده‌اند تا این کار را انجام دهند، پیشنهاد می‌کنم حتماً همین الآن ثبت‌نام کنید، اگر که دوست دارید شما هم جزو کمک‌کنندگانی باشید که اگر کاری از دست خودتان بر نمی‌آید، دست کم به 4نفر هم‌نوع خود کمکی کرده باشید.
+لینک ثبت‌نام برای کارت اهدای عضو

حُسن‌جویی، ترکیب عجیبی که دیگر برایم عجیب نیست

اولین باری نبود که به این ترکیب جالب و کمیاب (یعنی حُسن‌جویی در مقابل ترکیب نسبتاً متداول عیب‌جویی) بر می‌خوردم. احتمالاً آخرین بار هم نخواهد بود.

ولی نمی‌دانم چرا این دفعۀ خاصّ، بیشتر به دلم نشست و مفهوم آن را بیشتر درک کردم.

به نظر من، “حسن‌جویی” به معنای دیدن خوبی‌ها در هرچیز و تشکّر کردن از باعث و بانی آن است.

آخرین دفعه‌ای‌ که با این ترکیب جالب مواجه شدم، در نوشته‌ای از احمد حلّت عزیز، مدیر مسئول مجلۀ موفق موفقیت، با آن مواجه شدم.

به عقیدۀ ایشان، شاه‌کلید محبوبیت، حسن‌جویی است و می‌توانیم زبان عشق و تشکر را به عنوان اسلحۀ نفوذ به کار ببریم.

ادعایی ندارم که حرف ایشان را خوب درک کرده‌ام ولی همینقدر می‌دانم و می‌فهمم که تشکر، معجزه می‌کند. آن هم اگر از دل برآید.

دنیای کودکان و یادگرفتن زندگی در لحظه

از دنیای کودکان هم می‌توان درس زندگی آموخت. به نظرم، فقط نباید پای حرف بزرگان بنشینیم تا بتوانیم از آنها چیزی بیاموزیم.

اگر چشمان‌مان را بهتر باز کنیم و از زاویه‌ای متفاوت به دنیا بنگریم، حتّی کودکان (و به تعبیر ما، بچّه‌ها) هم برای آموزش به ما، مطلب دارند.

یکی از چیزهایی که امروز از آنها یاد گرفتم (و همیشه یاد گرفته‌ام اما متأسفانه گاهی فراموش می‌کنم)، همین بحثی است که خیلی راحت آن را فراموش می‌کنیم: “زندگیِ در لحظه”.

احتمالاً گوشِ ما از این حرف‌های کلیشه‌ایِ اعصاب‌خردکن پر است که می‌گویند باید یاد بگیریم در لحظه زندگی کنیم، باید قدر لحظه‌ها را بدانیم، باید از گذشته درس بگیریم و به آینده امیدوار باشیم اما در لحظه زندگی کنیم (که انصافاً دروغ هم نگفته‌اند) و از این خزعبلاتی که من آن‌ها را خیلی دوست ندارم. در حدّ یک تلنگر باشد به نظرم کافی است نه اینکه دائماً آن را مانند پُتکی بر سرمان بکوبند.

چیزی که امروز تجربه کردم، احساس صمیمیت بیشتر با کوچکترهای فامیل بود. دخترخاله‌ها و پسرخالۀ بازیگوشم -که از قضا دست بِزَنی هم دارد- که اصلاً باهم کنار نمی‌آمدند و هرکدام می‌خواست حرف خودش را به کرسی بنشاند و خودخواهانه، به خواسته‌های خودش برسد. همان کاری که ما بزرگترها، آن را خوب بلدیم. البته من این را از آنها نیاموختم چراکه قبلاً آن را تجربه کرده بودم و شاید صرفاً نیاز بود تا آن را به کسی آموزش دهم!

“زندگی در لحظه”‌ی آنها برایم بی‌نهایت جالب بود. اصلاً برای‌شان مهم نبود بقیه ناراحت می‌شوند یا نه. آنها دوست داشتند احساس خوبی را تجربه کنند.
اصلاً برای‌شان مهم نبود مادر یا پدرشان، حوصلۀ بازیگوشی آنها را دارند یا نه. آنها دوست داشتند خودشان احساس خوبی داشته باشند.
اصلاً برای‌شان مهم نبود که بزرگترها می‌گویند چقدر فلانی بازیگوش است یا چقدر فلانی بیش‌فعال(!) است. آنها برای‌شان مهم بود با تمام انرژی، از این دنیا و خوشی‌های به ظاهر کوچک آن لذت ببرند و دور هم، شاد باشند.

می‌دیدم که از من می‌خواستند برای‌شان از در درخت، فندق بچینم و برای‌شان بشکنم تا نوش جان کنم.
می‌دیدم که دوست داشتند سر به سرشان بگذرارم و باهاشون شوخی کنم. چیزی که خیلی از ما بزرگترها، آن را بی‌کلاسی قلمداد می‌کنیم و فکر می‌کنیم چقدر یک عده جِلف تشریف دارند.
می‌دیدم که دوست ندارند کسی به آنها که گیر بدهد: فلان کار را نکن. برایت خوب نیست. آنها حسّ خوب و فهمیدنِ لحظه، بیش از هر چیز دیگری برای‌شان در اولویت بود.

پی‌نوشت: البته باید اعتراف کنم تا یک زمانی من هم مثل آنها برخورد می‌کردم و فقط برایم مهم بود که لذت ببرم. الآن که بزرگتر شده‌ام، می‌فهمم بعضی از جاها را اشتباه رفته‌ام. یعنی می‌شد هم زندگی کرد هم کارهای مفیدی انجام داد تا احساس رضایت در درونت وجود داشته باشد. در حال تلاشم تا علاوه بر استفاده از تک‌تکِ لحظه‌هایم برای یادگیری، بعضی وقت‌ها همه چیز را رها کنم و فقط به این بیندیشم که چگونه لذت ببرم.

در بابِ مذاکرۀ تلفنی

پیش‌نوشت: دیشب داشتم یکی از فایل‌های صوتی محمدرضا به نام مذاکرۀ تلفنی را گوش می‌دادم. البتّه فایل‌های صوتی در لیست انتظار زیادند امّا امان از اهمال‌کاری و امان از فورس‌ماژور بودن کارها که هیج راه فراری از آن‌ها نیست.

محمدرضا شعبانعلی را احتمالاً می‌شناسید. من خودم اوایل که زیاد با محمدرضا آشنایی نداشتم، فقط فایل‌های رادیو مذاکره‌اش را گوش می‌دادم.

بدون اغراق، فایل‌های مذاکرۀ او بی‌نظیرند (بی‌نظیر را به عمد می‌گویم. اگر کم‌نظیر بودم، جمله‌ام را اصلاح می‌کردم ولی من که مثل آن را ندیده‌ام).

یکی از فایل‌هایی که بسیار در زندگی روزمره‌ام به من کمک کرده، همین فایل مذاکرۀ تلفنی‌اش بوده است. احتمالاً خیلی از نکاتی که مطرح می‌کند را دست و پا شکسته از گوشه و اطراف شنیده‌ایم ولی جمع کردن آنها در یک فایل صوتیِ کمتر از یک ساعت، خیلی به من کمک کرد. [لینک دانلود فایل صوتی مذاکرۀ تلفنی]

پیشنهاد جدّی من این است که اگر برایتان مقدور است، این فایل ارزشمند را دانلود کنید و در طول مسیر یا در زمان‌هایی که می‌دانید زمان‌تان در حال سوخت شدن است و هیچ کاری برای انجام دادن ندارید، آن را گوش دهید. البتّه اگر بتوانید در زمانی که تمرکز بیشتری دارید و به قلم و کاغذ دسترسی دارید، این فایل را گوش دهید، احتمالاً نتیجۀ بهتری نصیب‌تان می‌شود.

با این حال، من به صورت تیتروار و خیلی خلاصه، خلاصه‌ای که خودم نُت برداشته‌ام را برایتان می‌گذارم. بعید نیست در این دنیای بَلبَشو، بهانه بیاورید و بگویید فرصت گوش دادن به یک فایلِ کمتر از یک ساعت هم نداریم. جای تأسّف دارد ولی احتمالاً به من ربطی ندارد! من وظیفۀ خودم را انجام می‌دهم. امیدوارم که به کارتان بیاید.

” ابتدای مکالمه”

1. لحن شما در لباس رسمی با لباس Casual (غیر رسمی) متفاوت است. مراقب باشیم و بدانیم که لحن من در کت و شلوار یا لباس اسپرت، متفاوت خواهد بود.

2. قبل از برداشتن گوشی تلفن، نفس عمیق بکشید [و به نظر خودم، صدایی صاف بکنیم].

3. لبخند بزنید. این نکته، بسیار ساده و درعین حال بسیار مهم است. آن را پیش‌پاافتاده در نظر نگیریم. مطمئنّ باشید مخاطب حسّ شما را می‌فهمد.

4. لحن شما در یک مکان ریلکس (مبل راحتی در خانه) یا یک مکان تنش‌زا (پشت ترافیک) متفاوت است.

5. حتماً کاغذ یادداشت کنارمان باشد. اگر نیست، گوشی تلفن را بَرنداریم.
*یادمان باشد آدم‌ها دوست ندارند یک اطلاعات را دوبار به ما بدهند.
6. خودتون رو اول کار معرفی کنید یا اگر اسم طرف مقابل را می‌دانیم، آن را به زبان بیاوریم.

7. یک سری تعارفات مرسوم را بدانیم مثل “ببخشید، الآن موقع خوبی هست که من چند دقیقه وقت‌تان رو بگیرم؟” یا “من می‌خواستم چند دقیقه با شما صحبت کنم. کِی زنگ بزنم؟”
8. دانش فنّی طرف مقابل را ارزیابی کنید و بدانید فرد مقابل، آماتور است یا حرفه‌ای.

“حین مکالمه”

9. لحن صدای ما درمقابل افراد غریبه باید جدّی، مهربان و باانرژی باشد.

مثالی که محمدرضا در مورد مهربان می‌زند: اگر سرتان شلوغ است، می‌خواهید خودم باهاتون تماس بگیرم؟ (که معمولاً جواب طرف مقابل منفی است)

10. نام مخاطب را تکرار کنید تا احساس خوبی داشته باشد (هر چند دقیقه یکبار)

11. مبادا جوری صحبت کنیم که طرف مقابل فکر کند احمق است.

12. جملات‌مان ترجیحاً ساده و کوتاه باشد (تا طرف مقابل به راحتی منظورمان را بفهمد).

13. از سرعت صحبت طرف مقابل تقلید کنیم و سرعت‌هامون Sync باشد.

14. این احساس را به طرف مقابل بدیم که مسئول هستیم: اجازه بدید پیگیری کنم بهتون خبر می‌دهم.

15. اگر طرف مقابل اشتباه کرد، هرگز مسخره‌اش نکنید.

16. مهارت خوب گوش دادن را تقویت کنید و صرفاً یک شنوندۀ معمولی نباشید.

17. مثل پخش کردن یک نوار صحبت نکنید و اوج و فرودهای مناسب داشته باشید.

18. گفته‌های طرف مقابل را، ترجیحاً، ادامه بدهیم یا دست کم کمی از حرف‌های او را تکرار کنیم بعد حرف خودمان را بزنیم!

19. گفته‌های طرف مقابل را خلاصه کنید: اگر منظورتون را درست فهمیده باشم، فلان… درسته؟ (و منتظر تأیید بمانیم)

20. بدن خودمون رو متمایل و مشتاق نشان دهیم چراکه حالت فیزیکی بدن روی انتخاب کلمات و لحن، تأثیرگذار است.

21. حرف طرف مقابل را قطع نکنید حتّی اگر می‌دانید ادامۀ صحبت‌هاییش چیست. اجازه بدهید آنها حرف‌شان را بزنند و سپس سکوت کنید و درنهایت جواب دهید تا احساس کنند پاسخی مربوط به سؤال خودشان را دریافت کرده‌اند.
*مهم است که مخاطب احساس کند برای‌مان فرد متفاوتی است و همچنین برای او مهم است که فکر کند مشکل‌اش منحصربه‌فرد است.

22. درخواست تکرار، یک کار غیرحرفه‌ای است.

23. پرش روو به جلو نداشته باشیم. بگذارید آدم‌ها گام به گام جلو بیایند [به نظرم تقریباً همان مفهوم شمارۀ 21 است].
*درگیر بیماری شایع و خطرناکِ I will tell you what you want to tell me نشویم.

24. از کلمات رسمی استفاده کنید مثل همکارهام به‌جای بچّه‌ها، اطّلاع ندارم به‌جای نمی‌دونم و اجازه بدهید به‌جای وایسا.

25. این جملات خطرناک را تا حدّ امکان نباید به کار ببریم:
من نمی‌دانم مشکل شما چیست / الآن هیچکس اینجا نیست که کمک‌تان کند / من تازه استخدام شده‌ام / می‌شود فردا تماس بگیرید؟ / اتفاقاً خیلی‌ها مشکل شما را دارند / این که وظیفۀ من نیست

26. مقصریابی انجام دهید. برای مشتری فقط مهم است که مسأله‌اش برطرف شود و اصلآ و ابدآ برایش مهم نیست که بفهمد مقصر کیست.

27. مسایل درون‌سازمانی را مطرح نکنید مثل اینکه امروز تولد یکی از دوستان هست، امروز یک خرده اینجا شلوغ است.

28. سؤالات باز بپرسید تا جواب کوتاه نداشته باشند و ما بتوانیم خواسته‌های طرف مقابل را بهتر بفهمیم مثل اینکه می‌تونم بپرسم چی شد که رضایت‌تان تأمین نشد؟

29. در رابطه با مشتریان عصبی>
1- اجازه بدهید فریاد و نقّ بزنند. هدف آنها این نیست که حق‌شان را بگیرند. هدف‌شان این است که حق‌شان به رسمیت شناخته شود و شما قبول کنید که اشتباه کرده‌اید. همین!
2- به آنها زمان بدهید و بگویید مثلاً 20 دقیقۀ بعد تماس بگیرند و آنها را پشت تلفن نگه ندارید.
3- صادقانه، مستقیم و صریح صحبت کنید. اقدامات آتی که آنها باید انجام دهند و اقدامات آتی که خودتان انجام می‌دهید را به آنها بگویید.
4- معذرت‌خواهی کنید و به خاطر تماس‌شان، تشکر کنید.
“پایان تماس”

30. این کارها را انجام دهید:
طرف مقابل را صدا بزنید / لبخند بزنید / تشکر کنید / تلفن را هرگز قبل از قطع کردن مشتری، قطع نکنید.
*یادمان باشد آدم‌ها یک یا دو دقیقۀ پایان تماس را یادشان می‌ماند. پس سعی کنیم احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد کنیم.