#بامتمم [10روز گذشت]

پیش‌نوشت (1): نتوانستم آنچنان که می‌خواهم، ذهنم را برای نوشتن جمع کنم. اجازه دادم قلمم به هر شکل که دل تنگش می‌خواهد، جاری شود. برای همین می‌بخشید اگر بیش از حد از این شاخه به آن شاخه پریده‌ام و نتوانسته‌ام سر و ته حرفم را، دستِ‌کم برای خودم، مشخص کنم.

پیش‌نوشت (2): بر اساس آنچه که توقع داشتم، دوستان خوبم چند روز پس از همایش و چند نفرشان قبل از همایش، در مورد متمم با هشتگ بامتمم (#بامتمم) برای‌مان صحبت کردند. من اما به خودم قول دادم برای نوشتن چنین پستی، اجازه دهم چند روزی (1هفته الی 10روز) از همایش بگذرد و تب و تاب آن از سرم بیفتد و بعداً بنویسم. البته کمی هم دوست داشتم ذهنم را منسجم کنم و مطلبی در شأن متمم و متممی‌ها بنویسم. در مورد اول ظاهراً موفق بودم اما همچنان احساس می‌کنم در مورد دوم، شکست خوردم.

پیش‌نوشت پایانی: این نوشته، همچون سایر نوشته‌های این خانه، چندان بار علمی ندارد [چندان را هم برای روحیه دادنِ به خودم به کار بردم]. صرفاً یک دست‌نوشته است که تأکیدی هم بر خواندنش ندارم. اما اگر وقت اضافی دارید و احساس می‌کنید می‌توانید با آن ارتباط برقرار کنید، خوشحال می‌شوم تا انتها با من باشید.

اصل نوشته:

نوشتن چنین پستی برای من، کمی سخت (بخوانید بی‌نهایت سخت) و جان‌فرسا بود. سخت است بخواهم مطلب جدیدی در مورد همایش بنویسم که بقیۀ دوستان خوبم از جمله شهرزاد [راسخ] عزیز، علی کریمی نازنین، حمید طهماسبی پرانرژی، طاهره خباری دوست‌داشتنی، آقا معلم کلاس (محمدرضا شعبانعلی) و بقیۀ دوستان خوبم به آن اشاره نکرده باشند اما به رسم ادب و به قاعده، احساس کردم بهتر است چند خطی بنویسم.

پرده اول (روز قبل از حرکت به سمت تهران):

4شنبه 25مرداد 1396، باید سوار قطار می‌شدم. کارهایی که باید صبحِ آن روز انجام می‌دادم را نوشته بودم. خرید شیرینی برای دوستان متممی و البته یک شیرینی مخصوص آقا معلم، جزو کارهایی بود که باید انجام می‌دادم.

از آنجایی هم که در رنگ‌شناسی دستی بر آتش ندارم، دست به دامان عروس خانواده‌مان شدم و از او خواستم تا به من کمک کند. او هم با کمال میل پذیرفت. ظهر همان روز هم با او به خرید کفش رفتیم. به هرحال مدتی بود قرار بود کفش بخرم و به بهانه‌های مختلف به تأخیرش می‌انداختم که البته گردهمایی متممی‌ها، بهانۀ خوبی برای اتمام این اهمال‌کاری بود.

بعد از آن هم وسایلم را جمع کردم و ساندویچی خریدم برای اینکه خدایی نکرده شب در شهر غریب (انگار نه انگار که 3سال در آنجا دانشجو بوده‌ام و هنوز هم هستم) گرسنه نمانم. به هرحال، سرِ شکم با هیچکس شوخی ندارم.

بالأخره زمان خداحافظی با خانواده فرا رسید.

پردۀ دوم (شب‌هنگام، وقتی که به تهران رسیدم):

وقتی به خانۀ خاله‌ام رسیدم، دیرهنگام بود. کلید انداختم و در را باز کردم. نمی‌دانم چرا ولی اولش ترسیدم. به تدریج، به آن تنهایی عادت کردم.

اینترنتِ همراه ایرانسل خریده بودم و در این فکر بودم که شب‌هنگام، شمارۀ صندلی دوستانی که مایلم آنها را ببینم، بنویسم و فردای همایش، حتماً از نزدیک با آنها صحبت کنم. چه شب تلخی بود. اینترنتم کار نکرد و دستم ماند در پوست گردو. اعصابم به هم ریخت. می‌دانستم که تقصیر خودم هست و باید صبح هنگام، قبل از حرکت، این‌کار را انجام می‌دادم اما فرصت نشد و اینکار را به شب واگذار کردم اما توقع نداشتم که چنین شود. آنجا بود که فهمیدم بعضی از فرصت‌هایی که سوخت، دیگر هرگز قابل جبران نیست. این را قبلاً هم فهمیده بودم ولی آن شب با گوشت و پوست و استخوانم، درک کردم.

با ناراحتی سرم را روی بالش گذاشتم و خوابیدم. بر خلاف شهرزاد، خواب خوبی کردم. هرچند که صبح هم از استرس (یا بهتر بگویم: هیجان) زیاد، زود از خواب بیدار شدم و دوشی گرفتم و صبحانه‌ای خوردم و ساعتی زودتر از همایش، از خانه بیرون زدم و خانه را مثل روز اول (منظورم همان دیشب، قبل از ورودم به خانه است)، مرتب کردم و خارج شدم. انگار نه انگار که کسی آنجا آمده باشد.

پردۀ سوم (صبح‌هنگام، وقتی که به دانشگاه شهید بهشتی رسیدم):

میان‌نوشت: کفشم داشت اذیت می‌کرد. به خودم دلگرمی می‌دادم که تا چند دقیقۀ دیگر که پا بخورد، راحت و راحت‌تر می‌شود اما نشد که نشد. تا آخر همایش، روی اعصابم بود. الآن که درحال نوشتن این پست هستم، زخم‌های پایم خوب شده‌اند اما همچنان زخم‌های روی پایم، خودنمایی می‌کنند. بگذریم. هرچه که بود، متمم ارزشش را داشت.

در دانشگاه که قدم می‌زدم، چشم می‌چرخاندم تا ببینم کسی آشنا هست یا نه. به سالن همایش‌های بین‌المللی دانشگاه شهید بهشتی رسیدم. نمی‌دانستم از کجا باید وارد شوم. سر را پایین انداختم و به دنبال یک نفر، راهم را ادامه دادم. امین آرامش را دیدم اما به جا نیاوردم. شک کردم که خودش باشد اما چون از نزدیک ندیده بودمش، به خودم گفتم: نه، امین نیست.

چند ثانیۀ بعد، علی کریمی عزیز را دیدم. با او سلام علیکی کردم و خودم را به او معرفی کردم. او هم با من خوش و بِشی کرد و به من گفت: کامنت‌گذار. هنوز نفهمیده‌ام منظورش چه بود: تحسین بود یا تخریب؟ اما هرچه که بود، خوش و خرم از آنکه یکی از سخنران‌ها و قدیمی‌های متمم را دیده‌ام، به مسیرم ادامه دادم. به هرجهت، خودش اگر این متن را خواند که تقریباً بعید می‌دانم، شاید برایم بیشتر توضیح داد.

فرش قرمز زیبایی زیر پای‌مان انداخته بودند. یک حس خوبی برای من داشت. اتفاقاً عکسی از آنجا گرفته‌ام تا در اینجا ثبت کنم:


اینجا همان جایی است که محمدرضای عزیز در انتهای همایش، با حوصله و در عین خستگی مفرط، ایستادگی کرد و با یکایک آنهایی که دوست داشتند با او عکس یادگاری داشته باشند، عکس گرفت. به قول شهرزاد، با همان تکیه کلام شیرین‌اش: عکس-عکس! انگار مدت‌ها منتظر مانده باشد تا با ما عکس بگیرد.

وارد سالن شدم و کارت ورودم را گرفتم و مسئولین همایش با لبخند و با انرژی هرچه تمام‌تر، من را راهنمایی کردند تا سر جایم بنشینم. اما مگر من آمده بودم که بنشینم؟ نگاهی به چپ انداختم، نگاهی به راست اما دیدم ای دل غافل، آشنایی نیست که نیست. یعنی اگر هم بود، به چهره نمی‌شناختم.

یکهو شاهین کلانتری و بقیۀ دوستانی که به چهره می‌شناختم‌شان را دیدم که باهم در حال گپ و گفت هستند. خودم را به آنها رساندم و آنها هم به خوشی با من سلام علیک کردند. چقدر برایم آشنا بودند. انگار سال‌هاست که آنها را می‌شناسم.

همان صبحِ اول صبح، مژگان پیوندی و باران عزیز را نیز دیدم. آمدم اسم اصلی باران را بخوانم که با حالت طنازانه‌ای، اسمش را چرخاند و اجازه نداد.

نمی‌دانم سیاست متمم بود یا از دست‌ِشان در رفته بود. اما اسم‌ها را خیلی کوچک زده بودند. یعنی باید آنقدر به چشم هایت فشار می‌آوردی تا بتوانی بفهمی طرف مقابل کیست.

بعد از اینکه احساس کردم کمی در همایش جا افتاده‌ام، چندباری از سالن همایش بیرون رفتم تا هوایی بخورم و ببینم چه کسانی را می‌شناسم. عاقبت یکی از مسئولان همایش (که مانند بادیگاردها می‌نمود)، به من گفت دوست عزیز (این عزیز از چندتا فحش برایم بدتر بود)! لطفاً اینقدر بیرون نروید و سر جای‌تان بنشینید. هنوز تا شروع همایش فرصت بود و به نظر من مشکلی نبود اما به او احترام گذاشتم و فقط یکبار دیگر بیرون رفتم.

و یک اتفاق فوق‌العاده‌ای که برای من افتاد، فهمیدم که سمانه عبدلی عزیز که مدت‌ها بود چشم‌انتظار دیدنش بودم، به جای اینکه در صندلی 21 ردیف H (همان ردیفی که من در صندلی 19اش نشسته بودم)، بنشیند، در صندلی 20 همان ردیف قرار است بنشیند. یعنی دقیقاً کنارِ من. چیزی کمتر از معجزه برایم نبود. تصور بفرمایید که کسی را روزها و ماه‌ها و سال‌ها بخواهید ببینید، اما سعادتش را پیدا نکنید ولی در همایش، دقیقاً کنار دستش بنشینید.

همایش شروع شد. در همان ساعت معروفِ 8:29. محمدرضا شعبانعلی زحمتِ خوش‌آمد گویی و افتتاح سمینار با برعهده داشت. در مورد صحبت‌هایش نمی‌خواهم صحبت کنم که دوستان دیگرم آن را بارها گفته‌اند و نیازی به تکرار نیست.

محمدرضا در لابه‌لای صحبت‌هایش گفت (نقلِ به مضمون): سال‌های قبل که همایش داشتیم، شب‌ها تا دیروقت صبر می‌کردیم و عکس می‌گرفتیم و همایش بیشتر از ساعتی که مشخص شده بود، طول می‌کشید.

برای همین، باز هم از آن تصمیم‌های لحظه‌ای‌ام را گرفتم و از مامانم درخواست کردم تا بلیتم را کنسل کند. به او گفتم شب یک‌جوری می‌آیم. مطمئنّ نبودم که بتوانم آن شب به یزد برگردم اما دوست نداشتم حتی لحظاتِ بعد از همایش را از دست بدهم.

پردۀ چهارم (دیدار با دوستان متممی از نگاهِ من):

امین آرامش را که دیدم، به من گفت: راجع به تو داشتیم با شاهین صحبت می‌کردیم. نمی‌دانم چرا ولی برای اولین بار، احساس خوبی بود که کسی یا کسانی پشت سرم حرف می‌زنند. خاصه اینکه بدانی دونفر از قدیمی‌های متمم، در مورد تو صحبت کنند. نگفت که چه می‌گفتند اما هرچه که بود، من را با گفتن همین جمله خوشحال کرد.

شاهین کلانتری عزیز در مورد وبلاگم ،بسیار بی‌پرده، اظهار لطف کرد و من هم به او گفتم که به بهانۀ او، یک روز از پست‌های وبلاگم را به کمک او می‌نویسم و تیک می‌زنم. البته بابت سخنرانی فوق‌العاده‌اش نیز به او تبریک می‌گویم. همۀ دوستان متممی عالی بودند اما آرامشِ شاهین هنگام سخنرانی، یک چیز دیگر بود.

مجتبی خلیلی (اگر اشتباه نکنم، متأسفانه اسم‌ها، دقیق در خاطرم نمانده است) را دیدم و به من گفت که تفسیرهای وبلاگم را می‌خواند. اصلاً یک درصد هم فکر نمی‌کردم کسی در همایش چنین حرفی به من بزند. بی‌نهایت خوشحال شدم و از او تشکر کردم. هرچند که اسم آنچه که من می‌نویسم، یقیناً تفسیر نیست و شاید همان اسم دل‌نوشته و دست‌نوشته هم برایش زیاد باشد.

پویا شیخ‌حسنی نازنین را دیدم. چند شب قبلش، افتخار داده بود و چند ساعتی را در اسکایپ باهم حرف زده بودیم. به نظرم، کمی متفاوت‌تر از بقیۀ متممی‌هاست. در نگاهِ من، کمی مدل ذهنی‌اش مثل پرنیان خان‌زاده بود که البته جای او هم در همایش بسیار خالی بود و متأسفانه نتوانستم او را در این همایش ببینم.

البته پویا بسیار به من لطف داشت. شبِ همایش، با وجود خستگی و با وجود ترافیکی که از تهران سراغ داریم، بزرگواری کرد و من و دوست خوبم علی اختری را تا ترمینال رساند. لطفِ بزرگ او را هرگز فراموش نخواهم کرد. آن هم لطفی که در خستگی بعد از همایش صورت گرفته باشد.

حمید طهماسبی عزیز را قبل از شروع همایش و در سالن اصلی همایش دیدم. بسی خوشحال شدم که من را در آغوش گرفت. فکر می‌کنم ارادت قلبی من به خودش را درک کرده بود و شاید به خاطر همین عشق و علاقۀ متقابل بود که چنین کاری کرد.

طاهره خباری عزیز را در گوشۀ انتهایی ردیف D پیدا کردم. البته سلام علیک ما بسیار مختصر بود و فقط تصویر او در ذهنم مانده است. متأسفانه فرصتی نشد تا حضوری از او و لطف‌هایش (منظورم امتیازهای آموزنده‌اش در متمم که به من و بقیۀ تازه‌وارد‌ها می‌دهد، همچون کاری که شهرزاد عزیز می‌دهد) تشکر کنم. البته اگر بخواهم تشکر کنم، بهتر است از حمید طهماسبی (که به قول یاور مشیرفر به سختی امتیاز آموزنده می‌دهد) نیز صمیمانه تشکر می‌کردم اما حقیقتش فراموش کردم.

علی کریمی را دیگر فرصت نشد از نزدیک ببینم و دیدار ما به همان چند ثانیۀ قبل از شروع همایش خلاصه شد ولی یک چیزی را -به رغمِ فاصلۀ زیادمان در همایش- خوب می‌دیدم. هر سخنرانی که به روی صحنه می‌رفت، به شدت به سخنانش با علاقه گوش می‌داد. هرچند که می‌دانیم او یکی از سخنران‌هایش همایش بود و احتمالاً چند دفعه‌ای سخنان آنان را گوش فرا داده بود اما از اشتیاقش برای شنیدن دوبارۀ سخنان آنها، اپسیلونی کم نشده بود و مدام سرش را به نشانۀ حمایت و به معنای اینکه من دارم شدیداً به حرف‌های شما گوش می‌دهم، تکان می‌داد و از این کارش لذت بردم.

محسن سعیدی‌پور عزیز که من را شرمنده کرد. به جای اینکه من بروم و ایشان را پیدا کنم، او آمد و من را پیدا کرد. بسیار خوشحال شدم که توانستم با او نیز ثانیه‌هایی خوش و بش کنم.

یاور مشیرفر طناز را زیارت کردم (واژۀ طناز برای کسانی که در همایش شرکت کرده بودند، احتمالاً قابل درک‌تر باشد). بسیار قدبلند و خوش‌هیکل و خوش‌هیبت بود. به او، به شوخی و البته جدی، گفتم که علی رغم میل باطنی‌م، سر از مطالب وبسایتش در نمی‌آورم. او هم به مزاح گفت: نگران نباش. خودم هم نمی‌فهمم چه می‌گویم.
البته چند دقیقه‌ای هم روی صحنه آمد و چقدر آمدنش خنده را به لبان‌مان نشاند. چقدر حضورش به موقع بود.

پریسا حسینی را نیز دیدم ولی همیشه سرش شلوغ بود و فرصتی نشد تا بتوانم چند ثانیه‌ای را با او صحبت کنم، حتی در حد همان سلام علیک معمول. البته باید اعتراف کنم هنوز نتوانسته‌ام با وبلاگش، آنچنان که باید و شاید، ارتباط برقرار کنم. او هم نیازی به یک نفر اضافه ندارد و خوانندگان خودش را دارد. احساس کردم بد نیست اینجا اعترافی نیز کرده باشم.

شهرزاد عزیز را در پله‌ها گیر انداختم. نه اینکه بخواهد فرار کند. اما احساس می‌کنم هرموقع می‌خواستم به سمتش بروم، غیب می‌شد. وقتی او را دیدم، به سمتش شتافتم و بالأخره بابِ صحبت‌مان باز شد. برای‌مان کلیپس‌هایی تهیه کرده بود و به رسم یادگاری به ما داد. چه کار قشنگی. به این مهربانی‌اش غبطه خوردم و دوست داشتم من هم یک یادگاری به آنهایی که دوست‌شان داشتم، می‌دادم. او با این یادگاری، خودش را در ذهن و قلب ما ماندگارتر کرد ولی من با آوردن شیرینی؟ بگذریم.
کلیپس برداشتن من هم داستانی شد. اولی را که برداشتم، به من گفت می‌توانی آن را عوض کنی. اولش به خودم قوت قلب دادم که همین خوب است (البته ناخودآگاه، یاد فایل دشواریِ انتخاب افتادم و اینکه بهتره Satisfier باشم ولی 10ثانیه طول نکشید که به خودم تشر زدم: Satisfier کیلویی چند؟ عوضش کن بابا). ولی دیدم عکس یک دختر روی آن است و احساس کردم شاید مناسبِ حال کسِ دیگری باشد. آن را عوض کردم و یک کلیپس دیگر را به قید قرعه برداشتم. این دفعه عکس یک کوچولو قسمتم شد [بخشکه این شانس! البته بگذریم از اینکه من در بین دوستام، الهۀ شانس شناخته می‌شم]. احساس کردم باز بهتر از کلیپس قبلی است و نیازی به تعویض نیست اما گفتم یکبار دیگر شانس خودم را امتحان می‌کنم. نتیجه‌اش این شد که می‌بینید.

میان‌نوشت: در مورد انگشتر اسرارآمیز و جادوییِ شهرزاد، مطلبی در ذهن داشتم که آن را در سایت خودش خرج کردم و هدفم این بود که خودش بخواند و البته او هم قول داد که مطلبی راجع به آن بنویسد. احساس کردم شاید شما هم دوست داشته باشید آن را بخوانید.

معصومه شیخ‌مرادی عزیز، در ردیف جلوی من نشسته بود و خوشحالم که سعادت داشتم تا پشت سر او یکی از کاردرست‌های متمم بنشینم. چقدر چهره‌اش دوست‌داشتنی و معصوم بود. چقدر چهره‌اش تغییر کرده بود، به نسبتِ عکسی که در سایت خودش دیده بودم که به شیراز سفر کرده بود.
یک چیزی که همه‌اش برایم سؤال بود: اینکه چرا وقتی او (برای مثلاً سخنران‌ها) دست می‌زند، دست راست‌ش را ثابت نگه می‌دارد و دست چپ‌ش متحرک است اما من، دست چپ‌م ثابت است و دست راست‌م متحرک؟ نمی‌دانم دلیل علمی دارد یا نه اما هرموقع چنین صحنه‌ای را می‌دیدم، این سؤال مثل یک خوره به جانم می‌افتاد.
در آخر شب هم زبانم لال، نزدیک بود یک خانمی او را زیر بگیرد. نمی‌دانم این را به حساب خستگی بعد از همایش بگذارم یا به حساب اینکه آن راننده خانم بود ولی برای اینکه جر و بحث فمنیستی اینجا راه نیفتد، ترجیح می‌دهم قضیه مسکوت بماند. هرچه که هست، خوشحالم که برای او اتفاقی نیفتاد.

ایمان نظری و امیرمحمد قربانی را در کنار هم دیدم و عرض ارادتی کردم. فکر می‌کنم برای لحظه‌ای از کنار هم جدا نشدند. دستِ‌کم، هرموقع آنها را می‌دیدم، خوش و خرم و خندان، باهم قدم می‌زدند.

علی اختری، نوجوان آینده‌دار متمم را دیدم و چقدر از دیدنش خوشحال شدم. لطف‌هایش را هرگز فراموش نمی‌کنم و حوصله‌اش در کمک کردن به من.

هیوا و نسیم مظاهری عزیز را دیدم. البته هردو دوست عزیز را به لطف سمانۀ عزیز شناختم و دیدم. اگر او نبود، به احتمال خیلی زیاد، هیوا و نسیم را نمی‌شناختم. بیشتر وقت‌های استراحت‌مان با آنها گذشت یعنی من، سمانه، هیوا و نسیم.

هیوا که به من گفته بود آدم درون‌گرایی است ولی در همایش دستِ کم خیلی خوب با دوستان متممی ارتباط برقرار می‌کرد و به او تبریک می‌گویم. نسیم هم که واقعاً دختر طنازی بود و خوشحالم که او را از نزدیک دیدم. از کسانی است که اگر وبلاگش را راه بیندازد و از اینستاگرام دل بکند، پایه ثابت خواننده‌های وبلاگش خواهم بود.

سامان عزیزی بزرگوار را هنگام تعارف کردن شیرینی زیارت کردم. گفت: اسمت را در متمم دیده‌ام. همین یک جمله، چقدر خوشحالم کرد. انگار متممی‌ها، خوب بلدند لبخند را بر لبانت بیاورند.

باید اعتراف کنم دوستان دیگری را نیز زیارت کردم اما اسم‌شان را فراموش کردم. از آنها عذرخواهی می‌کنم. کاش اسم آنها را در گوشه‌ای یادداشت می‌کردم و آنها را نیز در اینجا ثبت می‌کردم. امیدوارم من را ببخشند.

البته شمارۀ 18 (دست چپِ من) پانته‌آ خانم بود. فامیلی‌اش را یادم نمانده است ولی هرچی نگاه کردم، پانته‌آ که نیامد هیچ،‌ یک آقای محترم آمد کنارم نشست. حتی شک کردم که نکند اسم پانته‌آ هم دو اسمه باشد؟ برای همین اسمش را پرسیدم‌ [چون در متمم هم در مورد اسمِ هیوا، سوتی داده بودم و فکر می‌کردم اسمی دخترانه است. همان اشتباهی که خیلی‌ها مثل من، دچارش شده بودند].

و اما در پایان، می‌رسیم به سراغ سمانه عبدلی. خودش را با رنگ متمم (سبز) ست کرده بود و انصافاً چقدر به‌اش می‌آمد.

 راستش در مورد سمانه یکبار نوشته‌ام (+). او را بسیار نزدیک‌تر از آنچه تصور می‌کند، تصور می‌کنم. وقتی کنار او نشسته بودم، از لحظه‌لحظۀ همایش لذت می‌بردم. احساس می‌کردم یک متممی اصیل کنارم نشسته است یا بهتر بگویم، من کنار یک متممی‌الاصل نشسته بودم.

وقت‌های استراحتم با او می‌گذشت. او من را با هیوا و نسیم آشنا کرد. اگر او نبود، به احتمال خیلی زیاد، من نه هیوا را می‌شناختم، نه یاسین اسفندیار را می‌دیدم و نه خیلی‌های دیگر را.

ساعاتی که در همایش بودم، خاصه ساعاتی که در کنار سمانه نشسته بودم، گذشتِ ثانیه‌ها را احساس نمی‌کردم. با اینکه بعد از همایش خسته بودم، اما دوست نداشتم از متممی‌ها خداحافظی کنم. اما چه فایده؟

سمانه، اجازه بده چند کلمه‌ای را خطاب به تو دوست خوبم بنویسم:

من تا به حال در زندگی‌ام سورپرایز نشده‌ام یا اگر هم شده‌ام، در حال حاضر در خاطرم نمانده است. اما وقتی فهمیدم به جای اینکه صندلی 21 نشسته باشی، صندلی 20 (و دقیقاً کنار من) نشسته‌ای، سورپرایز شدم. نمی‌دانم چرا ولی احساس آرامش عجیبی را تجربه کردم.دارن هاردی یک جایی در کتابش می‌گفت (انرژی لینک دادن برایم نمانده است، من را می‌بخشید): یک عده آدم‌ها هستند که فقط می‌توانی چند ساعت با آنها وقت بگذاری. یک سری آدم‌ها هستند که می‌توانی چند روز برای آنها وقت بگذاری اما بیش از چند روز، تحمل آنها برایت سخت می‌شود و یک عده آدم نیز هستند که می‌توانی همیشه برای آنها وقت بگذاری [نقلِ به مفهوم]. یقیناً تو برای من، جزو دستۀ آخری.

اینقدر دوستان خوب در این جمع حضور داشتند که ناشکری است اگر بخواهم از ندیدن برخی از دوستان خوب دیگر گله کنم. اما واقعاً حسرتِ دیدن شیرین (نوروزی) عزیز و نجمه عزیزی، بدجوری به دلم ماند. البته خدا را شکر که نجمۀ عزیز را احتمالاً بتوانم در یزد ببینم اما در مورد شیرین، مطمئن نیستم. ناگفته نماند قسمتی از این پست نیز به خاطر اشتیاق شدید شیرین، از دانستن فضای گردهمایی بود. هرچند که می‌دانم از نوشته‌های دیگردوستان، احتمالاً اطلاعات کافی را کسب کرده است ولی دوست داشتم من هم چنین روز ماندگاری را در این خانه، ثبت کرده باشم.

کلام آخر اینکه: دوست عزیزی به من گفت 7-8ساعت وقت گذاشتی برای آمدن از یزد به اینجا و 7-8ساعت هم برای برگشت. به نظرت وقتت نسوخت؟ من هم در جوابش یک “نه” قاطع گفتم. اتفاقاً با این دوستِ عزیزتر از جان، بسیار صمیمی هستیم ولی در این مورد، فکر می‌کنم کمی تفاوتِ عقیده داریم.

پی‌نوشت (به همراه یک سؤال): فکر نمی‌کردم که بخواهم برای همایش، قسمت دومی نیز بنویسم اما احساس کردم نوشتنِ آن احتمالاً حالم را بهتر خواهم کرد. نمی‌دانم کِی می‌نویسم ولی حتماً می‌نویسم.

دوستی از من پرسید اگر بخواهی محمدرضا شعبانعلی را (به کسی که شناختی از او ندارد) معرفی کنی، به صورت مختر (و در کم‌ترین کلماتِ ممکن) چگونه او را برای بقیه توصیف می‌کنی؟ چه ویژگی‌هایی از او را بولد می‌کنی؟ من یک جواب‌هایی به ذهنم آمد اما فکر می‌کنم بتوان جواب‌های بهتری به این سؤال داد. برای همین، از شما دوستانی که لطف کردید و تا اینجای متن را با من همراه ماندید، لطف خود را بر من تمام کنید و جوابی به این سؤال نیز بدهید. احتمالاً بتواند به من و امثال من و چه بسا خودِ محمدرضا، کمکی بکند.

ممنونم که وقت گذاشتید.

قدرت عجیب چشم ها

نمی‌دانم تا به حال، برای شما هم پیش آمده است که ناخودآگاه، چشم‌تان به جنس موافق و گاهی هم به جنس مخالف (یا به تعبیر زیبای سهند حزین، جنس مکمل) گره بخورد و شما فوراً چشمان‌تان را از او بدزدید؟ البته شاید عده‌ای به طرف مقابل زُل بزنند و پرو پرو او را نگاه کنند اما این کار از عهدۀ من برنمی‌آید.

نمی‌دانم دقیقاً چه حسی دارم که نمی‌توانم این کار را انجام دهم. کار سختی نیست ولی برای من کمی سخت به نظر می‌رسد. نمی‌دانم به خاطر شرم و حیا از پس چنین کارِ -به ظاهر- ساده‌ای بر نمی‌آیم یا اینکه خیلی‌های دیگر همچون من، چنین حس و حالی را در ابتدای آشنایی تجربه می‌کنند. احساس می‌کنم چنین کاری شاید، غیر ارادی باشد. همچون پس کشیدن دست، هنگامی که به کتری آبِ جوش بر می‌خورد.

شاید از این می‌ترسم (یا بهتر است بگویم می‌ترسیم) که نکند چشم‌هایمان، چیزی از درون‌مان را لُو دهد؟ یا نکند پَته‌مان را روی آب بریزد و ما را رسوای عالم و آدم کند؟

هرچه که هست، برای من لذت و خجالت خاصی را به ارمغان می‌آورد. خجالت از آن جهت که نمی‌توانم مستقیماً و برای چند ثانیۀ ممتد به او نگاه کنم و لذت از آن جهت که فکر می‌کنم لابد چقدر شرم و حیا دارم که اینکار را انجام می‌دهم. البته تجربه ثابت کرده است که گذشت زمان، همه چیز را حل می‌کند.

خاطرم هست یک ماه پیش به محیط ناآشنای جدیدی وارد شدم که هیچ کسی را نمی‌شناختم. اوایل دست به عصا راه می‌رفتم و سعی می‌کردم بیش از حد با اطرافیان گرم نگیرم و حتی وقتی به کسی که چند قدم روبه‌روی من نشسته بود، می‌خواستم نگاه کنم، برایم کاری محال می‌نمود. ولی گذشتِ زمان، به من این قدرت را داد که چند دقیقه با همان کسی که نمی‌توانستم به چشمان او زل بزنم، صحبتی بکنم و با او کمی بیشتر آشنا شوم.

خلاصه اینکه شاید ابتدای کار سخت باشد ولی پایان داستان احتمالاً شیرین خواهد بود.

تفاوت نوشتن همزه (أ، ؤ یا ئ)؛ کدام، چرا؟

پیش‌نوشت:

این مطلب، شاید برای کسانی که مثل من دغدغۀ درست نوشتن (به لحاظ املایی) را دارند، مثمر ثمر واقع شود. البته در مبحث املا نمی‌توان سبک واحدی را درست پنداشت ولی شاید بتواند کمی به یک‌دست شدنِ ما کمک کند.

لذا از دوستانی که چنین دغدغه‌ای ندارند، خواهش می‌کنم ادامۀ این نوشته را نخوانند و اجازه دهند با خیال راحت، آن را برای دوستانی که دغدغۀ مشابهی با من دارند، بنویسم.

اصل نوشته:

از آنجایی که در رشتۀ علوم انسانی تحصیل کردم، بالطبع درس ادبیات فارسی و ادبیات عربی برایم ارزش بالایی داشتند یا بهتر است بگویم مجبور شدم برای‌شان ارزش بالایی قائل شوم.

میان‌نوشت: تا به حال دوستی که کنکوری باشد را در این خانه ندیده‌ام و اگر هم کسی بوده، از وجود نازنین او بی‌اطّلاعم. با این حال دوست دارم بگویم اگر دغدغۀ یادگیری لذّت‌بخش درس عربی را دارید، استاد محمد واعظی را هرچه سریعتر دریابید. غول بی‌شاخ و دم عربی با وجود استاد نازنینی همچون ایشان، دیگر غول نیست بلکه هلو است. از آن هلوهایی که به راحتی وارد گلو می‌شود. ضمن اینکه استفاده از مطالب ایشان تقریباً رایگان است. می‌بخشید که هنوز یاد نگرفته‌ام حاشیه نروم. بگذریم.

در یکی از درس‌های عربی سال پیش‌دانشگاهی، درسی داشتیم با این عنوان که همزه‌ها (أ، ؤ و ئ) را چگونه بنویسیم. دقیقاً خاطرم نیست چه قواعدی را بیان می‌کرد اما آنچه را به خاطر دارم برای‌تان عرض می‌کنم.

من یاد گرفتم: اگر می‌خواهم کلمه‌ای بنویسم که روی یکی از حروفش علامت ساکن دارد و آن کلمه همزه دارد، باید به حرف قبل از آن و علامتی که آن کلمه دارد توجه کنم تا بتوانم تشخیص دهیم املای درست آن کلمه چگونه است. به عبارت ساده‌تر، همزۀ ساکن وسط کلمه با توجه به حرکت ماقبل آن نوشته می‌شود (+).

خودم هم نفهمیدم چه گفتم. برای همین بهتر است مثالی بزنم تا راحت‌تر این مسأله را درک کنیم.

تصور بفرمایید می‌خواهید بنویسید رُؤیا. احتمالاً اکثر ما به همین شکل آن را می‌نویسیم. می‌پرسید چرا؟ خب ببینید دوستان. همزۀ وسط کلمه، ساکن است یعنی( ـَــِــُـ) ندارد. ضمن اینکه حرف قبل از آن متحرک است و ضمه (ـُـ) دارد لذا آن همزه‌ای که با مصوّتِ ( ـُـ) همخوانی دارد، واو (ؤ) است.

فکر می‌کنم بهتر است مثال دیگری عرض کنم. اگر بخواهید کلمۀ مَأخذ را بنویسید، احتمالاً بدین شکل بنویسید. چرا؟ چون همزۀ وسط کلمه (که به شکل “أ” ظاهر شده است) ساکن است و حرف ماقبل آن متحرک است و علامت فتحه (ــَ) دارد لذا همزه‌ای که با علامت فتحه همخوانی دارد، الف (أ) است.

و به عنوان مثال آخر، کلمۀ زِئوس را مثال می‌زنم. همزۀ وسط ساکن است و ماقبل آن حرکت کسره (ـِـ) قرار دارد لذا با همزۀ متناسب با حرف یاء (ئ) نوشته می‌شود.

حالا شاید بهتر متوجه شوید که چرا عده‌ای (مثل من)، مسأله را بدین شکل می‌نویسیم. هرچند که احتمالاً مسئله در بین ما ایرانیان، رواج بیشتری دارد ولی من ترجیح می‌دهم آنچه که درست است را بنویسم نه آنچه که اکثر مردم به آن عمل می‌کنند.

موتورسواری و تمرینِ صبوری

سعی کرده‌ام تا چیزی را، دستِ کم، به مدّت دو هفته زندگی نکرده‌ام، در وبلاگم چیزی راجع‌به آن ننویسم.

خوشحالم که دوهفته‌ای از این موضوع گذشت و نتیجه، نسبتاً من را راضی کرده است.

قبل‌ترها که کمی اعصابم ضعیف‌تر بود، اگر کسی به نظرم (که فکر می‌کردم چقدر هم صاحب‌نظر هستم و چقدر نظرم مهم است) خوب رانندگی نمی‌کرد، در دلم به او بد و بیراه می‌گفتم و گاهی که از کوره در می‌رفتم، به آن فامیل مظلوم‌اش نیز بد و بیراه می‌گفتم. هرچند می‌دانستم که فامیل نگون‌بخت او احتمالاً در رانندگی نه‌چندان خوب این آدم، تأثیر چندانی نداشته است.

مدتی گذشت. احساس کردم به جای اینکه مشکل را حل کنم، آن را به عذاب الیمی برای خودم تبدیل کرده‌ام و صرفاً باعث اعصاب‌خردی بنده می‌شد.

تصمیم گرفتم که دیگر به بقیه بد و بیراه نگویم. تصمیم گرفتم برای هر اشتباهی، اولِ کار به خودم بد و بیراه بگویم و اگر کسی را مقصر می‌دانم، آن یک نفر خودم باشم. اگر بخواهم کمی علمی صحبت کنم، تصمیم گرفتم مرکز کنترلم را درونی کنم و تقصیر را گردن بقیه نیندازم.

هرچند کمی در حقّ خودم بی‌انصافی کردم اما نتیجه‌اش برایم دل‌نشین بود. فهمیدم آنقدرها هم که فکر می‌کردم، خوب رانندگی نمی‌کنم. فهمیدم آنقدرها هم که باید، فاصلۀ مناسب را با ماشین یا موتور جلویی، رعایت نمی‌کنم. فهمیدم آن بدبخت هم احتمالاً به من بد و بیراه می‌گوید وقتی که به نظر او، خوب رانندگی نمی‌کنم.

به هرحال رفتار مبادی آداب هم گه‌گاهی چیز خوبی است. یعنی در عین اینکه کار به‌ظاهر سختی است، نتیجۀ آن چیز خوبی است.

فقط یک چیز را نتوانستم در درونم حلّ کنم و آن اینکه به قول پدر و مادرم، مثل بچۀ‌ آدم (یعنی با سرعت مطمئنّۀ 20کیلومتر در ساعت) برانم. نمی‌دانم جنون سرعت دارم یا نه ولی حوصلۀ دیر رسیدن به مقصد را ندارم. هرچند بدانم مقصدم دقیقاً کجاست. اگر بخواهم مثال بزنم، بر اساس محاسبات اینجانب، از بلوار فلسطین (بلوار کناریِ نعله‌اسبی) تا میدان آزادی را تقریباً در 10دقیقه طیّ می‌کنم.

پی‌نوشت یک: خاطرم هست یکبار پدر بزرگوار را سوار موتور کردم که تا یک جایی ببرم‌شان. ایشان هم لطف کردند و اجازه دادند من جلو بنشینم. بعد از هر دست‌انداز، احساس می‌کردم یک چیزی در پهلوهایم فرو می‌رود و ایشان می‌فرماید:‌ آرام‌تر. و حتی آن شب، مادرم دیگر اجازه نمی‌داد که موتور سوار شوم. دقیقاً نمی‌دانم پدرم چه به ایشان گفته بود ولی ایشان از دستم دلخور بود. البته خوب به خاطر دارم که در چند دقیقه‌ای که با پدرم بودم، نصفِ سرعت همیشگی‌ام می‌رفتم و اصلاً تند نمی‌رفتم. ولی خب، پدر است دیگر.

البته خارج از اینکه هر خانواده‌ای چگونه بار آمده‌اند، من و برادرم اصلاً عادت نداریم چندان به آنها شماشما بگوییم. خوب و بدش را نمی‌دانم ولی با آنها خیلی راحت هستیم و خوشحالم که چنین بار آمده‌ایم. این کلماتی که توصیف کردم نیز (مثل ایشان و…)، صرفاً به خاطر رعایت عرف بود. هرچند که معمولاً عرف را رعایت نمی‌کنم و کاری به حرف بقیه ندارم.

پی‌نوشت دو: کلاه‌کاسکتِ موجود روی موتور، تزئینی است. البته چند روزی با کلاه‌کاسکت میانۀ خوبی داشتم اما بدجوری موهایم را خراب می‌کرد. این شد که رفاقتم را با او به هم زدم. به همین راحتی.

در عُنفُوان جوانی

پیش‌نوشت:

این متن را صرفاً به خاطر یادآوری یکی از دوره‌های زندگی خودم نوشته‌ام. یادآوری جالبی برای خودم بود.
اگر آن را نخواندید، همچون سایر مطالبی که تا به حال نوشته‌ام، چیز خاصّی را از دست نداده‌اید.

اصل نوشته:

یک زمانی، وقتی هنوز یاهو مسنجر مُد نشده بود، یک برنامه‌ای بود که برای عدّه‌ای نقش یاهو مسنجر را داشت و در گسترش ارتباطات و پر کردن اوقات فراغت، نقش بسیار مؤثّری داشت: برنامۀ RaidCall.

نمی‌دانم به جز من، افرادی بودند که معتاد وقت گذرانی در چنین برنامه‌ای شده بودند یا خیر.

بازی فکری جالبی در برخی از اتاق‌های این برنامه رایج بود و روز و شب، این بازی انجام می‌شد. اسم این بازی “مافیا” (+) بود. واقعاً هم به اندازۀ اسمش، هیجان داشت. البته کم‌کم یاد می‌گرفتی چطوری باید دروغ بگویی و نظرات دوستان را به سمت خودت و افکارت جلب کنی تا آنها نیز با تو هم‌سو شوند و بتوانی مسیر بازی را، آنچنان که تو می‌خواهی، به پیش ببری. در غیر این صورت، افراد قوی‌تری می‌آمدند و روند بازی را در دست می‌گرفتند. همۀ اینها هم صرفاً با یک چیز امکان پذیر بود: داشتن هدست یا میکروفونی که بتوانی با آن حرف بزنی و همچنین قدرت چت کردن (تایپ کردن) که جزو بدیهیات هر برنامه بود.

قصد توضیح دادن این بازی را ندارم. اگر بخواهم به صورت مختصر توضیحی بدهم، دو گروه در بازی وجود داشت. پلیس و مافیا.
همچنانکه از اسم آنها بر می‌آید، پلیس نقش مثبت بازی را بر عهده داشت و جمعیت‌شان بیشتر بود و البته برای یکدیگر، ناشناخته بودند.
در مقابل، مافیاها که تقریباً یک پنجم پلیس‌ها بودند (تصور بفرمایید به ازاء 15 نفر بازیکن، 3 مافیا حضور داشت)، یکدیگر را می‌شناختند و با برنامه پیش می‌رفتند.

نقش‌های متفاوت با اسم‌های متفاوتی در این بازی وجود داشت.
تیم پلیس‌ها متشکّل از دکتر، کارآگاه، روییت‌تن و… بودند و اگر هم کسی نقش‌دار نبود، به عنوان پلیس عادی (شهروند) معرفی می‌شد.
مافیاها نیز متشکّل از دان (سردستۀ مافیا که هرشب می‌توانست به قید قرعه، یک نفر را بکشد و از جریان بازی خارج کند)، ترور و مافیای ساده بودند. البته نقش‌های پیچیده‌تری همچون دزد نیز وجود داشت که خارج از حوصلۀ (بنده و همچنین) دوستان است.
یک نقش خنثی هم وجود داشت به نام ناتاشا. به عبارتی، این نقش، معشوقۀ گادِ بازی (God) بود که بازی را به پیش می‌برد و روند بازی را در دست داشت و مراقب بود کسی تقلب نکند.

نتیجۀ بازی هم به این ترتیب مشخص می‌شد که اگر تعداد مافیاها و پلیس‌ها مساوی می‌شدند، مافیاها برندۀ بازی بودند و اگر مافیاها همگی نابود می‌شدند، طبیعتاً برندۀ بازی، پلیس‌ها بودند. بگذریم.

آنچه برایم جالب بود، همیشه آرزو داشتم بتوانم چنین بازی‌ای را به صورت حضوری و واقعی انجام دهیم، نه از طریق برنامه و بدون دیدن چهره‌ها. چرا که در این صورت، هرکسی می‌توانست مثل باقلوا (یا به قول استاد آموخته، مثل باسلوق) دروغ بگوید و پشت میکروفون، قهقهه بزند و ترسش را پنهان کند. چنان که کم و بیش آن را تجربه کرده بودم.

در یک دوره از زندگی‌ام، آن هم در تابستان، با بچّه‌های محله‌مان، بعد از نماز صبح و خواندن 1جزء قرآن در ماه مبارک رمضان، جلوی مسجد می‌نشستیم و این بازی را انجام می‌دادیم و انصافاً چه شوق و ذوقی برای صبح‌ها داشتیم. بخواهم با خودم صادق باشم، انگیزۀ قرآن خواندن من در آن روزها، همین بازی مافیا بود.

البته فقط یک بدی وجود داشت. بچّه‌ها من را به چشم یک حرفه‌ای و یک دروغ‌گوی قهّار می‌دیدند و معمولاً سعی می‌کردند در اوایل بازی، از شرّ من، به هرطریقی، خلاص شوند. اصلاً نقش‌ من برای‌شان مهم نبود. می‌ترسیدند بیشتر از اینکه به روند بازی کمک کنم، آنها را سردرگم کنم و بازی را به نفع خودم و گروهم، خراب کنم. که واقعاً چنین هم می‌کردم. البته اشتباهاتی هم می‌کردم و نمی‌توانستم به طور صد در صد، بگویم فلانی پلیس است یا مافیا. اما حدسیات‌ام با تقریب بالایی، درست از آب در می‌آمد.

تجربۀ خوبی است که به عقب برگردی و لبخند رضایت بر لبانت بنشیند. شاید الآن که به آن دوران فکر می‌کنم، چندان از وقتم درست استفاده نکرده بودم همچنانکه الآن نیز. ولی یک چیز خوشحالم می‌کند و آن اینکه به تناسب سنّم، بعضی چیزها را تجربه کردم.

مزایا و معایب اَدا درآوردن

کتاب‌های مختلفی را احتمالاً خوانده‌اید یا از بزرگانی شنیده‌اید که در مورد وانمود کردنِ به چیزی حرف می‌زنند. برای خودِ من، کتاب 4اثر فلورانس اسکاول‌شین بسیار الهام‌بخش بوده و بعد از حرف‌های او بود که من قانع شدم بعضی از کارهایی را که ذاتاً به آن علاقه‌ای ندارم، انجام دهم تا به هدفم برسم. به راستی که آن کتاب، کیفیت طرز تفکر و کیفیت زندگی من را تغییر داد.

من البتّه قصد ندارم همان توضیحات او و کسانی که در این حوزه اظهار فضل کرده‌اند را، اینجا بنویسم و خودم را به آنها بچسبانم. فقط می‌خواهم چند مثالی را که برای خودم اتفاق افتاده، برای‌تان بازگو کنم:

1
بچّه که بودم (الان هم هستم. منظورم چند سال قبل است)، به طرق مختلفی مدل‌هایی را می‌دیدم که قدم زنان به جلوی سِن می‌آمدند و خودی نشان می‌دادند و برمی‌گشتند.
به خودم می‌گفتم: چقدر خوب راه می‌روند. نگاه‌ِشون کن. کاش من هم می‌توانستم مثل آنان، اِنقدر شیک راه بروم و خودی نشان دهم! این شد که تصمیم گرفتم مدتی ادای آنها را در بیاورم و مثل آنها راه بروم. نمی‌دانم چرا کسی متوجه نمی‌شد ولی خودم می‌دانستم دارم چه‌کار می‌کنم.
بعد از مدتی به صورت ناخودآگاه و به قول استاد آموخته به صورت Unconsciously‌، به شکل و شمایلی که آنها راه می‌رفتند، راه می‌رفتم.

چند سالی گذشت و هیچکس چیزی نگفت. تا این که یکبار عروس‌مان برگشت و به من گفت: چرا مثل مدل‌ها راه می‌روی؟ (بگذریم از جوابی که به او دادم. فقط خواستم بگویم به‌هرحال بقیه، متوجه می‌شوند. شما کار خودتان را بکنید.)
2

اولین فایل صوتی آموزشی که گوش دادم، از علیرضا آزمندیان عزیز بود که در حوزۀ تکنولوژی فکر کار می‌کرد.
شاید اگر دوباره هم به همان دوران برگردم، جزو معدود کارهایی باشد که انجامش می‌دهم.
در دنیای مجازی، یکی را دیدم که هم‌سنّ و سالِ آن دوران من (حدوداً 15سالگی) بود که احساس کردم بیشتر از سنش می‌فهمد. عین همین جمله را بهش گفتم. از او پرسیدم کار خاصّی کردی؟ او گفت: فایل‌های صوتی تکنولوژی فکر علیرضا آزمندیان را گوش دادم.

حرص و ولع من را برای گوش دادن به آن فایل‌ها احتمالاً می‌توانید حدس بزنید. آن فایل‌ها را پیدا کردم و در یک تابستان که وقتم آزاد بود، آنها را گوش دادم.
کاری ندارم که ایشان چه به ما می‌گفت که اگر کسی برایش مهم باشد، خودش پیگیری آن می‌شود و نیازی به گفتن من نیست. هرچه بود، برای جوانی در آن سن و سال بسیار مفید بود.
او به من اعتماد به نفس داد و می‌گفت شما از وقتی که به این فایل‌ها گوش دادید، تازه متولد شده‌اید. به ما یاد داد که چگونه قدرت ذهنِ خود را مهار کنیم و آن را کنترل کنیم و به ما نویدِ این را می‌داد که از بقیه متفاوت می‌شویم و می‌گفت مطمئنّ باشید بقیه آن را احساس می‌کنند، حتی اگر بر زبان نیاورند.

آن دوران گذشت. یک نفر پیدا شد و به من همان جمله را گفت: تو بیشتر از اطرافیانت می‌فهمی و خیلی فهمیده هستی. (قصد تعریف از خود را ندارم که اگر پست‌های قبلی را خوانده باشید، متوجه خودتخریبی‌های بنده شده‌اید. اصل حرف را دریابید.)

3
امتحان آیین‌نامۀ موتورسیکلت داشتم. از ساعت 6 صبح باید می‌رفتیم نوبت می‌گرفتیم تا بتوانیم آزمون بدهیم. اکثر کسانی که آنجا آمده بودند، ترسیده بودند که نکند قبول نشویم و دوباره مجبور شویم هفتۀ بعد همین ساعت و همین روز بیاییم اینجا؟
من اما توپم پُر بود. خوب خوانده بودم و حتی خودم را برای آزمون عملی موتور آماده کرده بودم. از آنجایی هم که یکی از آموزه‌های این کتاب این بود که: “قبل از این که به هدف‌تان برسید، تصوّر بفرمایید که به هدف‌تان رسیده‌اید. آن موقع چه می‌کنید؟”، من هم خودم را تصوّر کردم که این آزمون سخت را در یک مرحله، هم آیین‌نامه هم عملی، قبول شده‌ام و فقط باید منتظر آمدن گواهینامه باشم.

شاید برای‌تان جالب باشد من چه‌کار کردم. خودم را به یک معجونِ بابارحیم در ستّارخان (تهران) مهمان کردم و از خوردنش لذّت بردم. باورم شده بود که حتماً قبول می‌شوم.

صبح امتحان هرکسی من را می‌دید، می‌گفت: این(!) قبوله. یکی هم که موجِ انرژی منفی بود و می‌گفت عمراً اگر قبول شوید و به بچّه‌ها انرژی منفی می‌داد، اعتراف کرد که من قبول می‌شوم.

نتیجه هم مشخص بود. جزو معدود کسانی بودم که برای اولین بار هر دو آزمون را، همزمان در یک مرحله، قبول می‌شوند. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم 🙂

4
بر اساس همان آموزه‌ای که در مورد 3 خدمت‌تان عرض کردم، کمی دست و دلباز شده‌ام (که واقعاً برای من کار سختی می‌نمود). اگر کسی را ببینم که پول می‌خواهد، اگر پول نقد همراهم باشد، بدون نگرانی از اینکه چقدر می‌بخشم و بدونِ دو دوتا چهارتا کردن، می‌بخشم و اصلاً نگران از دست رفتن پول‌هایم نیستم.
اگر به رستورانی بروم و امکان این برایم فراهم شود که به پیشخدمت پولی بدهم، این کار را انجام می‌دهم (هرچند که هنوز فرصتی برایم پیش نیامده است). دقیقاً همان کاری که پولدارها انجام می‌دهند.

نتیجه را تا چندسال دیگر می‌گیرم. الآن کمی زود است و فکر می‌کنم هنوز که هنوز است، جنبۀ پولدار شدن ندارم.
امیدوارم همچنان تا آن زمان، دستِ‌کم چند نفری از خوانندگان فعلی باقی بمانند تا بتوانم به آنها بگویم: به این هدفم نیز رسیدم.

5
دیگر حوصلۀ نوشتن ندارم و صحبت‌هایم طولانی شد. دوست دارم مورد 5 را شما برایم از تجارب‌تان بگویید. مطمئناً شما هم تجربه‌ای مشابهِ من دارید. بسم‌الله…

بحوث فوتبالی؛ آری یا خیر؟

پیش‌نوشت:
باور بفرمایید “بحوث” فحش نیست. احساس کردم واژۀ “بحث‌ها” به دلم نمی‌نشیند و نیز احساس کردم که “بحوث” راحت‌تر روی زبانم می‌آید. امیدوارم در خوانندگان وبلاگ کسی ویراستار نباشد و اگر هم خوشبختانه چنین است، دست‌کم من را درک کند و به این کلمۀ من‌درآوردی‌ام گیر ندهد.

اصل بحث:

اگر بخواهم خودم را طرفدار تیم خاصی معرفی کنم، از تیم‌های داخلی که چیزی نگویم بهتر است. فقط از یک مربی خوشم می‌آمده و می‌آید: امیر قلعه‌نوعی. هرچند که می‌دانم یک عده از او خوش‌شان نمی‌آید که موضوع بحث من نیست و اصلاً به من (و شاید به شما هم) دخلی ندارد.

البته اگر بخواهم همین الآن از تیمی دفاع کنم، فکر می‌کنم شما هم با من موافق باشید که پرسپولیس بهترین گزینه است. الحقّ و الانصاف که کار برانکو حرف ندارد. کی‌روش هم که معرکه است و مثل خیلی از ماها فقط حرف نمی‌زند. به قول بزرگی، عمل می‌کند و با نتایجش، خود به خود دهان منتقدان را به هم می‌بافد.

اگر بخواهم راجع به تیم‌های خارجی بگویم، عاشق آلمان و سبک بازی‌اش بوده‌ام. شاید به این خاطر که “عقل” را به “قلب” ترجیح می‌دهد و بازیِ عقلانی ارائه می‌دهد.

هنوز تصاویر آن روزی که داشتم بازی آلمان-برزیل را می‌دیدم به خاطر دارم (و احتمالاً شما هم بهتر از من خاطرتان هست). از نتیجه که بگذریم، در چند دقیقۀ اول، برزیل فروپاشید. دوستی داشتم که عاشق برزیل بود. منم آن موقع سرم داغ‌تر از الآن بود و اهل کَل‌کَل و بحث‌های خاله‌زنکی بودم. این بود که در چند دقیقۀ اول، پشت‌بندِ هم به او پیامک می‌دادم و به زعم خودم، حالش را می‌گرفتم. بگذریم.

بارسلونا هم که دیگر نیاز به طرفداری مثل من ندارد و همیشه از بازی‌هاش لذت می‌برده و می‌برم. زمان گواردیولا واقعاً از بازی‌هایش لذت می‌بردم هرچند الآن هم بازی‌های قابل تحملی ارائه می‌دهد. وانگهی حوصلۀ دیدن بازی کامل را ندارم و شاید در عمر ننگینم تنها 3 بار، 90 دقیقۀ فوتبال را کامل دیده باشم که دو بارش به خاطر رووکم‌کنیِ دوستان بوده، نه به خاطر علاقۀ ذاتی خودم. شاید به این دلیل از رئال خوشم نمی‌آمده که فکر می‌کنم هرچه دارد به خاطر پولش هست. با اینکه هر دو بازیکنان بزرگ و سرشناسی دارند ولی اگر واقع‌بین باشیم، شاید بد نباشد که اعتراف کنیم ارزش (مادی) بازیکنان رئال به مراتب بیشتر است. وانگهی عاشق کریستیانو رونالدو هم هستم. برخلاف خیلی‌های دیگر که فکر می‌کنند چون عاشق مسی یا رونالدو هستند، باید از دیگری لزوماً متنفر باشند و نباید تعریف کنند. خوشحالم که من از این قاعده مستثنی هستم.

با همۀ این تفاسیر، چند وقتی است که دیگر فوتبال نگاه نمی‌کنم. اوایل برخی بازی‌ها را می‌دیدم. کم‌کم به ورزش3 روی آوردم و خلاصه‌ها را می‌دیدم. همان کاری که دنیای تکنولوژی خوب به ما یاد داده است. و الآنی که دقت می‌کنم، می‌بینم هیچی به هیچی. یعنی دیگر نه بازی‌ها را می‌بینم، نه برایم مهم است چه کسی قهرمان چمپینزلیگ می‌شود و نه حوصلۀ کل‌کل‌های مسخرۀ دوران جوانی‌ام را دارم. اتفاقاً حالم هم خیلی خوب است و از این وضعیت راضی‌ام. فکر نمی‌کنم چیزی از “رضایت” برایم مهم‌تر باشد. پس همچنان به همین روال ادامه می‌دهم.

پی‌نوشت:
عکس این نوشته را ،مانند خیلی از نوشته‌های دیگر، از فضای اینترنت پیدا کردم.
دلیل انتخابم هم این بود که این تصویر برایم بسیار آشنا بود. چون من خودم در PES یا رئال مادرید را به عنوان تیم خودم انتخاب می‌کردم (به خاطر اینکه بی‌دلیل این تیم را قوی کرده بودند) یا بارسلونا. دوتا رفیق هم دارم که طرفدار منچستر هستند و برخلاف من، بسیار روی تیم‌شان متعصّب هستند. به خصوص که یکی‌شان عاشق رونی است. خیلی دارم خودم را کنترل می‌کنم که درگیر این استریوتایپ نشوم و نگویم که “منچستری‌ها” متعصب هستند.
یاد دوران جوانی به خیر. هرچند که الآن هم گه‌گاهی بدم نمی‌آید اگر فرصتی دست دهد، یک دست بازی کنم. البته امیدوارم طرف مقابلم آنقدر ضعیف باشد که بی‌بروبگرد ببازد. تحمل باخت را (اصلاً) ندارم.

اهداء عضو؛ موافق یا مخالف؟

پیش‌نوشت یک:
چند روز پیش داشتم مطلبی رو می‌خوندم که هم برام جالب بود هم عجیب. عجیب هم از این نظر که از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم. بد نیست شما هم همین الآن یک نگاهی به آن بیندازید.
پیش‌نوشت دو:
توی یکی از پست‌های قبلی به برنامۀ کاوشگر رادیو جوان نیمچه اشاره‌ای کرده بودم. مجری مسلطی داشت (و احتمالاً هنوز هم دارد) و از صدایش بی‌نهایت لذت می‌بردم. سیاوش عقدایی رو عرض می‌کنم. بسیار مسلط بود. بی‌ربط هست ولی دوست داشتم صدام رو مثل اون بکنم. نه به این خاطر که بقیه بهم بگویند صدا قشنگ! به‌خاطر اینکه بتوانم بادی در غبغب بیندازم و قمپز در کنیم. بگذریم.

اصل حرف:
بعد از شنیدن یکی از برنامه‌های همین برنامۀ کاوشگر، مصمم شدم من هم به جمع این عزیزان بپیوندم تا اگر عمرم به دنیا نبود و می‌توانستم (یعنی عملاً امکانش فراهم بود) که به بقیه کمکی بکنم، دریغ نکرده باشم. به هرحال، جنازۀ من برای خانواده‌ام نان و آب نمی‌شود دیگر.
بعد از این که به سرم زد و این کار خوب را انجام دادم و احساس خوبی را تجربه کردم، به مادرم اطلاع دادم و عکس بالا را برای ایشان فرستادم.
توقع داشتم کمی قربان صدقه‌ام برود. همین هم شد. ولی توقع نداشتم بگویند برای من هم ثبت‌نام کند.
نمی‌دانم چرا لحظه‌ای که شنیدم، احساس خوبی به من دست نداد. ولی کمی فکر که کردم، دیدم چه کار خوبی. خوشحالم که خانواده‌ام نیز از این کار زیبا حمایت می‌کند.
به پدر بزرگوارم هم اطلاع دادم و ایشان هم همین کار را انجام داد.

احساس خوبی بود. اینکه من باعث شده بودم خانواده‌ام نیز اگر کاری از دست‌شان بر می‌آید، انجام دهند.

از آن تاریخ گذشت. پست محمدرضای عزیز را که خواندم، کمی احساس کردم که نمی‌فهمم چه می‌گوید.

محمدرضا نوشته بود:

“چرا باید به کسی که خودش کارت اهداء عضو را امضا نکرده، در صورتی که نیاز به عضو دارد، عضوی اهداء شود؟”

از سنگینی حرفش هنوز برایم چیزی کم نشده. و همچنان این سؤال در ذهنم هست. هرچند حرفی منطقی است ولی از شنیدنش خوشحال نشدم. نمی‌دانم چرا.

پی‌نوشت:
مطمئناً اکثر کسانی که به اینجا سر می‌زنند، این کار را زودتر از من انجام داده‌اند. برای دوستانی که فرصتی پیدا نکرده‌اند تا این کار را انجام دهند، پیشنهاد می‌کنم حتماً همین الآن ثبت‌نام کنید، اگر که دوست دارید شما هم جزو کمک‌کنندگانی باشید که اگر کاری از دست خودتان بر نمی‌آید، دست کم به 4نفر هم‌نوع خود کمکی کرده باشید.
+لینک ثبت‌نام برای کارت اهدای عضو

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

احتمالاً اکثر ما با این سؤال کلیشه‌ای (و روو اعصابِ) دوران درس و مدرسه آشنا هستیم و نیاز به معرفی بیشتر و توضیحات بنده نیست.

ولی دوست داشتم قبل از اینکه دو ماه باقیماندۀ پیشِ‌روو رو بگذرانیم، قبل از اینکه به چشم‌به‌هم‌زدنی به پایان تابستان نزدیک شویم و فقط حسرت آن بر دل‌مان بماند و قبل از اینکه احساس کنیم کار چندان مفیدی در این ایام مناسب انجام نداده‌ایم، به خودم کمکی کرده باشم. اگر کسِ دیگری هم توانست از آنها ایده بگیرد نوش جانش!

کم از میکرو اکشن نگفته‌ام (در این پست و این پست). هرچند که می‌دانم گفتن کجا و عمل کردن کجا. برای همین فقط کارهایی که تصمیم گرفته‌ام انجام بدهم و یک گام (و چه بسا چند گام) هم در این مسیر برداشته‌ام را می‌نویسم:

1
تصمیم گرفته‌ام سحرخیزی‌ام را ترک نکنم: به نظرم لذتی که در صبح‌بیداری هست، در شب‌بیداری نیست. البته شب را هم دوست دارم ولی صبح یک چیز دیگر است.ه آ

2
تصمیم گرفته‌ام دو پومودورو مطالعۀ آزاد را حفظ کنم و این رکوردی که چند روزی است به آن دست یافته‌ام را رها نکنم: لذتی که در مطالعه است، انصافاً در کارهای دیگر نیست. حس خوبی است که می‌توانی با هر نویسنده، زندگی کنی.

3
تصمیم گرفته‌ام اسباب مزاحمت خوانندگان فرهیختۀ این خانۀ مجازی باشم و هر روز بنویسم، ولو چند خط.

4
تصمیم گرفته‌ام به تن‌پروری خودخواسته‌ام محل نگذارم و بروم و رایگان کار کنم و کار یاد بگیرم. دو سه روز بیشتر نگذشته ولی احساس خوبی دارم. امیدوارم همین احساس مثبتم باقی بماند.

.

.

.

سرتان را درد نیاورم. خلاصه اینکه تصمیم گرفته‌ام امسال “دستاورد و خروجی” داشته باشم و احساس مفید بودن بکنم و مثل سال‌های قبل حسرت نخورم و به خودم بد و بیراه نگویم که امسال هم گذشت و هیچ کاری نکردم (این قسمت را در نهایت خودسانسوری نوشتم و سعی کردم از کلمات منشوری استفاده نکنم). دوست دارم ثانیه به ثانیۀ تابستان امسال را استفاده کنم و احساس نکنم که امسال هم مثل سال‌های قبل “خوب گذشت ولی زود گذشت”.

شما هم اگر تصمیم جالبی برای تابستان و یا زندگی خود گرفته‌اید و دوست دارید آن را بنویسید، خوشحال می‌شوم نظرات‌ ارزشمندتان را بخوانم و از آن ایده بگیرم.

آب یا نوشابه؟ مسأله این است!

امروز مطلب جالبی رو توی یکی از کانال‌های تلگرام خوندم. فکر کردم بهونۀ خوبی باشد تا در موردش کمی صحبت کنم.

ترجمۀ آزادی هم زیرش نوشته بود که:
وقتی به گیاهان و گل‌هایتان آب می‌دهید، چرا به کودکان (عزیزتان) نوشابه و موادّ ناسالم می‌دهید؟

دیدم راست می‌گوید. خیلی از خانواده‌ها را که می‌بینم، دَم از عشقِ به فرزندشان می‌زنند ولی خُب آخرش که چی؟ برای اینکه دهن بچّه را ببندند و گریۀ روی اعصابِ او را -به زور- تحمّل نکنند، نوشابه را می‌ریزند توی حلق اون بدبخت و خودشان را راحت می‌کنند. یا بدتر از آن، یکریز به اون بدبخت مادر مرده می‌گویند که نوشابه نخور، مضرّ است. دکترها گفته‌اند خوب نیست و از این نصیحت‌هایی که گوش همۀ‌مان از این حرف‌ها پُر است. ولی پای عمل که می‌رسد و وقتی خودشان را نگاه می‌کنی، قُلُپ قُلُپ این زهرماری را می‌ریزند توی حلقوم‌شان.

بعد هم با قیافه‌ای حقّ‌به‌جانب می‌گویند “ما خیلی تلاش کردیم که بچه‌مون نوشابه نخوره. خیلی بهش می‌گیم. معلوم نیست از کدوم رفیقش یاد گرفته؟!”.جالب‌تر از اون، اینجاست که یک درصد هم بد به دل‌شان راه نمی‌دهند و فکر نمی‌کنند که مشکل از روش تربیتی خودشان است و اون دختر یا پسر بیچاره، هیچ گناهی ندارد که دارد زیردست چنین پدر/مادری بزرگ می‌شود.

بگذریم. فکر می‌کنم خیلی انتقادی شد. ولی الآن که دارم مرور می‌کنم، می‌بینم خاله و داییِ دکتر دارم ولی بچّه‌هایشان بدجوری با نوشابه انس گرفته‌اند. وقتی دکتر مملکت اینجوری باشد، وای به حال امثال من.

امیدوارم اگر عمری بود و تشکیل خانواده دادم، این‌ها را خودم رعایت کنم و یک نفر دیگر توی وبلاگش من را اینجوری به سُخره نگیرد. هرچند که می‌دانم به او هیچ ربطی ندارد ولی خب نمی‌توانم انکار کنم که او هم در جامعه حقّ اظهار نظر دارد.

پی‌نوشت یک: چند روز پیش مطلبی منتشر کرده بودم با این عنوان که “دروغ چرا؟ تلگرام را دوست ندارم…”. همچنان هم بر روی این عقیده‌ام هستم ولی خب دلیلی ندارد در این شرایط هم، نتوان چیزهای خوبی یاد گرفت. از قدیم هم گفته‌اند “ادب از که آموختی؟”. من هم شاید اینجوری دارم ادب می‌آموزم 🙂
پی‌نوشت دو: یادم نمی‌آید آخرین باری که لب به نوشابه زده‌ام، چند وقت پیش (یا بهتر بگویم، چند سال پیش) بود. حسّ خوبی است که سعی کنی (و بتوانی) فاصلۀ بین دانستنی‌ها و اَعمال روزانه‌ات را کمتر و کمتر کنی (+). دست کم در این زمینه فکر می‌کنم موفّق بوده‌ام. به امید روزی که با سوسیس کالباس و این غذاهای آشغال هم همین کار را بکنم و تسلیم این شکمِ لعنتی نشم.

دروغ چرا؟ تلگرام را دوست ندارم…

هر وقت تلگرام رو باز می‌کنم، اول از همه دنبال پیام‌های خصوصی می‌گردم. چه اینکه من پیام داده باشم چه اینکه کسی با من کارری داشته باشه.

بعدش سَری به بعضی از کانال‌های تلگرامی -که به نظرم یه محتوای مفید تولید می‌کنند مثل کانال استاد حورایی– می‌زنم. در آخر هم از سر ناچاری، بعضی از کانال‌هایی را دنبال می‌کنم که لا به لای آنها به دنبال مطلب مفیدی می‌گردم. ولی واقعاً حالم از تلگرام به هم می‌خورد.

می‌پرسید چرا؟ چون به نظرم فقط وقتم را -بدون اینکه بفهمم چجوری وقتم ذارد می‌گذرد- تلف می‌کنم.

خدا را شاکرم که درگیر اینستاگرام هم نیستم و اینکه کسی می‌نشیند و ساعت‌ها وقتش را صرف آن می‌کند را درک نمی‌کنم. البتّه شاید واقعاً کار بهتری برای انجام‌دادن نداشته باشد ولی حیف از جوانی. حتّی حیف از میانسالی و پیری که اینجوری بگذرد.

پی‌نوشت: کانال تلگرام بچّه‌های رشتۀ خودمون رو که اصلاً دوست ندارم. (امیدوارم آنها هیچ‌وقت این پست را نبینند و اگر هم دیدند، سری به نشانۀ تأسّف تکان دهند و ردّ شوند.) یعنی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را توی این کانال پیدا می‌کنی. هرکسی توی هر گروهی که باشد، یک چیزی فروارد می‌کند. البتّه الآن بیشتر درگیر نمره هستند و کمی هم از اساتید گله مندند. تنها چیزی که کمی برایم مفید بود، آهنگی (از هوروش باند) بود که یکی از دخترخانم‌های رشته‌مان به اشتراک گذاشت و به دلم نشست.

istanbul escort istanbul escort bursa escort istanbul escort