معجزۀ نوشتن

معجزۀ نوشتن

قبلاً در نوشته‌ای جداگانه (یکی از مزایای نوشتن) دیدگاه خودم را درمورد مقولۀ نوشتن نوشته‌ام.

نمی‌دانم دقیقاً چند وقت پیش بود و به نظرم چندان هم اهمیت ندارد. تنها چیزی که خاطرم هست، این بود که دیدم روزم را بد شروع کرده‌ام و اعصابم خرد است.

خودخوری‌هایم شروع شده بود و اعصابم به طرز فجیعی به هم ریخته بود و نمی‌توانستم این وضعیت را تحمل کنم. ادامه ی مطلب

نه بسته ام به کس دل

نه بسته ام به کس دل

بعضی از آهنگ‌ها را که گوش می‌کنیم، انگار روح‌مان را واقعاً صفا می‌دهند.

چند مدتی است که آهنگی از همایون شجریان را مدام با خودم زمزمه می‌کنم و حس و حال عجیبی را تجربه می‌کنم. این آهنگ من را یاد دوران کودکی و نوجوانی (قبل از 16سالگی) می‌اندازد. ادامه ی مطلب

تمرین این هفته: تغافل

تمرین این هفته: تغافل

تغافل معناهای متفاوتی می‌تواند داشته باشد اما احتمالاً مخرج مشترک آن چنین چیزی باشد:

اگر چیزی را دیدیم و فهمیدیم و اگر آنچه را که دیده بودیم یا فهمیده بودیم، مناسب بیان کردن و حتی به روی خود آوردن نبود، بهتر است که به روی خود نیاوریم و همان گونه که هست، آن را به حال خود رها کنیم؛ تو گویی که انگار شتر دیدی ندیدی. ادامه ی مطلب

دنیای شعر و شاعری

دنیای شعر و شاعری

اطرافیانم احتمالاً تأیید می‌کنند که متأسفانه چندان نتوانسته‌ام با فضای شعر و شاعری ارتباط برقرار کنم.

این روزها بیشتر با این فضا مأنوش شده‌ام. شاید دلیلش این است که در ایام شیرین کنکور، در تست‌های “قرابت معنایی” کمی ضعف داشتم و معمولاً در فهم شعرها دچار مشکل می‌شدم و شاید هم به دلایل پنهان دیگر، به این حال و روز درآمده‌ام.

چند روزی می‌شود که صبح‌ها، به خودم زحمت می‌دهم و یک غزل کوتاه و ناب از شاعر دوست داشتنی‌ام می‌خوانم.

نمی‌دانم چرا اما با غیر از «غزل» (منظورم سبک شعری است)، چندان ارتباط خوبی نتوانسته‌ام برقرار کنم. به نظرم غزل‌ها را هرکسی می‌تواند بخواند و بفهمد و برای حال و هوای خودش، تفسیر کند و سری تکان دهد و لذتی ببرد و مشعوف شود.

شاید به همین دلیل است که حافظ را خیلی‌هایمان دوست داریم، چون یک نفر می‌تواند غزل‌های عاشقانۀ او را زمینی تفسیر کند و سری تکان دهد و لذتی ببرد، کسی دیگر می‌تواند از همان شعر و همان غزل، تفسیری الهی داشته باشد و او هم سری تکان دهد و لذتی ببرد و به قول مردم، حالی بکند.

بگذریم.

بعید می‌دانم کسی اهل شعر و شعرخوانی باشد ولی اشعار فوق‌العاده دل‌نواز و گوش‌نواز فاضل نظری را نخوانده باشد یا نشنیده باشد.

اولین شعری که از او خوانده‌ام و تا مدت‌ها من را تحت تأثیر قرار داد را هنوز به خاطر دارم. حتی دلیل اصلی‌ای که پس از مدت‌ها او را برای خواندن انتخاب کردم، همان شعر بود.

امیدوارم شما هم با خواندن (دوبارۀ) این شعر، لذتی ببرید و سری تکان دهید و حال‌تان منقلب شود.

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند / تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار / تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند / این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی / شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست / از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب‌نکرده همیشه مراد نیست / گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

پی‌نوشت:

به صورت تصادفی، با این دکلمه از جناب رضا پیرهادیان (+) که بسیار زیبا و گوش‌نواز تنظیم شده و صدای زیبای خودشان روی این کلیپ نقش بسته، آشنا شدم و بسی لذت بردم. حیفم آمد این لذت بردن را با شما شریک نشوم.

 

خانه تکانی در فصل پاییز

خانه تکانی در فصل پاییز

دوستانِ عزیزتر از جان، سلام.

به خانۀ جدیدم خوش آمدید. امیدوارم بتوانم در اینجا نیز همانند وبلاگ قبلی‌ام برای شما میزبان خوبی باشم و بتوانم هرروز بیشتر از دیروز، از شما یاد بگیرم و در کنار شما به مسیرم ادامه دهم. ادامه ی مطلب

گذر از دوران جاهلیت

وقتی نوجوانی رو می‌بینم که بسیار حرفه‌ای، خودش را با بازی‌های کامپیوتر (و موبایل) سرگرم می‌کند و سعی می‌کند بقیه را هم به این وادی دعوت کند، خاطرم کمی مکدر می‌شود.

آخر یک زمانی خودم نیز مانند همین نوجوان‌های امروزی، سرم حسابی گرم این بازی‌های رایانه‌ای بود و چقدر هم به خودم افتخار می‌کردم که تا این اندازه در این بازی‌ها حرفه‌ای هستم و چقدر برای دوستانم افسوس می‌خوردم که آنها از فهم و شعور بالای من برخوردار نیستند.

نمی‌دانم در همه جای دنیا، این بازی‌ها در میان نوجوانان تا این اندازه فراگیر است یا نه اما بعید می‌دانم چنین باشد.

به دنبال مقصر گشتن هم دردی از روزگار ما دوا نمی‌کند. به هر حال، یا ایراد از خانواده است که نتوانسته‌اند نوجوان‌شان را با وسایل بهتر (مثل کتاب) سرگرم کنند یا به هرحال تهاجم فرهنگی غرب که مدام برای‌مان این جمله از ویکتور هوگو را نقل می‌کنند و اگر گذرتان به متروهای تهران خورده باشد، قاعدتاً این جمله را اقلاً یکبار خوانده‌اید که:

برای نابود کردن یک فرهنگ،
نیازی نیست کتابها را سوزاند.
کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند…

نمی‌خواهم و اصلاً نمی‌توانم همه چیز را در کتاب و کتاب‌خوانی خلاصه کنم ولی به عنوان یک آدم زخم‌خورده، دوست داشتم این تجربۀ تلخم را به اشتراک بگذارم. شاید اگر چند سال قبل بیشتر از امروز با کتاب انس گرفته بودم، سرنوشت دیگری در انتظارم بود. بهتر یا بدتر؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم سرنوشت متفاوتی در انتظارم بود.

البته ممکن است عده‌ای بگویند: “برو بابا دلت خوشه. رفتی هرکاری می‌خواستی کردی، حالا که آب از سرت گذشته و حالا که به ما رسید، یادت اومد باید کتاب بخونیم بازی نکنیم؟”

(همچنانکه ما به بعضی معلم‌هایمان می‌گفتیم: “قبل از انقلاب رفتید عشق و حال‌تون رو کردید. حالا که به ما رسید، یادتون اومد انقلابی هست و…؟”)

حرف من این نیست. می‌شود هم مطالعه داشت، هم در کلاس‌های فوق برنامه مثل موسیقی، نقاشی یا هر کلاس دیگری شرکت کرد و در کنار این‌ها، می‌توان از نوجوانی لذت برد و لحظاتی را به بازی کردن اختصاص داد.

ولی وقتی ساعت 11-12 شب در خیابان قدم بزنی و ببینی عده‌ای نوجوان -که به تعبیری در یکی از بهترین برهه‌های عمرشان به سر می‌برند- در جایی به نام گِیم‌نت جمع شده‌اند و به صورتی جدی (انگار که قرار است دو خانواده پس از سال‌ها زندگی مشترک از هم بپاشند) با هم جر و بحث کنند و هرکسی حرفش را در دهان دیگری بکوبد و بخواهد حرف خودش را پیش ببرد، شما هم اگر بودید، احتمالاً نمی‌توانستید این صحنه‌ها را ببینید و دَم نزنید.

کاش زمان نوجوانی ما، کسی بود و این حرف‌ها را به ما می‌زد. هرچند که بعید می‌دانم که اگر کسی هم چنین حرف‌هایی می‌زد، گوش شنوایی می‌بود تا آنها را به خود بگیرد.

با همۀ این تفاسیر، امیدوارم که نسل آینده اشتباهاتِ زمان ما را دوباره تکرار نکنند و به قول استادم اگر هم می‌خواهند زمان‌شان را به بطالت بگذرانند (و به تعبیر من اشتباه کنند)، دستِ‌کم اشتباهات جدیدی را مرتکب شوند.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

آهسته و پیوسته

به روایتی از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) برخوردم که نوشته بود:

کار کمی که ادامه داشته باشد، از کار زیادی که فرد از آن رنجور و ملول شود، بهتر است.

چه بسیار مفاهیمی که بعد از خواندن همین تک جمله برایم زنده و تداعی شد:

(1)
اینکه میکرواکشنی که آنقدر از آن دَم می‌زنیم، مصداقی از همین کلام امیرالمؤمنین است: به این معنا که اگر کاری را دوست داشته‌ایم (و چه بسا هنوز هم دوست داریم) که انجام دهیم، همین امروز، یک گام بسیار کوچک و جزیی در راستای آن انجام دهیم.

برای مثال اگر می‌خواهید وبلاگی راه‌اندازی کنید، همین امشب چند دقیقه زمان بگذارید و اسم آن را برای خودتان قطعی و مسجل کنید یا اگر اسمی را هم در پس‌زمینۀ ذهنتان آماده دارید، در یکی از سیستم‌های ارائه دهندۀ خدمات (مانند همین سایت “بیان”) ثبت‌نام کنید. لازم نیست همین امشب در آن پستی منتشر کنید. همین که ثبت‌نام خود را انجام دهید، یک میکرواکشن در این زمینه محسوب می‌شود و شما را یک گام به هدف خود نزدیک می‌کند.

(2)
اینکه نظم شخصی در 15دقیقه‌ای که در متمم سعی شده به عنوان راهکاری برای نظم شخصی ارائه شود، مصداقی دیگر از همین جمله است: به این معنا که برای کاری که تمایل داریم به صورت عادت در ما نهادینه شود، روزانه (فقط) 15 دقیقه برای آن وقت بگذاریم. با خود عهد ببندیم که این زمان کمتر از 15 دقیقه نباشد، حال آنکه ممکن است هرازچندی دل‌مان بخواهد چند دقیقه‌ای راه م بیشتر از 15 دقیقه به آن اختصاص دهیم.

(تأثیر فوق‌العادۀ معجونِ “میکرواکشن + نظم شخصی در 15دقیقه” را تنها کسانی می‌توانند درک کنند که برای مدتی -هرچند کوتاه- به آن پایبند بوده‌اند.)

(3)
اینکه دارن هاردی در کتاب اثر مرکب، مدام از تغییرات کوچک حرف می‌زند و تأکید می‌کند که مراقب رفتارهای روزمره و سبک زندگی‌مان باشیم، به نظرم مصداقی از همین جمله است. با این تفاوت که امام علی آن را در یک جمله و در یک خط آن را بیان کرده است، این بزرگوار آن را در یک کتاب و در چند 100صفحه.

و در پایان فراموش نکنیم که:

اگر عادتی را به صورت یکباره و فشاری (بخوانید: زوری) به خودمان تحمیل کنیم، همانقدر سریع و فشاری نیز از آن دل‌زده می‌شویم.

یا اگر بخواهم به ادبیات متمم (در درس نظم شخصی در 15دقیقه) بگویم:

فشار بیشتر به ماهیچه‌ی نظم شخصی آن را زود خسته و فرسوده می‌کند.

پی‌نوشت یک:

استاد سخن (سعدی) نیز شعری در همین زمینه دارد که احتمالاً آن را بارها و بارها شنیده‌اید اما تکرار آن خالی از لطف نیست:

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود / رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

پی‌نوشت دو:

در دیار کفر نیز آهنگ‌هایی خوانده و شنیده می‌شود با این مضمون که:

آهسته و پیوسته، مهرت به دل نشسته، حالا جونم به جونت بسته، عَــــــــــــزیزم!

البته این مورد آخر را فقط برایم روایت کرده‌اند. اگرنه، باور بفرمایید ما از آن خانواده‌هاش نیستیم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

تلاشی مذبوحانه برای خود شرطی سازی

مواقعی که چیزی اعصابم را به هم بریزد (مرکز کنترل بیرونی) یا بهتر بگویم، مواقعی که از دست چیزی یا کسی ناراحت شوم و فکر کنم شرایط در کنترلم نیست (مرکز کنترل بیرونی)، یکی از چاره‌اندیشی‌های بدون فکر من که ناخودآگاه انجام می‌شود، ناخنک زدن به هله‌هوله‌ها و غذاهای مختلف است. اصلاً مهم نیست این هله‌هوله‌ها باهم سنخیتی داشته باشند یا نه. ممکن است در آن واحد، چیپس و پفک و بستنی و لواشک و هرآنچه که دم دستم باشد را مهمان معده‌ام کنم. نمی‌دانم دقیقاً ناراحتی اعصاب چه ربطی به پرخوری معده دارد ولی خب گویا شرطی شده‌ام.

یاد گرفته‌ام که آدمیزاد می‌تواند خودش را شرطی کند. برای مثال می‌توانیم خود را به گونه‌ای شرطی کنیم که به محض بیدار شدن از خواب، 20 تا حرکت شنا سوئدی برویم. در این صورت مغز ناخودآگاه می‌داند که به محض بیدار شدن، وقتِ شنا رفتن است. یا مثلاً می‌توانیم به گونه‌ای خود را شرطی کنیم که هروقت چراغ اتاق تاریک شد، پلک‌های‌مان سنگین شود و خواب‌مان ببرد.

دارم به یک شرطی‌سازی جدید (که حالتی رؤیاگونه برایم دارد) فکر می‌کنم. اینکه وقتی ناراحت شدم، لب به غذا نزنم. دیده‌ام افرادی را که وقتی ناراحت می‌شوند و شرایطی مشابه شرایط من را تجربه می‌کنند، لب به غذا نمی‌زنند تا حال‌شان خوب شود. معمولاً هم چنین افرادی، آدم‌های لاغری هستند و اضافه وزن ندارم. دوست دارم بتوانم به گونه‌ای خودم را شرطی کنم که وقتی اوضاع را خارج از کنترلم می‌دیدم، لب به غذا نزنم و حالم از هله‌هوله‌های رنگ و وارنگ به هم بخورد. هرچند که وقتی الآن به آن فکر می‌کنم، کمی سخت می‌نماید ولی به نظرم شدنی است، اگر واقعاً خواسته باشم.

احساس می‌کنم دچار نوعی خوددرگیری شده‌ام: هم دلم می‌خواهد هله‌هوله نخورم هم حیفم می‌آید که یک‌وقت‌هایی از خوردن چنین چیزهایی لذت نبرم و از خوردن‌شان دست بکشم. بیماری است دیگر. خوددرگیری هم نوعی بیماری است، اسم بهتری برای وضعیت خودم به ذهنم نمی‌رسد.

راستی، نمی‌دانم تا به حال شما هم خودتان را -به کسی یا چیزی- شرطی کرده‌اید یا نه. خودم تجربیات متفاوتی دارم ولی احساس می‌کنم این شرطی‌سازی از اون شرطی‌سازی‌ها نیست (این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست). خوشحال می‌شوم اگر تجربه‌ای دارید، در این امر خطیر، به من کمک کنید.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

ماجرای 4بار خواندنِ آیت‌الکرسی

دقیقاً خاطرم نیست چند سال پیش این موضوع را خواندم، اما خوبِ خوب مفهوم این مطلب در ذهنم نهادینه (و به قول فرنگی‌ها: Internalize) شده است. دقیقاً نمی‌دانم چرا. شاید به این خاطر که دغدغه‌های ذهنی‌ام در آن سال‌ها، با همین کار ساده (یعنی خواندن 4بارۀ آیت‌الکرسی) رفع و رجوع می‌شده است و خیالم از هرجهت راحت می‌شده است، همچنانکه الآن نیز.

نمی‌دانم این مطلب چقدر صحت دارد. درستی و غلطی آن را نتوانستم با سرچ کردن کلیدواژه‌هایی که در ذهن داشتم، پیدا کنم. حتی نتوانستم همان مطلب را پیدا کنم چه رسد به درستی و غلطی آن. بگذریم.

شاید اگر بخواهید کمی علمی‌تر در مورد آیت‌الکرسی بدانید و بخوانید، بد نباشد سری به این مطلب بزنید. ولی اگر حوصله ندارید شأن نزول این آیه را بدانید و صرفاً به توضیحات بنده بسنده می‌کنید، نیازی به کلیک کردن روی آن لینک نیست.

آیت‌الکرسی، آیات 255، 256 و 257 سورۀ بقره است که به صورت تک و تنها، حرف‌های بسیاری در دل خود دارد. متأسفانه نتوانسته‌ام قرآن را حفظ کنم ولی تنها بخشی از این کتاب را که از همان دوران درس و مدرسه به خاطر دارم، همین آیت‌الکرسی است. آن هم احتمالاً به خاطر جایزه‌ -یا اجباری- بود که معلم‌مان برای حفظ کردن آن قرار داده بود.

برگردیم به همان داستان معروفی که به آن اشاره کردم. داستانی که هنوز که هنوز است، در ذهنم مانده است و خوب به خاطرش دارم:

اگر یک‌بار آیت‌الکرسی بخوانی، خداوند یک فرشته برای مراقبت از تو قرار می‌دهد.

اگر دوبار آیت‌الکرسی بخوانی،‌خداوند دو فرشته برای محافظت از تو قرار می‌دهد.

اگر سه‌بار آیت‌الکرسی بخوانی، خداوند سه فرشته برای محافظت و مراقبت از تو قرار می‌دهد.

ولی اگر چهاربار آیت‌الکرسی بخوانی، خداوند به فرشتگانش می‌گوید: امروز خودم مراقب بنده‌ام هستم. (شما مرخص‌اید).

البته آن داستانی که من خواندم، خیلی بااحساس‌تر از این نوشتۀ بی‌احساس بود و اگر روزی به منبعش دست پیدا کنم، آن را همینجا ذکر می‌کنم.

ولی از همان روز بود که سعی کردم اگر صبحِ اول وقت از خانه بیرون می‌روم، 4بار آیت‌الکرسی را بخوانم تا خیالم راحت باشد که خداوند، خودش، امروز مراقب من است. شاید باورتان نشود ولی حس و حال فوق‌العادۀ بعد از این تصور، برای من، توصیف‌ناپذیر است. خوشحالم که به رغم شاید غیر واقعی بودن چنین داستانی، چنین باوری در من شکل گرفته است.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی. 

این 8 ساعت استثنایی

چشم‌هاتون رو ببندید و تصور بفرمایید که گوشی موبایل (یا هر وسیلۀ پرمصرف و متداول الکترونیکی شما) شما به مدت 8 ساعت گم شود یا به هر دلیلی، حتی به صورت تعمدی از جانب خودتان، در دسترس‌تان نباشد. ادامه بدهیم؟

خُب، حالا سؤال من این است: در این 8 ساعتی که این وسیله در اطراف‌تان نیست (و به تعبیرِ من در این 8 ساعت استثنایی)، سبک زندگی شما چه تفاوتی خواهد کرد؟ اگر آن گوشی دمِ دست شما بود، آن 8 ساعت را چگونه سپری می‌کردید؟ [لازم نیست جواب‌تان را اینجا بنویسید. بینی و بین‌الله، بدونِ این وسیله زندگی کردن، برای شما چگونه خواهد بود؟ ترسناک است؟ حال‌تان را بد می‌کند؟ نکند زبانم لال، شما هم گرفتار نوموفوبیا هستید؟ یا نه، مثل من چندان کک‌تان هم نمی‌گزد؟]

اجازه دهید پا را از این هم فراتر بگذارم و یک سؤال دیگر بپرسم. آیا حاضرید چنین 8 ساعت استثنایی‌‌ای را تجربه کنید؟

پی‌نوشت:

جرقۀ نوشتن این نوشته، در همان 8 ساعت کذایی به ذهنم خطور کرد.

بیاییم قدر این (هشت) ساعت‌های جدایی را بدانیم. گفته‌اند جداییِ بعد از وصال، بسیار شیرین‌تر از وصالی دائمی است. الآن که فکر می‌کنم، می‌بینم چندان هم بی‌راه نگفته‌اند.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

اندر پیچ و خم شیوۀ درست نوشتن کلمات

این روزها دارم به خودم می‌قبولانم که یک ملاک واحد برای درست نوشتن وجود ندارد. نمی‌توان به طور مطلق گفت “وطنم” درست است یا “وطن‌م” (که معمولاً رضا امیرخانی تا جایی که من دقت کرده‌ام، به این شیوه می‌نویسد،‌ البته اگر بخواهد این کلمه را به کار ببرد) یا “وطن‌ام” (که نمی‌دانم دلیلش چیست ولی خودم، همین آخری را ترجیح می‌دهم).

راستش را بخواهید و اگر کمی دقت کرده باشید، معمولاً سعی کرده‌ام نوشته‌های اینجا را به صورت شکسته ننویسم در عین اینکه جوابِ به کامنت‌ها را دوستانه می‌نویسم و معمولاً شکسته.

یکی از بیشترین کسانی که در حال حاضر، ایشون رو به عنوان ویراستار قبول دارم و همیشه سعی کرده‌ام در مواردی که اختلاف دارم، به نوشته‌های ایشون مراجعه کنم، رضا شکراللهی عزیز هستند.

اگر حوصله‌اش را دارید (که امیدوارم داشته باشید)، نیم‌نگاهی به این نوشتۀ آقای ویراستار بیندازید.

اگر اجازه بدهید، یک پاراگرافی را که می‌خواهم روی آن مانور بیشتری بدهم، اینجا برای‌تان نقل می‌کنم:

نکته‌ی دیگه، توان ذهنیِ محاوره‌ای خوندن در کنار برخورداری از حافظه‌ی بصری واژه‌هاست، که اغلب فارسی‌خوان‌ها این توان رو دارند. یعنی موقع خوندن متن، هیچ‌کس کلمه‌ها رو یکی یکی نمی‌خونه، بلکه تصویر واژه رو می‌بینه. برای همین هم هست که وقتی توی دل‌تون می‌خونین، سرعت خوندن‌تون خیلی بیشتر از وقتیه که با صدای بلند می‌خونین. در کنارش، هر جمله‌ای کافیه کمی رسم‌الخط محاوره‌ای یا شکسته‌نویسی داشته باشه تا کل اون محاوره‌ای خونده بشه. این نکته رو دست‌کم نگیرین. در این مورد قبلاً در خوابگرد نوشته‌ام و یادداشت مفصلی هم دارم که بعدها خواهید خوند و بیشتر به درد داستان‌نویس‌ها می‌خوره، به‌خصوص در دیالوگ‌نویسی. مثلاً اگه صدرا محقق بنویسه: از بس خوردن، دل‌شون خیلی درد می‌کند. کمتر کسی پیدا می‌شه که اون «می‌کندِ» آخر رو «می‌کند» بخونه. تقریباً همه اون رو توی ذهن‌شون «می‌کنه» می‌خونن.

از این رو بود که من تصمیم گرفتم نوشته‌هایم را بیشتر به سبک محاوره‌ای ننویسم، چون فکر می‌کردم خوانندۀ محترم خودش زحمت می‌کشد (داشتم می‌نوشتم: زحمت می‌کشه) و آنها را، در ذهن خودش، به زبان محاوره تبدیل می‌کند ولی اگر من بخواهم شکسته بنویسم، شاید باعث شود به جای بهبود در سرعت خواندن، بعضی موارد حواس او را پرت کنم و نه تنها به هدفم نرسم که بدتر از هدفم دور شوم.

این شد که سعی کرده‌ام حتی “را” را به صورت “رو” ننویسم. به هرحال، فکر می‌کنم باید بپذیریم که هرکس به شیوۀ خودش می‌نویسد و دستِ کم برای منِ نوعی ثابت نشده است که یک شیوۀ درست‌نویسی وجود داشته باشد.

پی‌نوشت:

بر خلاف حرف‌های دوست خوبم کبرا حسینی، من اصلاً سعی نکرده‌ام حرف‌های فرهنگستان را ملاک قرار دهم. هرچند می‌دانم هیچ نهاد دیگری چنین کاری را انجام نداده است اما به نظرم استدلال متقاعدکننده‌ای پشت حرف‌هایش وجود ندارد. برای همین تصمیم گرفته‌ام در وجود خودم، منکر وجود چنین سازمانی شوم.

البته همچنان که در یکی از نوشته‌های ابتدایی‌ام نوشته‌ام، دوست دارم آن را اینجا تکرار کنم. استادی داشتم در کلاس زبان ترجمه به نام استاد آموخته. من از ایشان خیلی چیزها یاد گرفتم که کمترین آنها، کمی فن ترجمه و قدرت فهم متون انگلیسی بود.

ایشان همیشه از فرهنگستان انتقاد می‌کرد و معتقد بود کارهای فرهنگستان، ما را از دهکدۀ جهانی شدن دور می‌کند. بچه‌های ما به جای آنکه با کلمۀ “وبسایت” (چه بسا وب‌سایت) آشنا شوند، مجبورند “تارنما” را یاد بگیرند و تازه باید سعی کنند آن را برگردانند به همان حالت اول (یعنی وبسایت) و این یعنی دور شدن از زبان علم و کند کردن سرعت یادگیری.
البته همۀ این پرحرفی‌هایی که نوشتم، صرفاً برداشت من از حرف ایشان بود. بعید می‌دانم ایشان با چنین ادبیاتی، این حرف‌ها را زده باشند. صرفآً خواستم مفهوم را منتقل کرده باشم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

تلویزیون نگاه کردن:‌ آری یا خیر؟

تلویزیون دیدن امروزه به این معنا نیست که صرفاً روبه‌روی یک صفحه تلویزیون رنگی (یا سیاه‌سفیدهای قدیمی) بنشینی و کنترل به دست بگیری و مدام کانال عوض کنی. امروزه حتی با یک لپ‌تاپ نیز می‌توان تلویزیون دید، چه به صورت آنلاین و چه به صورت آفلاین.

بر اساس آنچه که از معنای “تلویزیون دیدن” در ذهن من است، چند ماهی می‌شود که به صورت مرتب، تلویزیون ندیده‌ام. چند ماه پیش که می‌گویم، منظورم بعد از دیدن سریال شهرزاد (1) است که اتفاقاً بسیار با اشتیاق آن را دنبال می‌کردم اما الآن حاضر نیستم یک دقیقه نیز پای این سریال بنشینم. شاید لقب “امروز عاشق و فردا فارغ” برای من، لقب مناسبی به نظر برسد. شاید هم نه، شما قضاوت کنید.

میان‌نوشت: البته تا آن موقع حاضر بودم چنین سریالی را به صورت مُفت، از اینترنت مفت خوابگاه، دانلود کنم و حتی به بعضی از اقوام تهرانی بدهم و خیلی هم به خودم افتخار کنم. الآن که به آن روزها نگاه می‌کنم، پوزخند نرمی به خودم می‌زنم و رد می‌شوم. از شما چه پنهان، شاید به خاطر اینکه امروز حاضر نیستم یک سریال را بدون پرداختِ هزینۀ‌ آن نگاه کنم، نگاه نمی‌کنم.

اما اگر از خودم بپرسید که چرا چنین شد؟ احتمالاً می‌گویم الآن دیگر نمی‌توانم مثل سابق، بدین طریق وقتم را تلف کنم. از خودم پرسیدم: آخرش که چی؟ شهرزاد با معشوقه‌اش ازدواج کند یا نکند، چه به من می‌رسد؟ لذت بردن از روند سریال را انکار نمی‌کنم ولی برای امروز من، چیز مطلوبی به حساب نمی‌آید.

حتی خاطرم هست وقتی کوچکتر بودم (سال 1387 که 12ساله بودم)، سریال فوق‌العادۀ “یوسفِ پیامبر” را می‌دیدم. چقدر لذت می‌بردم. چقدر برایم دلنشین بود. حتی چند سال بعد (تابستان 1395) به هر طریقی که بود، آن را پیدا کردم و با چند قسمتی‌اش تجدید خاطره کردم. خدا را چه دیدید؟ شاید چند سال دیگر هم از این کارها کردم.

اگر بخواهم با خودم صادق باشم، تا قبل از دانشجو شدن (و خوابگاهی شدن)، قسمتی از وقتم به صورت ثابت به تلویزیون دیدن می‌گذشت. خاطرم هست که سریال دزد و پلیس، دودکش، ویلای من، ساخت ایران، وضعیت سفید وَ چه و چه را شاید -بعضی از قسمت‌هایش را- چند ده بار می‌دیدم و دیگر دیالوگ‌هایشان را از بَر بودم اما باز هم می‌دیدم. واقعاً در آن دوران برایم لذت‌بخش بود.

ولی بعد از اینکه دانشجو شدم، کمی دسترسی‌ام به تلویزیون محدود شد. این شد که سریال‌ها و فیلم‌های مناسب (ترجیحاً خارجی) را از دوستانم می‌گرفتم و تماشا می‌کردم و عملاً دیگر با سریال‌های ایرانی چندان در ارتباط نبودم، مگر به لطفِ همان دانلود.

گذشت و گذشت تا به امروز رسیدم. امروز دیگر از سریال دیدن لذت نمی‌برم. شاید هرازچندی فیلمی ببینم، آن هم به پیشنهاد دوستی و آن هم برای تغییر حس و حال خودم و اینکه خواسته باشم چیز متفاوتی را تجربه کرده باشم و هفتۀ مثلاً متفاوتی را برای خودم رقم زده باشم، در همین حد.

با این روندی که تا بدین‌جا برایتان نقل کردم، احتمالاً حدس می‌زنید که چند ماه اخیر را موجب آزار اطرافیانم شده‌ام که: فلانی! چرا اینقدر تلویزیون می‌‌بینی؟ واقعاً کار بهتری برای انجام دادن نداری؟ یکی هم بر نمی‌گشت بگوید:‌ آخر عموجان. تو را سَ نَ نَ؟

روزها و ماه‌ها گذشت تا اینکه در جایی خواندم که خانم زهره زاهدی (از نویسندگان تقریباً ثابت مجله موفقیت) نوشته بودند:
اجازه دهیم هرکس سکان زندگی‌اش را خود به دست گیرد. این حق اوست.

دیدم حرف‌شان کاملاً منطقی است و کمی شرمنده شدم. ضمنِ اینکه قبل‌ترها از حمید طهماسبی آموخته بودم که تا کسی از ما درخواستِ کمک نکرده، بهتر است اظهار فضل نکنیم و به او پیشنهاد ندهیم. اگر خودش احساس کند کمکی از دست ما برمی‌آید و ما را موفق‌تر بداند، خودش می‌آید جلوی ما می‌نشیند و از ما درخواست کمک می‌کند.

باعث خجالت است که تا همین چند وقت پیش به نزدیکانم می‌گفتم: چرا کتاب نمی‌خوانی؟ چرا اینقدر می‌خوابی؟ چرا اینقدر تلویزیون می‌بینی؟

از آن تاریخ به بعد بود که تصمیم گرفتم اجازه دهم هرکس سکان زندگی خودش را، خود در دست گیرد. و صد افسوس که نمی‌توان حرف‌های زده شده را بازپس گرفت. تلاش می‌کنم تا مِن‌بعد، خودم اگر معتقدم کاری خوب است، آن را انجام دهم. مسلماً بقیه هم اینقدر شعور دارند تا اگر احساس کردند من کارم را خوب انجام می‌دهم، به سمت من متمایل شوند. ولی این متمایل شدن کجا و متمایل کردنِ بالاجبار و با زخم زبان کجا؟

#بامتمم [10روز گذشت]

پیش‌نوشت (1): نتوانستم آنچنان که می‌خواهم، ذهنم را برای نوشتن جمع کنم. اجازه دادم قلمم به هر شکل که دل تنگش می‌خواهد، جاری شود. برای همین می‌بخشید اگر بیش از حد از این شاخه به آن شاخه پریده‌ام و نتوانسته‌ام سر و ته حرفم را، دستِ‌کم برای خودم، مشخص کنم.

پیش‌نوشت (2): بر اساس آنچه که توقع داشتم، دوستان خوبم چند روز پس از همایش و چند نفرشان قبل از همایش، در مورد متمم با هشتگ بامتمم (#بامتمم) برای‌مان صحبت کردند. من اما به خودم قول دادم برای نوشتن چنین پستی، اجازه دهم چند روزی (1هفته الی 10روز) از همایش بگذرد و تب و تاب آن از سرم بیفتد و بعداً بنویسم. البته کمی هم دوست داشتم ذهنم را منسجم کنم و مطلبی در شأن متمم و متممی‌ها بنویسم. در مورد اول ظاهراً موفق بودم اما همچنان احساس می‌کنم در مورد دوم، شکست خوردم.

پیش‌نوشت پایانی: این نوشته، همچون سایر نوشته‌های این خانه، چندان بار علمی ندارد [چندان را هم برای روحیه دادنِ به خودم به کار بردم]. صرفاً یک دست‌نوشته است که تأکیدی هم بر خواندنش ندارم. اما اگر وقت اضافی دارید و احساس می‌کنید می‌توانید با آن ارتباط برقرار کنید، خوشحال می‌شوم تا انتها با من باشید.

اصل نوشته:

نوشتن چنین پستی برای من، کمی سخت (بخوانید بی‌نهایت سخت) و جان‌فرسا بود. سخت است بخواهم مطلب جدیدی در مورد همایش بنویسم که بقیۀ دوستان خوبم از جمله شهرزاد [راسخ] عزیز، علی کریمی نازنین، حمید طهماسبی پرانرژی، طاهره خباری دوست‌داشتنی، آقا معلم کلاس (محمدرضا شعبانعلی) و بقیۀ دوستان خوبم به آن اشاره نکرده باشند اما به رسم ادب و به قاعده، احساس کردم بهتر است چند خطی بنویسم.

پرده اول (روز قبل از حرکت به سمت تهران):

4شنبه 25مرداد 1396، باید سوار قطار می‌شدم. کارهایی که باید صبحِ آن روز انجام می‌دادم را نوشته بودم. خرید شیرینی برای دوستان متممی و البته یک شیرینی مخصوص آقا معلم، جزو کارهایی بود که باید انجام می‌دادم.

از آنجایی هم که در رنگ‌شناسی دستی بر آتش ندارم، دست به دامان عروس خانواده‌مان شدم و از او خواستم تا به من کمک کند. او هم با کمال میل پذیرفت. ظهر همان روز هم با او به خرید کفش رفتیم. به هرحال مدتی بود قرار بود کفش بخرم و به بهانه‌های مختلف به تأخیرش می‌انداختم که البته گردهمایی متممی‌ها، بهانۀ خوبی برای اتمام این اهمال‌کاری بود.

بعد از آن هم وسایلم را جمع کردم و ساندویچی خریدم برای اینکه خدایی نکرده شب در شهر غریب (انگار نه انگار که 3سال در آنجا دانشجو بوده‌ام و هنوز هم هستم) گرسنه نمانم. به هرحال، سرِ شکم با هیچکس شوخی ندارم.

بالأخره زمان خداحافظی با خانواده فرا رسید.

پردۀ دوم (شب‌هنگام، وقتی که به تهران رسیدم):

وقتی به خانۀ خاله‌ام رسیدم، دیرهنگام بود. کلید انداختم و در را باز کردم. نمی‌دانم چرا ولی اولش ترسیدم. به تدریج، به آن تنهایی عادت کردم.

اینترنتِ همراه ایرانسل خریده بودم و در این فکر بودم که شب‌هنگام، شمارۀ صندلی دوستانی که مایلم آنها را ببینم، بنویسم و فردای همایش، حتماً از نزدیک با آنها صحبت کنم. چه شب تلخی بود. اینترنتم کار نکرد و دستم ماند در پوست گردو. اعصابم به هم ریخت. می‌دانستم که تقصیر خودم هست و باید صبح هنگام، قبل از حرکت، این‌کار را انجام می‌دادم اما فرصت نشد و اینکار را به شب واگذار کردم اما توقع نداشتم که چنین شود. آنجا بود که فهمیدم بعضی از فرصت‌هایی که سوخت، دیگر هرگز قابل جبران نیست. این را قبلاً هم فهمیده بودم ولی آن شب با گوشت و پوست و استخوانم، درک کردم.

با ناراحتی سرم را روی بالش گذاشتم و خوابیدم. بر خلاف شهرزاد، خواب خوبی کردم. هرچند که صبح هم از استرس (یا بهتر بگویم: هیجان) زیاد، زود از خواب بیدار شدم و دوشی گرفتم و صبحانه‌ای خوردم و ساعتی زودتر از همایش، از خانه بیرون زدم و خانه را مثل روز اول (منظورم همان دیشب، قبل از ورودم به خانه است)، مرتب کردم و خارج شدم. انگار نه انگار که کسی آنجا آمده باشد.

پردۀ سوم (صبح‌هنگام، وقتی که به دانشگاه شهید بهشتی رسیدم):

میان‌نوشت: کفشم داشت اذیت می‌کرد. به خودم دلگرمی می‌دادم که تا چند دقیقۀ دیگر که پا بخورد، راحت و راحت‌تر می‌شود اما نشد که نشد. تا آخر همایش، روی اعصابم بود. الآن که درحال نوشتن این پست هستم، زخم‌های پایم خوب شده‌اند اما همچنان زخم‌های روی پایم، خودنمایی می‌کنند. بگذریم. هرچه که بود، متمم ارزشش را داشت.

در دانشگاه که قدم می‌زدم، چشم می‌چرخاندم تا ببینم کسی آشنا هست یا نه. به سالن همایش‌های بین‌المللی دانشگاه شهید بهشتی رسیدم. نمی‌دانستم از کجا باید وارد شوم. سر را پایین انداختم و به دنبال یک نفر، راهم را ادامه دادم. امین آرامش را دیدم اما به جا نیاوردم. شک کردم که خودش باشد اما چون از نزدیک ندیده بودمش، به خودم گفتم: نه، امین نیست.

چند ثانیۀ بعد، علی کریمی عزیز را دیدم. با او سلام علیکی کردم و خودم را به او معرفی کردم. او هم با من خوش و بِشی کرد و به من گفت: کامنت‌گذار. هنوز نفهمیده‌ام منظورش چه بود: تحسین بود یا تخریب؟ اما هرچه که بود، خوش و خرم از آنکه یکی از سخنران‌ها و قدیمی‌های متمم را دیده‌ام، به مسیرم ادامه دادم. به هرجهت، خودش اگر این متن را خواند که تقریباً بعید می‌دانم، شاید برایم بیشتر توضیح داد.

فرش قرمز زیبایی زیر پای‌مان انداخته بودند. یک حس خوبی برای من داشت. اتفاقاً عکسی از آنجا گرفته‌ام تا در اینجا ثبت کنم:


اینجا همان جایی است که محمدرضای عزیز در انتهای همایش، با حوصله و در عین خستگی مفرط، ایستادگی کرد و با یکایک آنهایی که دوست داشتند با او عکس یادگاری داشته باشند، عکس گرفت. به قول شهرزاد، با همان تکیه کلام شیرین‌اش: عکس-عکس! انگار مدت‌ها منتظر مانده باشد تا با ما عکس بگیرد.

وارد سالن شدم و کارت ورودم را گرفتم و مسئولین همایش با لبخند و با انرژی هرچه تمام‌تر، من را راهنمایی کردند تا سر جایم بنشینم. اما مگر من آمده بودم که بنشینم؟ نگاهی به چپ انداختم، نگاهی به راست اما دیدم ای دل غافل، آشنایی نیست که نیست. یعنی اگر هم بود، به چهره نمی‌شناختم.

یکهو شاهین کلانتری و بقیۀ دوستانی که به چهره می‌شناختم‌شان را دیدم که باهم در حال گپ و گفت هستند. خودم را به آنها رساندم و آنها هم به خوشی با من سلام علیک کردند. چقدر برایم آشنا بودند. انگار سال‌هاست که آنها را می‌شناسم.

همان صبحِ اول صبح، مژگان پیوندی و باران عزیز را نیز دیدم. آمدم اسم اصلی باران را بخوانم که با حالت طنازانه‌ای، اسمش را چرخاند و اجازه نداد.

نمی‌دانم سیاست متمم بود یا از دست‌ِشان در رفته بود. اما اسم‌ها را خیلی کوچک زده بودند. یعنی باید آنقدر به چشم هایت فشار می‌آوردی تا بتوانی بفهمی طرف مقابل کیست.

بعد از اینکه احساس کردم کمی در همایش جا افتاده‌ام، چندباری از سالن همایش بیرون رفتم تا هوایی بخورم و ببینم چه کسانی را می‌شناسم. عاقبت یکی از مسئولان همایش (که مانند بادیگاردها می‌نمود)، به من گفت دوست عزیز (این عزیز از چندتا فحش برایم بدتر بود)! لطفاً اینقدر بیرون نروید و سر جای‌تان بنشینید. هنوز تا شروع همایش فرصت بود و به نظر من مشکلی نبود اما به او احترام گذاشتم و فقط یکبار دیگر بیرون رفتم.

و یک اتفاق فوق‌العاده‌ای که برای من افتاد، فهمیدم که سمانه عبدلی عزیز که مدت‌ها بود چشم‌انتظار دیدنش بودم، به جای اینکه در صندلی 21 ردیف H (همان ردیفی که من در صندلی 19اش نشسته بودم)، بنشیند، در صندلی 20 همان ردیف قرار است بنشیند. یعنی دقیقاً کنارِ من. چیزی کمتر از معجزه برایم نبود. تصور بفرمایید که کسی را روزها و ماه‌ها و سال‌ها بخواهید ببینید، اما سعادتش را پیدا نکنید ولی در همایش، دقیقاً کنار دستش بنشینید.

همایش شروع شد. در همان ساعت معروفِ 8:29. محمدرضا شعبانعلی زحمتِ خوش‌آمد گویی و افتتاح سمینار با برعهده داشت. در مورد صحبت‌هایش نمی‌خواهم صحبت کنم که دوستان دیگرم آن را بارها گفته‌اند و نیازی به تکرار نیست.

محمدرضا در لابه‌لای صحبت‌هایش گفت (نقلِ به مضمون): سال‌های قبل که همایش داشتیم، شب‌ها تا دیروقت صبر می‌کردیم و عکس می‌گرفتیم و همایش بیشتر از ساعتی که مشخص شده بود، طول می‌کشید.

برای همین، باز هم از آن تصمیم‌های لحظه‌ای‌ام را گرفتم و از مامانم درخواست کردم تا بلیتم را کنسل کند. به او گفتم شب یک‌جوری می‌آیم. مطمئنّ نبودم که بتوانم آن شب به یزد برگردم اما دوست نداشتم حتی لحظاتِ بعد از همایش را از دست بدهم.

پردۀ چهارم (دیدار با دوستان متممی از نگاهِ من):

امین آرامش را که دیدم، به من گفت: راجع به تو داشتیم با شاهین صحبت می‌کردیم. نمی‌دانم چرا ولی برای اولین بار، احساس خوبی بود که کسی یا کسانی پشت سرم حرف می‌زنند. خاصه اینکه بدانی دونفر از قدیمی‌های متمم، در مورد تو صحبت کنند. نگفت که چه می‌گفتند اما هرچه که بود، من را با گفتن همین جمله خوشحال کرد.

شاهین کلانتری عزیز در مورد وبلاگم ،بسیار بی‌پرده، اظهار لطف کرد و من هم به او گفتم که به بهانۀ او، یک روز از پست‌های وبلاگم را به کمک او می‌نویسم و تیک می‌زنم. البته بابت سخنرانی فوق‌العاده‌اش نیز به او تبریک می‌گویم. همۀ دوستان متممی عالی بودند اما آرامشِ شاهین هنگام سخنرانی، یک چیز دیگر بود.

مجتبی خلیلی (اگر اشتباه نکنم، متأسفانه اسم‌ها، دقیق در خاطرم نمانده است) را دیدم و به من گفت که تفسیرهای وبلاگم را می‌خواند. اصلاً یک درصد هم فکر نمی‌کردم کسی در همایش چنین حرفی به من بزند. بی‌نهایت خوشحال شدم و از او تشکر کردم. هرچند که اسم آنچه که من می‌نویسم، یقیناً تفسیر نیست و شاید همان اسم دل‌نوشته و دست‌نوشته هم برایش زیاد باشد.

پویا شیخ‌حسنی نازنین را دیدم. چند شب قبلش، افتخار داده بود و چند ساعتی را در اسکایپ باهم حرف زده بودیم. به نظرم، کمی متفاوت‌تر از بقیۀ متممی‌هاست. در نگاهِ من، کمی مدل ذهنی‌اش مثل پرنیان خان‌زاده بود که البته جای او هم در همایش بسیار خالی بود و متأسفانه نتوانستم او را در این همایش ببینم.

البته پویا بسیار به من لطف داشت. شبِ همایش، با وجود خستگی و با وجود ترافیکی که از تهران سراغ داریم، بزرگواری کرد و من و دوست خوبم علی اختری را تا ترمینال رساند. لطفِ بزرگ او را هرگز فراموش نخواهم کرد. آن هم لطفی که در خستگی بعد از همایش صورت گرفته باشد.

حمید طهماسبی عزیز را قبل از شروع همایش و در سالن اصلی همایش دیدم. بسی خوشحال شدم که من را در آغوش گرفت. فکر می‌کنم ارادت قلبی من به خودش را درک کرده بود و شاید به خاطر همین عشق و علاقۀ متقابل بود که چنین کاری کرد.

طاهره خباری عزیز را در گوشۀ انتهایی ردیف D پیدا کردم. البته سلام علیک ما بسیار مختصر بود و فقط تصویر او در ذهنم مانده است. متأسفانه فرصتی نشد تا حضوری از او و لطف‌هایش (منظورم امتیازهای آموزنده‌اش در متمم که به من و بقیۀ تازه‌وارد‌ها می‌دهد، همچون کاری که شهرزاد عزیز می‌دهد) تشکر کنم. البته اگر بخواهم تشکر کنم، بهتر است از حمید طهماسبی (که به قول یاور مشیرفر به سختی امتیاز آموزنده می‌دهد) نیز صمیمانه تشکر می‌کردم اما حقیقتش فراموش کردم.

علی کریمی را دیگر فرصت نشد از نزدیک ببینم و دیدار ما به همان چند ثانیۀ قبل از شروع همایش خلاصه شد ولی یک چیزی را -به رغمِ فاصلۀ زیادمان در همایش- خوب می‌دیدم. هر سخنرانی که به روی صحنه می‌رفت، به شدت به سخنانش با علاقه گوش می‌داد. هرچند که می‌دانیم او یکی از سخنران‌هایش همایش بود و احتمالاً چند دفعه‌ای سخنان آنان را گوش فرا داده بود اما از اشتیاقش برای شنیدن دوبارۀ سخنان آنها، اپسیلونی کم نشده بود و مدام سرش را به نشانۀ حمایت و به معنای اینکه من دارم شدیداً به حرف‌های شما گوش می‌دهم، تکان می‌داد و از این کارش لذت بردم.

محسن سعیدی‌پور عزیز که من را شرمنده کرد. به جای اینکه من بروم و ایشان را پیدا کنم، او آمد و من را پیدا کرد. بسیار خوشحال شدم که توانستم با او نیز ثانیه‌هایی خوش و بش کنم.

یاور مشیرفر طناز را زیارت کردم (واژۀ طناز برای کسانی که در همایش شرکت کرده بودند، احتمالاً قابل درک‌تر باشد). بسیار قدبلند و خوش‌هیکل و خوش‌هیبت بود. به او، به شوخی و البته جدی، گفتم که علی رغم میل باطنی‌م، سر از مطالب وبسایتش در نمی‌آورم. او هم به مزاح گفت: نگران نباش. خودم هم نمی‌فهمم چه می‌گویم.
البته چند دقیقه‌ای هم روی صحنه آمد و چقدر آمدنش خنده را به لبان‌مان نشاند. چقدر حضورش به موقع بود.

پریسا حسینی را نیز دیدم ولی همیشه سرش شلوغ بود و فرصتی نشد تا بتوانم چند ثانیه‌ای را با او صحبت کنم، حتی در حد همان سلام علیک معمول. البته باید اعتراف کنم هنوز نتوانسته‌ام با وبلاگش، آنچنان که باید و شاید، ارتباط برقرار کنم. او هم نیازی به یک نفر اضافه ندارد و خوانندگان خودش را دارد. احساس کردم بد نیست اینجا اعترافی نیز کرده باشم.

شهرزاد عزیز را در پله‌ها گیر انداختم. نه اینکه بخواهد فرار کند. اما احساس می‌کنم هرموقع می‌خواستم به سمتش بروم، غیب می‌شد. وقتی او را دیدم، به سمتش شتافتم و بالأخره بابِ صحبت‌مان باز شد. برای‌مان کلیپس‌هایی تهیه کرده بود و به رسم یادگاری به ما داد. چه کار قشنگی. به این مهربانی‌اش غبطه خوردم و دوست داشتم من هم یک یادگاری به آنهایی که دوست‌شان داشتم، می‌دادم. او با این یادگاری، خودش را در ذهن و قلب ما ماندگارتر کرد ولی من با آوردن شیرینی؟ بگذریم.
کلیپس برداشتن من هم داستانی شد. اولی را که برداشتم، به من گفت می‌توانی آن را عوض کنی. اولش به خودم قوت قلب دادم که همین خوب است (البته ناخودآگاه، یاد فایل دشواریِ انتخاب افتادم و اینکه بهتره Satisfier باشم ولی 10ثانیه طول نکشید که به خودم تشر زدم: Satisfier کیلویی چند؟ عوضش کن بابا). ولی دیدم عکس یک دختر روی آن است و احساس کردم شاید مناسبِ حال کسِ دیگری باشد. آن را عوض کردم و یک کلیپس دیگر را به قید قرعه برداشتم. این دفعه عکس یک کوچولو قسمتم شد [بخشکه این شانس! البته بگذریم از اینکه من در بین دوستام، الهۀ شانس شناخته می‌شم]. احساس کردم باز بهتر از کلیپس قبلی است و نیازی به تعویض نیست اما گفتم یکبار دیگر شانس خودم را امتحان می‌کنم. نتیجه‌اش این شد که می‌بینید.

میان‌نوشت: در مورد انگشتر اسرارآمیز و جادوییِ شهرزاد، مطلبی در ذهن داشتم که آن را در سایت خودش خرج کردم و هدفم این بود که خودش بخواند و البته او هم قول داد که مطلبی راجع به آن بنویسد. احساس کردم شاید شما هم دوست داشته باشید آن را بخوانید.

معصومه شیخ‌مرادی عزیز، در ردیف جلوی من نشسته بود و خوشحالم که سعادت داشتم تا پشت سر او یکی از کاردرست‌های متمم بنشینم. چقدر چهره‌اش دوست‌داشتنی و معصوم بود. چقدر چهره‌اش تغییر کرده بود، به نسبتِ عکسی که در سایت خودش دیده بودم که به شیراز سفر کرده بود.
یک چیزی که همه‌اش برایم سؤال بود: اینکه چرا وقتی او (برای مثلاً سخنران‌ها) دست می‌زند، دست راست‌ش را ثابت نگه می‌دارد و دست چپ‌ش متحرک است اما من، دست چپ‌م ثابت است و دست راست‌م متحرک؟ نمی‌دانم دلیل علمی دارد یا نه اما هرموقع چنین صحنه‌ای را می‌دیدم، این سؤال مثل یک خوره به جانم می‌افتاد.
در آخر شب هم زبانم لال، نزدیک بود یک خانمی او را زیر بگیرد. نمی‌دانم این را به حساب خستگی بعد از همایش بگذارم یا به حساب اینکه آن راننده خانم بود ولی برای اینکه جر و بحث فمنیستی اینجا راه نیفتد، ترجیح می‌دهم قضیه مسکوت بماند. هرچه که هست، خوشحالم که برای او اتفاقی نیفتاد.

ایمان نظری و امیرمحمد قربانی را در کنار هم دیدم و عرض ارادتی کردم. فکر می‌کنم برای لحظه‌ای از کنار هم جدا نشدند. دستِ‌کم، هرموقع آنها را می‌دیدم، خوش و خرم و خندان، باهم قدم می‌زدند.

علی اختری، نوجوان آینده‌دار متمم را دیدم و چقدر از دیدنش خوشحال شدم. لطف‌هایش را هرگز فراموش نمی‌کنم و حوصله‌اش در کمک کردن به من.

هیوا و نسیم مظاهری عزیز را دیدم. البته هردو دوست عزیز را به لطف سمانۀ عزیز شناختم و دیدم. اگر او نبود، به احتمال خیلی زیاد، هیوا و نسیم را نمی‌شناختم. بیشتر وقت‌های استراحت‌مان با آنها گذشت یعنی من، سمانه، هیوا و نسیم.

هیوا که به من گفته بود آدم درون‌گرایی است ولی در همایش دستِ کم خیلی خوب با دوستان متممی ارتباط برقرار می‌کرد و به او تبریک می‌گویم. نسیم هم که واقعاً دختر طنازی بود و خوشحالم که او را از نزدیک دیدم. از کسانی است که اگر وبلاگش را راه بیندازد و از اینستاگرام دل بکند، پایه ثابت خواننده‌های وبلاگش خواهم بود.

سامان عزیزی بزرگوار را هنگام تعارف کردن شیرینی زیارت کردم. گفت: اسمت را در متمم دیده‌ام. همین یک جمله، چقدر خوشحالم کرد. انگار متممی‌ها، خوب بلدند لبخند را بر لبانت بیاورند.

باید اعتراف کنم دوستان دیگری را نیز زیارت کردم اما اسم‌شان را فراموش کردم. از آنها عذرخواهی می‌کنم. کاش اسم آنها را در گوشه‌ای یادداشت می‌کردم و آنها را نیز در اینجا ثبت می‌کردم. امیدوارم من را ببخشند.

البته شمارۀ 18 (دست چپِ من) پانته‌آ خانم بود. فامیلی‌اش را یادم نمانده است ولی هرچی نگاه کردم، پانته‌آ که نیامد هیچ،‌ یک آقای محترم آمد کنارم نشست. حتی شک کردم که نکند اسم پانته‌آ هم دو اسمه باشد؟ برای همین اسمش را پرسیدم‌ [چون در متمم هم در مورد اسمِ هیوا، سوتی داده بودم و فکر می‌کردم اسمی دخترانه است. همان اشتباهی که خیلی‌ها مثل من، دچارش شده بودند].

و اما در پایان، می‌رسیم به سراغ سمانه عبدلی. خودش را با رنگ متمم (سبز) ست کرده بود و انصافاً چقدر به‌اش می‌آمد.

 راستش در مورد سمانه یکبار نوشته‌ام (+). او را بسیار نزدیک‌تر از آنچه تصور می‌کند، تصور می‌کنم. وقتی کنار او نشسته بودم، از لحظه‌لحظۀ همایش لذت می‌بردم. احساس می‌کردم یک متممی اصیل کنارم نشسته است یا بهتر بگویم، من کنار یک متممی‌الاصل نشسته بودم.

وقت‌های استراحتم با او می‌گذشت. او من را با هیوا و نسیم آشنا کرد. اگر او نبود، به احتمال خیلی زیاد، من نه هیوا را می‌شناختم، نه یاسین اسفندیار را می‌دیدم و نه خیلی‌های دیگر را.

ساعاتی که در همایش بودم، خاصه ساعاتی که در کنار سمانه نشسته بودم، گذشتِ ثانیه‌ها را احساس نمی‌کردم. با اینکه بعد از همایش خسته بودم، اما دوست نداشتم از متممی‌ها خداحافظی کنم. اما چه فایده؟

سمانه، اجازه بده چند کلمه‌ای را خطاب به تو دوست خوبم بنویسم:

من تا به حال در زندگی‌ام سورپرایز نشده‌ام یا اگر هم شده‌ام، در حال حاضر در خاطرم نمانده است. اما وقتی فهمیدم به جای اینکه صندلی 21 نشسته باشی، صندلی 20 (و دقیقاً کنار من) نشسته‌ای، سورپرایز شدم. نمی‌دانم چرا ولی احساس آرامش عجیبی را تجربه کردم.دارن هاردی یک جایی در کتابش می‌گفت (انرژی لینک دادن برایم نمانده است، من را می‌بخشید): یک عده آدم‌ها هستند که فقط می‌توانی چند ساعت با آنها وقت بگذاری. یک سری آدم‌ها هستند که می‌توانی چند روز برای آنها وقت بگذاری اما بیش از چند روز، تحمل آنها برایت سخت می‌شود و یک عده آدم نیز هستند که می‌توانی همیشه برای آنها وقت بگذاری [نقلِ به مفهوم]. یقیناً تو برای من، جزو دستۀ آخری.

اینقدر دوستان خوب در این جمع حضور داشتند که ناشکری است اگر بخواهم از ندیدن برخی از دوستان خوب دیگر گله کنم. اما واقعاً حسرتِ دیدن شیرین (نوروزی) عزیز و نجمه عزیزی، بدجوری به دلم ماند. البته خدا را شکر که نجمۀ عزیز را احتمالاً بتوانم در یزد ببینم اما در مورد شیرین، مطمئن نیستم. ناگفته نماند قسمتی از این پست نیز به خاطر اشتیاق شدید شیرین، از دانستن فضای گردهمایی بود. هرچند که می‌دانم از نوشته‌های دیگردوستان، احتمالاً اطلاعات کافی را کسب کرده است ولی دوست داشتم من هم چنین روز ماندگاری را در این خانه، ثبت کرده باشم.

کلام آخر اینکه: دوست عزیزی به من گفت 7-8ساعت وقت گذاشتی برای آمدن از یزد به اینجا و 7-8ساعت هم برای برگشت. به نظرت وقتت نسوخت؟ من هم در جوابش یک “نه” قاطع گفتم. اتفاقاً با این دوستِ عزیزتر از جان، بسیار صمیمی هستیم ولی در این مورد، فکر می‌کنم کمی تفاوتِ عقیده داریم.

پی‌نوشت (به همراه یک سؤال): فکر نمی‌کردم که بخواهم برای همایش، قسمت دومی نیز بنویسم اما احساس کردم نوشتنِ آن احتمالاً حالم را بهتر خواهم کرد. نمی‌دانم کِی می‌نویسم ولی حتماً می‌نویسم.

دوستی از من پرسید اگر بخواهی محمدرضا شعبانعلی را (به کسی که شناختی از او ندارد) معرفی کنی، به صورت مختر (و در کم‌ترین کلماتِ ممکن) چگونه او را برای بقیه توصیف می‌کنی؟ چه ویژگی‌هایی از او را بولد می‌کنی؟ من یک جواب‌هایی به ذهنم آمد اما فکر می‌کنم بتوان جواب‌های بهتری به این سؤال داد. برای همین، از شما دوستانی که لطف کردید و تا اینجای متن را با من همراه ماندید، لطف خود را بر من تمام کنید و جوابی به این سؤال نیز بدهید. احتمالاً بتواند به من و امثال من و چه بسا خودِ محمدرضا، کمکی بکند.

ممنونم که وقت گذاشتید.

قدرت عجیب چشم ها

نمی‌دانم تا به حال، برای شما هم پیش آمده است که ناخودآگاه، چشم‌تان به جنس موافق و گاهی هم به جنس مخالف (یا به تعبیر زیبای سهند حزین، جنس مکمل) گره بخورد و شما فوراً چشمان‌تان را از او بدزدید؟ البته شاید عده‌ای به طرف مقابل زُل بزنند و پرو پرو او را نگاه کنند اما این کار از عهدۀ من برنمی‌آید.

نمی‌دانم دقیقاً چه حسی دارم که نمی‌توانم این کار را انجام دهم. کار سختی نیست ولی برای من کمی سخت به نظر می‌رسد. نمی‌دانم به خاطر شرم و حیا از پس چنین کارِ -به ظاهر- ساده‌ای بر نمی‌آیم یا اینکه خیلی‌های دیگر همچون من، چنین حس و حالی را در ابتدای آشنایی تجربه می‌کنند. احساس می‌کنم چنین کاری شاید، غیر ارادی باشد. همچون پس کشیدن دست، هنگامی که به کتری آبِ جوش بر می‌خورد.

شاید از این می‌ترسم (یا بهتر است بگویم می‌ترسیم) که نکند چشم‌هایمان، چیزی از درون‌مان را لُو دهد؟ یا نکند پَته‌مان را روی آب بریزد و ما را رسوای عالم و آدم کند؟

هرچه که هست، برای من لذت و خجالت خاصی را به ارمغان می‌آورد. خجالت از آن جهت که نمی‌توانم مستقیماً و برای چند ثانیۀ ممتد به او نگاه کنم و لذت از آن جهت که فکر می‌کنم لابد چقدر شرم و حیا دارم که اینکار را انجام می‌دهم. البته تجربه ثابت کرده است که گذشت زمان، همه چیز را حل می‌کند.

خاطرم هست یک ماه پیش به محیط ناآشنای جدیدی وارد شدم که هیچ کسی را نمی‌شناختم. اوایل دست به عصا راه می‌رفتم و سعی می‌کردم بیش از حد با اطرافیان گرم نگیرم و حتی وقتی به کسی که چند قدم روبه‌روی من نشسته بود، می‌خواستم نگاه کنم، برایم کاری محال می‌نمود. ولی گذشتِ زمان، به من این قدرت را داد که چند دقیقه با همان کسی که نمی‌توانستم به چشمان او زل بزنم، صحبتی بکنم و با او کمی بیشتر آشنا شوم.

خلاصه اینکه شاید ابتدای کار سخت باشد ولی پایان داستان احتمالاً شیرین خواهد بود.

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri