üsküdar evden eve nakliyat

عیدی گرفتن و پول‌های بادآورده

عیدی گرفتن و پول‌های بادآورده

پیش‌نوشت:

این نوشته قرار بود در اواخر اسفندماهِ پارسال منتشر شود اما با اندکی تأخیر (2هفته تأخیر که دیگر ،به حول قوۀ الهی، در کشور عزیزمان ایران بسیار عادی و روتین شده است) منتشر می‌شود. ادامه ی مطلب

اهداف مان را لو بدهیم یا نه؟

اهداف مان را لو بدهیم یا نه؟

از دیرباز که اساتید موفقیت به من و امثال من می‌خواستند دربارۀ اهمیت برنامه‌نویسی و مکتوب کردن آرزوها و چه بسا رؤیاها به ما مطلبی بگویند، همیشه با دو طرز تفکر متناقض روبه‌رو می‌شدم و هرکدام نیز موافقین و مخالفین خودش را داشت.

دربارۀ “گفتنِ اهداف خودمان به اطرافیان” نیز روایات متعددی وجود دارد، البته خوشبختانه نه به تعداد آدم‌های روی کرۀ زمین. ادامه ی مطلب

معجزۀ نوشتن

معجزۀ نوشتن

قبلاً در نوشته‌ای جداگانه (یکی از مزایای نوشتن) دیدگاه خودم را درمورد مقولۀ نوشتن نوشته‌ام.

نمی‌دانم دقیقاً چند وقت پیش بود و به نظرم چندان هم اهمیت ندارد. تنها چیزی که خاطرم هست، این بود که دیدم روزم را بد شروع کرده‌ام و اعصابم خرد است.

خودخوری‌هایم شروع شده بود و اعصابم به طرز فجیعی به هم ریخته بود و نمی‌توانستم این وضعیت را تحمل کنم. ادامه ی مطلب

نه بسته ام به کس دل

نه بسته ام به کس دل

بعضی از آهنگ‌ها را که گوش می‌کنیم، انگار روح‌مان را واقعاً صفا می‌دهند.

چند مدتی است که آهنگی از همایون شجریان را مدام با خودم زمزمه می‌کنم و حس و حال عجیبی را تجربه می‌کنم. این آهنگ من را یاد دوران کودکی و نوجوانی (قبل از 16سالگی) می‌اندازد. ادامه ی مطلب

تمرین این هفته: تغافل

تمرین این هفته: تغافل

تغافل معناهای متفاوتی می‌تواند داشته باشد اما احتمالاً مخرج مشترک آن چنین چیزی باشد:

اگر چیزی را دیدیم و فهمیدیم و اگر آنچه را که دیده بودیم یا فهمیده بودیم، مناسب بیان کردن و حتی به روی خود آوردن نبود، بهتر است که به روی خود نیاوریم و همان گونه که هست، آن را به حال خود رها کنیم؛ تو گویی که انگار شتر دیدی ندیدی. ادامه ی مطلب

دنیای شعر و شاعری

دنیای شعر و شاعری

اطرافیانم احتمالاً تأیید می‌کنند که متأسفانه چندان نتوانسته‌ام با فضای شعر و شاعری ارتباط برقرار کنم.

این روزها بیشتر با این فضا مأنوش شده‌ام. شاید دلیلش این است که در ایام شیرین کنکور، در تست‌های “قرابت معنایی” کمی ضعف داشتم و معمولاً در فهم شعرها دچار مشکل می‌شدم و شاید هم به دلایل پنهان دیگر، به این حال و روز درآمده‌ام.

چند روزی می‌شود که صبح‌ها، به خودم زحمت می‌دهم و یک غزل کوتاه و ناب از شاعر دوست داشتنی‌ام می‌خوانم.

نمی‌دانم چرا اما با غیر از «غزل» (منظورم سبک شعری است)، چندان ارتباط خوبی نتوانسته‌ام برقرار کنم. به نظرم غزل‌ها را هرکسی می‌تواند بخواند و بفهمد و برای حال و هوای خودش، تفسیر کند و سری تکان دهد و لذتی ببرد و مشعوف شود.

شاید به همین دلیل است که حافظ را خیلی‌هایمان دوست داریم، چون یک نفر می‌تواند غزل‌های عاشقانۀ او را زمینی تفسیر کند و سری تکان دهد و لذتی ببرد، کسی دیگر می‌تواند از همان شعر و همان غزل، تفسیری الهی داشته باشد و او هم سری تکان دهد و لذتی ببرد و به قول مردم، حالی بکند.

بگذریم.

بعید می‌دانم کسی اهل شعر و شعرخوانی باشد ولی اشعار فوق‌العاده دل‌نواز و گوش‌نواز فاضل نظری را نخوانده باشد یا نشنیده باشد.

اولین شعری که از او خوانده‌ام و تا مدت‌ها من را تحت تأثیر قرار داد را هنوز به خاطر دارم. حتی دلیل اصلی‌ای که پس از مدت‌ها او را برای خواندن انتخاب کردم، همان شعر بود.

امیدوارم شما هم با خواندن (دوبارۀ) این شعر، لذتی ببرید و سری تکان دهید و حال‌تان منقلب شود.

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند / تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار / تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند / این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی / شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست / از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب‌نکرده همیشه مراد نیست / گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

پی‌نوشت:

به صورت تصادفی، با این دکلمه از جناب رضا پیرهادیان (+) که بسیار زیبا و گوش‌نواز تنظیم شده و صدای زیبای خودشان روی این کلیپ نقش بسته، آشنا شدم و بسی لذت بردم. حیفم آمد این لذت بردن را با شما شریک نشوم.

 

خانه تکانی در فصل پاییز

خانه تکانی در فصل پاییز

دوستانِ عزیزتر از جان، سلام.

به خانۀ جدیدم خوش آمدید. امیدوارم بتوانم در اینجا نیز همانند وبلاگ قبلی‌ام برای شما میزبان خوبی باشم و بتوانم هرروز بیشتر از دیروز، از شما یاد بگیرم و در کنار شما به مسیرم ادامه دهم. ادامه ی مطلب

گذر از دوران جاهلیت

وقتی نوجوانی رو می‌بینم که بسیار حرفه‌ای، خودش را با بازی‌های کامپیوتر (و موبایل) سرگرم می‌کند و سعی می‌کند بقیه را هم به این وادی دعوت کند، خاطرم کمی مکدر می‌شود.

آخر یک زمانی خودم نیز مانند همین نوجوان‌های امروزی، سرم حسابی گرم این بازی‌های رایانه‌ای بود و چقدر هم به خودم افتخار می‌کردم که تا این اندازه در این بازی‌ها حرفه‌ای هستم و چقدر برای دوستانم افسوس می‌خوردم که آنها از فهم و شعور بالای من برخوردار نیستند.

نمی‌دانم در همه جای دنیا، این بازی‌ها در میان نوجوانان تا این اندازه فراگیر است یا نه اما بعید می‌دانم چنین باشد.

به دنبال مقصر گشتن هم دردی از روزگار ما دوا نمی‌کند. به هر حال، یا ایراد از خانواده است که نتوانسته‌اند نوجوان‌شان را با وسایل بهتر (مثل کتاب) سرگرم کنند یا به هرحال تهاجم فرهنگی غرب که مدام برای‌مان این جمله از ویکتور هوگو را نقل می‌کنند و اگر گذرتان به متروهای تهران خورده باشد، قاعدتاً این جمله را اقلاً یکبار خوانده‌اید که:

برای نابود کردن یک فرهنگ،
نیازی نیست کتابها را سوزاند.
کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند…

نمی‌خواهم و اصلاً نمی‌توانم همه چیز را در کتاب و کتاب‌خوانی خلاصه کنم ولی به عنوان یک آدم زخم‌خورده، دوست داشتم این تجربۀ تلخم را به اشتراک بگذارم. شاید اگر چند سال قبل بیشتر از امروز با کتاب انس گرفته بودم، سرنوشت دیگری در انتظارم بود. بهتر یا بدتر؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم سرنوشت متفاوتی در انتظارم بود.

البته ممکن است عده‌ای بگویند: “برو بابا دلت خوشه. رفتی هرکاری می‌خواستی کردی، حالا که آب از سرت گذشته و حالا که به ما رسید، یادت اومد باید کتاب بخونیم بازی نکنیم؟”

(همچنانکه ما به بعضی معلم‌هایمان می‌گفتیم: “قبل از انقلاب رفتید عشق و حال‌تون رو کردید. حالا که به ما رسید، یادتون اومد انقلابی هست و…؟”)

حرف من این نیست. می‌شود هم مطالعه داشت، هم در کلاس‌های فوق برنامه مثل موسیقی، نقاشی یا هر کلاس دیگری شرکت کرد و در کنار این‌ها، می‌توان از نوجوانی لذت برد و لحظاتی را به بازی کردن اختصاص داد.

ولی وقتی ساعت 11-12 شب در خیابان قدم بزنی و ببینی عده‌ای نوجوان -که به تعبیری در یکی از بهترین برهه‌های عمرشان به سر می‌برند- در جایی به نام گِیم‌نت جمع شده‌اند و به صورتی جدی (انگار که قرار است دو خانواده پس از سال‌ها زندگی مشترک از هم بپاشند) با هم جر و بحث کنند و هرکسی حرفش را در دهان دیگری بکوبد و بخواهد حرف خودش را پیش ببرد، شما هم اگر بودید، احتمالاً نمی‌توانستید این صحنه‌ها را ببینید و دَم نزنید.

کاش زمان نوجوانی ما، کسی بود و این حرف‌ها را به ما می‌زد. هرچند که بعید می‌دانم که اگر کسی هم چنین حرف‌هایی می‌زد، گوش شنوایی می‌بود تا آنها را به خود بگیرد.

با همۀ این تفاسیر، امیدوارم که نسل آینده اشتباهاتِ زمان ما را دوباره تکرار نکنند و به قول استادم اگر هم می‌خواهند زمان‌شان را به بطالت بگذرانند (و به تعبیر من اشتباه کنند)، دستِ‌کم اشتباهات جدیدی را مرتکب شوند.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

آهسته و پیوسته

به روایتی از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) برخوردم که نوشته بود:

کار کمی که ادامه داشته باشد، از کار زیادی که فرد از آن رنجور و ملول شود، بهتر است.

چه بسیار مفاهیمی که بعد از خواندن همین تک جمله برایم زنده و تداعی شد:

(1)
اینکه میکرواکشنی که آنقدر از آن دَم می‌زنیم، مصداقی از همین کلام امیرالمؤمنین است: به این معنا که اگر کاری را دوست داشته‌ایم (و چه بسا هنوز هم دوست داریم) که انجام دهیم، همین امروز، یک گام بسیار کوچک و جزیی در راستای آن انجام دهیم.

برای مثال اگر می‌خواهید وبلاگی راه‌اندازی کنید، همین امشب چند دقیقه زمان بگذارید و اسم آن را برای خودتان قطعی و مسجل کنید یا اگر اسمی را هم در پس‌زمینۀ ذهنتان آماده دارید، در یکی از سیستم‌های ارائه دهندۀ خدمات (مانند همین سایت “بیان”) ثبت‌نام کنید. لازم نیست همین امشب در آن پستی منتشر کنید. همین که ثبت‌نام خود را انجام دهید، یک میکرواکشن در این زمینه محسوب می‌شود و شما را یک گام به هدف خود نزدیک می‌کند.

(2)
اینکه نظم شخصی در 15دقیقه‌ای که در متمم سعی شده به عنوان راهکاری برای نظم شخصی ارائه شود، مصداقی دیگر از همین جمله است: به این معنا که برای کاری که تمایل داریم به صورت عادت در ما نهادینه شود، روزانه (فقط) 15 دقیقه برای آن وقت بگذاریم. با خود عهد ببندیم که این زمان کمتر از 15 دقیقه نباشد، حال آنکه ممکن است هرازچندی دل‌مان بخواهد چند دقیقه‌ای راه م بیشتر از 15 دقیقه به آن اختصاص دهیم.

(تأثیر فوق‌العادۀ معجونِ “میکرواکشن + نظم شخصی در 15دقیقه” را تنها کسانی می‌توانند درک کنند که برای مدتی -هرچند کوتاه- به آن پایبند بوده‌اند.)

(3)
اینکه دارن هاردی در کتاب اثر مرکب، مدام از تغییرات کوچک حرف می‌زند و تأکید می‌کند که مراقب رفتارهای روزمره و سبک زندگی‌مان باشیم، به نظرم مصداقی از همین جمله است. با این تفاوت که امام علی آن را در یک جمله و در یک خط آن را بیان کرده است، این بزرگوار آن را در یک کتاب و در چند 100صفحه.

و در پایان فراموش نکنیم که:

اگر عادتی را به صورت یکباره و فشاری (بخوانید: زوری) به خودمان تحمیل کنیم، همانقدر سریع و فشاری نیز از آن دل‌زده می‌شویم.

یا اگر بخواهم به ادبیات متمم (در درس نظم شخصی در 15دقیقه) بگویم:

فشار بیشتر به ماهیچه‌ی نظم شخصی آن را زود خسته و فرسوده می‌کند.

پی‌نوشت یک:

استاد سخن (سعدی) نیز شعری در همین زمینه دارد که احتمالاً آن را بارها و بارها شنیده‌اید اما تکرار آن خالی از لطف نیست:

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود / رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

پی‌نوشت دو:

در دیار کفر نیز آهنگ‌هایی خوانده و شنیده می‌شود با این مضمون که:

آهسته و پیوسته، مهرت به دل نشسته، حالا جونم به جونت بسته، عَــــــــــــزیزم!

البته این مورد آخر را فقط برایم روایت کرده‌اند. اگرنه، باور بفرمایید ما از آن خانواده‌هاش نیستیم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

تلاشی مذبوحانه برای خود شرطی سازی

مواقعی که چیزی اعصابم را به هم بریزد (مرکز کنترل بیرونی) یا بهتر بگویم، مواقعی که از دست چیزی یا کسی ناراحت شوم و فکر کنم شرایط در کنترلم نیست (مرکز کنترل بیرونی)، یکی از چاره‌اندیشی‌های بدون فکر من که ناخودآگاه انجام می‌شود، ناخنک زدن به هله‌هوله‌ها و غذاهای مختلف است. اصلاً مهم نیست این هله‌هوله‌ها باهم سنخیتی داشته باشند یا نه. ممکن است در آن واحد، چیپس و پفک و بستنی و لواشک و هرآنچه که دم دستم باشد را مهمان معده‌ام کنم. نمی‌دانم دقیقاً ناراحتی اعصاب چه ربطی به پرخوری معده دارد ولی خب گویا شرطی شده‌ام.

یاد گرفته‌ام که آدمیزاد می‌تواند خودش را شرطی کند. برای مثال می‌توانیم خود را به گونه‌ای شرطی کنیم که به محض بیدار شدن از خواب، 20 تا حرکت شنا سوئدی برویم. در این صورت مغز ناخودآگاه می‌داند که به محض بیدار شدن، وقتِ شنا رفتن است. یا مثلاً می‌توانیم به گونه‌ای خود را شرطی کنیم که هروقت چراغ اتاق تاریک شد، پلک‌های‌مان سنگین شود و خواب‌مان ببرد.

دارم به یک شرطی‌سازی جدید (که حالتی رؤیاگونه برایم دارد) فکر می‌کنم. اینکه وقتی ناراحت شدم، لب به غذا نزنم. دیده‌ام افرادی را که وقتی ناراحت می‌شوند و شرایطی مشابه شرایط من را تجربه می‌کنند، لب به غذا نمی‌زنند تا حال‌شان خوب شود. معمولاً هم چنین افرادی، آدم‌های لاغری هستند و اضافه وزن ندارم. دوست دارم بتوانم به گونه‌ای خودم را شرطی کنم که وقتی اوضاع را خارج از کنترلم می‌دیدم، لب به غذا نزنم و حالم از هله‌هوله‌های رنگ و وارنگ به هم بخورد. هرچند که وقتی الآن به آن فکر می‌کنم، کمی سخت می‌نماید ولی به نظرم شدنی است، اگر واقعاً خواسته باشم.

احساس می‌کنم دچار نوعی خوددرگیری شده‌ام: هم دلم می‌خواهد هله‌هوله نخورم هم حیفم می‌آید که یک‌وقت‌هایی از خوردن چنین چیزهایی لذت نبرم و از خوردن‌شان دست بکشم. بیماری است دیگر. خوددرگیری هم نوعی بیماری است، اسم بهتری برای وضعیت خودم به ذهنم نمی‌رسد.

راستی، نمی‌دانم تا به حال شما هم خودتان را -به کسی یا چیزی- شرطی کرده‌اید یا نه. خودم تجربیات متفاوتی دارم ولی احساس می‌کنم این شرطی‌سازی از اون شرطی‌سازی‌ها نیست (این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست). خوشحال می‌شوم اگر تجربه‌ای دارید، در این امر خطیر، به من کمک کنید.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

ماجرای 4بار خواندنِ آیت‌الکرسی

دقیقاً خاطرم نیست چند سال پیش این موضوع را خواندم، اما خوبِ خوب مفهوم این مطلب در ذهنم نهادینه (و به قول فرنگی‌ها: Internalize) شده است. دقیقاً نمی‌دانم چرا. شاید به این خاطر که دغدغه‌های ذهنی‌ام در آن سال‌ها، با همین کار ساده (یعنی خواندن 4بارۀ آیت‌الکرسی) رفع و رجوع می‌شده است و خیالم از هرجهت راحت می‌شده است، همچنانکه الآن نیز.

نمی‌دانم این مطلب چقدر صحت دارد. درستی و غلطی آن را نتوانستم با سرچ کردن کلیدواژه‌هایی که در ذهن داشتم، پیدا کنم. حتی نتوانستم همان مطلب را پیدا کنم چه رسد به درستی و غلطی آن. بگذریم.

شاید اگر بخواهید کمی علمی‌تر در مورد آیت‌الکرسی بدانید و بخوانید، بد نباشد سری به این مطلب بزنید. ولی اگر حوصله ندارید شأن نزول این آیه را بدانید و صرفاً به توضیحات بنده بسنده می‌کنید، نیازی به کلیک کردن روی آن لینک نیست.

آیت‌الکرسی، آیات 255، 256 و 257 سورۀ بقره است که به صورت تک و تنها، حرف‌های بسیاری در دل خود دارد. متأسفانه نتوانسته‌ام قرآن را حفظ کنم ولی تنها بخشی از این کتاب را که از همان دوران درس و مدرسه به خاطر دارم، همین آیت‌الکرسی است. آن هم احتمالاً به خاطر جایزه‌ -یا اجباری- بود که معلم‌مان برای حفظ کردن آن قرار داده بود.

برگردیم به همان داستان معروفی که به آن اشاره کردم. داستانی که هنوز که هنوز است، در ذهنم مانده است و خوب به خاطرش دارم:

اگر یک‌بار آیت‌الکرسی بخوانی، خداوند یک فرشته برای مراقبت از تو قرار می‌دهد.

اگر دوبار آیت‌الکرسی بخوانی،‌خداوند دو فرشته برای محافظت از تو قرار می‌دهد.

اگر سه‌بار آیت‌الکرسی بخوانی، خداوند سه فرشته برای محافظت و مراقبت از تو قرار می‌دهد.

ولی اگر چهاربار آیت‌الکرسی بخوانی، خداوند به فرشتگانش می‌گوید: امروز خودم مراقب بنده‌ام هستم. (شما مرخص‌اید).

البته آن داستانی که من خواندم، خیلی بااحساس‌تر از این نوشتۀ بی‌احساس بود و اگر روزی به منبعش دست پیدا کنم، آن را همینجا ذکر می‌کنم.

ولی از همان روز بود که سعی کردم اگر صبحِ اول وقت از خانه بیرون می‌روم، 4بار آیت‌الکرسی را بخوانم تا خیالم راحت باشد که خداوند، خودش، امروز مراقب من است. شاید باورتان نشود ولی حس و حال فوق‌العادۀ بعد از این تصور، برای من، توصیف‌ناپذیر است. خوشحالم که به رغم شاید غیر واقعی بودن چنین داستانی، چنین باوری در من شکل گرفته است.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی. 

این 8 ساعت استثنایی

چشم‌هاتون رو ببندید و تصور بفرمایید که گوشی موبایل (یا هر وسیلۀ پرمصرف و متداول الکترونیکی شما) شما به مدت 8 ساعت گم شود یا به هر دلیلی، حتی به صورت تعمدی از جانب خودتان، در دسترس‌تان نباشد. ادامه بدهیم؟

خُب، حالا سؤال من این است: در این 8 ساعتی که این وسیله در اطراف‌تان نیست (و به تعبیرِ من در این 8 ساعت استثنایی)، سبک زندگی شما چه تفاوتی خواهد کرد؟ اگر آن گوشی دمِ دست شما بود، آن 8 ساعت را چگونه سپری می‌کردید؟ [لازم نیست جواب‌تان را اینجا بنویسید. بینی و بین‌الله، بدونِ این وسیله زندگی کردن، برای شما چگونه خواهد بود؟ ترسناک است؟ حال‌تان را بد می‌کند؟ نکند زبانم لال، شما هم گرفتار نوموفوبیا هستید؟ یا نه، مثل من چندان کک‌تان هم نمی‌گزد؟]

اجازه دهید پا را از این هم فراتر بگذارم و یک سؤال دیگر بپرسم. آیا حاضرید چنین 8 ساعت استثنایی‌‌ای را تجربه کنید؟

پی‌نوشت:

جرقۀ نوشتن این نوشته، در همان 8 ساعت کذایی به ذهنم خطور کرد.

بیاییم قدر این (هشت) ساعت‌های جدایی را بدانیم. گفته‌اند جداییِ بعد از وصال، بسیار شیرین‌تر از وصالی دائمی است. الآن که فکر می‌کنم، می‌بینم چندان هم بی‌راه نگفته‌اند.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

اندر پیچ و خم شیوۀ درست نوشتن کلمات

این روزها دارم به خودم می‌قبولانم که یک ملاک واحد برای درست نوشتن وجود ندارد. نمی‌توان به طور مطلق گفت “وطنم” درست است یا “وطن‌م” (که معمولاً رضا امیرخانی تا جایی که من دقت کرده‌ام، به این شیوه می‌نویسد،‌ البته اگر بخواهد این کلمه را به کار ببرد) یا “وطن‌ام” (که نمی‌دانم دلیلش چیست ولی خودم، همین آخری را ترجیح می‌دهم).

راستش را بخواهید و اگر کمی دقت کرده باشید، معمولاً سعی کرده‌ام نوشته‌های اینجا را به صورت شکسته ننویسم در عین اینکه جوابِ به کامنت‌ها را دوستانه می‌نویسم و معمولاً شکسته.

یکی از بیشترین کسانی که در حال حاضر، ایشون رو به عنوان ویراستار قبول دارم و همیشه سعی کرده‌ام در مواردی که اختلاف دارم، به نوشته‌های ایشون مراجعه کنم، رضا شکراللهی عزیز هستند.

اگر حوصله‌اش را دارید (که امیدوارم داشته باشید)، نیم‌نگاهی به این نوشتۀ آقای ویراستار بیندازید.

اگر اجازه بدهید، یک پاراگرافی را که می‌خواهم روی آن مانور بیشتری بدهم، اینجا برای‌تان نقل می‌کنم:

نکته‌ی دیگه، توان ذهنیِ محاوره‌ای خوندن در کنار برخورداری از حافظه‌ی بصری واژه‌هاست، که اغلب فارسی‌خوان‌ها این توان رو دارند. یعنی موقع خوندن متن، هیچ‌کس کلمه‌ها رو یکی یکی نمی‌خونه، بلکه تصویر واژه رو می‌بینه. برای همین هم هست که وقتی توی دل‌تون می‌خونین، سرعت خوندن‌تون خیلی بیشتر از وقتیه که با صدای بلند می‌خونین. در کنارش، هر جمله‌ای کافیه کمی رسم‌الخط محاوره‌ای یا شکسته‌نویسی داشته باشه تا کل اون محاوره‌ای خونده بشه. این نکته رو دست‌کم نگیرین. در این مورد قبلاً در خوابگرد نوشته‌ام و یادداشت مفصلی هم دارم که بعدها خواهید خوند و بیشتر به درد داستان‌نویس‌ها می‌خوره، به‌خصوص در دیالوگ‌نویسی. مثلاً اگه صدرا محقق بنویسه: از بس خوردن، دل‌شون خیلی درد می‌کند. کمتر کسی پیدا می‌شه که اون «می‌کندِ» آخر رو «می‌کند» بخونه. تقریباً همه اون رو توی ذهن‌شون «می‌کنه» می‌خونن.

از این رو بود که من تصمیم گرفتم نوشته‌هایم را بیشتر به سبک محاوره‌ای ننویسم، چون فکر می‌کردم خوانندۀ محترم خودش زحمت می‌کشد (داشتم می‌نوشتم: زحمت می‌کشه) و آنها را، در ذهن خودش، به زبان محاوره تبدیل می‌کند ولی اگر من بخواهم شکسته بنویسم، شاید باعث شود به جای بهبود در سرعت خواندن، بعضی موارد حواس او را پرت کنم و نه تنها به هدفم نرسم که بدتر از هدفم دور شوم.

این شد که سعی کرده‌ام حتی “را” را به صورت “رو” ننویسم. به هرحال، فکر می‌کنم باید بپذیریم که هرکس به شیوۀ خودش می‌نویسد و دستِ کم برای منِ نوعی ثابت نشده است که یک شیوۀ درست‌نویسی وجود داشته باشد.

پی‌نوشت:

بر خلاف حرف‌های دوست خوبم کبرا حسینی، من اصلاً سعی نکرده‌ام حرف‌های فرهنگستان را ملاک قرار دهم. هرچند می‌دانم هیچ نهاد دیگری چنین کاری را انجام نداده است اما به نظرم استدلال متقاعدکننده‌ای پشت حرف‌هایش وجود ندارد. برای همین تصمیم گرفته‌ام در وجود خودم، منکر وجود چنین سازمانی شوم.

البته همچنان که در یکی از نوشته‌های ابتدایی‌ام نوشته‌ام، دوست دارم آن را اینجا تکرار کنم. استادی داشتم در کلاس زبان ترجمه به نام استاد آموخته. من از ایشان خیلی چیزها یاد گرفتم که کمترین آنها، کمی فن ترجمه و قدرت فهم متون انگلیسی بود.

ایشان همیشه از فرهنگستان انتقاد می‌کرد و معتقد بود کارهای فرهنگستان، ما را از دهکدۀ جهانی شدن دور می‌کند. بچه‌های ما به جای آنکه با کلمۀ “وبسایت” (چه بسا وب‌سایت) آشنا شوند، مجبورند “تارنما” را یاد بگیرند و تازه باید سعی کنند آن را برگردانند به همان حالت اول (یعنی وبسایت) و این یعنی دور شدن از زبان علم و کند کردن سرعت یادگیری.
البته همۀ این پرحرفی‌هایی که نوشتم، صرفاً برداشت من از حرف ایشان بود. بعید می‌دانم ایشان با چنین ادبیاتی، این حرف‌ها را زده باشند. صرفآً خواستم مفهوم را منتقل کرده باشم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

تلویزیون نگاه کردن:‌ آری یا خیر؟

تلویزیون دیدن امروزه به این معنا نیست که صرفاً روبه‌روی یک صفحه تلویزیون رنگی (یا سیاه‌سفیدهای قدیمی) بنشینی و کنترل به دست بگیری و مدام کانال عوض کنی. امروزه حتی با یک لپ‌تاپ نیز می‌توان تلویزیون دید، چه به صورت آنلاین و چه به صورت آفلاین.

بر اساس آنچه که از معنای “تلویزیون دیدن” در ذهن من است، چند ماهی می‌شود که به صورت مرتب، تلویزیون ندیده‌ام. چند ماه پیش که می‌گویم، منظورم بعد از دیدن سریال شهرزاد (1) است که اتفاقاً بسیار با اشتیاق آن را دنبال می‌کردم اما الآن حاضر نیستم یک دقیقه نیز پای این سریال بنشینم. شاید لقب “امروز عاشق و فردا فارغ” برای من، لقب مناسبی به نظر برسد. شاید هم نه، شما قضاوت کنید.

میان‌نوشت: البته تا آن موقع حاضر بودم چنین سریالی را به صورت مُفت، از اینترنت مفت خوابگاه، دانلود کنم و حتی به بعضی از اقوام تهرانی بدهم و خیلی هم به خودم افتخار کنم. الآن که به آن روزها نگاه می‌کنم، پوزخند نرمی به خودم می‌زنم و رد می‌شوم. از شما چه پنهان، شاید به خاطر اینکه امروز حاضر نیستم یک سریال را بدون پرداختِ هزینۀ‌ آن نگاه کنم، نگاه نمی‌کنم.

اما اگر از خودم بپرسید که چرا چنین شد؟ احتمالاً می‌گویم الآن دیگر نمی‌توانم مثل سابق، بدین طریق وقتم را تلف کنم. از خودم پرسیدم: آخرش که چی؟ شهرزاد با معشوقه‌اش ازدواج کند یا نکند، چه به من می‌رسد؟ لذت بردن از روند سریال را انکار نمی‌کنم ولی برای امروز من، چیز مطلوبی به حساب نمی‌آید.

حتی خاطرم هست وقتی کوچکتر بودم (سال 1387 که 12ساله بودم)، سریال فوق‌العادۀ “یوسفِ پیامبر” را می‌دیدم. چقدر لذت می‌بردم. چقدر برایم دلنشین بود. حتی چند سال بعد (تابستان 1395) به هر طریقی که بود، آن را پیدا کردم و با چند قسمتی‌اش تجدید خاطره کردم. خدا را چه دیدید؟ شاید چند سال دیگر هم از این کارها کردم.

اگر بخواهم با خودم صادق باشم، تا قبل از دانشجو شدن (و خوابگاهی شدن)، قسمتی از وقتم به صورت ثابت به تلویزیون دیدن می‌گذشت. خاطرم هست که سریال دزد و پلیس، دودکش، ویلای من، ساخت ایران، وضعیت سفید وَ چه و چه را شاید -بعضی از قسمت‌هایش را- چند ده بار می‌دیدم و دیگر دیالوگ‌هایشان را از بَر بودم اما باز هم می‌دیدم. واقعاً در آن دوران برایم لذت‌بخش بود.

ولی بعد از اینکه دانشجو شدم، کمی دسترسی‌ام به تلویزیون محدود شد. این شد که سریال‌ها و فیلم‌های مناسب (ترجیحاً خارجی) را از دوستانم می‌گرفتم و تماشا می‌کردم و عملاً دیگر با سریال‌های ایرانی چندان در ارتباط نبودم، مگر به لطفِ همان دانلود.

گذشت و گذشت تا به امروز رسیدم. امروز دیگر از سریال دیدن لذت نمی‌برم. شاید هرازچندی فیلمی ببینم، آن هم به پیشنهاد دوستی و آن هم برای تغییر حس و حال خودم و اینکه خواسته باشم چیز متفاوتی را تجربه کرده باشم و هفتۀ مثلاً متفاوتی را برای خودم رقم زده باشم، در همین حد.

با این روندی که تا بدین‌جا برایتان نقل کردم، احتمالاً حدس می‌زنید که چند ماه اخیر را موجب آزار اطرافیانم شده‌ام که: فلانی! چرا اینقدر تلویزیون می‌‌بینی؟ واقعاً کار بهتری برای انجام دادن نداری؟ یکی هم بر نمی‌گشت بگوید:‌ آخر عموجان. تو را سَ نَ نَ؟

روزها و ماه‌ها گذشت تا اینکه در جایی خواندم که خانم زهره زاهدی (از نویسندگان تقریباً ثابت مجله موفقیت) نوشته بودند:
اجازه دهیم هرکس سکان زندگی‌اش را خود به دست گیرد. این حق اوست.

دیدم حرف‌شان کاملاً منطقی است و کمی شرمنده شدم. ضمنِ اینکه قبل‌ترها از حمید طهماسبی آموخته بودم که تا کسی از ما درخواستِ کمک نکرده، بهتر است اظهار فضل نکنیم و به او پیشنهاد ندهیم. اگر خودش احساس کند کمکی از دست ما برمی‌آید و ما را موفق‌تر بداند، خودش می‌آید جلوی ما می‌نشیند و از ما درخواست کمک می‌کند.

باعث خجالت است که تا همین چند وقت پیش به نزدیکانم می‌گفتم: چرا کتاب نمی‌خوانی؟ چرا اینقدر می‌خوابی؟ چرا اینقدر تلویزیون می‌بینی؟

از آن تاریخ به بعد بود که تصمیم گرفتم اجازه دهم هرکس سکان زندگی خودش را، خود در دست گیرد. و صد افسوس که نمی‌توان حرف‌های زده شده را بازپس گرفت. تلاش می‌کنم تا مِن‌بعد، خودم اگر معتقدم کاری خوب است، آن را انجام دهم. مسلماً بقیه هم اینقدر شعور دارند تا اگر احساس کردند من کارم را خوب انجام می‌دهم، به سمت من متمایل شوند. ولی این متمایل شدن کجا و متمایل کردنِ بالاجبار و با زخم زبان کجا؟

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri