çekmeköy evden eve nakliyat kağıthane evden eve nakliyat maltepe evden eve nakliyat pendik evden eve nakliyat saç protezi بایگانی‌ها دل نوشته ها - دست نوشته های سینا شهبازی

شهر بدونِ بوق‌ها

شهر بدونِ بوق‌ها

چشمانتان را ببندید و تصور کنید که در شهری رانندگی می‌کنید که رانندگان آن، وقیحانه و با قیافه‌یی حق به جانب (حتی اگر کاملاً حق با آنها باشد) نمی‌خواهند با صدای دلخراش بوق ماشین یکدیگر را صدا بزنند و یکدیگر را آزار دهند و این چنین به حریم یکدیگر تجاوز کنند. ادامه ی مطلب

جلب کردن نگاه و توجه دیگران به خود

جلب کردن نگاه و توجه دیگران به خود

خانمی نسبتاً جوان در پیاده‌رو قدم می‌زد و همۀ نگاه‌ها(خاصه نگاه ناپاک مردان هوس‌باز) را جلب خود کرده بود.

آیا این خانم از چنین کاری لذت می‌برد؟ الله اعلم. ادامه ی مطلب

ماجرای شیرین خرید کتاب

 

بعضی از دوستان متممی ام مصداق عملی مجموعۀ گاج می باشند. همان که می گوید: به جای آنکه چندین کتاب بخوانید، کتاب های خوب را چندین بار بخوانید.

البته برای خودم، چون چندان اهل مطالعه نبوده ام و هنوز هم متأسفانه نیستم، فقط یک کتاب را چندین و چند بار خوانده ام: شازده کوچولو. ادامه ی مطلب

ما هم باید “بله چشم قربان” گو باشیم؟

ما هم باید “بله چشم قربان” گو باشیم؟

مهربان خدای من،

من و امثال من حتی در حد و اندازۀ مؤمنان دون‌پایه‌ات نیستیم چه رسد به انبیاء و بندگان خاص و مقرب تو؛ با این حال، یک سؤال پیش آمده است که شاید چندان جوابش به درد من نخورد اما احساس می‌کنم مدتی است چنین سؤالی در ذهنم سنگینی می‌کند لذا دوست دارم کمی خودخواه باشم و بار خودم را کمی سبک‌تر کنم. ادامه ی مطلب

نه بسته ام به کس دل

نه بسته ام به کس دل

بعضی از آهنگ‌ها را که گوش می‌کنیم، انگار روح‌مان را واقعاً صفا می‌دهند.

چند مدتی است که آهنگی از همایون شجریان را مدام با خودم زمزمه می‌کنم و حس و حال عجیبی را تجربه می‌کنم. این آهنگ من را یاد دوران کودکی و نوجوانی (قبل از 16سالگی) می‌اندازد. ادامه ی مطلب

چرا دیگر از صادق هدایت نمی‌ترسم؟

چرا دیگر از صادق هدایت نمی‌ترسم؟

یکی از نوشته‌های شاهین کلانتری که من را بیش از پیش شیفتۀ خودش کرد، نوشتۀ 10 پیشنهاد عملی برای دهه هشتادی‌ها بود که در ظاهراً در مورد دهه هشتادی‌ها نوشته بود اما برای فردی دهه هفتادی مثل من نیز، بی‌نهایت مصداق دارد و بهتر است من هم به این پیشنهاد‌ها کمی جدی‌تر فکر کنم. ادامه ی مطلب

آشغالگردیِ شبانه

آشغالگردیِ شبانه

معمولاً وقتی آدم‌هایی را می‌بینم که سر در آشغال‌ها فرو کرده‌اند، همزمان احساس تنفر و همچنین ترحم به آنها پیدا می‌کنم؛ تنفر از این بابت که این کار را بسیار Cheap در نظر می‌گیرم، هرچند که بعد از آن سریع خودم را قانع می‌کنم که احتمالاً فرد اوضاع مناسبی ندارد که مجبور شده است چنین کاری را بکند و سریع به خودم یادآوری می‌کنم که قضاوت ممنوع. ترحم هم از این بابت که فکر می‌کنم چقدر این بندۀ خدا بدبخت است که باید دست به چنین کاری بزند. بگذریم.

امشب اما این اتفاق برای خودم افتاد اما با کمی تفاوت.

در نزدیکی محل سکونتم و در تاریکی شب، دیدم که جلوی یک خانه و در کنار پیاده‌رو، جلوی در خانه‌ای یک سری کتاب و کتابچه و مخلفات چیده شده است و انگار که آن را گذاشته باشند تا کسی بیاید و بردارد، هرکسی که قسمتش شد.

ظاهراً این قسمت نصیب من شد و من هم آنها را پیدا کردم و زانو زدم تا ببینم قضیه از چه قرار است. چیزهای جالبی پیدا کردم (که می‌توانید در عکس، آنها را تماشا کنید):

بوستان سعدی، کتابچۀ کنسرت ارکستر سمفونیک تهران، کتاب بازاریابی و فروش تلفنی پرویز درگی، کتاب‌های پارچه‌ای (که مختص کودکان است و آن را برداشتم تا بتوانم روزی به کودکی هدیه بدهم)، کتابچۀ به دنبال قطعۀ گمشده (این کتابچه را به این خاطر برداشتم که اسم صاحب کتاب به همراه تاریخ، در صفحۀ اول کتاب ذکر شده بود: Ro.a)، یک دفترچه یادداشت کوچک و یک ماوس‌پد.

هنگامی که آنها را می‌گشتم تا آنچه که برایم مفید بود را پیدا کنم، چند نفری از کنارم گذشتند و نگاه‌های معناداری را تحمل کردم. حتی با یکی از آن گروه‌های گذری چشم در چشم شدم ولی سعی کردم چندان به آنها توجه نکنم و کار خودم را بکنم و عملاً سعی کردم خودم را به تغافل بزنم.

(داخل پرانتز عرض کنم. خواستم بعد از برداشتن آنها، ورقی از کیفم بیرون بیاورم و از کسی که این لطف را انجام داده است، تشکر کنم اما یادم آمد داخل کیفم برگۀ اضافه ندارم ضمن اینکه نمی‌دانستم کدام یک از خانه‌های اطراف این کار دوست‌داشتنی را انجام داده است.

به اطراف نگاه کردم تا شاید مثل این فیلم‌ها، صاحب این اموال را -که احتمالاً بر اساس همان فیلم‌ها می‌بایست یک دختر خانم خوشگل باشد- ببینم اما زهی خیال باطل. هیچ‌کس من را نگاه نمی‌کرد و فهمیدم این فیلم‌ها فقط فیلم هستند، همین و بس.)

راستش را بخواهید، همیشه به این نوع انفاق و بخشش علاقه‌مند بوده‌ام. اینکه اگر چیزی به درد من نمی‌خورد یا حتی احساس می‌کنم که قرار نیست به درد من بخورد و قرار است یک نفر دیگر بیشتر از من، از آن چیز استفاده کند، آن را به هر طریقی به دیگری ببخشم. شاید با این حرکت، روزی بتوانم از آنچه که برای خودم به شدت مفید است دِل بِکَنم و آن را به دیگری ببخشم.

نتیجۀ اخلاقی این داستان (برای خودم): سعی کنم آنچه را که احساس می‌کنم برای من زاید است و به درد من نمی‌خورد (اعم از کتاب، ماوس‌پد، دفترچه، آب‌پاش، کیک و ساندیس و…) را در معرض دید عموم قرار دهم تا شاید یک خوش‌شانس آنها را پیدا کند و بتواند با دیدن آنها، همانطور که من این چنین خوشحال شده‌ام، او نیز این چنین خوشحال شود.

‌امشب برای من شب بسیار خوبی بود. با این اتفاق دوست‌داشتنی، عالی‌تر هم شد و مطمئن هستم هیچ‌وقت 18 آبان 96 را فراموش نخواهم کرد. اگر هم این اعداد را فراموش کنم، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. ولی مطمئن هستم خودِ این شب را هرگز فراموش نخواهم کرد.

(آمدم روی تاریخ 18 آبان اصرار کنم ولی ناخودآگاه یاد شازده کوچولو افتادم و اینکه آدم بزرگ‌ها عاشق اعداد هستند. سریعاً بیخیالِ قضیه شدم و گفتم بهتر است بگویم امشب را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.)

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

ماجرای ادارۀ تعزیرات

ماجرای ادارۀ تعزیرات

تا قبل از شروع اولین کار جدی‌ام در قالب یک فروشنده، اسم ادارۀ تعذیرات یا سازمان تعذیرات (+) اصلاً به گوش مبارکم نخورده بود.

هروقت مسئولی از این سازمان محترم به محوطۀ ما نزدیک می‌شد و بقیه بو می‌کِشیدند و می‌فهمیدند، سریع مغازه‌ها را می‌بستند. یکی نداند انگار روزها و ماه‌ها و سال‌هاست که این مغازه‌ها تعطیل اند و کسی در آنجا کار نمی‌کند.

بعد از این حرکتِ هماهنگ چه می‌کردند؟ مغازه‌داران گرامی در قالب مشتری در آن محوطه قدم می‌زدند و در لباس مشتری ظاهر می‌شدند که مثلاً در حال نظاره کردن اجناس فروشگاه‌ها هستند.

قبول دارم. کار آنها اشتباه بود که بعضی از مجوزهای لازم را نگرفته بودند و بدون اجازه فعالیت می‌کردند اما شک دارم که آن قوانین هم خالی از اشکال بوده باشد. ما ایرانی جماعت، مردمی هستیم که عادت داریم به هر دلیل، هرکس و ناکسی را جریمه کنیم و او را به عنوان متخلف شناسایی کنیم و تا می‌توانیم او را تیغ بزنیم، آن هم در قالب قانون و مراجع قانونی.

نمی‌خواهم بگویم این سازمان چنین برخوردی دارد. چه بسا اصلاً قوانینی وجود داشته باشد که به نفع مصرف‌کننده هم باشد و ما باید ممنون‌شان باشیم اما می‌گویم بعضی از اوقات، عدل و انصاف رعایت نمی‌شود و به یک طرف داستان، فشاری وارد می‌کنند که حق طرف نیست.

حتی نمی‌خواهم بگویم قوانین را ساده کنیم تا هرکسی بتواند به راحتی در جامعه فعالیت کند اما شاید بتوان با آسان گرفتن بعضی شرایط، فعالیت افراد جوان و نوجوان را بیشتر کرد و آنها نیز بتوانند برای خود کاری دست و پا کنند.

شاید واقعاً بعضی از قوانین ما تاریخ‌شان گذشته باشد و نیاز داشته باشند تا تغییری که فانوس‌افروزِ‌ قصۀ شازده کوچولو به خود اجازه نمی‌داد راجع به آن فکر کند را به خود ببینند و کمی متناسب با زمانۀ خودمان، تغییر کنند.

هرچه که هست، چشم من روشن است. فکر می‌کنم ایران و ایرانی‌ها در مسیر خوبی قرار دارند. شاید نسل من و نسل بعد از من نیز این خوبی‌ها و خوشی‌ها را آنچنان که باید و شاید نتوانند ببینند اما دلم به خوبی‌هایی که در راه است،‌ خوش است.

به قول “یاس“: یک روز خوب می‌آید (+).

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

گذر از دوران جاهلیت

وقتی نوجوانی رو می‌بینم که بسیار حرفه‌ای، خودش را با بازی‌های کامپیوتر (و موبایل) سرگرم می‌کند و سعی می‌کند بقیه را هم به این وادی دعوت کند، خاطرم کمی مکدر می‌شود.

آخر یک زمانی خودم نیز مانند همین نوجوان‌های امروزی، سرم حسابی گرم این بازی‌های رایانه‌ای بود و چقدر هم به خودم افتخار می‌کردم که تا این اندازه در این بازی‌ها حرفه‌ای هستم و چقدر برای دوستانم افسوس می‌خوردم که آنها از فهم و شعور بالای من برخوردار نیستند.

نمی‌دانم در همه جای دنیا، این بازی‌ها در میان نوجوانان تا این اندازه فراگیر است یا نه اما بعید می‌دانم چنین باشد.

به دنبال مقصر گشتن هم دردی از روزگار ما دوا نمی‌کند. به هر حال، یا ایراد از خانواده است که نتوانسته‌اند نوجوان‌شان را با وسایل بهتر (مثل کتاب) سرگرم کنند یا به هرحال تهاجم فرهنگی غرب که مدام برای‌مان این جمله از ویکتور هوگو را نقل می‌کنند و اگر گذرتان به متروهای تهران خورده باشد، قاعدتاً این جمله را اقلاً یکبار خوانده‌اید که:

برای نابود کردن یک فرهنگ،
نیازی نیست کتابها را سوزاند.
کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند…

نمی‌خواهم و اصلاً نمی‌توانم همه چیز را در کتاب و کتاب‌خوانی خلاصه کنم ولی به عنوان یک آدم زخم‌خورده، دوست داشتم این تجربۀ تلخم را به اشتراک بگذارم. شاید اگر چند سال قبل بیشتر از امروز با کتاب انس گرفته بودم، سرنوشت دیگری در انتظارم بود. بهتر یا بدتر؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم سرنوشت متفاوتی در انتظارم بود.

البته ممکن است عده‌ای بگویند: “برو بابا دلت خوشه. رفتی هرکاری می‌خواستی کردی، حالا که آب از سرت گذشته و حالا که به ما رسید، یادت اومد باید کتاب بخونیم بازی نکنیم؟”

(همچنانکه ما به بعضی معلم‌هایمان می‌گفتیم: “قبل از انقلاب رفتید عشق و حال‌تون رو کردید. حالا که به ما رسید، یادتون اومد انقلابی هست و…؟”)

حرف من این نیست. می‌شود هم مطالعه داشت، هم در کلاس‌های فوق برنامه مثل موسیقی، نقاشی یا هر کلاس دیگری شرکت کرد و در کنار این‌ها، می‌توان از نوجوانی لذت برد و لحظاتی را به بازی کردن اختصاص داد.

ولی وقتی ساعت 11-12 شب در خیابان قدم بزنی و ببینی عده‌ای نوجوان -که به تعبیری در یکی از بهترین برهه‌های عمرشان به سر می‌برند- در جایی به نام گِیم‌نت جمع شده‌اند و به صورتی جدی (انگار که قرار است دو خانواده پس از سال‌ها زندگی مشترک از هم بپاشند) با هم جر و بحث کنند و هرکسی حرفش را در دهان دیگری بکوبد و بخواهد حرف خودش را پیش ببرد، شما هم اگر بودید، احتمالاً نمی‌توانستید این صحنه‌ها را ببینید و دَم نزنید.

کاش زمان نوجوانی ما، کسی بود و این حرف‌ها را به ما می‌زد. هرچند که بعید می‌دانم که اگر کسی هم چنین حرف‌هایی می‌زد، گوش شنوایی می‌بود تا آنها را به خود بگیرد.

با همۀ این تفاسیر، امیدوارم که نسل آینده اشتباهاتِ زمان ما را دوباره تکرار نکنند و به قول استادم اگر هم می‌خواهند زمان‌شان را به بطالت بگذرانند (و به تعبیر من اشتباه کنند)، دستِ‌کم اشتباهات جدیدی را مرتکب شوند.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

حال و هوای این روزهای دل من

به دلایل مختلفی، ترجیح می‌دادم چندان از حال و هوای دلم حرفی نزنم. اما مگر می‌شود؟

صدایی در درونم می‌گفت: این همه وبلاگ راه انداخته‌ای برای همین روزها دیگر. بنویس و نگران نباش. من هم چون بچۀ حرف‌گوش‌کنی هستم، حرف صدای درونم را زمین نینداختم.

بگذریم.

محرم امسال هم شروع شد. محرم و رمضان، 2ماهی است که شدیداً به آنها علاقه‌مندم. محرم را بیشتر با غم و غصه در ذهنم پیوند خورده است و رمضان بیشتر با سختی‌های روزهای اول. خاصه این سال ها که ماه مبارک رمضان در تابستان افتاده بود و کمی اوضاع را سخت‌تر می‌کرد ولی خدا را شکر، هنوز زنده‌ایم.

از یک هفته قبل از محرم، حال و هوای دلم کمی عوض شده بود. قبلاً هم گفته بودم که با خودم زیاد آهنگ زمزمه می‌کنم ولی ناخودآگاه از یک زمانی به بعد، نوحه‌های مختلف در ذهنم می‌چرخید و آنها را با خودم تکرار می‌کردم.

جمعه 31شهریور 1396، کمی بیشتر حال و هوای دلم ابری بود. جمعه باشد. شب اول محرم هم باشد. شهر سیاه‌پوش شده باشد. صدای نوحه‌های قدیمی به گوش برسد. آخرین روز و شب تابستان هم باشد. فردایش هم شنبه باشد. هرچقدر هم که مرکز کنترل درونی داشته باشی، بالأخره ناخودآگاه حال و هوای دلت را به هم می‌ریزند و اشک را از دیدگانت جاری می‌سازند.

یک مداحی هست که بنی فاطمه به طرزی فوق‌العاده احساسی و زیبا آن را خوانده است و چند سالی است که هرسال اینجور موقع‌ها به آن گوش می‌دهم و دلم آرام می‌گیرد.

مجید بنی فاطمه – کربلا اللهم الرزقنا (فایل صوتی)

مجید بنی فاطمه – کربلا اللهم الرزقنا (فایل تصویری)

متأسفانه هنوز کربلا قسمتم نشده. هروقت هم می‌فهمم کسی از اطرافیانم کربلا نصیبش شده، علاوه بر خوشحالی و التماس دعا گفتن به او، ته دلم یک سؤال پیش می‌آید: پس کِی نوبت من می‌شود؟

نمی‌دانم چقدر این احساسم درست است، ولی فکر می‌کنم هنوز ته دلم،‌ آنچنان که باید و شاید برای این سفر آماده نیستم و حتی ته دلم آنقدری که باید،‌ اشتیاق ندارم. چراکه عزیزی به من گفته بود: اگر آنقدر صبر کنی که صبرت تمام شود و طاقتت طاق شود، مطمئن باش آن روز نوبت کربلا رفتن توست.

امیدوارم هرکسی در این روزها هرکجا که هست -چه داخل ایران چه خارج ایران، چه ایرانی چه غیر ایرانی- بتواند از این روزها نهایت استفاده را بکند و امیدوارم بتوانیم بیشتر از سال‌های قبل، امام حسین و کربلا را بشناسیم.

پی‌نوشت:

اگر عمری بود، در روزهای آینده برخی از مداحی‌های یزدی را هم در اینجا برای خودم و شما به اشتراک می‌گذارم. به نظرم حیف است محرم باشد و مداحی‌های یزدی‌ها را نشنیده باشید. چندان روی شهرم تعصب ندارم ولی سبک مداحی‌های یزدی‌ها -اگر منصف باشیم- متفاوت و البته دلنشین است.

دلم می‌خواست اینجا قولش را داده باشم تا این کار در دستور کار روزهای بعدم قرار بگیرد و فراموش نکنم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

تجربۀ تلخِ صداقت

(لینک عکس: برای دوستانی که احیاناً موفق به دیدن آن نشده‌اند)

دوستی از من پرسید: “تا حالا زهرماری خوردی؟” گفتم: نه.

دوباره پرسید: “سیگار چی، کِشیدی؟” گفتم:‌ آره (راستش اومدم بگم نه ولی گفتم چه کاریه، راستش رو بگم بهتره، جرم که نکردم. بعدشم، من نمی‌خوام کسی از من توی ذهنش بت بسازه و فکر کنه خیلی سالم زندگی کردم).

یک جوری تعجب کرد که انگار تجاوز به عُنف کرده باشم. البته برایم چندان مهم نبود، چون مدل ذهنی من هم تا مقطعی از زندگی، شبیهِ او بود.

میان‌نوشت: چند روز پیش، از آدمی به نسبت مطمئن، نقل قولی شنیدم که همان فردی که از سیگار کشیدن من این‌چنین تعجب کرده بود، کاری به مراتب کثیف‌تر از این کار (البته به فرض اینکه سیگار کشیدن را کار کثیفی بدانیم) انجام داده که من حتی شرم دارم از آن اسمی ببرم. کمی با خودم کلنجار رفتم که بروم و ضایع‌اش کنم یا او را به خدای خودش بسپارم؟ بروم نصیحت کنم؟ اصلاً من در جایگاه نصیحت قرار دارم؟ پس نهی از منکر چه می‌شود؟ این همه سؤال در ذهنم بود ولی هرچه که بود، نتوانستم خودم را قانع کنم که به او حرفی بزنم. ضمن اینکه همان دوستی که چنین افشاگری‌ای انجام داده بود، از ما قول گرفت که به روی دوستم نیاوریم چرا که از راوی قول گرفته که به کسی این ماجرا را تعریف نکند.

نکتۀ جالب و تلخ ماجرا اینکه به مادر و خواهر بزرگوارش -که نیمچه اعتمادی به من داشته‌اند- هم گفته که من سیگار می‌کشم. آن دو بزرگوار هم در کمال ناباوری، جا خورده‌اند. بگذریم از اینکه تصویر من را در ذهن آنها خراب کرد هرچند که اگر بخواهم صادق باشم، اوایل کمی ناراحت شدم ولی به خودم یادآوری کردم که اگر کسی من را می‌پذیرد، بهتر است همۀ اخلاقیاتم را باهم بپذیرد و اگر کسی به خاطر چند نخ سیگار قرار است روی من خط بطلان بکشد، همان بهتر که هرچه زودتر این کار را انجام دهد.

همچنان سعی می‌کنم صداقتم را به خاطر کسی زیر سؤال نبرم. شاید یک جاهایی مجبور شوم کمی هم در حرف‌هایم غلو کنم ولی دستِ کم سعی می‌کنم در میان نزدیکانم و به خصوص در این خانۀ مجازی، دهانم به دروغ آلوده نشود. هرچند که می‌دانم همین حرفم نیز مصداقی از دروغ است ولی اجازه دهید دلم به چنین آرزویی خوش باشد.

پی‌نوشت (کاملاً نامربوط):

عکسی که انتخاب کردم، به خاطر جمله‌ای بود که از یکی از بهترین اساتید دانشگاهم شنیدم که می‌گفت: صداقت، بهترین سیاست است.

قبول دارم که یک جاهایی اگر صداقت داشته باشی و ساده لوحانه صادق باشی، ممکن است زندگی‌ات را ببازی ولی من هم مثل همان استاد بزرگوارم معتقدم که: صداقت، بهترین سیاست است.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

در آرزوی تغییر پارادایم

پیش‌نوشت:

پارادایم برای من یک کلمۀ باکلاس و به اصطلاح لاکچری (Luxury) است. نمی‌دانم استفاده از مفهوم پارادایم برای آنچه که می‌خواهم بنویسم، درست است یا غلط، اما مدتی است که چنین تیتری را برای این موضوع انتخاب کرده بودم. تغییر آن در “نظرم” چندان جالب نیامد و من هم علاقه‌ای نداشتم تا “نظرم” را ناامید کنم.

اصل نوشته:

یکی از اساتید دانشگاه‌مان که اتفاقاً هیأت علمی دانشکده‌مان هم هست و اتفاقاً ترم پیش با او کلاس داشتیم و اکثریت بچه‌ها از او راضی بودیم (نه به خاطر نمره دادن که انصافاً نمرۀ خوبی داد، به خاطر سبک درس دادن و اینکه صرفاً وقت کلاس را با مطالب صرف دانشگاهی به بطالت نمی‌گذراند) و از قضا ارتباط خوبی بین من و ایشان برقرار است و خوشبختانه به بنده نیمچه اعتمادی دارند، چندی پیش با من تماس گرفتند و از من راهنمایی خواستند. شاخ در آورده بودم. راستش را بخواهید، اصلاً فکر نمی‌کردم به خاطر چنین موضوعی با من تماس بگیرند.

موضوع از چه قرار بود؟ گویا دختر خانمی که در رشتۀ علوم انسانی (هم‌رشتۀ بنده) تحصیل می‌کرده، امسال کنکور کارشناسی داده و نتیجه‌اش آمده و از استاد نازنین بنده، درخواست کمک برای انتخاب رشته (+ و +) کرده. ایشان از من پرسیدند با فلان رتبه (که عددش را خاطرم نیست) در رشتۀ حقوق دانشگاه‌های تهران -اعم از سراسری، آزاد و…- قبول می‌شود؟

همان لحظه به فکر فرو رفتم. داشتم فکر می‌کردم واقعاً این دختر خانم می‌خواهد رشتۀ حقوق را برای ادامه تحصیل انتخاب کند، یا مجبور شده است به خاطر حرف مشاور (که ظاهراً در اینجا، استاد بنده بود) یا پدر و مادر، تن به این تقدیر دهد؟ هرچه فکر کردم، به نتیجه نرسیدم ولی خدا خدا می‌کردم که این تصمیم را خودش گرفته باشد تا بعداً کسی را -جز خودش- سرزنش نکند.

ناخودآگاه بعد از آن تماس تلفنی، روزهای خوبی در نظرم آمد. روزهایی که به این درک و شعور برسیم که اجازه دهیم فقط به فرزندان‌مان پیشنهاد دهیم و نخواهیم آنها را نصیحت کنیم. روزهای خوبی که فهم و شعور آنها را -دستِ‌کم به اندازۀ درک و شعور خودمان- به رسمیت بشناسیم و به آنها اجازه و لذت انتخاب دهیم. روزهای خوبی که هرکسی در هررشته‌ای که علاقه دارد، تحصیل نکند، نه در رشته‌ای که خانواده و در مقیاس بزرگتر، جامعه به آن علاقه دارد.

و البته کاش روزی بشود که دانشجوی مملکت این جسارت را پیدا کند که در کمال احترام به اطرافیانش، بفهماند که نظر آنها کاملاً محترم است ولی او دوست دارد مسیر زندگی‌اش را خودش انتخاب کند. دوست ندارد بازیچۀ دست این و آن شود و دوست ندارد رشته‌ای را انتخاب کند که از نظر بقیه “بهتر” است (خدا می‌داند از چه لحاظ! درآمد؟ جایگاه اجتماعی؟ پیشرفت؟ یا …؟). کاش تا زنده هستم، شاهد تغییر چنین پارادایمی باشم.

اردتمندِ شما،
سینا شهبازی.

لحظه‌ای چند برای چک‌آپ

اهمال‌کاری یکی از آن راهکارهایی است که معمولاً در مواجهه با کارهای سخت و جان‌فرسا، انتخاب می‌کنم.

یکی از این کاهای جان‌فرسا برای من، رفتن به دندان‌پزشکی برای چک‌آپ (Check Up) دندان‌هایم بود. مدام به خودم می‌قبولاندم که: برای چه می‌خواهی بروی؟ مشکلی نداری که. اگر مشکلی باشد، حتماً دندانت درد می‌گیرد. لازم نکرده به خودت زحمت بدهی، تو فقط بنشین و دمی به شادمانی گذران. چک‌آپ برای بچه‌ اعیونی‌هاست.

از اصرارهای مادرم که دلسوزانه از من می‌خواست تا بیشتر به فکر سلامت دندان‌هایم باشم، به تنگ آمدم و به خودم گفتم: بلند شو یک‌بار برای همیشه، این کار لعنتی را انجام بده و خیال خودت و خانواده‌ات را راحت کن. پاشو عزیزم، پاشو.

برای همین با پررویی تمام، زحمت وقت گرفتن از دکتر را به گردن مادرم انداختم و او هم با روی خوش پذیرفت.

وقتی به مطب دکتر رسیدم، منشی (شما بخوانید مسئول دفتر) قدیمی‌اش آنجا بود. فکر می‌کردم تا به حال باید منشی‌اش عوض شده باشد. ولی همان بود. با روی خوش من را پذیرفت و گفت: “سلام آقا سینا. کم پیدا؟”

یک جوری این “آقا سینا” را ادا کرد که هوری دلم ریخت پایین. هیچ‌رقمه نمی‌توانم احساس خوب آن لحظه‌ام را فراموش کنم. با اینکه کار عجیبی نکرد ولی چنین توقعی از او نداشتم.

داشتم فکر می‌کردم چرا بقیۀ منشی‌ها با آوردن اسم کوچیک (یا حتی فامیلی آدم‌ها)، آن هم با این لحن گرم و صمیمانه، چنین حسی رو به مشتری (یا ارباب رجوع یا مراجع یا هرچیز دیگری که می‌خواهید اسمش را بگذارید) نمی‌دهند؟ واقعاً اینقدر این کار سخت است؟ یا نکند آن‌ها هم مثل من به این نکات ساده ولی مهم بی‌توجه‌اند؟

هرچه که بود، با اینکه برای درست کردن روکش دندانم مجبور شدم وقت بگیرم و دوباره به مطب دکتر مراجعه کنم، اما این دفعه با حس و حال بهتری به آنجا رفتم. دیگر از سر اجبار نبود، چون دستِ کم می‌دانستم یک نفری قرار است دوباره این حس و حال خوب را به من هدیه کند. تنها چیزی که می‌دانستم قرار است کام من را کمی تلخ کند، صدای دستگاه‌های مزخرفی بود که حالم از آنها به هم می‌خورد. اگر اشتباه نکنم، اسم یکی از همان مزخرف‌ها باید ساکشن باشد. لامصب همین دستگاه نیم‌وجبی، آب دهان آدم را خشک می‌کند. امیدوارم روزی برسد که بدون ترس و لرز، پا در مطب دکتر بگذارم و با افتخار از آنجا خارج شوم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

istanbul escort porno seyret maltepe escort