üsküdar evden eve nakliyat

دستاورد من از دانشگاه

دستاورد من از دانشگاه

پیش‌نوشت:

دوست خوبم، مریم رمضانی که چند مدتی است که از او خبری نیست، چندی پیش از من سؤالی پرسید (+) که من را عجیب به فکر فرو برد و سعی کردم با خودم بنشینم و دو دو تا چهارتای بکنم و ببینم واقعاً دستاورد دانشگاه برای منِ سینا شهبازی چه بود؟

به او قول داده بودم که تا قبل از تمام شدن دورۀ کارشناسی‌ام، پستی راجع به این سؤال چالشیِ‌او بنویسم. خوشحالم که بدقول نشدم و در حال نوشتنِ چنین مطلبی هستم. ادامه ی مطلب

فاصلۀ بین حقیقت تا واقعیت

فاصلۀ بین حقیقت تا واقعیت

چند وقت پیش، به عنوان مهمان، سر کلاسِ یکی از عزیز ترین دوستانم حاضر شدم و از محضرِ یکی از اساتید رشتۀ علوم سیاسی، کسب فیض کردم.

با اینکه از رشتۀ علوم سیاسی و از کارهای سیاسی و در یک کلام از سیاست حالم به هم می‌خورد اما ترجیح دادم ساعاتی را سر کلاس بنشینم تا دستِ‌کم کمی صبر و طاقتم زیاد شود. ادامه ی مطلب

جدول کلمات متقاطع

جدول کلمات متقاطع

بچه سن و سال‌تر که بودم، همیشه به بعضی از افراد و خاصه بعضی از کارهایی که انجام می‌دهند، حسرت می‌خوردم و دوست داشتم روزی مثل آنان بشوم. نمی‌دانم چرا ولی احساس می‌کردم چنین کارهایی خیلی کلاس دارد و احتمالاً باید به درد بخور نیز باشد. ادامه ی مطلب

کارهای حال‌خوب‌کُن

کارهای حال‌خوب‌کُن

بعضی از کارها و بعضی از حرف‌ها حتی اگر تکراری هم باشند، باز هم حال آدم را خوب می‌کنند. من این کارها را “کارهای حال‌خوب‌کُن” نام‌گذاری می‌کنم.

یکی از این کارهای حال‌خوب‌کُن این است که با حرف‌هایت به اطرافیان حال خوبی را منتقل کنی، همین. ادامه ی مطلب

تجاربی چند دربارۀ لحظات سرنوشت‌ساز انتخاب واحد

تجاربی چند دربارۀ لحظات سرنوشت‌ساز انتخاب واحد

پیش‌نوشت:

این نوشته شاید بتواند برای کسانی که دانشجو هستند یا می‌خواهند دانشجو شوند، مفید باشد.

اما برای کسانی که نه دانشجو هستند نه می‌خواهند دانشجو شوند، احتمالاً چیزی جز وقت تلف کردن در پی نخواهد داشت.

اصل‌نوشت:

چگالی قسمت خاطرات ایام دانشگاه در این چند مدت زیاد شد و کاملاً هم طبیعی است. چراکه در یکی دو هفتۀ گذشته، ایام سرنوشت‌ساز و مثلاً مهم امتحانات را پشت سر گذاشتیم لذا نکات زیادی در ذهنم آمد و سعی کردم آنها را با شما به اشتراک بگذرارم.

قاعدتاً این نوشته همچون نوشته‌های قبلی چندان ارزش علمی ندارد (بخوانید: اصلاً ارزش علمی ندارد) اما شاید برای کسی که می‌خواهد این اشتباهِ استراتژیک را انجام دهد و 4سال از وقت‌اش را در یکی از دانشگاه‌های ایران سپری کند، خواندن‌اش بد نباشد.

(0)

واقعاً در این دورانی که ما زندگی می‌کنیم، دانشگاه چندان چیز خاصی را به شما اضافه نمی‌کند.

نمی‌خواهم بی‌انصافی کنم و بگویم مفید نیست چون اگر مفید نبود، حماقت محض بود اگر من خودم را مجبور می‌کردم که 4سال از بهترین سال‌های عمرم را به این راحتی تلف کنم اما می‌خواهم بگویم شاید دانشگاه، آن مدینۀ فاضله‌ای نباشد که اطرافیان برای‌تان ترسیم کرده‌اند و به‌به و چه‌چه می‌کنند. شاید تا یکی دو دهۀ پیش واقعاً چنین بود ولی امروزه اصلاً چنین نیست.

خلاصه اگر احساس کردید که باید به دانشگاه بیایید و احساس کردید هیچ کار بهتری ندارید که در این 4سال انجام دهید و یا به هردلیلی احساس کردید مجبورید که به دانشگاه بیایید، شما را به خواندن بندهای بعدی این نوشته دعوت می‌کنم.

(1)

سعی کنید در انتخاب واحد بچۀ خوبی باشید. بچۀ خوب از نظر من یعنی چه؟ یعنی کسی که طبق چارت تعیین‌شدۀ رشته‌اش پیش می‌رود.

من که به شخصه اصلاً به این تجربۀ سال قدیمی‌های خودم گوش نکردم و انصافاً کمی هم اذیت شدم ولی اگر می‌خواهید کمتر اذیت شوید (خصوصاً به خاطر هم‌زمانی دو یا چند امتحان در یک روز یا یک ساعت) یا اگر می‌خواهید به صورت پیش‌فرض درس‌تان را در مثلاً هفت یا هشت ترم (بسته به رشته تحصیلی‌تان) تمام کنید، در هر ترم همان درس‌هایی را انتخاب کنید که برای‌تان مشخص کرده‌اند.

(البته اگر بخواهید مثل من باشید که سعی کنید وقت‌های خالی‌تان را به هر شیوه با یک درس پر کنید تا در دانشگاه کمتر فرصت خالی داشته باشید، شاید چنین روش به کارتان نیاید اما به هر جهت، دوست داشتم این تجربه‌ای که سینه به سینه به من منتقل شده و من به آن عمل نکردم را با شما به اشتراک بگذارم.)

(2)

اگر بند 1 را نپذیرفتید و احساس کردید چنین توصیه‌یی بیشتر “حرفِ زور” است، بدانید که تنها نیستید و من هم با شما هم‌عقیده‌ام. می‌دانید چرا؟ چون پیش‌فرض مسئولین دانشگاه این است که به گونه‌یی برای دانشجویان برنامه‌ریزی کنند که اصلاً فرصت خالی برای کار کردن یا کارهای متفرقه نداشته باشند و انگار به صورت نانوشته حکم شده است که دانشجو باید به صورت تمام وقت در دانشگاه باشد.

ولی اگر هم دوست داشتید از توصیۀ بند 1 تخطی کنید، هیچ اشکالی ندارد ولی یک جوری تخطی کنید که در ترم‌های آخر برای خودتان دردسر نشود.

خاطرم هست یک دوستی داشتم که در ترم‌های آخر فقط درس‌های عمومی‌اش مانده بود و خاطرم هست یک دوست دیگری داشتم که فقط درس‌های تخصصی‌اش مانده بود.

قبول دارم که دوست اولی به نسبتِ دوست دومی شرایط راحت‌تری در پیش داشت ولی به نظرم هردوی‌شان دچار افراط و تفریط شده بودند.

قبول دارم ایرانی‌جماعت چندان اهل تعادل و میانه‌روی نیست ولی اگر خودتان را دوست دارید، سعی کنید به گونه‌یی انتخاب واحد کنید که درس‌های عمومی و اختصاصی‌تان باهم به پایان برسند. حتی اگر کمی وزن درس‌های تخصصی باقیمانده‌تان بیشتر بود، هیچ اشکالی ندارد. چراکه به نظرم هرچه بزرگتر و فهمیده‌تر می‌شوید، حاضر نیستید حتی یک دقیقه از وقت‌تان را سر کلاس درس‌های عمومی بگذرانید. با همۀ این تفاسیر، انتخاب با خودتان است.

(3)

درس استراتژیک ورزش یا همان تربیت بدنی را ترجیحاً در ترم های ابتدایی بردارید و خودتان را خلاص کنید. ترم‌های اول طبیعتاً شور و شوق بیشتری وجود دارد و حتی انگیزۀ بیشتری نیز برای چنین کارهایی وجود دارد.

معمولاً هرچه بزرگتر می‌شویم، برخی موارد در نظرمان رنگ می‌بازند و به نظرم درسی که می‌توانست در ترم‌های ابتدایی یک لذت جسمی و روحی برای‌تان ایجاد کند، در ترم‌های پایانی می‌تواند به عذابی الیم برای‌تان تبدیل شود.

ضمن اینکه احتمالاً در ترم‌های آخر احتمالاً کمی عاقل‌تر شده باشید و ممکن است خودتان را به هر روشی وارد بازار کار کرده باشید لذا اصلاً نمی‌توانید خودتان را قانع کنید که سر چنین کلاس ارزشمندی که اساتید آن فکر می‌کنند از دماغ فیل افتاده‌اند و فکر می‌کنند “کل اساتید دانشگاه یک طرف، اساتید تربیت بدنی هم یک طرف”، حاضر شوید.

(همینجا اعتراف می‌کنم اساتید خوب نیز در این رشته وجود دارند اما صرفاً سعی کردم آنچه خودم دیده‌ام و شنیده‌ام را به عنوان معیار عمل در نظر بگیرم.)

(4)

اگر مجبور هستید که شاغل باشید و همزمان با درس‌تان کار کنید، اصلاً ناراحت نباشید. به من اگر باشد، می‌گویم اتفاقاً خدا را شکر کنید که مجبور هستید کار کنید و خودتان خرجِ خودتان را بدهید. در این مواقع برای من جنسیت مهم نیست و چنین افرادی در نگاه من به مراتب ارج و قرب بیشتری دارند.

اگر هم مجبور نیستید که شاغل باشید، اصلاً خوشحال نباشید و به حرف خانواده‌تان گوش نکنید اگر می‌گویند: تو فقط درس‌ات را بخوان و به هیچ چیز دیگر فکر نکن.

اتفاقاً به نظرم بهتر است هرچه زودتر خودتان را وارد بازار کار کنید و تا می‌توانید تجربه کسب کنید. لااقل به این روش می‌توانید وقتِ کم‌ارزش دانشجو بودن‌تان را به این روش به وقتِ نسبتاً باارزش تبدیل کنید.

به نظرم دانشجویی که کار نمی‌کند و (مثلاً) فقط درس می‌خواند، به مراتب از عالمِ بدون عمل نیز جایگاه پایین‌تری دارد.

به این پیشنهادم بیشتر از پیشنهادهای دیگرم دقت کنید. بنده 2-3سال از دوران دانشجویی‌ام را خوش‌خوشان و با همین تصور که “دانشجو فقط باید درس بخواند و هیچ دغدغۀ دیگری به جز درس نداشته باشد” گذراندم و انصافاً ضربه‌اش را نیز خوردم. شما این اشتباه من را تکرار نکنید.

سال آخر که وارد بازار کار شدم (بازار کار غیرمرتبط با رشته) و تجاربی که کسب کردم، با خودم احساس کردم اگر از سال اول خودم را مجبور می‌کردم که همزمان با تحصیل به صورت پاره‌وقت و حتی کاملاً رایگان کار کنم، شاید رضایت بیشتری از این 4سالِ دانشجو بودن با خودم حمل می‌کردم.

(5)

اگر هم به هردلیلی تصمیم گرفته‌اید که به بند 5 جامۀ عمل نپوشانید، توصیۀ دیگری برای‌تان دارم:

سعی کنید تا جایی که می‌توانید واحدهای‌تان را پُر کنید و ترجیحاً در 6ترم درس‌تان را به پایان برسانید.

البته نمی‌دانم چنین چیزی فقط در رشته‌های علوم انسانی امکان‌پذیر است یا رشته‌های دیگر هم چنین قابلیتی دارند ولی اگر بتوانید 1سال خودتان را جلو بیندازید، از نگاه من “برنده” محسوب می‌شوید.

(6)

و در پایان دوست دارم توصیۀ استادم را در اینجا ذکر کنم:

این چند سال (برای ما 4سال) خوب و بد، دیر و زود، می‌گذرد. امیدوارم علاوه بر دفترچه تلفن‌تان، چیزهای دیگری را نیز در این چندسال تقویت کرده باشید…

گوگل تِرَنسلِیت: دمِ‌دستی‌ترین ابزار ترجمه

گوگل تِرَنسلِیت: دمِ‌دستی‌ترین ابزار ترجمه

احتمالاً شما هم مثل من و بسیاری از دوستان دیگر، کتاب‌هایی را خوانده‌اید که به خاطر ترجمۀ نامناسب‌شان، فهم ما را از کتاب مذکور به پایین‌ترین حد ممکن رسانده است و ما را از خواندن آن کتاب منصرف کرده‌اند. ادامه ی مطلب

اولین لحظات را فراموش نکنید

اولین لحظات را فراموش نکنید

یکی از جملاتی که به کرات از اساتیدم شنیده‌ام و حتی خودم نیز به کرات با گوشت و پوست و خونم آن را تجربه کرده‌ام، این است که:

Firt Impression (فرست ایمپرشن) و اولین لحظات را هرگز فراموش نکنید، همچنانکه آخرین لحظات و Last Impression (لست ایمپرشن) را. ادامه ی مطلب

استاد خوب… دانشجوی خوب (برای سعید یگانۀ نازنین)

استاد خوب… دانشجوی خوب (برای سعید یگانۀ نازنین)

پیش‌نوشت:

چند روز پیش و به دلایلی (درگیر بودن با “ایام فرجه” که بزرگواری آن را به آبی تشبیه کرده بود که قبل از کشتن گوسفند، جلوی او قرار می‌دهند تا به زور از آن بیاشامد) به ذهنم رسید که کمی در مورد این چندسالی که (در دانشگاه) گذشت بنویسم و گشتم و گشتم و احساس کردم بهتر است به اساتید بدبخت دانشگاه گیر بدهم.

زورم اگر به خودم نرسد، لااقل به دیگران خوب می‌رسد. بگذریم. ادامه ی مطلب

استادِ خوبی هست؟

استادِ خوبی هست؟

بعید می‌دانم اگر کسی در دانشگاه به عنوان دانشجو تحصیل کرده باشد و با این سؤال چالشی و مهم برخورد نداشته باشد:

“استادِ خوبی هست؟”

متأسفانه یکی از ایرادات (و شاید هم یکی از محاسن) ما ایرانی‌ها این است که کمی (فقط کمی) در لفافه صحبت می‌کنیم.

مشخصاً دوستانی که من در این چندسال دیده‌ام و این سؤال را پرسیده‌اند، منظورشان تنها یک چیز بوده است:

“نمرۀ خوب می‌دهد یا نه؟”

و از نگاه این بزرگواران، استاد خوب یعنی این! ادامه ی مطلب

سیاست اشتباهِ دانشگاه ها

سیاست اشتباهِ دانشگاه ها

روندی که در بسیاری از دانشگاه‌های ایران (از جمله دانشگاه بنده و بسیاری از دانشگاه‌های دیگری که بنده از آن مطلع هستم) حاکم است این است که اساتید Top و برجسته را برای سطوح بالاتر مثل کارشناسی ارشد و دکتری در نظر می‌گیرند و چنین اساتیدی به سختی با بچه‌های کارشناسی سر و کله می‌زنند. ادامه ی مطلب

ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست

ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست

پیش‌نوشت:

قبل از نوشتن این مطلب می‌دانم که نوشته قرار است منسجم نباشد چون مطالب زیادی در ذهنم است و یک کاسه کردن آنها در این مقطع برای من کمی دشوار است اما تمام تلاشم را می‌کنم که مطلب خوبی از آب در بیاید.

ضمناً شاید بد نباشد اگر حوصله دارید، نیم‌نگاهی به نوشتۀ قبلی‌ام (تحت عنوان ما حصل تجارب چند سال دانشگاه) که چندان بی‌ارتباط با همین موضوع نیست، بیندازید. ادامه ی مطلب

ما حصلِ تجارب چند سال دانشگاه (1)

ما حصلِ تجارب چند سال دانشگاه (1)

پیش‌نوشت:

مدت‌هاست که تصمیم گرفته‌ام چنین پستی را بنویسم اما دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت.

تصمیم گرفتم به هر ضرب و زوری، استارت این سری از نوشته‌هایم را بزنم تا بتوانم دفعات بعد راحت‌تر در مورد تجاربی که کسب کرده‌ام، حرف بزنم.

لازم به توضیح نیست که این‌ موارد صرفاً تجارب بنده است نه “وحی منزل” و ممکن است درست یا نادرست باشد و تأکیدی هم بر درست بودن آنها ندارم اما آنچه را که اینجا می‌گویم، برآیندی از دیدگاه‌های من و طیف عظیمی از دانشجویانی که با آنها دمخور بودم را شامل می‌شود. ادامه ی مطلب

بترسید، اشک بریزید ولی پا پَس نکشید

روزهای اول دانشگاه را خوب به خاطر دارم. اصلاً مگر می‌شود آن روزهای فوق‌العاده را فراموش کرد؟

روزهای اولی که به تهران آمده بودم را در خانۀ یکی از اقوام پدری ساکن بودم و آنها مثل بچۀ خودشان از من پذیرایی می‌کرند و لطف آنها را هرگز فراموش نخواهم کرد. چند روزی گذشت و دیدم دست و دلم به خوابگاه رفتن راضی نمی‌شود. انگار داشتم کنگر می‌خوردم و لنگر می‌انداختم. بالأخره به خودم آمدم و فهمیدم دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. هرچه که باشد، راهِ رفتنی را باید رفت.

سخت بود بخواهی در فضایی به اندازۀ (کمی بزرگتر از) اتاق خودت، با چند نفر دیگر زندگی کنی. سخت بود بخواهی با جمع هماهنگ شوی و یک جاهایی مجبور شوی از خواسته‌هایت عقب‌نشینی کنی. سخت بود که بخواهی صبحانه‌ات را تمام و کمال خودت آماده کنی و مراقب باشی تا ناهار و شام‌ات را سر وقت از مسئول مربوطه بگیری و نوش جان کنی. به هرحال دیگر خانه‌ای در کار نبود که بخوری و بخوابی. قبول دارم که سخت بود اما زندگی در چنین شرایطی قابل تحمل بود و بعد از مدتی، این سختی اولیه نیز کمی برایم عادی گشت. البته این مدت برای من تقریباً 1سال طول کشید.

هرچه که بود، به نظرم ارزش تجربه کردن را داشت و اگر باز هم به عقب برگردم، در کارم تردید نخواهم کرد و حتی سفت و سخت‌تر از سابق، تمام تلاشم را می‌کردم که دوران دانشجویی را در شهر خودم نگذرانم.

حتی گه‌گاهی که خوشبینانه به همسر و بچه‌هایم فکر می‌کنم، دوست دارم اگر پسری داشتم، او را به بیرون از شهرِ محل سکونت‌مان تبعید کنم تا او نیز همچون من بتواند چنین لحظات ارزشمندی را تجربه کند اما در مورد دخترم هنوز مرددم. فکر می‌کنم دختر اگر بتواند شهر خودش باشد، احتمالاً بهتر خواهد بود اما همۀ این‌ها حدسیات است و نمی‌توان برای همه، یک حکم واحد صادر کرد. این را گفتم که بگویم -بزنم به تخته،- چقدر از شرایط امروزم و انتخاب دیروزم راضی‌ام.

***

سال اول برای من خیلی سخت بود. بیش از آنچه که احتمالاً برای یک پسر قرار است سخت باشد.

یادم است که تا قبل از دانشگاه رفتنم، مادر بزرگوارم لطف می‌کرد و ناخن‌هایم را می‌گرفت. برای بچه سوسولی مثل من، احتمالاً شما هم با من موافق باشید که در شهری دیگر درس خواندن یک موهبت بزرگ به حساب می‌آید هرچند که ریسک‌های احتمالی خودش را نیز دارد.

روزهای اول خوابگاه به من کمی (شما بخوانید: خیلی) سخت گذشت. سینه‌ام هرازچندی از دوری خانواده‌ام سنگینی می‌کرد و من هم آدمی نبودم که آخر هفته‌ها، زود به زود، به شهر خودمان برگردم و معتقد بودم که کمتر از 4-5 روز، صرف نمی‌کند و به لحاظ وقت گذاشتن و البته به لحاظ مالی، چندان برای من صرفه ندارد.

یک آهنگی را آن روزها بسیار زیاد گوش می‌دادم تا دلم آرام شود و اشک‌هایم جاری. چه شب‌های زیادی که با آن به خواب رفتم و آرام گرفتم. که گفته مرد که گریه نمی‌کند؟ اتفاقاً “مرد” گریه می‌کند، خوب هم گریه می‌کند ولی نه برای هرچیز پیش پاافتاده‌ای.

حامد زمانی – دلتنگ

همۀ این‌ها را مِن‌بابِ ضعف خودم نگفتم که اتفاقاً به سرسختی آن روزهایم افتخار می‌کنم. این‌ها را گفتم تا بدانید این روزهای سخت برای همه هست. فقط باید ایستاد و تحمل کرد و ادامه داد. روزهای خوب ّبالأخره خواهند رسید.

همان شعار زیبایی که دوست خوبم یاور مشیرفر، به زیبایی در صفحۀ وبلاگش آن را به اشتراک گذاشته و آن را با نام خودش پیوند زده است. همان حرف زیبایی که (اگر درست خاطرم مانده باشد) سارا حق‌بین در گردهمایی متمم به من آموخت: یک درخت خم می‌شود ولی نمی‌شکند.

امیدوارم بتوانم در تک‌تک لحظه‌های زندگی‌ام بترسم، اشک بریزم ولی پا پَس نکشم و فقط ادامه دهم.

اراتمندِ شما،
سینا شهبازی.

غذای پُر مخلفات دانشگاه و غذای بدون تشریفات خانه

علامه طباطبایی

خدا را شاکرم که پدر و مادرم من را به گونه‌ای تربیت کرده‌اند که زیاد اهل نِق زدن و ایراد گرفتن نیستم. یعنی از هیچ غذایی بدم نمی‌آید. شاید یکی را بیشتر دوست داشته باشم -مثل (سینۀ) مرغ، خورش فسنجان، میرزا قاسمی، قَلیه کدو (غذای یزدی) یا لازانیا- یا کمتر [مثل ماکارونی، عدس‌پلو  یا لوبیا پلو] ولی از هیچکدام بدم نمی‌آید. کاری به خوب و بد این قضیه ندارم. به هرحال سلیقه‌ها متفاوت است ولی خب من، مثل بعضی‌ها نیستم که اگر بگویی امروز ناهار کرفس داریم، سِگِرمه‌هایشان را در هم بِکشند. انگار نه انگار که این بدبخت هم از همان تیر و طائفۀ قرمه‌سبزی است.

در مورد غذای دانشگاه زیاد صحبت شده است و اگر کسی دانشگاه رفته باشد، نیازی به صحبت کردن بیشتر راجع به آن نیست. اما من می‌خواهم در مورد دانشگاه خودمان (علامه طباطبایی) اظهار فضلی بکنم.

اگر بخواهم منصف باشم، غذای دانشگاه ما (در مقایسه با دانشگاه‌های دیگر مثل دانشگاه تهران و…) انصافاً کیفیت خوبی دارد هرچند که ایراداتی هم دارد. به هرحال، من کم دیده‌ام آدم‌هایی را که غُر بزنند و ایراد بگیرند. هرچند چنین آدم‌هایی همه جا هستند. اما در دانشگاه‌های دیگر، کم دیده‌ام کسانی را که از غذای سلف دانشگاه‌شان راضی باشند. البته کمی هم به توقع آنها بر می‌گردد که بحث صحبت من نیست.

حتی وقتی داشتم غذای‌مان را با جاهای دیگر (مثل دانشگاه تهران) مقایسه می‌کردم، کمی افسوس می‌خوردم که ای خدا. آخر چرا باید آنها میرزا قاسمی داشته باشند ولی ما نه؟ یعنی این آشپزهای از خدا بی‌خبر، میرزا قاسمی بلد نیستند درست کنند؟‌ یعنی مسئولین فهیم نباید سلیقۀ من را در بین غذاهای‌شان لحاظ کنند؟ خواستم بگویم من هم اهل ناشکری و غر زدن هستم اما به نسبت بقیه، شاید کمتر.

ولی خب راضی‌ام. مخلفات غذاهای‌شان خوب و کافی است. مثلاً همراه کباب معمولاً دوغ می‌دهند. همراه جوجه معمولاً سوپ می‌دهند. همراه الویه معمولاً آش رشته و همراه ماکارونی به ندرت ژله. و از همه مهم‌تر، اینکه معمولاً در هر روز، یک غذای برنجی داریم و یک غذای نونی و این یعنی احترام به سلیقۀ دانشجو و اجازه به او برای انتخاب. نه تحمیل انتخاب به او.

احتمالاً اگر کسانی که کمی تجربه‌شان از من بیشتر است این‌ها را بخوانند، بگویند در بهشت زندگی می‌کنید. به نسبت امکانات سال‌های تحصیل آنها، زیاد هم دروغ نگفته‌اند.

از همۀ این‌ها که بگذریم، دست‌پخت مادر هرکسی برای او، یک چیز دیگر است و نیازی به این همه مخلفات ندارد. به هرحال هرچه که نباشد، مادر غذای خود را با عشق و علاقه درست می‌کند و سرآشپز دانشگاه‌ها احتمالاً به خاطر زور و اجبار رئیس مربوطه و صرفاً به خاطر دریافت حقوق و از سر رفع تکلیف. طبیعی است که مزۀ آن‌ها از زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد.

پی‌نوشت (شخصی): یزد که می‌آیم، کمی نگران چاقی‌ام می‌شوم. به هرحال من آدمی هستم که موقع خوردن کمی بی‌جنبه (بخوانید خیلی بی‌جنبه) تشریف دارم و اگر از غذایی خوشم بیاید، دست کشیدن از آن برایم سخت می‌نماید. برای همین همیشه باید کمی عذاب وجدان داشته باشم و کمی دست به عصا راه بروم تا خدای نکرده، مشکلی پیش نیاید و به روزهای اوج‌ام (چاقی مفرط) بر نگردم.

خدایا. این لذت‌های زودگذر (و این غذاهای خوشمزه) را از ما نگیر.

پی‌نوشت دو: عکس مربوطه، لیست غذایی هفتۀ‌ آخر دانشگاه ما در ایام شیرین امتحانات (ماه رمضان) است. احساس کردم بهانۀ خوبی است تا آن را با شما به اشتراک بگذارم.

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri