گوگل تِرَنسلِیت: دمِ‌دستی‌ترین ابزار ترجمه

گوگل تِرَنسلِیت: دمِ‌دستی‌ترین ابزار ترجمه

احتمالاً شما هم مثل من و بسیاری از دوستان دیگر، کتاب‌هایی را خوانده‌اید که به خاطر ترجمۀ نامناسب‌شان، فهم ما را از کتاب مذکور به پایین‌ترین حد ممکن رسانده است و ما را از خواندن آن کتاب منصرف کرده‌اند. ادامه ی مطلب

استاد خوب… دانشجوی خوب (برای سعید یگانۀ نازنین)

استاد خوب… دانشجوی خوب (برای سعید یگانۀ نازنین)

پیش‌نوشت:

چند روز پیش و به دلایلی (درگیر بودن با “ایام فرجه” که بزرگواری آن را به آبی تشبیه کرده بود که قبل از کشتن گوسفند، جلوی او قرار می‌دهند تا به زور از آن بیاشامد) به ذهنم رسید که کمی در مورد این چندسالی که (در دانشگاه) گذشت بنویسم و گشتم و گشتم و احساس کردم بهتر است به اساتید بدبخت دانشگاه گیر بدهم.

زورم اگر به خودم نرسد، لااقل به دیگران خوب می‌رسد. بگذریم. ادامه ی مطلب

استادِ خوبی هست؟

استادِ خوبی هست؟

بعید می‌دانم اگر کسی در دانشگاه به عنوان دانشجو تحصیل کرده باشد و با این سؤال چالشی و مهم برخورد نداشته باشد:

“استادِ خوبی هست؟”

متأسفانه یکی از ایرادات (و شاید هم یکی از محاسن) ما ایرانی‌ها این است که کمی (فقط کمی) در لفافه صحبت می‌کنیم.

مشخصاً دوستانی که من در این چندسال دیده‌ام و این سؤال را پرسیده‌اند، منظورشان تنها یک چیز بوده است:

“نمرۀ خوب می‌دهد یا نه؟”

و از نگاه این بزرگواران، استاد خوب یعنی این! ادامه ی مطلب

سیاست اشتباهِ دانشگاه ها

سیاست اشتباهِ دانشگاه ها

روندی که در بسیاری از دانشگاه‌های ایران (از جمله دانشگاه بنده و بسیاری از دانشگاه‌های دیگری که بنده از آن مطلع هستم) حاکم است این است که اساتید Top و برجسته را برای سطوح بالاتر مثل کارشناسی ارشد و دکتری در نظر می‌گیرند و چنین اساتیدی به سختی با بچه‌های کارشناسی سر و کله می‌زنند. ادامه ی مطلب

ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست

ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست

پیش‌نوشت:

قبل از نوشتن این مطلب می‌دانم که نوشته قرار است منسجم نباشد چون مطالب زیادی در ذهنم است و یک کاسه کردن آنها در این مقطع برای من کمی دشوار است اما تمام تلاشم را می‌کنم که مطلب خوبی از آب در بیاید.

ضمناً شاید بد نباشد اگر حوصله دارید، نیم‌نگاهی به نوشتۀ قبلی‌ام (تحت عنوان ما حصل تجارب چند سال دانشگاه) که چندان بی‌ارتباط با همین موضوع نیست، بیندازید. ادامه ی مطلب

ما حصلِ تجارب چند سال دانشگاه (1)

ما حصلِ تجارب چند سال دانشگاه (1)

پیش‌نوشت:

مدت‌هاست که تصمیم گرفته‌ام چنین پستی را بنویسم اما دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت.

تصمیم گرفتم به هر ضرب و زوری، استارت این سری از نوشته‌هایم را بزنم تا بتوانم دفعات بعد راحت‌تر در مورد تجاربی که کسب کرده‌ام، حرف بزنم.

لازم به توضیح نیست که این‌ موارد صرفاً تجارب بنده است نه “وحی منزل” و ممکن است درست یا نادرست باشد و تأکیدی هم بر درست بودن آنها ندارم اما آنچه را که اینجا می‌گویم، برآیندی از دیدگاه‌های من و طیف عظیمی از دانشجویانی که با آنها دمخور بودم را شامل می‌شود. ادامه ی مطلب

بترسید، اشک بریزید ولی پا پَس نکشید

روزهای اول دانشگاه را خوب به خاطر دارم. اصلاً مگر می‌شود آن روزهای فوق‌العاده را فراموش کرد؟

روزهای اولی که به تهران آمده بودم را در خانۀ یکی از اقوام پدری ساکن بودم و آنها مثل بچۀ خودشان از من پذیرایی می‌کرند و لطف آنها را هرگز فراموش نخواهم کرد. چند روزی گذشت و دیدم دست و دلم به خوابگاه رفتن راضی نمی‌شود. انگار داشتم کنگر می‌خوردم و لنگر می‌انداختم. بالأخره به خودم آمدم و فهمیدم دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. هرچه که باشد، راهِ رفتنی را باید رفت.

سخت بود بخواهی در فضایی به اندازۀ (کمی بزرگتر از) اتاق خودت، با چند نفر دیگر زندگی کنی. سخت بود بخواهی با جمع هماهنگ شوی و یک جاهایی مجبور شوی از خواسته‌هایت عقب‌نشینی کنی. سخت بود که بخواهی صبحانه‌ات را تمام و کمال خودت آماده کنی و مراقب باشی تا ناهار و شام‌ات را سر وقت از مسئول مربوطه بگیری و نوش جان کنی. به هرحال دیگر خانه‌ای در کار نبود که بخوری و بخوابی. قبول دارم که سخت بود اما زندگی در چنین شرایطی قابل تحمل بود و بعد از مدتی، این سختی اولیه نیز کمی برایم عادی گشت. البته این مدت برای من تقریباً 1سال طول کشید.

هرچه که بود، به نظرم ارزش تجربه کردن را داشت و اگر باز هم به عقب برگردم، در کارم تردید نخواهم کرد و حتی سفت و سخت‌تر از سابق، تمام تلاشم را می‌کردم که دوران دانشجویی را در شهر خودم نگذرانم.

حتی گه‌گاهی که خوشبینانه به همسر و بچه‌هایم فکر می‌کنم، دوست دارم اگر پسری داشتم، او را به بیرون از شهرِ محل سکونت‌مان تبعید کنم تا او نیز همچون من بتواند چنین لحظات ارزشمندی را تجربه کند اما در مورد دخترم هنوز مرددم. فکر می‌کنم دختر اگر بتواند شهر خودش باشد، احتمالاً بهتر خواهد بود اما همۀ این‌ها حدسیات است و نمی‌توان برای همه، یک حکم واحد صادر کرد. این را گفتم که بگویم -بزنم به تخته،- چقدر از شرایط امروزم و انتخاب دیروزم راضی‌ام.

***

سال اول برای من خیلی سخت بود. بیش از آنچه که احتمالاً برای یک پسر قرار است سخت باشد.

یادم است که تا قبل از دانشگاه رفتنم، مادر بزرگوارم لطف می‌کرد و ناخن‌هایم را می‌گرفت. برای بچه سوسولی مثل من، احتمالاً شما هم با من موافق باشید که در شهری دیگر درس خواندن یک موهبت بزرگ به حساب می‌آید هرچند که ریسک‌های احتمالی خودش را نیز دارد.

روزهای اول خوابگاه به من کمی (شما بخوانید: خیلی) سخت گذشت. سینه‌ام هرازچندی از دوری خانواده‌ام سنگینی می‌کرد و من هم آدمی نبودم که آخر هفته‌ها، زود به زود، به شهر خودمان برگردم و معتقد بودم که کمتر از 4-5 روز، صرف نمی‌کند و به لحاظ وقت گذاشتن و البته به لحاظ مالی، چندان برای من صرفه ندارد.

یک آهنگی را آن روزها بسیار زیاد گوش می‌دادم تا دلم آرام شود و اشک‌هایم جاری. چه شب‌های زیادی که با آن به خواب رفتم و آرام گرفتم. که گفته مرد که گریه نمی‌کند؟ اتفاقاً “مرد” گریه می‌کند، خوب هم گریه می‌کند ولی نه برای هرچیز پیش پاافتاده‌ای.

حامد زمانی – دلتنگ

همۀ این‌ها را مِن‌بابِ ضعف خودم نگفتم که اتفاقاً به سرسختی آن روزهایم افتخار می‌کنم. این‌ها را گفتم تا بدانید این روزهای سخت برای همه هست. فقط باید ایستاد و تحمل کرد و ادامه داد. روزهای خوب ّبالأخره خواهند رسید.

همان شعار زیبایی که دوست خوبم یاور مشیرفر، به زیبایی در صفحۀ وبلاگش آن را به اشتراک گذاشته و آن را با نام خودش پیوند زده است. همان حرف زیبایی که (اگر درست خاطرم مانده باشد) سارا حق‌بین در گردهمایی متمم به من آموخت: یک درخت خم می‌شود ولی نمی‌شکند.

امیدوارم بتوانم در تک‌تک لحظه‌های زندگی‌ام بترسم، اشک بریزم ولی پا پَس نکشم و فقط ادامه دهم.

اراتمندِ شما،
سینا شهبازی.

غذای پُر مخلفات دانشگاه و غذای بدون تشریفات خانه

علامه طباطبایی

خدا را شاکرم که پدر و مادرم من را به گونه‌ای تربیت کرده‌اند که زیاد اهل نِق زدن و ایراد گرفتن نیستم. یعنی از هیچ غذایی بدم نمی‌آید. شاید یکی را بیشتر دوست داشته باشم -مثل (سینۀ) مرغ، خورش فسنجان، میرزا قاسمی، قَلیه کدو (غذای یزدی) یا لازانیا- یا کمتر [مثل ماکارونی، عدس‌پلو  یا لوبیا پلو] ولی از هیچکدام بدم نمی‌آید. کاری به خوب و بد این قضیه ندارم. به هرحال سلیقه‌ها متفاوت است ولی خب من، مثل بعضی‌ها نیستم که اگر بگویی امروز ناهار کرفس داریم، سِگِرمه‌هایشان را در هم بِکشند. انگار نه انگار که این بدبخت هم از همان تیر و طائفۀ قرمه‌سبزی است.

در مورد غذای دانشگاه زیاد صحبت شده است و اگر کسی دانشگاه رفته باشد، نیازی به صحبت کردن بیشتر راجع به آن نیست. اما من می‌خواهم در مورد دانشگاه خودمان (علامه طباطبایی) اظهار فضلی بکنم.

اگر بخواهم منصف باشم، غذای دانشگاه ما (در مقایسه با دانشگاه‌های دیگر مثل دانشگاه تهران و…) انصافاً کیفیت خوبی دارد هرچند که ایراداتی هم دارد. به هرحال، من کم دیده‌ام آدم‌هایی را که غُر بزنند و ایراد بگیرند. هرچند چنین آدم‌هایی همه جا هستند. اما در دانشگاه‌های دیگر، کم دیده‌ام کسانی را که از غذای سلف دانشگاه‌شان راضی باشند. البته کمی هم به توقع آنها بر می‌گردد که بحث صحبت من نیست.

حتی وقتی داشتم غذای‌مان را با جاهای دیگر (مثل دانشگاه تهران) مقایسه می‌کردم، کمی افسوس می‌خوردم که ای خدا. آخر چرا باید آنها میرزا قاسمی داشته باشند ولی ما نه؟ یعنی این آشپزهای از خدا بی‌خبر، میرزا قاسمی بلد نیستند درست کنند؟‌ یعنی مسئولین فهیم نباید سلیقۀ من را در بین غذاهای‌شان لحاظ کنند؟ خواستم بگویم من هم اهل ناشکری و غر زدن هستم اما به نسبت بقیه، شاید کمتر.

ولی خب راضی‌ام. مخلفات غذاهای‌شان خوب و کافی است. مثلاً همراه کباب معمولاً دوغ می‌دهند. همراه جوجه معمولاً سوپ می‌دهند. همراه الویه معمولاً آش رشته و همراه ماکارونی به ندرت ژله. و از همه مهم‌تر، اینکه معمولاً در هر روز، یک غذای برنجی داریم و یک غذای نونی و این یعنی احترام به سلیقۀ دانشجو و اجازه به او برای انتخاب. نه تحمیل انتخاب به او.

احتمالاً اگر کسانی که کمی تجربه‌شان از من بیشتر است این‌ها را بخوانند، بگویند در بهشت زندگی می‌کنید. به نسبت امکانات سال‌های تحصیل آنها، زیاد هم دروغ نگفته‌اند.

از همۀ این‌ها که بگذریم، دست‌پخت مادر هرکسی برای او، یک چیز دیگر است و نیازی به این همه مخلفات ندارد. به هرحال هرچه که نباشد، مادر غذای خود را با عشق و علاقه درست می‌کند و سرآشپز دانشگاه‌ها احتمالاً به خاطر زور و اجبار رئیس مربوطه و صرفاً به خاطر دریافت حقوق و از سر رفع تکلیف. طبیعی است که مزۀ آن‌ها از زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد.

پی‌نوشت (شخصی): یزد که می‌آیم، کمی نگران چاقی‌ام می‌شوم. به هرحال من آدمی هستم که موقع خوردن کمی بی‌جنبه (بخوانید خیلی بی‌جنبه) تشریف دارم و اگر از غذایی خوشم بیاید، دست کشیدن از آن برایم سخت می‌نماید. برای همین همیشه باید کمی عذاب وجدان داشته باشم و کمی دست به عصا راه بروم تا خدای نکرده، مشکلی پیش نیاید و به روزهای اوج‌ام (چاقی مفرط) بر نگردم.

خدایا. این لذت‌های زودگذر (و این غذاهای خوشمزه) را از ما نگیر.

پی‌نوشت دو: عکس مربوطه، لیست غذایی هفتۀ‌ آخر دانشگاه ما در ایام شیرین امتحانات (ماه رمضان) است. احساس کردم بهانۀ خوبی است تا آن را با شما به اشتراک بگذارم.

قبولی‌های کنکور سراسری

می‌خواستم پستی بنویسم با این عنوان که “خانم‌ها دِ یاالله” و در مورد کنکور امسال و نتایج قبولی آن بنویسم و مقابله به مثلی با پست قبلی خودم داشته باشم ولی از خیرش گذشتم. اجازه بدهید دلیلش نزد خودم مسکوت بماند.

راستش را بخواهید، داشتم به نتایج قبولی‌های کنکور امسال (1396) نگاه می‌کردم. تا به حال متوجه چنین تناقضی نشده بودم. رتبه‌های برتر کنکور را معمولاً آقاپسرها تشکیل می‌دهند ولی قبولی دختران در دانشگاه و حتی ثبت‌نام دخترخانم‌ها در کنکور، بیشتر از آقاپسرها است.

شاید به دلیل اجبار بیشتر خانواده به پسرها که بروید و کار کنید و یک چیزی یاد بگیرید. بازار کارِ امروز و فردا خراب است. تحصیلاتِ صرف دیگر به درد نمی‌خورد و بهتر است از این خواب زمستانی بیدار شوید. شاید هم سناریوهای دیگری برای این قضیه متصور باشید اما آنچه به ذهن من رسید، همین مورد بود.

خاطره‌ای از سال کنکور خودم برایم تداعی شد. وقتی کنکور را دادم، انگار که واقعاً وزنۀ سنگینی را از روی دوشم کنار گذاشته باشم هرچند که چندان استرس نداشتم و خوب خاطرم هست که روز قبل از کنکور، به همراه خانواده، به یکی از دهات یزد رفته بودیم و اطرافیان از من می‌پرسیدند کنکور چطور بود؟ (مستحضر هستید که کنکور انسانی در آخرین روزِ زمان کنکور، یعنی بعد از بچه‌های ریاضی و تجربی، برگزار می‌شد.) من هم می‌گفتم ان‌شاءالله فردا کنکور می‌دهم و آنها از تعجب، چشمان‌شان گرد می‌شد. ظاهراً چنین آرامشی برای کسی مثل من در چشمان‌شان عجیب می‌نمود.

بعد از کنکور، چند قدمی در زیر آفتابِ سوزان یزد زدم و خوشحال و خندان بودم. از سوپرمارکتیِ نزدیکی خانه‌مان هرآنچه دل تنگم می‌خواست را به عنوان شیرینی قبولی (و در واقع شیرینی خلاصی از درس و کنکور) برای خودم خریدم و خودم را مهمان کردم.

وقتی نتایج آمد، چندان استرس نداشتم و از خودم راضی بودم و هرآنچه نتیجه‌ام می‌شد، خودم را سرزنش نمی‌کردم. به هرحال در چندماه پایانی، تمام تلاشم را کرده بودم و از خودم و وضعیتم راضی بودم.

به یکی از صمیمی‌ترین دوستانم که خانه‌شان چندتایی با ما فاصله دارد، زنگ زدم و گفتم بیاید پیشم تا نتیجه را ببیند و به من بگوید. نمی‌دانم چرا ولی دوست نداشتم خودم اولین نفری باشم که نتیجه را می‌دیدم.

وقتی پای کامپیوتر بودیم و دوستم نتیجه را دید، تبریک جانانه‌ای به من گفت. من هم به گمان خودم، تصور کردم که همان رشته‌ای بود که می‌خواستم و همان اتفاقی می‌افتاد که مشاوران برایم پیش‌بینی کرده بودند اما دیدم ای دل غافل. همانی نشده بود که می‌خواستم ولی چندان بد هم نشده بود. پدرم بیشتر از خودم خوشحال بود و پیروزمندانه لبخند می‌زد، انگار که در دانشگاه آکسفورد قبول شده باشم و به همکاران و اقوام‌مان، پُز ته‌تغاری‌اش را می‌داد و من معذّب می‌شدم و باید بی‌دلیل، شکسته نفسی می‌کردم.

الآن که به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌بینم من در نگاه بقیه موفق بودم ولی رضایت (از درون) را چندان تجربه نکردم. هرچند ناشکر نبوده‌ام و از اینکه توانستم در شهر دیگری درس بخوانم و با مردمان آنها آشنا شوم، خدا را بی‌نهایت شاکرم.

و آخرین اتفاق تلخی که برایم افتاد، این بود که به رسمِ مسخره‌ای که در بین ما ایرانیان جا افتاده است، مجبور شدم شیرینی بخرم و به کسانی که حتی قرار نبود از شنیدن نتیجۀ قبولی من خوشحال شوند و در خوشحالی من سهیم شوند، شیرینی بدهم.

یادش به خیر. روزهای شیرینی بود که تلخی خاصی را در خودشان پنهان کرده بودند ولی هرچه که بود، گذشت. خوشحالم که حتی اگر خودم از اعماقِ دلم خوشحال نبودم، توانسته بودم خانواده‌ام را سربلند کنم و آنها را خوشحال نگه دارم.

ولی از این به بعد تصمیم گرفته‌ام به گونه‌ای زندگی کنم که خودم را خوشحال کنم. خانواده‌ام برایم بسیار اهمیت دارند ولی دوست ندارم خودم را فدای آرزوهای آنها کنم. از آنها یاد می‌گیرم و به نصیحت‌هایشان گوش فرا می‌دهم اما چشم‌بسته دیگر نمی‌خواهم عمل کنم.

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri