üsküdar evden eve nakliyat

جمعه‌ها با شاهین (19): علم بهتر است یا ثروت؟

جمعه‌ها با شاهین (19): علم بهتر است یا ثروت؟

قبل از اینکه حرف‌های پراکنده‌ام را در این زمینه بنویسم، بد نیست عرض کنم که چنین سؤالی هرگز در قسمت سؤال‌های شاهین کلانتری عزیز مطرح نشده است و اگر هم شده است، بنده تا به حال ندیده‌ام ولی به دلیل اینکه عادت کرده‌ام جمعه‌ها کمی با خودم خلوت کنم، چنین سؤالی را در ذیل همین بحث مطرح می‌کنم. ادامه ی مطلب

جمعه ها با شاهین (17): خودسانسوری

جمعه ها با شاهین (17): خودسانسوری

تمرین:

فقط‌۳خط بنویسید آیا شما حین نوشتن خودتان را سانسور می‌کنید؟ چرا؟

پاسخِ به تمرین:

راستش را بخواهید، از سانسور کردن خود بیزارم، هرچند که تا به حال در مواقعی ناچار شده‌ام کمی خودم را کنترل کنم چون دوستان زیادی به من (از سر دلسوزی) تذکر داده‌اند که مثلاً بهتر بود فلان حرفی را نمی‌زدی یا فلان چیزی را نمی‌نوشتی. ادامه ی مطلب

جمعه ها با شاهین (16): دربارۀ سحرخیزی

جمعه ها با شاهین (16): دربارۀ سحرخیزی

فقط۳خط بنویسید: نظر شما دربارۀ سحرخیزی چیست؟

مقدمه:

گشتم و گشتم اما نفهمیدم سحرخیزی دقیقاً یعنی چه. یعنی ساعت 5 بیدار شویم؟ یا ساعت 6؟ چه بسا ساعت 7؟ اصلاً آیا تعیین ساعت برای سحرخیزی کار درستی است؟ آیا می‌توان گفت هرکسی ساعت 5 بیدار شود، سحرخیز است؟ آیا می‌توان گفت دقیقاً تا ساعتِ مثلاً 7:59 دقیقه هرکسی بیدار شود، سحرخیز است و اگر یک دقیقه دیرتر بیدار شود و ساعت 8 شود، دیگر از قلمروی سحرخیزان خارج شده است؟

همۀ این‌ها به کنار. آیا اصلاً می‌توان گفت کسی که ساعت 5 بیدار می‌شود، در مقایسه با کسی تا ساعت 6 به خوابِ ناز خود ادامه می‌دهد، “سحرخیزتر” است؟

نظر من را اگر بپرسید، بدون هیچ دلیل موجه و بدون هیچ منبع موثقی، می‌گویم خیر. اصلاً با واژۀ سحرخیزتر حال نمی‌کنم چرا که لزوماً کسی که چند دقیقه یا چند ساعت زودتر از کس دیگری بیدار می‌شود، قرار نیست سحرخیزتر و برتر از او تلقی شود. البته در همین جملۀ من، سحرخیزی را برتری در نظر گرفتم. ادامه ی مطلب

جمعه ها با شاهین (15): اصلی‌ترین دلیل شادی

جمعه ها با شاهین (15): اصلی‌ترین دلیل شادی

امروز پس از مدت‌ها دوباره به سرمشق‌های #فقط3خطشاهین کلانتری که موجب این همه خیر و برکت و این همه خودشناسی در زندگی‌ام شد، برگشتم و آن‌ها را مرور کردم و خوراک این هفته و چند هفتۀ آینده را از میان‌شان استخراج کردم. ادامه ی مطلب

جمعه ها با شاهین (14): متمرکز شدن روی یک هدف

جمعه ها با شاهین (14): متمرکز شدن روی یک هدف

به سؤال‌های باقیمانده‌ و تمرین‌های جواب‌ نداده‌ام نگاهی انداختم. دیدم برای جواب به یکی از آنها، بیشتر از بقیه حرف دارم و احساس کردم زمانش است که بنویسم و اگر 1هفته دیر کنم،‌ احتمالاً دیگر جذابیت امروز را برایم نداشته باشد. پس می‌نویسم.

تمرین من:

#فقط‌3خط بنویسید در حال حاضر روی چه هدفی بیش از همه متمرکز شده‌اید؟

جوابِ امروزِ من:

(قرار نیست 3خط بنویسم. آن اوایل 3خط برایم زیاد بود ولی الآنی هم که هنوز در اوایل راه نوشتن هستم، این 3خط برایم بیشتر عذاب است تا نعمت. شاید آن دوران 3خط هم زیاد بود ولی الآن و برای این نوشته واقعاً کم است، پس توقع 3خط نداشته باشید.)

نمی‌دانم شما اسمش را چه می‌گذارید،‌ حماقت یا صداقت. هرچه می‌خواهید بگویید ولی مسیری که من در پیش گرفته‌ام چنین است.

کارِ خودم را می‌کنم، حرف دیگران را می‌شنوم، از نظر اساتید باتجربه استفاده می‌کنم و در نهایت خودم تصمیم می‌گیرم که چه کنم یا چه نکنم.

احتمالاً با تمسخر می‌گویید: زحمت کشیدی! ولی واقعاً زحمت می‌کشم.

می‌دانید چرا؟ چون وقتی می‌خواهم خودم مسیرم را انتخاب کنم و نمی‌خواهم برای هیچ کسِ دیگر، حتی عزیزانی که زندگی‌ام را به آنها مدیونم یعنی پدر و مادر عزیزم، زندگی کنم هم می‌خواهم خودم این مسیر را انتخاب کنم، حتی اگر در پایان متوجه شوم که این مسیر اشتباه است. در این صورت، یک تجربه به تجاربم افزوده می‌شود و دفعۀ بعد احتمالاً می‌توانم مسیر بهتری را انتخاب کنم اما اگر مسیر پیشنهادی بقیه را انتخاب کنم، احتمالاً یک جای کار خواهد لنگید و در نهایت اگر مسأله‌ای پیش بیاید، نه تنها خودم را هیچ مسئول نمی‌دانم که بدتر، طرف مقابل و پیشنهاد مسخره‌اش را مسئول می‌کنم حال آنکه آن فلک‌زده هم احتمالاً قصد کمک به من را داشته است.

این سبک زندگی را چند ماهی می‌شود که انتخاب کرده‌ام و اگر بخواهیم واقع‌بین باشیم،‌ به سختی می‌توان اسم سنگینِ “سبک زندگی” را روی آن گذاشت ولی من دوست دارم فکر کنم که چنین است.

چند وقتی می‌شود که بیشتر به مرگ فکر می‌کنم و فکر می‌کنم هر آن ممکن است سوتِ پایان بازی را بزنند. فکر می‌کنم آیا حاضرم فردا را هم به همین سبک زندگی کنم؟

اگر راضی نیستم،‌ سعی می‌کنم سبک زندگی‌ام را عوض کنم.

البته به جملۀ محمدرضا شعبانعلی که می‌گفت ما برای بدترین‌ها آماده می‌شویم اما انتظار بهترین‌ها را داریم عمل می‌کنم یعنی درست است که هرازچندی به مرگ فکر می‌کنم اما تمام سعیم را می‌کنم تا برای سال‌های آینده‌یی که یقیناً‌ این آینده را بیشتر از 2سال در نظر گرفته‌ام، برنامۀ مناسبی داشته باشم. اگرچه این برنامه برای خودم نیز چندان مشخص نیست اما حدود و صغور آن را در ذهنم دارم و همین من را کافی است.

بگذریم. زیاد حرف زدم.

دوست داشتم کمی از وضعیت زندگی الآنم بنویسم و بگویم چگونه زندگی می‌کنم اما نمی‌دانم چرا جملاتم به سمت این مزخرفات کلی رهنمون شد. این را به فال نیک می‌گیرم و خودافشایی بیشتری از خودم نمی‌کنم.

پی‌نوشت:

خاطرم هست دوستی به من می‌گفت: لازم نیست همه چیز را اینجا در خانه‌ات بنویسی تا همه آن را بخوانند.

و حتی وقتی از دوست دیگری راهنمایی خواستم، ایشان گفت: بهتر است بعضی چیزها را برای خودت بنویسی و بعد تصمیم بگیری که آن را منتشر کنی یا نه.

شاید با این موردی که در ذهنم بود نیز باید همین کار را بکنم.

امیدوارم توانسته باشم در لفافه، منظور خودم را در قالب این کلمات بیان کرده باشم و شما را سردرگم‌ نکرده باشم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

جمعه ها با شاهین (13): خواسته من در زندگی

جمعه ها با شاهین (13): خواسته من در زندگی

 

تمرین امروز من:

#فقط‌3خط درباره مهارتی که دوست دارید در آن به درجه استادی برسید بنویسید.

پاسخ امروزِ من:

(موارد زیادی به ذهنم می‌رسد. چون امروز قرار است جواب بدهم، آنچه امروز به ذهنم می‌رسد و خواهان آن هستم را جواب می‌دهم.

به هر دلیل یا بدون هیچ دلیل، طبیعی است که بخواهمم چند سال، چند ماه یا حتی چند روز دیگر، جوابی کاملاً متفاوت از آنچه امروز می‌دهم، بدهم.

بگذریم. احساس کردم بد نیست تأکیدی بر ‌آنچه که اظهر مِن الشمس است، داشته باشم.)

مهارتی که من دوست دارم در آن به استادی برسم، شاید چندان از چشم بقیه مهارت نباشد ولی خیلی برایم نظر بقیه مهم نیست.  هرچند در توضیح دادن این مهارت، احتمالاً برگردید و بگوید: “برو بابا. این چیزی که تو گفتی، دقیقاً مصداق این است که حرف مردم برایت مهم است و حرفت دقیقاً نقضِ غرض است”.

اشکال ندارد، شما هم هرچه می‌خواهید بگویید.

به هرحال اینجا خانۀ من است و من حق دارم که از آنچه ته دلم دوست دارد به آن برسد، حرفی زده باشم و بدانم حال من در چه شرایطی بهتر خواهد شد.

من دوست دارم در هنر راضی کردن مردم به استادی برسم، البته نه به هر قیمتی.

برایم مهم نیست که مردم رفتار من را می‌پسندند یا نه، لابد کسی که بپسندند به من تمایل پیدا می‌کند و کسی هم که نپسندد، چهارتا لیچار (احتمالاً در دلش) بار من خواهد کرد و اگر کمی جسارت داشته باشد، مردانه آن را برایم بازگو می‌کند.

ولی نمی‌دانم چرا دوست دارم خودم باشم و سبک زندگی مورد علاقۀ خودم را تجربه کنم ولی در عین حال، هرکسی و در هر حال و هوایی با من برخورد کرد، حالش خوب شود و برود و اگر روزی من را دوباره دید، لبخندی بر لب داشته باشد و در دلش از من راضی باشد.

می‌دانم که نباید ملاک رضایتم، نظر مردم باشد و احتمالاً اینطور هم نیست ولی تناقض عجیبی است که از یک طرف هم حرف مردم برایت مهم نباشد هم دوست داشته باشی همین مردم،‌ از تو راضی باشند.

امشب یک نفر، به یک دلیل و به خاطر یک کاری که انجام دادم، از من (آن هم جلوی یک نفری که برایم مهم بود) تعریف کرد. لبخند رضایت را در دلم زدم. احساس کردم این آدم از وجود من و از بودن من، اگر هم راضی نیست، دستِ کم ناراضی نیست. احساس کردم توانستم لبخند خوشحالی را بر لبش بنشانم.

شاید آن آدم محترم را دیگر هرگز نبینم و حتی اگر هم ببینم، دیگر او را به خاطر نیاورم که کِی و کجا او را ملاقات کردم ولی همین که توانستم او را راضی کنم، انگار توانسته‌ام خودم را راضی کنم.

البته یادم نمی‌رود چه خطاهای بچه‌گانه‌ای نیز تا به حال (مثل هر کس دیگر) انجام داده‌ام اما انسان جایز الخطا (و به تعبیر دقیق‌تر: ممکن‌الخطا) است. من هم کم خطا نکرده‌ام و احتمالاً باز هم آن خطاها به شکلی دیگر تکرار می‌شود ولی همین که می‌دانم هدفم چیست و از خودم چه می‌خواهم،‌ کار را برایم آسان‌تر می‌کند.

امیدوارم بتوانم هرکسی که من را در هر حالی می‌بیند و با من دمخور می‌شود، بتواند این لبخند رضایت را بزند، حتی اگر برخلافِ این دوست نازنینی که امشب ملاقات کردم، حاضر نباشد آن را علناً بر زبان بیاورد و به رویم بیاورد.

پی‌نوشت:

می‌دانم. کمی پرت و پلا گفتم. حوصلۀ دوباره خواندنِ آن را ندارم. احتمالاً شما هم اگر بخوانید، می‌گویید این بنده خدا با خودش هم نمی‌داند چندچند است. شاید حق با شما باشد.

ولی بدانید حال من بعد از این نوشتن خوب است. امیدوارم شما هم احساس اتلاف وقت نکرده باشید و حال‌تان خوب باشد و اگر هم حال‌تان خوب نیست، حال خوب من را (حتی به تظاهر) درک کنید.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

جمعه ها با شاهین (12): علامت سؤال زندگی من

 

پیش‌نوشت:

شمارۀ 12 این قسمت برایم بسیار خوشایند بود. برای من این موضوع را تداعی می‌کند که 3ماه است که به چنین سبک نوشته‌هایی پایبند بوده‌ام و برای کسی مثل من که به دنبال فرار از چارچوب و قوانین است، خبر بسیار خوبی است.

اصل نوشته:

سؤال:

#فقط‌3خط بنویسید وقتی کسل و بی حوصله هستید معمولا چه کاری انجام می دهید؟

دست‌نوشتۀ نویسنده:

(1)
سالیان دور، بهترین مسکن برای روزهایی که از همه چیز و همه کس خسته می‌شدم، “پرخوری” بود.

احساس غریبی به من می‌گفت: هرچه بیشتر بخوری، آرامش بیشتری کسب می‌کنی. من هم به این احساس غریب -ساده‌لوحانه- اعتماد کردم و نتیجه چندان خوشایند نبود.

(2)
از چندماه قبل به این طرف (ماهیان دور!)، “پیاده‌روی” را به گزینه‌های روی میزم اضافه کرده‌ام. این گزینه در مقایسه با گزینۀ قبل (پرخوری)، مزایایی بیشتری دارد.

هم انرژی‌ات را -کمی تا قسمتی- تخلیه می‌ند هم اینکه نه تنها باعث افزایش وزن نمی‌شود، که اگر اصولی پیاده‌روی کنیم، چه بسا باعث کاهش وزن‌مان نیز بشود.

هرچه که است، فکر می‌کنم بهتر از گزینۀ قبلی باشد.

(3)
چند روزی درگیر درس آرکتایپ‌های سیستمی (1): جابجایی بار در سیستم بودم. امیدوارم شما مثل من، از اسم آن نترسید.

(از اصطلاح راهکارهای بنیادین (Fundamental Solutions) و راهکارهای نشانه‌محور (Symptomatic Solutions) در متن درس استفاده شده است.)

به نظرم “پرخوری” و “پیاده‌روی”، شاید جزو راهکارهای نشانه‌محور به حساب آیند ولی اگر بخواهم گزینۀ دیگری را به صورت جدی امتحان کنم، شاید “نوشتن” روی کاغذ من را بیشتر به نتیجه برساند (تحتِ عنوان راهکار بنیادین و به تعبیر من، راهکاری اصولی).

البته اگر بتوانم در آن شرایط، خودم را قانع کنم که دست به قلم شوم و سؤال‌های درست و درمانی از خودم بپرسم (مثل اینکه: 1. الآن از چه چیزی ناراحتم؟ 2. چه کاری می‌توانم برای بهبود شرایط الآنم انجام دهم؟،) احتمالاً به نتیجۀ بهتری برسم و حتی بتوانم دلیل اصلی ناراحتی را بفهمم چون با 2گزینۀ اول، علناً مشکل را سرکوب کرده‌ام و فقط می‌خواستم آن را فراموش کنم اما در مورد آخر، نه تنها فراموش نکرده‌ام، که برعکس آن را به خودم یادآوری می‌کنم و سپس تصمیم می‌گیرم که بهترین تصمیم در حال حاضر چه می‌تواند باشد.

مورد آخر را چند باری امتحان کرده بودم ولی امروز به این نتیجه رسیدم که بیشتر از قبل، چنین چیزی را امتحان کنم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

کتاب راهنمای من (12): دردِ دلی با خدای خود

مهربانا،

در آیۀ 219 سورۀ بقره فرموده‌ای:

یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ ۖ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا ۗ وَیَسْأَلُونَکَ مَاذَا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ ۗ کَذَٰلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ

دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال می‌کنند، بگو: «در آنها گناه و زیان بزرگی است؛ و منافعی (از نظر مادی) برای مردم در بردارد؛ (ولی) گناه آنها از نفعشان بیشتر است. و از تو می‌پرسند چه چیز انفاق کنند؟ بگو: از مازاد نیازمندی خود.» اینچنین خداوند آیات را برای شما روشن می‌سازد، شاید اندیشه کنید. [ترجمۀ آیت‌الله مکارم شیرازی]

خُب خدایا. قصد جسارت ندارم. ولی چرا این آیه را با مزایای اندک (فیهما … منافع للناس) و مضرات فراوان (و اثمهما اکبر) آن ادامه ندادی و این موارد را برای ما تشریح نکردی؟ به نظرت بهتر نبود همینجا قائله را ختم به خیر می‌کردی تا ما مجبور نشویم به روایات پناه ببریم؟

حرف تو یقیناً بی‌حکمت نیست ولی در جای‌جای قرآن می‌گویی: “واکثرهم لایعقلون”. من هم سعی کردم در ظاهر جزو این گروه نباشم ولی چه کنم که سوزنم روی این آیه گیر کرد. 

خیلی‌ها احتمالاً این حرف من را بی‌ادبی به دین و گستاخی می‌دانند. اشکال ندارد. بگذار هرچه می‌خواهند بگویند، بگویند. حتی اگر من چنین مجوزی برای‌شان صادر نکنم، آنها یقیناً چنین کاری را خواهند کرد.

ولی واقعاً برایم سؤال است. با اینکه هنوز کل قرآن را یکبار نخوانده‌ام و نمی‌دانم برداشتم تا چه اندازه سطحی است، ولی برایم همیشه سؤال بوده است. اینکه یعنی این دستور تو یک مورد استثناء هم ندارد؟

کاش بعضی چیزها را -در همین کتابی که به معجزه از آن تعبیر می‌کنند- به صورت شفاف و روشن برای ما توضیح می‌دانی تا در این مسائل چندان اختلاف نباشد و هرکس نخواهد برداشت و نظر خود را به ما تحمیل کند.

شاید یکی از دلایلی که چندان به خواندنِ تفاسیر علاقه و تمایلی ندارم، همین مورد است. فکر می‌کنم اگر صلاح و ضرورت می‌دانستی، در مورد بعضی چیزها برای‌مان بیشتر توضیح می‌دادی.

اجازه بده که چنین تصور کنم که تو از ما توقع داری بعضی چیزها را ،بدون هیچ قید و شرط و بدون هیچ عذر و بهانه‌ای، بپذیریم و به قول معروف اِن‌قُلت نیاوریم.

شاید برایت سؤال باشد که چرا آنها را اینجا نوشتم؟

جواب من را هم احتمالاً می‌دانی. راستش را بخواهی، دوست داشتم اگر دوستی از این خانه عبور کرد و توضیح (نه توجیه) یا دلیلی داشت که می‌توانست منِ سخت‌گیر را قانع کند، برایم بگوید تا بتوانم حکمت بعضی از حرف‌هایت را بیشتر درک کنم.

امیدوارم اگر خطایی از این بنده سر زده و اگر پایم را از گلیمم درازتر کرده‌ام، من را به بزرگی و کرم خودت ببخشی.

بندۀ تو،
سینا شهبازی.

جمعه ها با شاهین (11): علامت سؤال زندگی من

خدا را شاکرم که می‌توانم هفتۀ دیگر، این تمرین نویسندگی (جمعه‌ها با شاهین) را انجام دهم و تکلیفم را دستِ کم با خودم مشخص کنم.

تمرین این هفته:

#فقط‌3خط دربارۀ سوالی که بارها و بارها در زندگی از خودتان می‌پرسید بنویسید.

پاسخ من:

همیشه برایم علامت سؤال بوده است که چرا به این دنیا آمده‌ام؟ قاعدتاً تا آنجایی که من فهمیده‌ام، هرکسی در این دنیا رسالتی دارد. هرکسی برای کاری پا به این دنیا گذاشته است و به نظرم اگر کسی نتواند در چنین مسیری حرکت کند، تو گویی که انگار زندگی را اصلاً نفهمیده است.

یکی ممکن است آمده باشد تا مرزهای علم را به جلو ببرد (مثل بوعلی سینا)، یکی شاید آمده باشد تا چیزی را که بقیه به سادگی از کنار آن می‌گذشتند و به آن توجه نمی‌کردند را به بقیه نشان دهد (مثل نیوتن)، یکی شاید آمده باشد تا به اطرافیانش حالی کند که می‌تواند با دیوانه‌بازی‌هایش، معادلات جهان را به هم بریزد و همۀ حواس‌ها را به سمت و سوی خود بکشاند (مثل استیو جابز) و بسیاری از افراد دیگر که اگر دیگران نمی‌دانستند برای چه پا به عرصۀ وجود گذاشته، خود او بیشتر و بهتر می‌دانسته که هدفش چیست و به کجا می‌رود.

هرازچندی که با خودم خلوت می‌کنم، از پاسخ دادن به این سؤال ساده در می‌مانم که: از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ اگر من فردا روزی بمیرم، آیا اسمی از من خواهد ماند؟ آیا توانسته‌ام کمی برای خودم و جامعه‌ام مفید باشم؟ آیا توانسته‌ام هدف اصلی خودم را تشخیص دهم، ولو اینکه نتوانسته باشم به سمت و سوی آن حرکت کنم؟

جواب سؤال‌های فوق معمولاً مثبت نیست و این برای من، خبر چندان خوبی نیست. دوست داشتم دستِ کم بدانم چرا اینجا هستم؟ کاش می‌دانستم که برای چه اینجا هستم، ولو اینکه نتوانم در پیِ آن مسیر حرکت کنم. در این صورت، این رنج دانستن در لحظۀ مرگ به همراهم بود. ولی می‌ترسم که لحظۀ موعود فرا رسد و من نادانسته از این دنیا بروم. شک ندارم که آن موقع، درد زیادی را تجربه خواهم کرد.

اگر از من بپرسید کاری هم برای این دانستن کرده‌ای؟ قاعدتاً باید بگویم نه. ولی دارم تلاش خودم را می‌کنم تا مسیرم را پیدا کنم. می‌دانم که اگر هدفم را پیدا کنم، از مسیر لذت دوچندانی خواهم برد. قاعدتاً باید فعلاً به در و دیوار زد تا به معنای زندگی رسید و شاید برای الف‌بچه‌ای مثل من،‌ این حرف‌ها زود باشد و شاید هم هنوز دهانم بوی شیر می‌دهد.

(شاید الآن بهتر بتوانید حدس بزنید که آن سناریوی مسخره، حاصل فکر کردن به چه سؤالی بوده است که تصمیم گرفته‌ام فعلاً سبک زندگی‌ام این‌چنین باشد.)

هرچه که هست، امیدوارم در آینده‌ای نزدیک و قبل از اینکه من را از بازی زندگی اخراج کنند و قبل از اینکه دقایق اضافه را (البته اگر داور بخواهد دقایق اضافه‌آی را لحاظ کند) به من نشان دهند، توانسته باشم با قطعیت بالایی هدفم را پیدا کرده باشم. شاید در آن صورت بتوانم خودم را راحت‌تر قانع بکنم که اگرچه به هدفم نرسیده‌ام، دستِ‌کم در مسیر درستی قرار داشته‌ام.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

جمعه‌ها با شاهین (10): بهترین ثانیه‌ها

پیش‌نوشت:

مدتی است تمرین #فقط3خط در کانال تلگرامی شاهین کلانتری منتشر نمی‌شود. گویا قرار است سبک تمرینات به نسبت قبل کمی تغییر کند. اگر چنین روندی ادامه پیدا کند، کم‌کم باید برای جمعه‌هایم یک فکری بردارم.

اصل نوشته:

این هفته‌ها چندان برایم حق انتخاب نمانده است چراکه موضوع‌های نوشتن #فقط3خط‌ دارد ته می‌کشد و من به ناچار یکی را انتخاب می‌کنم. الآن که دارم فکر می‌کنم، می‌بینم در این دنیای پر از گزینه‌های رنگ و وارنگ، هرازچندی اگر با کمبود گزینه‌ها هم مواجه باشیم چندان به جایی بر نمی‌خورد.

تمرینِ این هفته:

#فقط‌3خط بنویسید چه موقع از شبانه روز بهترین احساس را دارید چرا؟

دست‌نوشتۀ من:

فکر می‌کنم ساعت‌هایی که می‌توانم برای توسعۀ فردی خودم تلاش کنم و البته ساعت‌هایی که بدون دغدغه و بدون توجه به گذر زمان، می‌توانم از لحظه‌لحظۀ زندگی لذت ببرم، جزو بهترین ساعات من در هر روز به شمار بروند.

یکی از لذت‌بخش ترین زمان‌هایی که برای توسعۀ فردی‌ام انتخاب کرده‌ام و مدتی است که سفت و سخت به آن چسبیده‌ام، همین «وبلاگ‌نویسی» است. آنقدر این ساعت را دوست دارم که از صبح در سرم می‌چرخد که امروز چه بنویسم و چه ننویسم؟ عاقبت هم وقتی پشت لپ‌تاپم می‌نشینم و به تعبیری مسلح می‌شوم، نوشته‌ام با آنچه که فکر می‌کردم از زمین تا آسمان فرق می‌کند.

یکی دیگر از ساعت‌هایی که برای من بیش از حد دلنشین است، آخر شب‌هاست. آرامشِ انتهای شب و سکوتِ ابتدای صبح را بسیار دوست دارم. معمولاً هم سعی می‌کنم هیچ‌کدام‌شان را از دست ندهم.

«پیاده‌روی»، (معمولاً) حسن ختام شب‌های من است و صبح‌ها را _البته اگر خواب نمانم_ با «صبحانه‌ای لذیذ» و سپس «کتاب‌خوانی» شروع می‌کنم.

وبلاگ‌نویسی، پیاده‌روی، صبحانه‌ای جانانه و در نهایت کتاب‌خوانی ما را بس. احتمالاً حضرت حافظ اگر در دوران ما زندگی می‌کرد، با همین کلمات یک شعر می‌گفت که حالش را ببرید.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

جمعه ها با شاهین (9): بهترین نقلِ قول

پیش‌نوشت:

نکته‌ای که این هفته نظر خودم را جلب کرد، این است که من با نوشتنِ روی کاغذ گویا مشکل دارم. نه اینکه نتوانم بنویسم که خدا را شکر از چنین توانایی پیچیده‌ای برخوردارم. احتمالاً به خاطر این است که کمی خسته تشریف دارم. یعنی حوصله‌ام نمی‌کشد روی کاغذ بنویسم. چند ثانیه‌ای هم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که وقتی می‌توانم تایپ کنم، چه کاری است که بنویسم؟ هروقت دلم برای قلم و کاغذ تنگ شد، می‌آیم و یک چیزهایی را سیاهه می‌کنم.

همۀ این‌ها را گفتم تا تنبلی احتمالی هفته‌های بعد خودم را توجیه کنم. شاید دیگر حوصله‌ام نکشید که آنها را روی کاغذ بنویسم اما مطمئن باشید همچنان این قسمت جمعه‌ها با شاهین ادامه خواهد داشت. چه با کاغذ، چه بی کاغذ.

راستی برای دوستانی که به تازگی به اینجا سر می‌زنند، باید عرض کنم که قسمت‌های قبلی این سری نوشته‌ها را می‌توانید از دستۀ تمرین نویسندگی پیدا کنید. نمی‌دانم چرا ولی چند هفته یکبار احساس می‌کنم دوستان جدیدی به اینجا سر می‌زنند و باید چنین جمله‌ای را تکرار کنم.

اصل نوشته:

طبق روال سابق، گشتم و گشتم تا دوباره یک تمرینی را انتخاب کنم و کمی خودم را وادار به فکر کردن کنم. یکی از آنها بیشتر از بقیه به دلم نشست.

تمرین:

#فقط‌3خط درباره بهترین نقل قولی که شنیده اید بنویسید.

دست‌نوشتۀ من:

بازی انتخاب همیشه برای من سخت بوده است، خاصه وقتی که با پسوند دشوار «ترین» نیز همراه شده باشد.

راستش را بخواهید، چندان نقل قول‌ها در خاطرم نمی‌مانند. اگر هم بمانند، صرفاً مفهوم جملات ثبت می‌شوند نه خودِ جمله‌ها. چه بسا در این اثنا، به گویندۀ جمله هم ظلم شود و نام او را فراموش کنم.

با این حال، بیشترین جمله‌ای که مدام در ذهنم -همچون آلارم- زنگ می‌خورَد و بارها و بارها برایم تکرار می‌شود، این جمله از محمدرضا شعبانعلی است:

هیچکس در این دنیا، همیشه و هر لحظه، مشغول و گرفتار و درگیر نیست.

بحثی اگر هست، بحث تلخ «اولویت‌ها» است.

هرچند می‌دانم که به اندازۀ آن 3 خطی که قرار بود حرف بزنم، حرف زده‌ام، با این حال دلم نمی‌آید ادامه ندهم.

از آن روز به بعد، هروقت می‌خواهم کاری را انجام بدهم، از خودم می‌پرسم: آیا واقعاً چنین چیزی در «اولویت‌های» من است؟ وقتی به جواب می‌رسم، انتخاب یا عدم انتخاب آن کار برایم بسیار ساده‌تر از قبل می‌شود.

از آن روز به بعد، گفتنِ جمله‌های مانند “وقت ندارم”، “وقت نمی‌شود” و چه و چه که شما بهتر از من می‌دانید را در کلماتم محدود کرده‌ام. نمی‌گویم حذف ولی سعی کرده‌ام آن را به کار نبرم چون به نظرم واقعاً حرف مسخره‌ای است. وقتی می‌دانم حوصلۀ ورزش کردن را ندارم و قرار نیست برایش روزانه یک ربع وقت بگذارم، اگر بگویم «وقت نمی‌شود»، واقعاً یک چرند محض است. شاید اگر بهانۀ بهتری بیاورم، برایم قابل قبول‌تر باشد تا این حرف که بگویم: وقت نمی‌شود.

از آن روز به بعد، اگر کسی بگوید: وقت نمی‌شود، دلم برایش نمی‌سوزد و با او همراهی و همدلی نمی‌کنم که راست می‌گوید. لابد سرش خیلی شلوغ است که نمی‌تواند به این کارها برسد. ناخودآگاه درون ذهنم، جملۀ محمدرضا در ذهنم پررنگ می‌شود که: “بحثی اگر هست، بحث تلخ اولویت‌هاست” و به خودم یادآوری می‌کنم که لابد انجام دادن فلان کار (مثلاً مطالعه) برای دوست نزدیکم در اولویت‌هایش نیست. چرا که ممکن است همان دوست عزیز به راحتی برای تلگرام و اینستاگرام و امثالهم ساعت‌ها وقت بگذارد ولی حاضر نباشد چند دقیقه‌ای در روز را برای تغذیۀ ذهنش وقت بگذارد.

از آن روز به بعد، هروقت بخواهم از کاری طفره بروم و آن کار را انجام ندهم، به خودم یادآوری می‌کنم:‌ بحثی اگر هست، بحث تلخ اولویت‌هاست تا خاطرم باشد که اگر امروز برای انجام کاری وقت نمی‌گذارم، فردا بهانه‌ای نیاورم و بپذیرم که آن کار در اولویت من نبود.

و اگر بخواهم حرف‌هایم را خلاصه کنم: از آن روز به بعد، بحث «اولویت‌ها» برای من معنای دیگری پیدا کرد و من توانستم بهتر و بیشتر فرصت‌های اطرافم را ببینم و بدانم در این مقطع زمانی، چه کاری در اولویت‌های من قرار دارم. هرچند هنوز که هنوز است، دچار خطا می‌شوم ولی بازی اولویت‌ها را به نظرم خوب فهمیده‌ام.

امیدوارم روزی برسد که اگر شما هم مثل من حوصلۀ کاری را نداشتید، بهانه نیاورید. مردانه بایستید و بگویید: عجالتاً چنین کاری در اولویت‌هایم نیست.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

جمعه‌ ها با شاهین (8): شغل محبوب یا درآمد عالی؟

پیش‌نوشت:

این قسمتِ جمعه‌ها با شاهین را خیلی دوست دارم. چون باید خودت را به چالش بکشی و به سؤال‌هایی پاسخ بدهی که در حالت عادی شاید چندان به آن فکر نکنی. ضمن اینکه به کمک آن، کمی هم با کاغذ و قلم مأنوس‌تر می‌شوی و می‌توانی برای نویسندگی تمرینی انجام داده باشی. تو گویی هم فال است و هم تماشا. یک تیر و سه نشان (چالش کشیدن خود، انسِ با کاغذ -آن هم در دنیای دیجیتال امروز- و تمرین نویسندگی). چه از این بهتر؟

اصل نوشته:

موضوعی که این هفته برای خودم انتخاب کرده‌ام، کمی چالش‌برانگیزتر از هفته‌های قبل بود. هنوز هم به قطعیتی نرسیدم ولی هرآنچه که برای خودم ثبت کردم را در اینجا ثبت می‌کنم.

تمرین:

#فقط‌3خط بنویسید: ترجیح می‌دهید درآمد بیشتری داشته باشید یا شغل جذاب‌تری؟

دست‌نوشتۀ من:

باید منتظر ماند و تماشا کرد. طبیعی است آنچه که مورد علاقۀ من است، شغل جذاب‌تر (به معنای شغلی مورد علاقه و جذاب برای خودم، نه جذاب برای اطرافیان‌ام) است ولی احساس می‌کنم الآن که دارم این‌ها را می‌نویسم، به تعبیر دن آریلی در کتاب مستطابِ نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر، در وضعیت سرد* قرار دارم و نمی‌توانم چندان به این حرف‌ها اعتماد کنم. همانطور که گفتم، باید منتظر ماند و تماشا کرد که در واقعیت، چه گُلی بر سر خودم می‌زنم.

شاید اگر عمری باشد، پنج یا ده سال بعد بتوانم پاسخ بهتری به این سؤال بدهم. البته تا آن موقع قاعدتاً جنس سؤال کمی متفاوت خواهد بود و می‌بایست به جای جواب به سؤالِ “ترجیح می‌دهید درآمد بیشتری داشته باشید یا شغل جذاب‌تری؟”، به سؤالِ “ترجیح داده‌اید درآمد بیشتری داشته باشید یا شغل جذاب‌تری؟” پاسخ دهم.


*وضعیت سرد: به نظر می‌رسد منظور دن آریلی از “وضعیت سرد”، شرایطی است که انسان‌ها در چنین شرایطی رفتار و گفتاری کاملاً متفاوت از زمانی که عملاً درگیر ماجرا شده‌اند، از خود نشان می‌دهند.

به عنوان مثال، من با خودم عهد می‌بندم که امشب که به مراسم عروسی دوستم دعوت شده‌ام، بیشتر از دو کفگیر برنج نخورم. و برای سهمیۀ میوه هم از دو واحد تجاوز نکنم (وضعیت سرد و آرام). ولی وقتی به مراسم عروسی می‌رسم، همه چیز را فراموش می‌کنم. انگار نه انگار که اینقدر با خودم عهد بسته‌ام و به خودم قول داده‌ام. میوه‌های رنگارنگ مختلف را که می‌بینم، از خود بی‌خود می‌شوم و چند برابر دو واحد میوه می‌خورم. تو گویی سال‌ها میوه نخورده باشم و ویتامین بدنم دچار افت شدیدی شده باشد. کفگیر برنج هم بماند جای خود. اصلاً دیگر واحد شمارشم، کفگیر نخواهد بود و به صورت دِیمی برای خودم غذا می‌کشم (همان حالت بی‌عقلی که در مقابل حالت سرد مطرح می‌شود).

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

لذت وابستگی

پیش‌نوشت:

از کانال شاهین کلانتری عزیز، همچنان برای تمرین نویسندگی استفاده می‌کنم و اگر بخواهم منصف باشم، به صورت ناخودآگاه نوشتن را برای من راحت‌تر کرده است. نه تنها دیگر استرسی ندارم که راحت‌تر نیز می‌توانم حرف‌هایم را (به قول امین آرامش) کیبردی کنم.

اصل نوشته:

قبل از اینکه بخواهم متنی را که قبلاً نوشته بودم را در اینجا ثبت کنم، داشتم با خودم فکر می‌کردم که من به این هدیۀ دوست‌داشتنی‌ام وابسته هستم یا دلبسته؟ همین “وابستگی یا دلبستگی” را گوگل کردم و فکر می‌کنم که بیشتر وابسته باشم تا دلبسته. البته این وابستگی برای من شیرین است. نوعی وابستگی است که می‌توانی به کمک آن، کارهای زیادی انجام دهی، کارهایی که اصلاً به ذهنت هم نمی‌آمد که از پسِ تو بر بیاید.

اگر موافق باشید، پرحرفی نکنم و برویم سراغ اصل مطلب.

تمرین:

#فقط‌3خط دربارۀ بهترین هدیه ای که تاکنون گرفته اید بنویسید.

مشقِ من:

فکر می‌کنم بهترین هدیه‌ای که گرفته‌ام، همان چیزی باشد که روزانه، ساعت‌ها برایش وقت می‌گذارم و پای آن می‌نشینم.
همانی که هرکجا بخواهم بروم، دوری از او برایم سخت دشوار است.
همانی که اقوام مادری‌ام قبول زحمت کردند و به صورت دسته جمعی، به مناسبت تولد و البته شیرینیِ قبولی در کنکور، برایم‌ خریدند.
اشتباه نکنید. موبایل‌ام را نمی‌گویم. هدیه من، یک وسیله بسیار باارزش‌تر ازموبایل بود: لپ‌تاپ.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri