çekmeköy evden eve nakliyat kağıthane evden eve nakliyat maltepe evden eve nakliyat pendik evden eve nakliyat saç protezi بایگانی‌ها تجارب کاری من - دست نوشته های سینا شهبازی

چرا محل کار قبلی‌ام را ترک کردم؟ (چرا استعفا دادم؟)

چرا محل کار قبلی‌ام را ترک کردم؟ (چرا استعفا دادم؟)

(1)

حقوقش پایین بود؟

به نسبتِ زمانی که من در آنجا بودم، شاید نه و اتفاقاً زیاد هم بود اما اگر واقع‌بین باشیم، خیلی پایین بود. ادامه ی مطلب

اعتماد

اعتماد

اعتماد با فعل‌‌های متفاوتی اگر همراه شود، معانی‌شان از زمین تا آسمان متفاوت می‌شود؛ “اعتماد ساختن”، “اعتماد داشتن”، “اعتماد کردن” و… برخی از افعالی است که با اعتماد به کار می‌رود.

فارغ از مقدمۀ ابتدایی، به نظرم اعتماد ساختن و جلبِ اعتماد افراد شاید کار راحتی به نظر برسد (هرچند مصداق‌های زیادی نیز وجود دارد که نشانگر این باشد چنین کاری اتفاقاً خیلی هم سخت است) اما خراب کردنِ اعتمادی که ساخته‌ایم، به مراتب راحت‌تر از ساختنِ اعتماد است. ادامه ی مطلب

این بوی دوست‌داشتنی

این بوی دوست‌داشتنی

نمی‌دانم هرکسی از ابتدای زندگی‌اش به یک بوی خاص علاقه داشته است یا کم‌کم علاقه‌مند می‌شود.

از دورانی که بچگی‌ام را به یاد می‌آورم، زیاد به آپارتمان خاله‌ام می‌رفتم و تا جایی که می‌دانم، دلیل اصلی‌اش این بود: شوهرخاله‌ام پیپ می‌کِشید. ادامه ی مطلب

خر بودن و خرسواری کردن

خر بودن و خرسواری کردن

دور از جان‌تان این موارد را در مورد خودم عرض می‌کنم نه در مورد مخاطبان فرهیخته و غیر فرهیختۀ این خانۀ مجازی.

بعضی از تجارب به راحتی به دست نمی‌آیند. شاید زمان زیادی از دست بدهی، شاید پولی که برای لحظه به لحظه‌اش زحمت کشیده‌یی و از خوابت زده‌یی و از نظر خودت مستحقّ آن هستی را از دست بدهی اما بعضی چیزها به راحتی به دست نمی‌آیند؛ حتی اگر مثل من عاشقِ شنیدن تجربۀ دیگران باشید تا سعی کنید اشتباهاتِ آنها را ما تکرار نکنیم و به قول معروف سعی کنیم اشتباهات جدیدی را مرتکب شویم، باز هم هر آن ممکن است همان اشتباهات قدیمی را تکرار کنیم. ادامه ی مطلب

زبان مادری

زبان مادری

(1)

مدت‌ها پیش درمورد صحبت کردن به زبان مادریِ مخاطب شنیده (در واقع: خوانده) بودم که آن را چندان جدی نگرفته بودم تا اینکه زمان گذشت و گذشت تا من هم برای مدتی فروشندۀ یک مغازه بودم که تقریباً همۀ کارکنان آنجا ترک زبان (اهل مشکین‌شهر) بودند. ادامه ی مطلب

استدلالِ یک فروشندۀ حرفه‌ای

استدلالِ یک فروشندۀ حرفه‌ای

یکی از اشکالاتی که معمولاً به فروشندگانِ فلک‌زده وارد می‌شود، این است که می‌گویند:

قیمت این محصول خیلی بالاست. چه خبر است مگر؟ همین محصولِ شما را فلان جا با قیمت کمتری می‌دهند.

ادامه ی مطلب

مسافر کِشی

مسافر کِشی

چند شب پیش که از محل کارم به سمت خوابگاه‌مان برمی‌گشتم، مثل همیشه گوشۀ خیابان منتظر ایستادم تا ماشینی بوق بزند (در واقع راننده‌یی بوق بزند) و بخواهد از من مسیرم را بپرسد تا اگر هم‌مسیر بودیم، من را سوار کند. ادامه ی مطلب

خلق تکیه کلام

خلق تکیه کلام

داشتن تکیه کلام (شیوۀ خاصّ بیان برخی کلمات یا عبارات) می‌تواند ما را در ذهن مخاطب جذاب‌تر و درعین‌حال ماندگارتر نشان دهد. البته این جمله حاصل سال‌ها تحقیق و تفحص در زمینه‌های روانشاسی و روانشناختی و سایر رشته‌های مرتبط نیست و صرفاً جمله‌یی است که نگارنده به آن باور قلبی پیدا کرده است.

تا جایی که به خاطر دارم، آنهایی که امروز بعد از گذشت روزها/ماه‌ها/سال‌ها در ذهنم باقی مانده‌اند، بیشتر به خاطر تکیه کلام‌های خاص‌شان بوده است و هرموقع که کسی آن تکیه کلام را به کار می‌برد، ناخودآگاه به یاد این بزرگواران می‌افتم. ادامه ی مطلب

بنجل فروشی

بنجل فروشی

سابق فکر می‌کردم واقعاً آدم درست و حسابی‌یی هستم. آخر اطرافیان مدام از من تعریف می‌کردند و من هم فکر می‌کردم لابد خبری است و لابد خیلی آدم خوبی هستم. فکر می‌کردم جنبۀ تعریف نداشته باشم اما نه دیگر تا این حد و اندازه. ادامه ی مطلب

نیازمندی ها برای یک صدای گرم و رسا

نیازمندی ها برای یک صدای گرم و رسا

در یک مغازه، خانم بزرگواری قصد داشت خریدهایش را حساب کند و از مغازه خارج شود.

کارت بانکی‌اش را به فروشنده داد تا مبلغ خریدش را در دستگاه POS وارد کند و سپس رفع زحمت کند. ادامه ی مطلب

مشتری مداری به شیوۀ شاتل

چند مدت پیش به دلایلی مجبور شدم با قسمت پشتیبانی شرکت شاتل (1525) تماس بگیرم و ببینم مشکل اینترنت‌مان از کجا آب می‌خورد و من باید چه کنم تا مشکل‌مان هرچه سریعتر رفع شود. ادامه ی مطلب

مادر جان!

در یکی از فایل‌های صوتی رادیو مذاکره بود که از محمدرضا شعبانعلی در مورد کلمات و عبارات حساسیت‌برانگیز شنیدم و این معلم بزرگوار می‌گفت از کلماتی مثل “مذاکره”، “سخاوتمندانه”، “تحت هیچ شرایطی” (و سایر قیدهای تشدید) و… استفاده نکنید. ادامه ی مطلب

چک و چانه بزنید، حتی اگر به آن نیاز ندارید

چک و چانه بزنید، حتی اگر به آن نیاز ندارید

خواه ناخواه، به بعضی افراد در ذهنم ارج و قرب بیشتری قائل می‌شوم ولی دلیلش را خودم هم نمی‌دانم.

یکی از این گروه، آدم‌هایی هستند که برای هرچیز (چه با ارزش و چه کم ارزش و چه بی ارزش) چک و چانه می‌زنند و به وضعیت موجود راضی نمی‌شوند. ادامه ی مطلب

امان از دلِ سینا

چند مدت پیش، یک مشتری خارجی (از کشور همسایه: عراق) برای‌مان آمد که مرد و زن خانواده به همراه (ظاهراً) مادر یکی از آنها، سه نفری وارد مغازه شدند.

بگذریم از اینکه در ابتدای کار، کمی هول کردم و فراموش کردم که همان انگلیسی را دست و پا شکسته بلدم و برای اینکه قیمت کارهای‌مان را به آنها بفهمانم، آن را در گوشی‌ام می‌زدم و آنها هم فقط تعجب می‌کردند و زبانِ بدن‌شان به من می‌فهماند که به نظر آنها، چنین قیمتی کمی گران است. البته نظرشان چندان بیراه هم نبود. بگذریم.

مرد خانواده با اندکی تأخیر وارد مغازه شد. سلام علیکی به هم گفتیم چراکه دستِ‌کم، سلام و علیک فارسی و عربی یکسان است. از آنجایی که او انگلیسی (یا به قول جلال آل احمد در کتابِ خسی در میقات: انگریزی) می‌دانست، کمی کارمان راحت‌تر شد. البته فقط کمی. چون من به سختی می‌توانم صحبت کنم. هرچند که نسبتاً می‌توانم خوب بفهمم طرف مقابل چه می‌گوید.

یک کلمه‌ای را آنچنان بااحساس -و البته در نگاه من، معصومانه و مظلومانه- ادا می‌کرد و جملاتش را معمولاً با همان کلمه شروع می‌کرد که در درونم، یک چیزی را غلغلک می‌داد. نمی‌دانم چرا ولی از شنیدنش لذت می‌بردم. احساس می‌کردم از بسیاری از هم‌وطنانم به من نزدیک‌تر است. آن کلمه هم این بود: Brother.

وقتی می‌خواست به ما توضیح دهد که محصول‌مان گران است و از ما درخواست تخفیف‌های نجومی کند، و قبل از شروع استدلالش، کلمۀ Brother (برادر یا همان اخوی یا همان بِرار مازندرانی‌های عزیز) را می‌گفت و بقیۀ حرف‌هایش را می‌زد. اصلاً انگار دیوارهای دفاعی‌ام فرو می‌ریخت. اگر اهل فوتبال هستید، شاید بد نباشد تصور بفرمایید که یک بازیکن پشت توپ ایستاده است و می‌خواهد ضربۀ ایستگاهی بزند و یک نفر (من) روبه‌روی او، برای دفاع، ایستاده است. بعد از شنیدن این کلمه، انگار دیوار دفاعی را خراب می‌کردم و به حریف (در اینجا مشتری) اجازه می‌دادم هرکاری می‌خواهد بکند.

به هرجهت، دوست داشتم از آنجایی که خارجی هستند و احتمالاً چندروزی را مهمان شهر ما هستند، با پایین‌ترین قیمت (ترجیحاً به همان قیمت خرید) و با کمترین سود، این محصولات را به او بفروشم تا احساس نکند به زور، توی پاچه‌شان کرده‌ایم و دوست داشتم لبخندِ رضایت را هنگام خروج از مغازه، بر روی لبانش ببینم.

به اوستا کارم گفتم و او رضایت نداد. البته چون از کیسۀ خلیفه بود، احتمالاً دوست داشتم بیشترین تخفیف را به آنها بدهم. البته تخفیف زیادی داد ولی آن چیزی که مشتری درخواست داده بود، به مراتب پایین‌تر از قیمت پیشنهادی ما بود. این شد که بالأخره کمی ما پایین آمدیم و او هم به رغم میل باطنی‌اش، کمی بالا آمد تا به توافق برسیم.

باری، آنها از ما خریدشان را کردند ولی حسرت دیدن لبخندِ رضایت بر لب‌شان، بدجوری سَرِ دلم ماند. امیدوارم آنها اگر من را در جایی دیدند و من را به جا آوردند، با گرمی با من برخورد کنند و بدانند که من تلاشم را برای راضی کردنِ آنها انجام دادم. هرچند که به صورت معمول، برای راضی کردن بقیه کاری انجام نمی‌دهم.

istanbul escort porno seyret maltepe escort