کتاب راهنمای من (23): رکاب بزن

احتمالاً برای شما هم پیش آمده است که بخواهید کاری را انجام دهید ولی از نتیجه مطمئن نباشید و این اتفاق، اتفاق عجیبی نیست. ادامه ی مطلب

کتاب راهنمای من (22): سرنوشت تعیین‌ شده

زمان بچگی‌ام [البته امیدوارم سوء تفاهم نشود. الآن هم بچه‌ای بیش حساب نمی‌شوم]، فیلمی دیده بودم با این موضوع که پدر بزرگوار شخص اول فیلم ( فیلمی است هندی که شخصیت اول فیلم اسمش “کریشنا” بود) توانسته بوددستگاهی بسازد که مرگ افراد را پیش‌‌گویی می‌کرد و به استفاده‌کنندگان نشان می‌داد که در چه زمانی، در چه مکانی و به چه شیوه‌ای به قتل می‌رسند. ادامه ی مطلب

آدم‌های خسر الدنیا و الآخره

نمی‌دانم تا به حال ترکیب “خسر الدنیا و الآخره” را شنیده‌اید یا نه.

باغبان باغ پدربزرگم -که مردی مسن بود- همیشه به شوخی (یا شاید هم جدی، خدا چه می‌داند) می‌گفت: ما که خسر الدنیا و الآخره هستیم. ادامه ی مطلب

کتاب راهنمای من (20): نیکی کردن به عالَم و آدَم

کتاب راهنمای من (20): نیکی کردن به عالَم و آدَم

امشب با دوستانم بحثی در گرفت حول این موضوع که چرا اکثریت ما ایرانی‌ها فکر می‌کنیم که قوم برتر و تنها قوم هدایت‌یافته هستیم؟ چرا فکر می‌کنیم که بهشت حقّ مسلم ماست و چرا فکر می‌کنیم که هر ایرانی بالأخره بهشتی خواهد شد و هر غیر ایرانی غیر بهشتی؟

البته طبیعتاً هیچکسی پیدا نمی‌شود که اینقدر دُگم و متعصب باشد و چنین حرفی بزند و بنده فقط پیاز داغ این قضیه را کمی زیاد کردم ولی بحث من این است که فکر می‌کنیم هرکسی که ایرانی و مسلمان است، بهشتی خواهد بود و هرکسی که غیر ایرانی و در نتیجه غیر مسلمان است، جهنمی. ادامه ی مطلب

کتاب راهنمای من (19): آرزوهای عجیب و غریب

کتاب راهنمای من (19): آرزوهای عجیب و غریب

بعضی از آیات را که می‌خوانم، چندان تعجب نمی‌کنم و انگار توقع چنین حرف‌هایی را در قرآن نیز داشته‌ام ولی بعضی از آیات کمی برایم عجیب است، عجیب از این بابت که توقع نداشتم آنها را در قرآن بخوانم. ادامه ی مطلب

کتاب راهنمای من (18): آیا جنبۀ پولدار شدن را داریم؟

کتاب راهنمای من (18): آیا جنبۀ پولدار شدن را داریم؟

پیش‌نوشت:

بدون هیچ یک از تعارفات مرسومِ ما ایرانیان، این نوشته‌ام اصلاً سر و ته ندارد. یعنی واقعاً نه سر دارد و نه ته. شاید بتوان فقط گفت سر دارد و این سر، همین آیۀ قرآن است.

لذا اگر نخواندید، هیچ چیز را از دست نخواهید داد. اتفاقاً باعث می‌شود من عذاب وجدان کمتری داشته باشم چراکه این نوشته مانند بسیاری از نوشته‌ها،‌ صرفاً بیان عقاید درهم و برهم بنده است. همین و بس. ادامه ی مطلب

کتاب راهنمای من (16): آخر و عاقبتِ مسخره کردن دیگران

کتاب راهنمای من (16): آخر و عاقبتِ مسخره کردن دیگران

بعضی از کارها هستند که نوعِ انسان از آن متنفر است اما وقتی گاهی از خود بیخود می‌شود، همین اعمال نفرت‌انگیز از او سر می‌زند که به نظرم یکی از این دست اعمال “مسخره کردن (تمسخر)” است. ادامه ی مطلب

کتاب راهنمای من (15): ناامید شدن از رحمت الهی

کتاب راهنمای من (15): ناامید شدن از رحمت الهی

همانطور که بهتر از من می‌دانید، مؤمنان و کافران را نمی‌توان با یکی دو ویژگی شناخت و باید ملغمه‌ای از صفات و ویژگی‌های آن‌ها را به عنوان نقشۀ راه در نظر گرفت و چه بسا بتوان بر اساس آن، حدسیاتی در مورد خودمان بزنیم که ببینیم آیا به نظر خودمان، جزو این دسته محسوب می‌شویم یا آن دسته.

البته همۀ این کارها را هم که بکنیم، باز نمی‌توانیم به نتیجه برسیم چرا که یک نفر دیگر باید تأیید کند که ما جزو کدام دسته قرار گرفته‌ایم.

بگذریم.

چند مدت پیش به جمله‌ای برخوردم که برای لحظاتی، من را متوقف کرد و کمی به فکر فرو برد. با اینکه این جمله و این آیه را سابق بر این شنیده بودم ولی تا جایی که یادم می‌آید، هربار که می‌شنیدم، کمی من را به فکر فرو می‌برد. احتمالاً دفعۀ بعد هم از این قاعده مستثنی نباشد.

جانِ جانان (به تعبیر مترجم کتاب 4اثر فلورانس اسکاول‌شین: گیتی خوشدل) در آیۀ 87 سورۀ یوسف می‌فرماید:

یَا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَأَخِیهِ وَلَا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ

… و از رحمت خدا مأیوس نشوید که تنها گروه کافران، از رحمت خدا مأیوس می‌شوند [ترجمۀ آیت‌الله مکارم شیرازی].

شما را نمی‌دانم، اما برای من زیاد پیش آمده که می‌خواستم خودم به تنهایی فرمان زندگی را به دست بگیرم و العیاذ بالله، شما گویید که خودم می‌خواستم خدایی کنم.

وقتی در شرایطی قرار می‌گرفتم که می‌دیدم کاری از دست من ساخته نیست، ساده‌انگارانه و بوشوگ‌وار با خود گمان می‌کردم که لابد از دست خدا هم کاری ساخته نیست. نمی‌دانم چرا ولی سعی می‌کردم (و اگر صادقانه بگویم: هنوز هم گاهی سعی می‌کنم) خدا را تا اندازۀ یک انسان بلند مرتبه تنزل دهم تا بتوانم او را درک کنم.

کاش یکی همیشه در درونم به من یادآوری می‌کرد که: بندۀ من، فرمان زندگی در دستان توانمند من است. تو هرکاری می‌توانی انجام بده، مابقی را به من واگذار کن. کاش یکی می‌توانست این صدای درونی را برایم تکرار کند.

پی‌نوشت:

عکسِ این نوشته، مربوط به سریال یوسف پیامبر است. آن زمانی که آن کودک معصوم را در چاه انداختند و او از رحمت الهی ناامید نشد.

وانگهی، سکانسی از سریال یوسف پیامبر را پیشنهاد می‌کنم اگر ندیده‌اید، حتماً ببینید و اگر هم مثل من بارها و بارها دیده‌اید، یک‌بار دیگر ببینید تا فراموش نکنیم که بندگان خوب خدا از رحمت الهی مأیوس نمی‌شوند، حتی اگر درهای پیش روی ما بسته باشند.

سکانسی استثنایی از سریال “یوسف پیامبر”

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

کتاب راهنمای من (14): صبرِ جمیل

کتاب راهنمای من (14): صبرِ جمیل

اخیراً به آیه‌ای برخوردم که برای خودم بسیار زیبا آمد.

راست گفته‌اند که بسیاری از قرآن به شکل داستان است. من در سورۀ یوسف به این حرف بقیه، بیشتر از گذشته ایمان آوردم.

خداوندِ عزیز در آیۀ 18 سورۀ یوسف می‌فرماید:

وَ جاؤُ عَلی‏ قَمیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلی‏ ما تَصِفُونَ

و پیراهن او را با خونی دروغین(آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند. (پدر) گفت: «هوسهای نفسانی شما این کار را برایتان آراسته. من صبر جمیل (و شکیبایی خالی از ناسپاسی) خواهم داشت و در برابر آنچه می گویید، از خداوند یاری می طلبم.»

شاید برای کسی که آیه‌های قبلی‌اش را نخوانده باشد، جمله‌ای معمولی به نظر برسد ولی برای کسی که جمله‌های قبلی‌اش را خوانده و می‌داند که خدا قرار است یوسف را عزیز مصر کند، این صبر معنای دیگری پیدا می‌کند.

مطلب مرتبط (در مورد صبر): جمله ای که باید با آب طلا نوشت

این‌ها به کنار. استادی داشتم که می‌گفت نمی‌توان قرآن را گزینشی خواند و باید همۀ آیات را در کنار همدیگر دید و خواند و بررسی کرد.

مثلاً نمی‌توان گفت خدا گفته “لا اله” به معنای اینکه هیچ خدایی نیست. باید بقیۀ آن را نیز بیان کنیم که “الا الله” یعنی غیر از خدا (هیچ خدای دیگری نیست).

خدای خوبِ من. من هنوز کل قرآن را نخوانده‌ام و هرچه بگویم، نگاهم گزینشی است اما در سورۀ بقره نیز فرموده بودی که:

وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرینَ

… و به صابرین بشارت ده.

برای همین، سعی می‌کنم من هم جزو همین صابرین باشم. البته امیدوارم برای اینکه صبر جمیل داشته باشم، به من کمک کنی و امیدوارم که به تغیر آیت‌الله مکارم شیرازی، صبری داشته باشم که با ناسپاسی عجین نشود.

می‌دانم که این مسیر، بدون همراهی تو غیرممکن است. امیدوارم دستِ من را بگیری و من را چندان تشنه‌لب نگه نداری.

ارادتمندِ تو،
سینا شهبازی

 

 

کتاب راهنمای من (13): ما هم در انتظار عذاب الهی باشیم؟

کتاب راهنمای من (13): ما هم در انتظار عذاب الهی باشیم؟

آیۀ عجیبی است. دستِ‌کم برای من که عجیب و تکان‌دهنده بود. احساس کردم شاید بد نباشد برای خودم (و شما) نیز نقل کنم. ادامه ی مطلب

کتاب راهنمای من (11): تجربه اش کن

چندی پیش داشتم آیۀ 167 سورۀ بقره را می‌خواندم:

وَ قالَ الَّذینَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا کَرَّهً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَما تَبَرَّؤُا مِنَّا کَذلِکَ یُریهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَیْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجینَ مِنَ النَّارِ

و (در این هنگام) پیروان می گویند: «کاش بار دیگر به دنیا برمی گشتیم، تا از آنها [=پیشوایان گمراه] بیزاری جوییم، آن‌چنان که آنان (امروز) از ما بیزاری جستند! (آری،) خداوند این چنین اعمال آنها را به صورتی حسرت‌آور به آنان نشان می دهد و هرگز از آتش (دوزخ) خارج نخواهند شد.

هیچ کجای این کلمات چنین چیزی که من برداشت کرده‌ام را ننوشته بود اما برداشت غیر مستقیم خودم برایم بی‌نهایت شیرین و دوست‌داشتنی بود.

تقریباً بعد از آن تاریخ بود که مصمم شدم “به گونه‌ای زندگی کنم که چندان حسرت به دلم نماند و فکر کنم تنها 2سال از زندگی‌ام باقی مانده است”. می‌دانم که این زمان بسیار زیاد و خوش‌‌بینانه است اما دلم نیامد کمتر از 2سال را تصور کنم. احساس کردم هنوز خیلی امید و آرزو دارم و کمتر از دوسال شاید نتوانم طعم زندگی را آنچنان که دوست دارم، بچشم.

از شما چه پنهان، گاهی فکر می‌کنم قرار است 1ماه دیگر ببینم. ترس وجودم را فرا می‌گیرد و با خودم فکر می‌کنم که: آیا من توانسته‌ام از زندگی‌ام استفاده کنم؟ آیا تمام توانم همین بود؟ چقدر «ای کاش» در زندگی‌ام دارم که تا به حال نتوانسته‌ام آنها را تجربه کنم؟ آیا من آمادۀ رفتنم؟ می‌بینم نه. هنوز با آنچه می‌خواستم، فرسنگ‌ها فاصله دارم و این کار را برایم سخت می‌کند.

شاید به خاطر همین فکرها بود که تصمیم گرفتم دیگر ادامه تحصیل ندهم. نمی‌دانم، شاید بعداً تصمیم گرفتم -یا مجبور شدم- که ادامه تحصیل دهم ولی می‌دانم که فعلاً قصد شرکت کردن در کنکور کارشناسی ارشد را ندارم،‌ آن هم صرفاً به این خاطر که بقیه نیز چنین می‌کنند. وقتی فکر می‌کنم که تنها 2سال فرصت برای زندگی دارم، هیچ رقمه نمی‌توانم خودم را قانع کنم که این دوسال گران‌بها را در دانشگاه سر کنم. دوست دارم کارهای مختلف و متنوعی انجام دهم و به خوبی می‌دانم که دانشگاه جزو اولویت‌های اولم نیست.

شاید به همین خاطر، مدتی است که کتاب‌هایی از نویسنده‌های مختلف را امتحان می‌کنم. می‌ترسم نکند فردا دیگر در این دنیا نباشم و نتوانسته باشم یک کتاب از فلان نویسنده بخوانم؟ نکند دیگر سرم را زمین بگذارم و دیگر بیدار نشوم؟

پی‌نوشت: نمی‌دانم چه حکمتی است. با اینکه از درون احساس می‌کنم چندان ترسی از مردن ندارم و اگر بمیرم تنها چند حسرت را با خودم به خاک می‌برم، ولی دلم راضی نمی‌شود که مدام به مرگ فکر کنم. هرچند که این کار من احتمالاً آن چیزی نباشد که امام مجتبی -علیه‌السلام- ما را به آن سفارش کرده اند. همان روایت معروفی که می‌فرمایند: “برای دنیایت چنان باش که گویی جاویدان خواهی ماند و برای آخرتت چنان باش که گویی فردا می میری”. ولی چه کنم؟ هنوز نتوانسته‌ام تناقض میان این دو را درون خودم هضم کنم.

احساس می‌کنم اگر زیاد از حد به مرگ فکر کنم، شاید واقعاً به این سرنوشت محتوم ولی تلخ، زودتر از آنچه استحقاقش را دارم، دچار شوم. برای همین است که نمی‌توانم دلم را راضی کنم که مدام به مرگ فکر کند. همین که هرازچندی به این مسائل فکر کنم، دلم راضی می‌شود و خیالم راحت می‌شود که ظاهراً در مسیر درستی قرار دارم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

کتاب راهنمای من (10): اندر مزایای به یادِ خدا بودن

آیه‌ای که این هفته تصمیم گرفتم کمی در مورد آن فکر کنم، برای خودم کمی عجیب به نظر می‌رسید.

عجیب از این نظر که هرچه فکر کردم، نتوانستم مفهوم آن را درک کنم. یعنی یک‌جورهایی درک کردم ولی احساس کردم به دلم ننشسته است.

رفتم و مختصر جستجویی در فضای اینترنت انجام دادم و به نتایج جالبی دست یافتم. احساس کردم کمی بیش‌تر از گذشته، مفهوم این آیه را درک می‌کنم و سخت خوشحال شدم. دوست دارم این خوشحالی را با شما نیز به اشتراک بگذارم.

خداوندِ حکیم در آیۀ 152 سورۀ بقره می‌فرماید:

فَاذْکُرُونی‏ أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُوا لی‏ وَ لا تَکْفُرُونِ

پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم؛ و شکر مرا به جای آورید و (نعمت‌های مرا) کفران نکنید. [ترجمۀ آیت‌الله مکارم شیرازی]

پس مرا با عبادت و اطاعت خویش یاد کنید که من نیز شما را با دادن نعمت ها یاد خواهم کرد، و سپاسگزار من باشید و نعمت های مرا ناسپاسی نکنید. [ترجمۀ آقای صفوی (بر اساس المیزان)]

ترجمۀ جناب آقای صفوی بیشتر به دلم نشست. برای همین فکر کردم بد نیست علاوه بر ترجمۀ آیت‌الله مکارم، ترجمۀ ایشان را نیز در اینجا آورده باشم.

راستش را بخواهید، تا قبل از امروز فکر نمی‌کردم یاد کردن خدا اینقدر تأثیر داشته باشد. جایی نوشته بود در هنگامی که فکر می‌کنید درحال انجام معصیت هستید، خدا را یاد کنید.

اگر بگویم در شرایط معصیت قرار نگرفته‌ام (و از آن بدتر مرتکب معصیت نشده‌ام)، دروغ بزرگی را مرتکب شده‌ام. ولی هروقت در چنین شرایطی گیر می‌کردم یا خودم را گیرانداخته‌شده تصور می‌کردم، یاد کردن خدا را چندان مؤثر نمی‌دیدم و فکر می‌کردم که یاد کردن خدا فایده‌ای ندارد و من بی‌بروبرگرد مجبور به انجام این معصیت خواهم شد ولی وقتی امروز این آیه را مرور کردم، احساس کردم چقدر کوته‌فکرانه و خودسرانه برای خودم می‌بُریدم و می‌دوزیدم. فراموش می‌کردم در این عالم خدایی هم هست و فراموش می‌کردم که انگار باید از او طلب کمک کنم و فکر می‌کردم که به تنهایی از پس این اتفاقات برخواهم آمد ولی امروز که به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر خوش‌خیال بوده‌ام. بگذریم.

***

به نوشتۀ جالبی برخوردم که فکر می‌کنم ارزش خواندنش را دارد. دستِ‌کم برای من که چنین بود. قسمتی از آن نوشته را در اینجا عیناً نقل می‌کنم تا بیشتر به آن فکر کنم.

“فخر رازی” در تفسیر کبیر خود چگونگی یاد آوری خداوند را در ده موضع خلاصه کرده است:
1- مرا به اطاعت یاد کنید , تا شما را به رحمتم یاد کنم .
2- مرا به دعا یاد کنید , تا شما را به اجابت یاد کنم .
3- مرا به ثنا و اطاعت یاد کنید , تا شما را به ثنا و نعمت یاد کنم .
4- مرا در دنیا یاد کنید تا شما را در جهان دیگر یاد کنم .
5- مرا در خلوتگاهها یاد کنید تا شمارا در جمع یاد کنم . [کاش نوشته بودند: مرا در خلوتگاه‌ها یاد کنید تا شما را در همان خلوتگاه‌ها یاد کنم.]
6- مرا به هنگام وفور نعمت یاد کنید , تا شما را در سختیها یاد کنم . [جایی می‌خواندم که نوشته بود: اگر در هنگام سرخوشی و وفور نعمت از خدا یاد نکنید، به نظرتان توقع زیادی نیست اگر از خدا توقع داشته باشید تا او نیز در هنگام سختی و نیازمندی شما، یادی از شما کند؟]
7- مرا در عبادت یاد کنید , تا شما را به کمک یاد کنم .
8- مرا به مجاهدت یاد کنید , تا شما را به هدایت یاد کنم .
9- مرا به صدق و اخلاص یاد کنید , شما را به خلاص و مزید اختصاص یاد کنم .
10- مرا به ربوبیت یاد کنید , شما را به رحمت یاد می کنم .

بارالها، دل‌ها و دیدگان ما را به نور این کتاب عظیم‌الشأن‌ات منور بگردان. باشد که همگی رستگار شویم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

کتاب راهنمای من (9): از من بترسید

پیش‌نوشت:

خدا این “پیش‌نوشت” را در آغوش اسلام حفظ کند. هر حرف اضافه‌ای که داری، می‌توانی در اینجا بنویسی و احتمالاً قرار نیست چندان مفید باشد. فقط از آن نظر مفید است که تو احساس می‌کنی گفتنش، احتمالاً بیشتر از نگفتنش می‌ارزد.

از آنجایی که تا به حال چندین بار تیتر این مجموعه را تغییر داده‌ام،‌ برای خیال راحتی‌ام، اسم خودم را (با افتخار) در گوگل سرچ می‌کنم و مثل بقیه در وبلاگ زیبایم می‌چرخم (بفرما نوشابه) و قسمت خود شناسی را پیدا می‌کنم و اسم آخرین عنوانم را نگاه می‌کنم تا از آن استفاده کنم. این بود پروسۀ کاری که هر هفته انجام می‌دادم.

این هفته یک نکتۀ جالب، نظر خودم را جلب کرد. “کتاب راهنمای من“. احساس کردم کمی خودخواهانه، تیتر نوشته‌هایم را انتخاب کرده‌ام (از نگاه یک فرد گذری). می‌خواستم توضیح دهم که منظور از “من”، نه کتابی که صرفاً برای من باشد که بیشتر به این معنا که سعی کرده‌ام (عجالتاً) یک کتاب راهنما برای خودم انتخاب کنم و مثل یک بچۀ خوب،‌ آن را پیگیری کنم، باشد که من را به جاهای خوبی رهنمون سازد.

اصل نوشته:

همچنان فکر می‌کنم سورۀ بقره، بیش از آنچه توجه من را به خود جلب کرده، حرف برای گفتن دارد.

خداوند کریم در آیۀ 150 سورۀ بقره می‌فرماید:

وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّهٌ إِلاَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنی‏ وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتی‏ عَلَیْکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ

از آنها نترسید و از من بترسید

کاری به مابقی آیه ندارم چون فهم چندانی از آن قسمت ندارم. همان قسمتی را که فهمیده‌ام، بولد کرده‌ام تا بیشتر در خاطرمان بماند: بترسیم، ولی از هرکسی نترسیم.

حرف‌های زیادی در همین چند کلمه پنهان شده است. در حد فهم امروز من، برداشت من از حرف خداوند متعال (خطاب به ما انسان‌ها) این است که:

برای حرف (اکثریت) مردم تره هم خرد نکنید. آنها چندان حرف ارزشمندی نمی‌زنند.

از آنها نترسید. نترسید از اینکه ممکن است به خاطر انجام دادن یا ندادن کاری، شما را به جمع‌شان راه ندهند. از آن بترسید که به خاطر انجام دادن یا ندادن همان کار، منِ خدا نخواهم شما را نزدیک خودم راه دهم.

غولی به نام مردم را فراموش کنید. آنها حرف مفت زیاد می‌زنند. هرچیزی را که خواستند به خورد شما دهند، سبک و سنگین کنید و سپس آن را تأیید تا تکذیب کنید. هرچند اگر آن بزرگواران، پدر و مادر شما باشند. چه بسیار آیه‌هایی برای شما نازل کردم تا بدانید هیچ عذر و بهانه‌ای را از شما قبول نمی‌کنم. فرصتِ زندگی را غنیمت بشمارید و قدر لحظه به لحظۀ‌ آن را بدانید. فراموش نکنید که همین یکبار قرار است زندگی کنید. بهتر است حتی اگر اشتباه زندگی می‌کنید، دل و جرأت آن را داشته باشید که با ارادۀ خودتان اشتباه کنید و پذیرای اشتباهات‌تان باشید، نه اینکه بزدلانه بخواهید آن را بر گردن مردم بیندازید.

پی‌نوشت:

یاد داستانی افتادم که از قضا داستان کاملش را نیز در خاطرم نمانده است. هرآنچه را که به خاطر می‌آورم، نقل می‌کنم.

اگر اشتباه نکنم، در یکی از کانال‌های تلگرام، در قالبِ شکوه و گلایه از خدا، نوشته بود:

خدایا. چرا هرکس پولدارتر است، اوضاعش بهتر است؟ چرا هرکس بی دین و آیین‌تر است، در زندگی‌اش پیشرفت بیشتری کرده است؟ چرا هرکس ظالم‌تر است، در زندگی‌اش جایگاه بهتری دارد؟ [کاری به درست و غلط این گزاره‌ها ندارم، چرا که اصلاً چنین چیزی نوشته نشده بود و من آنها را از خودم سرهم‌بندی کردم.]

خدا هم در جوابش گفته بود: در نگاه شما (مردم) یا در نگاه من؟

احساس کردم چنین داستانی، قرابت معنایی نزدیکی با آنچه نوشته‌ام دارد و احساس کردم ناقص ذکر کردن آن، خالی از لطف نیست. امیدوارم که کوتاهی‌های آن را بر من ببخشید.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri