üsküdar evden eve nakliyat

نیتِ صد ساله دارید؟ آدم بکارید.

احتمالاً شما هم مثل من، بارها و بارها این جملۀ حکیمانۀ امیرکبیر را شنیده و خوانده‌اید که گفته است:

اگر نیت یک ساله دارید، برنج بکارید.
اگر نیت ده ساله دارید، درخت غرس کنید.
اگر نیت صد ساله دارید، آدم تربیت کنید.

با خودم خلوت کردم. به وضعیت کشور خودم فکر کردم. دیدم چندان به این جمله اعتقادی نداریم و اگر هم اعتقادی هم هست، صرفاً به همان کلمات خلاصه می‌شود و به مرحلۀ عمل نرسیده است.

می‌پرسید چرا؟ خب شما خودتان قضاوت کنید. من فقط داستان‌هایی که شنیدم و آنچه را که دیده‌ام، نقلِ به مضمون می‌کنم.

1
معلمی داشتم که بسیار فهمیده بود و البته پا به سن گذاشته. ایشان را آنچنان که باید، نشناختیم. یعنی وقتی شناختیم که دیگر دیر شده بود.

برای‌مان تعریف (و درد دل) می‌کرد که:

ژاپنی‌ها محصولاتی که تولید می‌کنند، آنهایی که کیفیت خوبی داشته باشد را به کشورهای دیگر صادر می‌کنند و آنهایی که چندان کیفیت نداشته باشند را برای خود کنار می‌گذارند و استفاده می‌کنند و اتفاقاً با افتخار هم این کار را انجام می‌دهند.

خوب خاطرم هست که وقتی این را شنیدیم، در دل‌مان خندیدیم. پیش خودمان لابد می‌گفتیم: چه کاری است؟ خب چرا آنهایی که کیفیت خوبی دارند را برای خودشان نگه نمی‌دارند؟

همین معلم نازنین ادامه می‌داد که در ایران برعکس این ماجرا است. یعنی ما سعی می‌کنیم کالاهای بی‌کیفیت خودمان را نخریم و استفاده نکنیم و حتی کالایی با کیفیت بهتر و قیمت بالاتر از خارج کشور، وارد کنیم و آن را استفاده کنیم.

کاری به استدلال درست و غلطش ندارم که یقیناً برای کسی مثل من که در این زمینه مطالعه‌ای نداشته است، از این مباحث حرف زدن چندان منطقی نیست.

ولی توجیه‌اش به دلم نشست. به فهم و شعور بالای آنها غبطه می‌خوردم. نه اینکه ما کم‌شعور باشیم ولی احتمالاً اگر شما هم آن روز سر آن کلاس می‌بودید، چنین کاری را ناخودآگاه در دل‌تان تحسین می‌کردید.

2
استادی داشتم در ترم اول دانشگاه که می‌گفت:

خارجی‌ها (دقیقاً یادم نیست کدام کشور را می‌گفتند) به مقاطع ابتدایی و مقاطع پایین‌تر -بر خلاف ما ایرانی‌ها- بسیار اهمیت می‌دهند.

می‌دانید چرا؟ چون آنها به این نتیجه رسیده‌اند که اگر این آدمیزاد از ابتدا درست تربیت شود، می‌تواند سرنوشت جامعه را تغییر دهد.

در ادامه هم وضعیت خودمان را نقد می‌کرد و می‌گفت:

ما چه کار می‌کنیم؟ همۀ تلاش‌مان این است که هیأت علمی شویم. هیچ‌وقت هم فکر نمی‌کنیم اگر کسی سالیان سال در یک سیستم آموزشی نادرست درس خوانده باشد و آموزش دیده باشد، چگونه می‌تواند طی چند سال عوض شود؟

بعد از این ماجراهای به‌ظاهر نامربوط، همیشه با خودم فکر می‌کنم که: چگونه می‌توانیم کاری کنیم که مردمان ما نیز مانند مردمان کشورهای توسعه‌یافته، بیشتر از قبل به مقاطع تحصیلی پایین‌تر و جوان‌ترها بها بدهند؟

راهکار چندان مناسبی به ذهنم نرسید اِلّا اینکه آنقدر ارج و قرب معلم‌های ابتدایی و راهنمایی را بالا ببریم که به جای سر و کله زدن برای هیأت علمی شدن، تلاش نیروی انسانی تحصیل‌کرده و توانمند این باشد که به مقاطع پایین‌تر بیاید و با بچه‌ها سر و کله بزند و ریشه‌ای بچه‌های این خاک و بوم را تربیت کند.

ارج و قرب هم راه‌های مختلفی دارد. ساده‌ترین نمونۀ این ارج و قرب می‌تواند پاداش‌های مادی فوق‌العاده و حقوق‌های منصفانه باشد تا افراد تحصیل‌کردۀ ما، به چنین سمت و سویی جذب شوند. شاید اگر چنین شرایطی پیش بیاید، راحت‌تر بتوان به آینده‌ای روشن امیدوار بود.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

یکی از مزایای نوشتن

پیش‌نوشت (توضیحات اضافه‌ای که می‌توان آنها را ندیده گرفت):

نمی‌دانم چرا ولی همیشه دوست دارم آنچه در ذهنم می‌گذرد را اینجا بنویسم. یکی نداند، انگار کسی -با اسلحه- بالای سرم ایستاده است و من را مجبور کرده است که حتماً در مورد کارهایی که می‌کنم، حساب پس بدهم و آنها را اینجا بنویسم.

به هر جهت، احساس کردم بد نیست مخاطبان این خانۀ مجازی را از تصمیم جدیدی که گرفته‌ام، مطلع کنم.

راستش را بخواهید، تصمیم گرفته‌ام هر چند وقت یکبار، جمله‌ای را انتخاب کنم (خواه با آن موافق باشم خواه مخالف) و در مورد آن، چند خطی بنویسم و به قول اهل فن، چند خطی سیاهه کنم.

احساس می‌کنم با انجام این کار، هم می‌توانم افکار خودم را به چالش بکشم، هم می‌توانم از عقاید دوستان دیگرم باخبر شوم و چه بسا دیدگاهم را تغییر دهم و هم می‌توانم به این بهانه، سرفصل جدیدی را در نوشته‌هایم آغاز کرده باشم.

اصل نوشته:

قرار نیست که چیزهایی را که قبلاً نمی‌دیده‌ایم ببینیم،
قرار است در مورد همان چیزهایی که همیشه می‌دیده‌ایم،
به شیوۀ جدیدی فکر کنیم.
به گونه‌ای که قبلاً هرگز فکر نمی‌کرده‌ایم.

(اروین شرودینگر)

نمی‌دانم جناب اروین شرودینگر در مورد چه چیزی، چنین جمله‌ای را گفته‌اند اما من دوست دارم فکر کنم که ایشان این جمله را در مورد «نوشتن» به کار برده‌اند.

در مورد نویسندگی و نوشتن، قاعدتاً باید اهل فن (از جمله دوست خوبم شاهین کلانتری) اظهار فضل کنند ولی اگر بخواهم دیدگاه خودم را در این زمینه بیان کنم، باید به عرض‌تان برسانم که “نوشتن” با ما چنین کاری می‌کند، حتی اگر خودمان خبر نداشته باشیم.

چیزی که خودم در این مدت تجربه‌اش کرده‌ام، این است که: از وقتی این خانۀ مجازی را راه انداخته‌ام و شروع کرده‌ام به نوشتن، کمی شاخک‌های مغزی‌ام تیزتر شده‌اند. نشانه‌ها را زودتر شکار می‌کنند و مدام به دنبال سوژه‌ها می‌گردند. مراقب هستند تا موقعیتی را از دست ندهند و دوست دارند از هر موقعیت و هر اتفاقی، عایدی‌ داشته باشند و چیزی را برای خود شکار کنند.

اگر بخواهم به تعبیر جناب شرودینگر حرفم را تکرار کنم، وبلاگ‌نویسی (و نوشتن) موجب نشده است که چیزهایی را که قبلاً نمی‌دیده‌ام ببینم، بلکه باعث شده همان چیزهایی را که همیشه می‌دیده‌ام، به شیوۀ جدیدی ببینم و راجع به آنها بهتر و بیشتر فکر کنم.

فکر می‌کنم این (یعنی بهتر دیدن و بهتر فکر کردن راجع به اتفاقات معمولی زندگی‌مان)، یکی از معجزات نوشتن است. اگر شما هم دوست دارید چیزهایی را که قبلاً نمی‌دیده‌اید را بهتر ببینید، به نظرم به نوشتن روی آورید. بعید می‌دانم دستِ خالی به خانه برگردید.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

یلخی بودن یا با برنامه بودن؟

عیسی محمدی (+)، یکی از نویسندگان اخیراً پایه ثابت مجلۀ موفقیت، در شمارۀ 355 این مجله نوشته است که:

تا زمانی که نمی‌خواستید در مسیر موفقیت قرار بگیرید، تکلیف همه چیز روشن بود. زندگی نسبتاً راحت بود و خودتان را اذیت نمی‌کردید…

به نظرم راست می‌گوید. زندگی در چنین شرایطی به مراتب ساده‌تر از آن بود که بخواهیم خودمان را به آب و آتش بزنیم تا به اهداف‌مان برسیم.

صبح‌ها احتمالاً هر ساعتی که عشق‌مان می‌کشید از خواب نازمان بلند می‌شدیم و هرچقدر که عشق‌مان می‌کشید صبحانه نوشِ جان می‌کردیم و هروقت که عشق‌مان می‌کشید به کارهای مهم‌ترمان می‌پرداختیم.

همچنانکه در بازه‌ای از زندگی‌ام، چنین سبک زندگیِ نکبت‌باری را تجربه کرده‌ام و می‌توانم به آن روزهای خودم، پوزخند تلخی بزنم.

یا مثلاً تصور بفرمایید که من برای خودم هدفی انتخاب کرده‌ام: اینکه در فضای مجازی، «اثر انگشت دیجیتال یا Digital Footprint» خودم را برجای بگذارم و اگر زمانی، کسی خواست در مورد من و علایقم بداند، با گوگل کردن بتواند به نتیجه برسد و هرآنچه را که من می‌خواهم، درموردم بخواند نه لزوماً هرآنچه را که واقعیت دارد.

به علاوه اینکه یکی دیگر از اهدافم این است که: در «نوشتن و نویسندگی» خودم را به چالش بکشم و هرروز، بهتر از دیروز بنویسم. در چنین شرایطی، «وبلاگ‌نویسیِ روزانه» می‌تواند هم به دردسرهای من اضافه کند هم برای رسیدن به اهدافم (همان اثر انگشت یا رد پای دیجیتال و البته تقویت نویسندگی) به عنوای سکوی پرش عمل کند.

احتمالاً می‌توانید حدس بزنید تا قبل از انتخاب چنین هدفی، چندان به خودم سخت نمی‌گرفتم و حتی بارها پیش می‌آمد که یک سریال را ده‌ها بار -از سرِ بیکاری- می‌دیدم یا یک برنامه را ده‌ها بار مرور کردم. آنقدر که بعضی از قسمت‌هایش را از بَر می‌شدم.

اما از وقتی چنین هدفی انتخاب کرده‌ام، خودم را ملزم کرده‌ام تا روزانه زمانی را برای این کارها در نظر بگیرم. آن هم نه اگر وقت اضافه آمد و بخت با من یار بود بلکه به این صورت که چنین کارهایی برای من به اندازۀ خوردن و خوابیدن اهمیت دارند و اگر روزی آنها را انجام ندهم، تو گویی آن روز را زندگی نکرده‌ام.

یک اعتراف کوچک:

از بس زمانی را با بی‌برنامگی سر کرده بودم، می‌ترسیدم با انتخاب چنین برنامه‌ای و چنین هدف سفت و سختی، کم بیاورم و به اصطلاح آب و روغن قاطی کنم و نتوانم ادامه دهم اما وقتی شور و شوقم را چاشنی این مسیر کردم، دیدم آنقدرها هم که فکر می‌کردم کار سختی نیست. فقط لازم بود اولین قدم‌ها را بر می‌داشتم و نمی‌ترسیدم و عملاً چنین هم شد و توانستم تا اینجای کار مثل یک مرد، روی حرف و البته هدفم بایستم.

احتمالاً شما هم چنین هدف‌هایی را برای خودتان انتخاب کرده‌اید. بسیار مشتاقم تا بدانم دوستانی که به اینجا سر می‌زنند، چه اهدافی را (و چرا) برای خودشان انتخاب کرده‌اند؟

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

قوانین مقایسه کردن

چندی پیش دیدگاه و البته تنفرم را در مورد مقایسه کردن (تحت عنوان دن اریلی، نسبیت و مقایسه‌های بی‌جا) نوشته بودم.

امروز اما می‌خواهم همان دیدگاه را نقد کنم. البته شاید نتوان اسم نقد را روی آن گذاشت ولی دستِ کم می‌خواهم دیدگاهم را تعدیل و تکمیل کنم و به تعبیری آن را تغییر دهم.

امروزه‌روز اگر کسی از من بپرسد:
«مقایسه کردن» خوب است یا بد؟ احتمالاً چنین جوابی به او می‌دهم:

به نظرم عمل مقایسه کردن فی‌نفسه خنثی است یعنی نه خوب است و نه بد. بسته به محیط و بستری که برای مقایسه کردن انتخاب می‌کنیم، می‌تواند خوب یا بد باشد (به طور خلاصه و به قول اساتید دانشگاه، “بستگی دارد”).

مقایسه کردن در نگاه من به دو گروه تقسیم می‌شود: گروه اول یا قیاسِ با دیگران و گروه دوم یا قیاسِ با خود.

در مورد گروه اول (قیاس با دیگران)، امکان خطای ما معمولاً افزایش می‌یابد و نمی‌توانیم به جمع‌بندی درست و درمانی برسیم. تصور بفرمایید که من می‌خواهم خودم را با یک فردی که همسن خودم است مقایسه کنم. به فرض اینکه او در خوش‌بینانه‌ترین حالت هم‌جنس و هم‌شهری من نیز باشد، احتمالاً نمی‌توانم بفهمم گذشتۀ او چه بوده است؟ پدر و مادر او هنوز در قید حیات هستند یا نه؟ با چه افرادی دمخور بوده؟ و موارد دیگری که احتمالاً از چشم من پنهان خواهد ماند.

حال شما به من بگویید. آیا مقایسۀ سطحی خودم با چنین آدمی می‌تواند مثمرِ ثمر باشد؟ گمان نمی‌کنم چنین باشد. هرچند که در مرحلۀ حرف آسان است ولی هنوز که هنوز است، مبتلا به چنین خطایی هستم. خطایی که اهل فن آن را قیاس مع‌الفارق می‌نامند به این معنا که دو چیزی را باهم مقایسه کنیم که چندان ارتباطی (به لحاظ منطقی) بین آنها وجود نداشته باشد.

اگر بخواهم مثالی از این قیاس مع‌الفارق بزنم، شاید بتوان مقایسه کردن سیب و پرتقال را با یکدیگر نوعی از این قیاس دانست چرا که هرچند هر دو میوه هستند ولی چندان ارتباطی منطقی بین آنها شاید وجود نداشته باشد یا شاید بتوان مقایسۀ وضعیت اقتصادی ایران (به عنوان یک کشور درحال‌توسعه) با وضعیت اقتصادی اِمریکا (به عنوان یک کشور توسعه‌یافته) را مقایسه‌ای از این نوع دانست. اساساً در این مقایسه‌ها یا راه به جایی نمی‌بریم یا با دلایل سطحی و نادرست، به صورت مقطعی شاد یا سرخورده می‌شویم. به نظرم حتی مقایسه کردن دو نفر از اعضای یک خانواده نیز از این نوع است، چه رسد به دو نفری که از دو خانواده مختلف یا دو شهر مختلف هستند. هرچند که شاید بتوان در این مقایسه‌ها ارتباطی منطقی پیدا کرد که مثلاً هر دو همشهری هستند یا هردو همسن و سال هستند ولی در این گونه قیاس‌ها نیز احتمالاً راه به جایی نخواهیم برد و همانطور که عرض کردم، بی‌دلیل شاد یا سرخورده می‌شویم.

در مورد گروه دوم (قیاس با خود)، اوضاع کمی متفاوت خواهد بود. من فکر می‌کنم کاری بسیار ارزشمند و البته ضروری است که امروز خودمان را با دیروز خودمان مقایسه کنیم همچنانکه امسال‌مان را با پارسال‌مان. کما اینکه امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید (+): مَنْ اِسْتَوى یَوْماهُ فَهُوَ مُغْبُونٌ (کسی که دو روزش یکسان باشد، ضرر کرده است).

شاید در این شرایط، راحت‌تر بتوانیم دو پرتقال را با هم مقایسه کنیم هرچند این مقایسه نیز خالی از اشکال نیست چرا که ممکن است این دو پرتقال از دو درخت متفاوت باشند و در اینجا هم احتمالاً مرتکب خطا خواهیم شد ولی اگر دو پرتقالی که از یک درخت هستند را در سال‌های مختلف مقایسه کنیم، به این نتیجه خواهیم رسید که پرتقال‌های امسال به نسبتِ پارسال، بهتر رشد کرده‌اند یا بدتر.

امیدوارم طولانی بودن متن را بر من ببخشید. وقتی می‌خواهم مطلبی برای خودم بیشتر جا بیفتد، ناچار می‌شوم از مثال‌های مختلف استفاده کنم تا احساس کنم چنین مطلبی برای خودم خوب جا افتاده است.

مسلماً عرایض بنده خالی از اشکال نیست و حتی ممکن است چند ماه یا چند سال بعد، همین عقاید را نیز به چالش بکشم. خوشحال می‌شوم اگر نظر مخالف یا موافقی با من دارید، آن‌ها را با من به اشتراک بگذارید تا من نیز بتوانم عقایدم را اصلاح کنم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

تجربۀ تلخِ صداقت

(لینک عکس: برای دوستانی که احیاناً موفق به دیدن آن نشده‌اند)

دوستی از من پرسید: “تا حالا زهرماری خوردی؟” گفتم: نه.

دوباره پرسید: “سیگار چی، کِشیدی؟” گفتم:‌ آره (راستش اومدم بگم نه ولی گفتم چه کاریه، راستش رو بگم بهتره، جرم که نکردم. بعدشم، من نمی‌خوام کسی از من توی ذهنش بت بسازه و فکر کنه خیلی سالم زندگی کردم).

یک جوری تعجب کرد که انگار تجاوز به عُنف کرده باشم. البته برایم چندان مهم نبود، چون مدل ذهنی من هم تا مقطعی از زندگی، شبیهِ او بود.

میان‌نوشت: چند روز پیش، از آدمی به نسبت مطمئن، نقل قولی شنیدم که همان فردی که از سیگار کشیدن من این‌چنین تعجب کرده بود، کاری به مراتب کثیف‌تر از این کار (البته به فرض اینکه سیگار کشیدن را کار کثیفی بدانیم) انجام داده که من حتی شرم دارم از آن اسمی ببرم. کمی با خودم کلنجار رفتم که بروم و ضایع‌اش کنم یا او را به خدای خودش بسپارم؟ بروم نصیحت کنم؟ اصلاً من در جایگاه نصیحت قرار دارم؟ پس نهی از منکر چه می‌شود؟ این همه سؤال در ذهنم بود ولی هرچه که بود، نتوانستم خودم را قانع کنم که به او حرفی بزنم. ضمن اینکه همان دوستی که چنین افشاگری‌ای انجام داده بود، از ما قول گرفت که به روی دوستم نیاوریم چرا که از راوی قول گرفته که به کسی این ماجرا را تعریف نکند.

نکتۀ جالب و تلخ ماجرا اینکه به مادر و خواهر بزرگوارش -که نیمچه اعتمادی به من داشته‌اند- هم گفته که من سیگار می‌کشم. آن دو بزرگوار هم در کمال ناباوری، جا خورده‌اند. بگذریم از اینکه تصویر من را در ذهن آنها خراب کرد هرچند که اگر بخواهم صادق باشم، اوایل کمی ناراحت شدم ولی به خودم یادآوری کردم که اگر کسی من را می‌پذیرد، بهتر است همۀ اخلاقیاتم را باهم بپذیرد و اگر کسی به خاطر چند نخ سیگار قرار است روی من خط بطلان بکشد، همان بهتر که هرچه زودتر این کار را انجام دهد.

همچنان سعی می‌کنم صداقتم را به خاطر کسی زیر سؤال نبرم. شاید یک جاهایی مجبور شوم کمی هم در حرف‌هایم غلو کنم ولی دستِ کم سعی می‌کنم در میان نزدیکانم و به خصوص در این خانۀ مجازی، دهانم به دروغ آلوده نشود. هرچند که می‌دانم همین حرفم نیز مصداقی از دروغ است ولی اجازه دهید دلم به چنین آرزویی خوش باشد.

پی‌نوشت (کاملاً نامربوط):

عکسی که انتخاب کردم، به خاطر جمله‌ای بود که از یکی از بهترین اساتید دانشگاهم شنیدم که می‌گفت: صداقت، بهترین سیاست است.

قبول دارم که یک جاهایی اگر صداقت داشته باشی و ساده لوحانه صادق باشی، ممکن است زندگی‌ات را ببازی ولی من هم مثل همان استاد بزرگوارم معتقدم که: صداقت، بهترین سیاست است.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

مِن‌بابِ کتاب و کتاب‌خوانی: مصداقی دیگر از کارهای سهلِ ممتنع

پیش‌نوشت:

از آنجایی که نه خودم حوصلۀ گفتن حرف‌های تکراری را دارم و نه شما حوصلۀ شنیدن آن را، اگر مطلب قبلی (مثالی امروزی از کارهای سهل ممتنع) را نخوانده‌اید، خواهش می‌کنم قبل از خواندن ادامۀ متن، سری به آن بزنید.

اصل مطلب:

خوش‌بختانه به خاطر سن و سال نه چندان زیاد و همچنین به‌خاطر تجربۀ ناکافی‌ام، در جایگاه روضه‌خوانی قرار ندارم و مسلّماً شما هم دو جفت گوش مفت برای شنیدن روضه‌های تکراری دیگران، آن هم از زبان من، را ندارید.

فقط می‌خواهم حاصل جمع‌بندی نگاهم -تا به امروز- درمورد مقولۀ کتاب را خدمت‌تان عرض کنم. حرف‌هایم شاید جمع‌بندی حرف‌های دیگران باشد ولی همچنان مایلم آنها را بیان کنم.

اوایل کتاب را فقط به خاطر باکلاسی می‌خواندم. یعنی وقتی می‌دیدم اطرافیان می‌خواندند، من هم دوست داشتم کتاب بخوانم و هیچ فهمی نداشتم که چه کتابی بخوانم همچنانکه هنوز نیز. اما برایم جالب بود که کتاب بخوانم، همین و بس.

مدت‌ها گذشت. تصمیمی انتحاری گرفتم و به خودم، به زور، قبولاندم که روزانه 25 صفحه مطالعه کنم. انصافاً یکی از بهترین کارهایی بود که خودم را به انجام آن مجبور کرده بودم. خوب بود و همه چیز نیز خوب پیش‌ می‌رفت. تا اینکه حمید طهماسبی، کلمۀ خروجی را در داخل چشمانم فرو کرد.

به خودم آمدم. خب من چند کتاب خوانده‌ام. که چی؟ چه فایده داشته؟ آیا واقعاً به درد من خورده است؟ آیا واقعاً گره‌ای از من باز کرده است؟

شاید بی‌انصافی باشد اگر بگوییم کاملاً بی‌تأثیر بوده امّا اگر بخواهیم واقع‌بین باشیم، آیا به نسبتِ وقتی که برای آن صرف کرده‌ایم، آیا واقعاً فیدبَک و خروجی گرفته‌ایم؟

مدّتی است دیدم نسبت به کتاب‌خوانی تغییر کرده است. همچنان خودم را عادت داده‌ام که روزانه، چند صفحه‌ای را ورق بزنم. با این تفاوت که دیگر تعداد صفحه‌ها برایم مهم نیست. می‌گذارم ذهنم، هرچه در سرش بود را برایم تداعی کند. اجازه می‌دهم هرچه دل تنگم می‌خواهد، راجع به یک موضوع فکر کند. تصمیم گرفتم به ازاء هر کتابی که می‌خوانم، دستِ کم یک تغییر کوچک نیز در خودم ایجاد کنم. آن موقع است که شاید احساس رضایت درونم به من چشمک بزند و من را به ادامۀ راه، امیدوار کند.

شاید بد نباشد به عنوان حسنِ ختام، جمله‌ای که مفهوم آن از چند سال پیش در ذهنم مانده را با شما در میان بگذارم:

کسی که کتاب می‌خواند، هزاران زندگی را پیش مرگ خود تجربه می‌کند.
اما کسی که کتاب نمی‌خواند، فقط یک زندگی را تجربه می‌کند.
جورج آر. آر. مارتین

پی‌نوشت:

اگر جزو آن دسته از دوستانی هستید که به دنبال کتاب‌های پیشنهادی دیگران هستید، جایی بهتر از فهرست کتاب‌های پیشنهادی دوستان متممی سراغ ندارم.

مزایا و معایب اَدا درآوردن

کتاب‌های مختلفی را احتمالاً خوانده‌اید یا از بزرگانی شنیده‌اید که در مورد وانمود کردنِ به چیزی حرف می‌زنند. برای خودِ من، کتاب 4اثر فلورانس اسکاول‌شین بسیار الهام‌بخش بوده و بعد از حرف‌های او بود که من قانع شدم بعضی از کارهایی را که ذاتاً به آن علاقه‌ای ندارم، انجام دهم تا به هدفم برسم. به راستی که آن کتاب، کیفیت طرز تفکر و کیفیت زندگی من را تغییر داد.

من البتّه قصد ندارم همان توضیحات او و کسانی که در این حوزه اظهار فضل کرده‌اند را، اینجا بنویسم و خودم را به آنها بچسبانم. فقط می‌خواهم چند مثالی را که برای خودم اتفاق افتاده، برای‌تان بازگو کنم:

1
بچّه که بودم (الان هم هستم. منظورم چند سال قبل است)، به طرق مختلفی مدل‌هایی را می‌دیدم که قدم زنان به جلوی سِن می‌آمدند و خودی نشان می‌دادند و برمی‌گشتند.
به خودم می‌گفتم: چقدر خوب راه می‌روند. نگاه‌ِشون کن. کاش من هم می‌توانستم مثل آنان، اِنقدر شیک راه بروم و خودی نشان دهم! این شد که تصمیم گرفتم مدتی ادای آنها را در بیاورم و مثل آنها راه بروم. نمی‌دانم چرا کسی متوجه نمی‌شد ولی خودم می‌دانستم دارم چه‌کار می‌کنم.
بعد از مدتی به صورت ناخودآگاه و به قول استاد آموخته به صورت Unconsciously‌، به شکل و شمایلی که آنها راه می‌رفتند، راه می‌رفتم.

چند سالی گذشت و هیچکس چیزی نگفت. تا این که یکبار عروس‌مان برگشت و به من گفت: چرا مثل مدل‌ها راه می‌روی؟ (بگذریم از جوابی که به او دادم. فقط خواستم بگویم به‌هرحال بقیه، متوجه می‌شوند. شما کار خودتان را بکنید.)
2

اولین فایل صوتی آموزشی که گوش دادم، از علیرضا آزمندیان عزیز بود که در حوزۀ تکنولوژی فکر کار می‌کرد.
شاید اگر دوباره هم به همان دوران برگردم، جزو معدود کارهایی باشد که انجامش می‌دهم.
در دنیای مجازی، یکی را دیدم که هم‌سنّ و سالِ آن دوران من (حدوداً 15سالگی) بود که احساس کردم بیشتر از سنش می‌فهمد. عین همین جمله را بهش گفتم. از او پرسیدم کار خاصّی کردی؟ او گفت: فایل‌های صوتی تکنولوژی فکر علیرضا آزمندیان را گوش دادم.

حرص و ولع من را برای گوش دادن به آن فایل‌ها احتمالاً می‌توانید حدس بزنید. آن فایل‌ها را پیدا کردم و در یک تابستان که وقتم آزاد بود، آنها را گوش دادم.
کاری ندارم که ایشان چه به ما می‌گفت که اگر کسی برایش مهم باشد، خودش پیگیری آن می‌شود و نیازی به گفتن من نیست. هرچه بود، برای جوانی در آن سن و سال بسیار مفید بود.
او به من اعتماد به نفس داد و می‌گفت شما از وقتی که به این فایل‌ها گوش دادید، تازه متولد شده‌اید. به ما یاد داد که چگونه قدرت ذهنِ خود را مهار کنیم و آن را کنترل کنیم و به ما نویدِ این را می‌داد که از بقیه متفاوت می‌شویم و می‌گفت مطمئنّ باشید بقیه آن را احساس می‌کنند، حتی اگر بر زبان نیاورند.

آن دوران گذشت. یک نفر پیدا شد و به من همان جمله را گفت: تو بیشتر از اطرافیانت می‌فهمی و خیلی فهمیده هستی. (قصد تعریف از خود را ندارم که اگر پست‌های قبلی را خوانده باشید، متوجه خودتخریبی‌های بنده شده‌اید. اصل حرف را دریابید.)

3
امتحان آیین‌نامۀ موتورسیکلت داشتم. از ساعت 6 صبح باید می‌رفتیم نوبت می‌گرفتیم تا بتوانیم آزمون بدهیم. اکثر کسانی که آنجا آمده بودند، ترسیده بودند که نکند قبول نشویم و دوباره مجبور شویم هفتۀ بعد همین ساعت و همین روز بیاییم اینجا؟
من اما توپم پُر بود. خوب خوانده بودم و حتی خودم را برای آزمون عملی موتور آماده کرده بودم. از آنجایی هم که یکی از آموزه‌های این کتاب این بود که: “قبل از این که به هدف‌تان برسید، تصوّر بفرمایید که به هدف‌تان رسیده‌اید. آن موقع چه می‌کنید؟”، من هم خودم را تصوّر کردم که این آزمون سخت را در یک مرحله، هم آیین‌نامه هم عملی، قبول شده‌ام و فقط باید منتظر آمدن گواهینامه باشم.

شاید برای‌تان جالب باشد من چه‌کار کردم. خودم را به یک معجونِ بابارحیم در ستّارخان (تهران) مهمان کردم و از خوردنش لذّت بردم. باورم شده بود که حتماً قبول می‌شوم.

صبح امتحان هرکسی من را می‌دید، می‌گفت: این(!) قبوله. یکی هم که موجِ انرژی منفی بود و می‌گفت عمراً اگر قبول شوید و به بچّه‌ها انرژی منفی می‌داد، اعتراف کرد که من قبول می‌شوم.

نتیجه هم مشخص بود. جزو معدود کسانی بودم که برای اولین بار هر دو آزمون را، همزمان در یک مرحله، قبول می‌شوند. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم 🙂

4
بر اساس همان آموزه‌ای که در مورد 3 خدمت‌تان عرض کردم، کمی دست و دلباز شده‌ام (که واقعاً برای من کار سختی می‌نمود). اگر کسی را ببینم که پول می‌خواهد، اگر پول نقد همراهم باشد، بدون نگرانی از اینکه چقدر می‌بخشم و بدونِ دو دوتا چهارتا کردن، می‌بخشم و اصلاً نگران از دست رفتن پول‌هایم نیستم.
اگر به رستورانی بروم و امکان این برایم فراهم شود که به پیشخدمت پولی بدهم، این کار را انجام می‌دهم (هرچند که هنوز فرصتی برایم پیش نیامده است). دقیقاً همان کاری که پولدارها انجام می‌دهند.

نتیجه را تا چندسال دیگر می‌گیرم. الآن کمی زود است و فکر می‌کنم هنوز که هنوز است، جنبۀ پولدار شدن ندارم.
امیدوارم همچنان تا آن زمان، دستِ‌کم چند نفری از خوانندگان فعلی باقی بمانند تا بتوانم به آنها بگویم: به این هدفم نیز رسیدم.

5
دیگر حوصلۀ نوشتن ندارم و صحبت‌هایم طولانی شد. دوست دارم مورد 5 را شما برایم از تجارب‌تان بگویید. مطمئناً شما هم تجربه‌ای مشابهِ من دارید. بسم‌الله…

یک خودافشایی دردناک و یک درس جدید

از علی اختری عزیز کم یاد نگرفته‌ام و کم مزاحمش نبوده‌ام. همین وبلاگی که دارم در آن پرحرفی می‌کنم، به کمک او سرپا مانده و به من انگیزۀ نوشتن داد.
بعد از شناختنِ او بود که فهمیدم درک و شعور با سن و سال ارتباط بسیار اندکی، دست کم در نگاه من، دارد.
درس جدیدی که از او گرفته‌ام، هرچند برایم تلخ بود، ولی برایم یک درس ارزشمند به حساب می‌آمد.
وقتی در نهایت احترام، به من پیام داد که: “اجازه دارم لینک وبلاگت را به قسمت پیوندهام اضافه کنم؟”، فهمیدم که بی‌تجربگی کردم و بایستی من هم همین کار را انجام می‌دادم و سَرِخود وبلاگ دوستانم، آن هم با توضیحات اضافی‌ام جلوی اسم‌شان، را در قسمت پیوندهای وبلاگ اضافه نمی‌کردم.
تازه از همۀ اینها بدتر، اینکه از شاهین کلانتری عزیز خواهش کردم که من را جزو قسمت “دوستان من” در سایتش اضافه کند.
الآن متوجه شدم که بهتر بود هم خودم اجازه می‌گرفتم هم اینکه با پررویی از کسی درخواست نمی‌کردم که من را به قسمت دوستانش اضافه کند. شاید به خاطر تعارفات مرسوم، مجبور شود این کار را انجام دهد و خم به ابرو هم نیاورد.
به کارهایم که فکر می‌کنم، شرمنده شده‌ام و صورتم سرخ است و سرم را واقعاً از خجالت نمی‌توانم بالا بیاورم. امیدوارم کم‌تجربگی من را بر من ببخشید.
این شد که با خودم گفتم بهتر است قضیه را از این خراب‌تر نکنم و از دوستان خوبم کسبِ اجازه کنم.
کمی فکر کردم. به فکر ناقصم رسید که که از دوستانم خواهش کنم تا چند دقیقه‌ای را لطف کنند کلمات درهم و برهمی را که به جمله می‌مانند را بخوانند و در زیر همین پست (یا در وبلاگ خودشان) به من اطلاع دهند.
ضمن اینکه یادآوری می‌کنم فرضیۀ “سکوت، علامت رضایت است” برایم معنایی ندارد.
خواهش جدی من این است که اگر توضیح اضافه و پیشنهادی هم دارید، سخاوتمندانه با من به اشتراک بگذارید. نیازمند تجربیات و نظرات سبز شما هستم 🙂
پی‌نوشت: عادت دارم اگر مطالب وبلاگ کسی به دلم نشست و احساس کردم می‌توانم ازش چیزی یاد بگیرم، مدتی آنها را مرتب بخوانم و سبک نوشتنش را یاد بگیرم. بعداً اگر اجازه دادند، آنها را با افتخار به قسمت پیوندهایم اضافه کنم.

مثالی امروزی از کارهای "سهل ممتنع"

از دوران درس و مدرسه به ما یاد داده‌اند که سعدی شیرازی، خداوندگار شعرهای سهلِ مُمتَنِع است. یعنی شعرهایی را می‌گفته که در نگاه اول بسیار ساده به نظر می‌رسیده اما در عمل، کسی نمی‌توانسته شعری مثل او بسراید. که اگر غیر از این بود، در زمان او باید نام شاعر پرآوازۀ دیگری نیز مطرح می‌شد که عملاً چنین نشد.

این‌ها را نگفتم که از سعدی و اشعارش صحبت کنم. چراکه هرکسی بخواهد اشعارش را بخواند، بوستان و گلستانی باید در گوشۀ خانه‌اش بیابد و غرقِ در آنها شود. یا به صورت امروزی‌تر آن، یک سرچ ساده بزند و گنجور سعدی یا سایت‌های دیگری را برای این کار انتخاب کند.

این‌ها را گفتم تا مثالی امروزی‌تر از کارهای سهل ممتنع برایتان بزنم. مثالی که خودم اخیراً درگیرش هستم و آن تجربۀ “وبلاگ‌نویسی” است. قبلاًها که کمی سرم داغ بود و فکر می‌کردم خیلی می‌فهمم، وقتی می‌دیدم کسی وبلاگی دارد، توی دلم می‌گفتم که خیلی زحمت می‌کشی (با حالت تمسخر)، خسته نباشی واقعاً از این همه فشاری که بهت وارد می‌شود (باز هم به حالت تمسخر) و جملاتی از این دست.

کم‌کم که فهمیده‌تر شدم و از آن بدتر، خودم را مجبور کردم که روزانه یک پست در وبلاگم بگذارم، فهمیدم انصافاً کار آسانی نیست. یعنی باید یک چیز به درد بخوری داشته باشی تا بخواهی بنویسی، حتّی اگر مطمئنّ باشی کسی نوشته‌هایت را -در حال حاضر- نمی‌خواند، دوست نداری محتوای به درد نخور و دمِ دستی (که خیلی از سایت‌ها تولید می‌کنند) تولید کنی. این است که مجبور می‌شویلینک متن به آدرس کمی مطالعه کنی. کمی فکر کنی. کمی به خودت زحمت بدهی و سر از کدنویسی و کارهایی که به آن علاقه‌ای نداری در بیاوری تا بتوانی ریخت و قیافۀ مناسبی را برای وبلاگت انتخاب کنی. و خیلی از دردسرهای دیگری که هنوز آنها را درک نکرده‌ام. ولی این را خوب درک کرده‌ام که وبلاگ‌نویسی، کاری سهلِ ممتنع است، دست کم برای من که چنین است. شاید سال‌ها بعد به این روزهایم بخندم، ولی وقتی این پستم را بخوانم، یادم می‌افتد که بسیاری از کارها در ابتدا سهل ممتنع می‌نمایند ولی وقتی بخواهی وارد میدان شوی، می‌فهمی آنقدرها که تو فکر می‌کردی هم آسان نیست.

پی‌نوشت: یک سؤال. شما چه کارهای سهلِ ممتنعی را تجربه کرده‌اید؟ یا حتّی فکر می‌کنید سهلِ ممتنع است ولی هنوز آن را تجربه نکرده‌اید؟

درشرف ِ یادگیری

پیش‌نوشت: اصلاً دوست ندارم درمورد عقایدم –چه مذهبی چه سیاسی- با کسی بحث کنم (چون راستش مطالعه‌ای در این زمینه نداشتم و دوست ندارم فقط شنونده باشم). این‌ها را هم برای این می‌نویسم که روی دلم نماند. قاعدتاً شما هم بعد از خواندن یا در کنار من قرار بگیرید یا در مقابل من. در هر صوت -اگر با دلیل برایم حرف بزنید- حرف‌تان برایم بسیار ارزشمند است. لذا دوست دارم از نظرات‌تون یاد بگیرم.

اصل بحث:
به واسطۀ شهر و خانوادۀ مذهبی‌ام، ارادت خاصّی به شب‌های اِحیا دارم (جان عزیزتون نگید اَحیا. هنوز هم حریف خانوادۀ خودم نشدم که این عادت‌شون رو ترک بدم ولی زورم به خودم و شما می‌رسد که بگویم اِحیا بر وزن اِفعال است پس بیاییم قرار بگذاریم اگر کسی گفت اَحیا، غیرمستقیم بهش بفهمونیم که اِحیا درسته). این شب‌ها رو دوست دارم چون انگار یاد گرفتم توی این شب‌ها یک خرده خودم باشم  و در محضر آن بزرگوار زار بزنم. به این امید که: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بود که گوشۀ چشمی به ما کنند؟
امسال را هم مثل پارسال تهرون بودم. با اینکه توی پست قبلی یه خرده از رفتار مردم تهران (نه تهرانی‌ها) زیرپوستی انتقاد کردم  ولی خدا را شکر مراسم‌های خوب هم برگزار می‌شه توی این شب‌ها با مردم‌های خوب تهرونی که اتّفاقاً توی این شب‌ها فهمیدم اونا هم مثل خیلی‌های دیگه دل دارند.
امسال تصمیم گرفتم یه جای جدید رو امتحان کنم برای شب‌زنده‌داری‌ام. چون خوابگاه‌مون اطراف پل آزمایش هست، به پیشنهاد یکی از دوستام تصمیم گرفتم مسجد امیرالمؤمین که ظاهراً توی غرب تهران (مرزداران) معروف هست رو امتحان کنم. از صحبت‌های یکی از قدیمی‌هاش می‌شد فهمید که 25سالی رو قدمت دارد این مسجد.
یه قسمت مراسم برایم خیلی آموزنده بود (کلّاً یه عادت بدی دارم که دوست دارم از هرکسی یه چیزی پیدا کنم که ازش یاد بگیرم. تا یاد هم نگیرم، ول‌کن ماجرا نیستم). حجّت‌الاسلام دکتر حمیدزاده (که معتقدند فهم و درک قرآن و نهج البلاغه مهمتر از حفظ کردن آنها میباشد) اومد پشت تریبون برای سخنرانی. صحبت‌هاش برای خودم جالب بود. خواستم علاوه بر یادآوری برای خودم، برای شما هم تکرار کنم تا شاید مثل من، ذوق‌زده بشید و سعی کنید این حرف‌ها رو در حدّ خودمون توی زندگی اجرا کنیم:
1.      باید یاد بگیریم دندان روی جگر بگذاریم و مثل حیوان، مطیع نفس نباشیم. باید رنج ببریم و حرمت نگه داریم تا بالا برویم. (یاد مطلبی از حمید طهماسبی افتادم که چندروز پیش خوندم)
2.      خدا رفیق تنهایی‌ها و بیچارگی‌های بنده‌هاش است. خدا ما را وِل نمی‌کند حتّی اگر همه وِل کنند.
3.      “علی” به عدالت و جوانمردی‌اش زنده است. درگیر بازی شیعه و سنّی نشید [که صرفاً هدف‌شون تجزیه بین ما مسلمان‌ها است]
4.      اینکه “علی علی” بگوییم ولی حقّ همدیگر را رعایت نکنیم، به هیچ دردی نمی‌خورد.
5.      اسلام دین اخلاق و دعا برای دیگران است. پس برای همه دعا کنیم.
6.      مراقب باشیم دنیا سوارمان نشود و در دامن این فریبکار هزارچهره نیفتیم.
7.      حقّ را سانسور نکنید. آن موقع است که جامعه رشد می‌کند چراکه گفتن و شنیدن حقّ، جامعه را به حقّ‌مداری سوق می‌دهد.
8.      در دعاها دنبال نسخۀ خودت باش و “انتخاب” کن تا به مطلوب خودت برسی [راستش اصلاً توقّع نداشتم که یک روحانی هم از “انتخاب کردن” حرف بزند. ظاهراً هنوز بدجوری درگیر استریوتایپ هستم…]
9.      العفو زکات القدرت: بخشش زکات قدرت است یعنی اگر توانستنی هنگام قدرت، از انتقام گرفتن صرف‌نظر کنی، مردی. (مثل حضرت علی که با ابن ملجم نیز بدرفتاری نکرد و حرمت او را نگه داشت)
10.  دنبال دعای عربی نباشید که خدا نه عرب است و نه ترک و نه فارس. خدا همدل و هم‌زبان ماست. با خدا راحت حرفت رو بزن و بدان که او منظور من و تو را خیلی خوب می‌‌فهمد.
11.  شب قدر در طول سال است (مثل شب نیمۀ شعبان) نه صرفاً این چندشب. پس قدر این شب‌ها و قدر خودمان را بدانیم.
پی‌نوشت: راستش هرکدوم از جمله‌هایی که ایشون می‌گفت، اینقدر زیبا و خوب توضیح می‌داد که یه جاهایی شرمنده می‌شدم. انگار با هرجمله‌ایش، یه سیلی هم می‌زد توی گوشم و می‌گفت می‌فهمی چی می‌گم؟ حواست هست به حرفام؟
(اینم عکسی از این بزرگوار)
امیدوار هستم که توانسته باشم حرف این بزرگوار را برای شما نقل کنم. التماس دعا.
instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri