üsküdar evden eve nakliyat

معجزۀ نوشتن

معجزۀ نوشتن

قبلاً در نوشته‌ای جداگانه (یکی از مزایای نوشتن) دیدگاه خودم را درمورد مقولۀ نوشتن نوشته‌ام.

نمی‌دانم دقیقاً چند وقت پیش بود و به نظرم چندان هم اهمیت ندارد. تنها چیزی که خاطرم هست، این بود که دیدم روزم را بد شروع کرده‌ام و اعصابم خرد است.

خودخوری‌هایم شروع شده بود و اعصابم به طرز فجیعی به هم ریخته بود و نمی‌توانستم این وضعیت را تحمل کنم. ادامه ی مطلب

چرا دیگر از صادق هدایت نمی‌ترسم؟

چرا دیگر از صادق هدایت نمی‌ترسم؟

یکی از نوشته‌های شاهین کلانتری که من را بیش از پیش شیفتۀ خودش کرد، نوشتۀ 10 پیشنهاد عملی برای دهه هشتادی‌ها بود که در ظاهراً در مورد دهه هشتادی‌ها نوشته بود اما برای فردی دهه هفتادی مثل من نیز، بی‌نهایت مصداق دارد و بهتر است من هم به این پیشنهاد‌ها کمی جدی‌تر فکر کنم. ادامه ی مطلب

بالأخره رژیم بگیریم یا نه؟

بالأخره رژیم بگیریم یا نه؟

از وقتی که نوشتۀ همشهری روشنفکر و خوش‌بیانِ خوبم نجمه عزیزی را خوانده‌ام، نوشتن راجع به چنین موضوعی در ذهنم بود تا اینکه بالأخره امروز احساس کردم وقت‌اش رسیده است.

به نظرم بهتر است به جای اینکه بپرسیم “چرا و در چه صورتی بهتر است رژیم بگیریم؟”، از خودمان بپرسیم «در چه شرایطی بهتر است رژیم نگیریم و قید این مسخره‌بازی‌ها را بزنیم؟» ادامه ی مطلب

چک بی محل کشیدن

استاد با جدیت هرچه تمام‌تر، مشغولِ توضیح قواعد و اصولی بود که می‌بایست به طور طبیعی بر چک کشیدن حاکم باشد.

ایشان توضیح می‌دادند که «چک‌هایی که وعده‌دار هستند، قابلیت تعقیب کیفری ندارند.»

من هم برگشتم و ناخودآگاه گفتم: ادامه ی مطلب

آیین نامۀ راهنمایی و رانندگی

آیین نامۀ راهنمایی و رانندگی

علاوه بر کنکور، یکی از جاهایی که فکر می‌کنم سوزن بسیاری از ما به آنجا گیر کرده باشد یا شاید هم قرار است سوزن‌مان تا چند وقت دیگر به آن گیر کند، گرفتن گواهینامۀ رانندگی و قبول شدن در امتحان آیین‌نامۀ راهنمایی و رانندگی است. ادامه ی مطلب

ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست

ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست

پیش‌نوشت:

قبل از نوشتن این مطلب می‌دانم که نوشته قرار است منسجم نباشد چون مطالب زیادی در ذهنم است و یک کاسه کردن آنها در این مقطع برای من کمی دشوار است اما تمام تلاشم را می‌کنم که مطلب خوبی از آب در بیاید.

ضمناً شاید بد نباشد اگر حوصله دارید، نیم‌نگاهی به نوشتۀ قبلی‌ام (تحت عنوان ما حصل تجارب چند سال دانشگاه) که چندان بی‌ارتباط با همین موضوع نیست، بیندازید. ادامه ی مطلب

از مزایا و یا شاید معایبِ ازدواج کردن

از مزایا و یا شاید معایبِ ازدواج کردن

آیا از لاغری رنج می‌برید؟

آیا اطرافیان‌تان شما را مسخره می‌کنند؟

آیا می‌خواهید چاق (و به قول خانم‌ها: توپُر) و جذاب‌تر شوید؟

ازدواج کنید!

ادامه ی مطلب

مسأله درست تر است یا مسئله؟

مسأله درست تر است یا مسئله؟

برای پاسخ دادن به سؤال “مسأله درست‌تر است یا مسئله” شاید بهتر باشد خیال خودمان را راحت کنیم و بگوییم: بستگی دارد. همان جوابی که وقتی اساتید محترم ما در زمینه‌ای گیر می‌کنند و اطلاعات‌شان ته می‌کشید (یا حتی وقتی دانشجوی بدبختی با سؤالی مواجه می‌شود که نمی‌داند چه بگوید،) می‌گوید: بستگی دارد. ادامه ی مطلب

دانستن بهتر است یا توانستن؟ مسأله این است

دانستن بهتر است یا توانستن؟ مسأله این است

طبیعتاً در این زمینۀ خاص هرکسی نظری دارد و نمی‌توان حکمی کلی صادر کرد.

اگر کسی این سؤال را امروز از من بپرسد، قاعدتاً می‌توانم جوابی به او بدهم که نه سیخ بسوزد و نه کباب. یعنی به او بگویم:

دانستن آن موقعی ارزش پیدا می‌کند که در کنار توانستن باشد یعنی دانستنِ صرف و توانستنِ صرف، چندان مثمر ثمر نخواهد بود.

اما اگر بخواهم آنچه را که عمیقاً به آن اعتقاد دارم بیان کنم، باید بگویم:

به نظر من دانستنی که نتوانیم آن را در قالب توانستن به کار ببندیم، ارزش چندانی ندارد.

تصور بفرمایید فردی را که 8سال یا 12سال از عمر خود را در مدرسه و دانشگاه گذرانده باشد (که اکثر ما چنین تجربه‌ای را داریم) و توانسته باشد برای خود مدرکی دست و پا کند. اگر کیفیت زندگی او تغییری درخورِ این زمانی که صرف درس و مطالعه کرده است نکرده باشد، به نظر شما چنین فردی را می‌توانیم شایستۀ تقدیر و تشویق بدانیم؟

ایمان سرورپور، یکی از مشاوران موفقیت که ارادت ویژه‌ای به او دارم، در یکی از برنامه‌های فرصت برابر می‌گفت:

تنها چیزی که از علم و دانش ارزش بیشتری دارد، «تجربه» است و لاغیر.

هرچه بیشتر از خدا عمر می‌گیرم، این جمله را بیشتر درک می‌کنم. وقتی می‌بینم آنچه را که یاد گرفته‌ام نمی‌توانم در عمل اجرا کنم، با خودم افسوس می‌خورم و به خودم تَشَر می‌زنم که: مرد حسابی. این همه درس خواندی و مطالعه کردی. قبول، سطح فکری تو احتمالاً بیشتر از کسانی است که اهل مطالعه نبوده‌اند ولی وقتی نمی‌توانی آنها را در زندگی‌ات پیاده کنی، چه کاری است که اینقدر مطالعه کنی؟

نمی‌خواهم خودم (و یا شما) را قانع کنم که مطالعه نکنیم و مطالعه خوب نیست اما می‌خواهم بگویم افراط و تفریط در هیچ چیزی خوب نیست. چه در مطالعه باشد، چه در کار کردن.

اجازه بدهید مثالی عینی بزنم که تقریباً همۀ ما آن را شنیده‌ایم. وقتی می‌خواهند از فوتبالیست موفقی در ایران مثال بزنند “علی دایی” را مثال می‌زنند و می‌گویند ایشان ترکیبی از علم و عمل است یعنی هم تحصیلات دارند هم در زمینۀ تخصصی خودشان خوش درخشیده‌اند.

اشتباه نکنید. بحث من “تعادل” (+) به آن معنایی که در ذهن عوام مردم هست، نیست که اتفاقاً ممکن است ادامۀ تحصیل برای یک فوتبالیست یک اشتباه محسوب شود. بحث من این است که ترکیب فوق‌العادۀ دانستن و توانستن آن موقعی بیشتر جلوه پیدا می‌کند که کفۀ ترازو به سمت توانستن و مهارت‌های عملی ما بچربد.

فراموش نکنیم که اگر روزی بخواهیم جایی مشغول به کار شویم، از ما نمی‌پرسند: “چه‌ها می‌دانی؟” (علم) که احتمالاً خواهند پرسید: “چه‌ها بلدی انجام دهی؟” (تجربه و عمل)

امیدوارم اگر عمری بود، جملۀ آخر را در قالب یک پست جدا و تحت عنوان تجارب چندسالۀ دانشگاه خدمت‌تان عرض کنم.

و امیدوارم بنده را به خاطر این پراکنده‌گویی ببخشید. بیشتر از این در توانم نبود که افکارم را به صورت یک کاسه، خدمت‌تان عرض کنم.

پی‌نوشت:

اگر نتوانستید ارتباطی بین عکسِ این مطلب با خود مطلب برقرار کنید، شاید بد نباشد همان کاری را که من کردم، شما نیز انجام دهید.

یعنی “خواستن”ها را با “دانستن” و «برخاستن» را با «توانستن» جایگزین بفرمایید.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

این خستگی کاذب لعنتی

این خستگی کاذب لعنتی

عصبانیت بنده را می‌بخشید. ولی هروقت به یاد چنین اوقاتی می‌افتم، اوقاتم تلخ می‌شود.

آیا تا به حال برای‌تان پیش آمده که دیر از خواب بیدار شوید و مجبور شوید از انجام بعضی کارهایی که به نظرتان بسیار مهم هستند، صرف‌نظر و چشم‌پوشی کنید؟

آیا برای‌تان اتفاق افتاده که بخواهید سر ساعت مشخصی بیدار شوید و برای دقیقه به دقیقۀ آن روزتان برنامه‌ریزی سفت و سختی نیز کرده باشید اما ناگهان با خواب ماندن یا به هر دلیل دیگری نتوانید برنامه‌تان را بر طبق آنچه مد نظرتان بوده، پیش ببرید؟

آیا شما هم این وقت‌هایی را که احساس می‌کنید زمین و زمان دست به دست هم داده‌اند تا نگذارند شما به کارتان برسید را تجربه کرده‌اید؟

هیچ نگران نباشید. فقط خواستم بگویم شما تنها نیستید. من هم یکی از این افرادی هستم که این اتفاق‌ها برایش بارها و بارها افتاده و از قرار معلوم، قرار است بارها و بارهای دیگر هم اتفاق بیفتد.

در این زمان‌های تلخ و لعنتی‌یی که می‌خواهند من را گول بزنند که “انگار تدبیر همۀ امور از دستم خارج است و نمی‌توانم مابقی زمانم را کنترل کنم و آن روز را به بهترین وجه ممکن به پایان برسانم”، چه کار می‌کنم؟

تنها راهکاری که فکر می‌کنم برای من ،تا امروز که از خدا عمر گرفته‌ام، مفید بوده است، همین است که می‌نشینم و به هر زور و ضربی به خودم می‌قبولانم:

قبول. به برنامه‌ام گند خورد. نتوانستم آن “بهترین‌ها”یی که تصور می‌کردم را انجام دهم اما می‌تواند از این لحظه به بعد، بهترینِ خودم را انجام دهم و روزم را به پایان برسانم.

لطفاً به این جمله ساده‌انگارانه و سطحی نگاه نکنید. به شخصه، برای کسی که قدرت انجام چنین کاری را داشته باشد و بتواند خودش و گذشته‌اش را ببخشد و سعی کنم تمام توان خود را برای آنچه در اختیار اوست بگذارد، احترام بسیار زیادی قائلم و حاضرم سر تعظیم جلوی او فرود بیاورم.

شاید از هر ده موقعیت، در بهترین حالت بتوانم در دو موقعیت مذکور چنین واکنشی از خود نشان دهم اما شیرینی انجام چنین کاری در همین دوبار برایم آنچنان دوست‌داشتنی بوده است که احساس کردم بد نیست چنین تجربه‌ای را با شما به اشتراک بگذارم.

نقل قولی به خاطرم آمد که بعید می‌دانم صحت داشته باشد اما گفتن‌ش را خالی از لطف نمی‌دانم.

شنیده‌ام که در روز قیامت، خداوند می‌گوید: ای بندگان محبوب من، من از گناهان شما گذشتم. شما نیز کوتاهی‌های یکدیگر را ببخشید تا وارد بهشت شوید. ولی امان از ما بندگان سرکش که حاضر نمی‌شویم از سر تقصیرات یکدیگر بگذریم…

اینجاست که می‌گویند: شاه می‌بخشد ولی شیخ علی خان نمی‌بخشد (+).

امیدوارم بتوانیم هرازچندی در این شرایط، خودمان را مستحق مجازات ندانیم و گوشه چشمی هم به خود داشته باشیم و بتوانیم خودمان را ببخشیم. شاید با این برخورد و این نگاه، بتوانیم مابقی‌ روزمان را در بهترین وجه ممکن به پایان برسانیم.

از صمیم قلبم دعا می‌کنم باقیمانده‌های روزتان مطابق میل‌تان پیش برود.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

تفاوتی در مورد خرید خانم ها با آقایان

تفاوتی در مورد خرید خانم ها با آقایان

هنوز آنقدر وقت آزاد پیدا نکرده‌ام که بخواهم چنین تحقیقاتی (آن هم با چنین موضوعاتی) انجام دهم اما اگر اجازه بدهید، ماحصلِ مشاهدات چند ماهه‌ام را با شما به اشتراک بگذارم تا اگر شما هم تشابه یا حتی تناقضی را دیده‌اید، آن را با من به اشتراک بگذارید.

البته حرف من، حرف جدیدی نیست ولی فکر می‌کنم یادآوری آن، لااقل برای خودم، شیرین باشد.

تابستان سال 96، دو ماه و اندی را در جایی مشغول به کار بودم. کجا بودنش بماند.

دخترها و خانم‌های زیادی را می‌دیدم که برای خرید محصول مورد نظر به ما مراجعه می‌کردند و من هم به عنوان فروشنده کمی به آن‌ها کمک می‌کردم و عملاً وظیفۀ خودم را انجام می‌دادم.

از طرف دیگر، پسرها و مردانی را نیز می‌دیدم که به ما مراجعه می‌کردند که البته تعداد آقایان در مقایسه با خانم‌ها به مراتب کمتر و جزیی‌تر بود.

بگذریم.

یک چیزی را که از شاهین فرهنگ (کانال تلگرام خانۀ تحول)شنیدم و یاد گرفتم، برایم به باوری عمیق تبدیل شد . دوست دارم آن را به دوستانی که به اینجا سر می‌زنند، به عنوان پیشنهاد مطرح کنم.

1
خانم‌های محترمی که با همسران‌تان به خرید می‌روید (و احیاناً دخترخانم‌هایی که با دوستان صمیمی‌تان به مراکز خرید می‌روید)؛

می‌دانم و احتمالاً می‌دانیم که بسیاری از شما عاشقِ خرید کردن هستید و بعضاً دوست دارید به خرید بروید، حتی اگر چیزی نخرید.

باور بفرمایید این را می‌دانیم.

شاید بگویید مرد باید در همین مواقع عشق‌اش را به همسرش (و دوست صمیمی‌اش) ثابت کند. این هم قبول.

اما باور بفرمایید که: آقایان از یک جایی به بعد، علاقه می‌دهند فرآیند خرید هرچه سریع‌تر تمام شوند تا بتوانند نفس راحتی بکشند. نمی‌گویم به فکر خود نباشید، اتفاقاً باشید، خوب هم باشید. ولی لطفاً کمی بیشتر به فکر این عزیزان باشید.

2
آقایان عزیز (و احیاناً آقا پسرهایی که شما هم با دوستان فوقِ صمیمی‌تان به خرید می‌روید)؛

شما هم لطف بفرمایید در این فرآیند طولانی خرید با این عزیزانِ همراه، کمی بیشتر همراهی بفرمایید. اگر نظرتان را خواستند، نظر دهید و مثل هندوانه یک گوشه نایستید تا هرچه زودتر این زمان بگذرد و شما راحت شوید.

اگر شما با آن خانم یا دخترخانم به خرید رفته‌اید، حتماً دلیلی داشته است که او شما را انتخاب کرده است. فراموش نکنید که اگر بیش از حد بی‌توجهی کنید، احتمالاً دفعۀ بعد دستِ یک نفر دیگر را بگیرند تا به خرید بروند.

وقتی از شما می‌پرسند این محصول خوب است یا نه؟ لابد نظر شما مهم است و بی‌تفاوتی و بی‌خیالی شما، احتمالاً فقط آنها را دلسرد خواهد کرد. حتی اگر حوصله هم ندارید، همینجوری الکی یک نظری بدهید تا آنها خیال‌شان راحت باشد که شما از سر اجبار با آن‌ها همراهی نمی‌کنید.

می‌دانم سخت است، قبول اما شما هم قبول کنید که این فرآیند‌های طولانی خرید همیشگی نیست و هر از چندی رخ می‌دهد.

پیام آموزشی این نوشته: بیایید باهم مهربان‌تر باشیم 🙂

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

اینرسی و میل به عدم تغییر

اینرسی و میل به عدم تغییر

اولین باری که چشمم با واژۀ باکلاس و نَچَسب “اینرسی” آشنا شد، حوصله به خرج ندادم تا ببینم این واژه یعنی چه و اصلاً برایم مهم نبود.

به خودم اعتماد به نفس دادم که با خواندن کل متن و دریافتِ فحوای کلام،‌ آن کلمۀ عجیب و غریب برام رنگ خواهد باخت ولی چنین نشد.

بعدها کمی جستجو کردم و دریافتم که: میل به عدم تغییر که در طبیعت همۀ ما -کم و بیش- هست را اینرسی گویند.

درست است که کفۀ ترازو به سمت معایبش احتمالاً بیشتر می‌چربد ولی اگر واقع‌بین باشید، همیشه هم بد نیست .

عادت هرروزه به وررزش کردن (به تعبیری: میل به عدم تغییر در این برنامه) شاید چندان بد نباشد. عادت هرروزه به نوشتن (چه روی کاغذ چه روی وبلاگ و در ملأ عام) در نگاه من، شاید نه تنها بد نباشد که بسیار هم پسندیده باشد.

(هرچند این روزها، نوشتن برای من کمی بیش از سابق سخت شده و فقط سعی کرده‌ام آن را با چنگ و دندان حفظ کنم.

العیاذ بالله، انگار خدا به من گفته باشد که به رسیمانِ “نوشتن” چنگ بزنید،‌ احساس می‌کنم باید اینگونه باشم. امیدوارم که اگر کارم اشتباه هست، دیر متوجه آن نشوم.)

وانگهی، ضرب‌المثل “ترک عادت موجب مرض است” به نظرم امروزه چندان کاربرد ندارد. شاید روزهای قبل هم کاربرد نداشته است و ما به اشتباه فکر می‌کردیم که این ضرب‌المثل درست است.

می‌پرسید چرا؟ به نظر من چون هر عادتی که داشته باشیم، ترک آن لزوماً موجب مرض نیست. مگر نه اینکه ما عادت‌های‌مان را انتخاب می‌کنیم و عادت‌های‌مان ما را می‌سازند؟ با این حساب، آیا ترک عادت شب‌نشینی با دوستان و یاوه‌بافی با آنها، موجب ترک مرض است یا شاید برعکس، موجب برکت خواهد شد؟

پی‌نوشت: چی؟ این عکس چه ربطی به این نوشته داشت؟

راستش هیچ ربطی نداشت. فقط چون از کلمۀ طبیعت استفاده کردم و الآن هم در فصل زیبا و حیرت‌انگیز “پاییز” قرار داریم،‌ دلم نیامد اینقدر بی‌تفاوت از کنار آن عبور کنم. همین.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

فکر می‌کنید در کدام گروه قرار می‌گیرید؟

فکر می‌کنید در کدام گروه قرار می‌گیرید؟

چندی پیش، مطلب جالبی در مورد «خواب» خوانده بودم اما به اندازۀ مصاحبه دکتر ابولفضل احیایی با مجله موفقیت دریافتم که:

(1)
چرخۀ خواب 90 دقیقه است و در حالت نرمال مابین 4 تا 7 بار در یک شبانه‌روز باید تکرار شود.

(2)
مهم‌ترین عنصر در چرایی به خواب رفتن انسان، کاهش دمای بدن انسان است.
(الآن بهتر می‌فهمم که چرا وقتی هوا سرد است، برای بلند شدن از خواب باید سختی بیشتری به جان بخرم، خاصه اگر فردای آن روز هم کلاس دانشگاه داشته باشم، بسی سخت است تا بتوانم خودم را از خوابِ ناز محروم کنم.)

(3)
تعریف کسانی که مبتلا به اختلالات خواب هستند: آنهایی که نمی‌توانند خواب آرام (به تعبیری: کیفیت خواب) یا کافی (به تعبیری: کمیت خواب) را تجربه کنند، به تعبیر ایشان دچار اختلال روانی هستند.

به سختی می‌توانم خودم را قانع کنم که کسی آنقدر شجاع و از خود راضی باشد که بگوید: من نه در کیفیت خوابم هیچ مشکلی دارم و نه در کمیت خوابم. تو گویی که هرکسی به نوعی، اختلال خواب را تجربه می‌کند.

(4)
من هم به قول شاهین کلانتری عزیز، افتخارم این بود که کم‌خوابیدن را تجربه کنم و به این جمله (این مضمون) که “بعد از مردن، وقت زیادی برای خوابیدن داریم”، خودم را قانع به خرکاری و تلاش زیاد می‌کردم،‌ هرچند که واقعاً هم خرکاری نمی‌کردم و بیشتر اوقاتم را به بطالت می‌گذراندم اما دلم خوش بود که کم می‌خوابم.

کمی گذشت تا از دکتر فرهنگ هلاکویی شنیدم که می‌گفت: کسی که خواب خوبی ندارد، بیداری خوبی هم ندارد.

بعد از آن بود که تصمیم گرفتم اعتدالی برای خوابم و فعالیت روزانه‌ام ایجاد کنم.

هنوز هم نمی‌دانم اختلال خواب من از چه نوعی است اما احساس می‌کنم هرکسی در هر زمانی، بدن خودش می‌تواند یکی از بهترین راهنماهای خودش باشد.

پی‌نوشت:

احتمالاً شما هم اصطلاح پرندۀ صبح‌گاهی (آنهایی که عادت به سحرخیزی دارند) و جغد شب (آنهایی که عادت به شب‌بیداری دارند، آن هم به هردلیلی) را شنیده‌اید.

فارغ از خوب بودن یکی بر دیگری، شما کدام سبک خواب را می‌پسندید؟ آیا هردونوع آن را تجربه کرده‌اید و به چنین نتیجه‌ای رسیده‌اید یا صرفاً بر اساس حرف بقیه به این نتیجه رسیده‌‌اید؟

امیدوارم حوصله داشته باشید و جواب سؤالم را بدهید.

جماعتِ وفادارِ غرب زده

جماعتِ وفادارِ غرب زده

آدم غرب زده هَرهَرى مذهب است [به معنای کسی که به هیچ مذهبی اعتقاد ندارد و بی بند و بار است]. به هیچ چیز اعتقاد ندارد اما به هیچ چیز هم بى اعتقاد نیست. یک آدم التقاطى است. نان به نرخ روز خور است. همه چیز برایش على السویه است. خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود ونبود پل هیچ است. نه ایمانى دارد، نه مسلکى، نه مرامى، نه اعتقادى، نه به خدا یا به بشریت نه در بند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبى. حتى لامذهب هم نیست. هرهرى است. گاهى به مسجد هم مى رود. همان طور که به کلوپ مى رود یا به سینما. اما همه جا فقط تماشاچى است. درست مثل اینکه به تماشاى بازى فوتبال رفته همیشه کنار گود است.

 آدم غرب زده وفادارترین مصرف کننده ى مصنوعات غربى است.

ادامه ی مطلب

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri