üsküdar evden eve nakliyat

“یکی” به جای همه یا “همه” به جای یکی؟

زهره خانم زاهدی، یکی از نویسندگان مورد علاقۀ من در مجلۀ موفقیت، در مورد دوست داشتن و عاشق شدن نوشته بودند:

… هیچکس به من نگفته بود ما برای عاشقِ یک نفر شدن به این دنیا نیامده‌ایم و برای دوست داشتن همه آمده‌ایم؛ من این را خیلی دیر فهمیدم و بابت این دیرکرد هم تاوان سنگینی پرداختم…

حرف ایشان برایم چندان ملموس نبود. کمی خواستم با خودم خلوت کنم و ببینم چنین تجربه‌یی در زندگی من نیز رخ داده است یا خیر؟

دیدم آری. به کرات هم آری! سال‌های تلخی را به خاطر آوردم که به دختر و پسر، پیر و جوان و به هرکسی که به تورم می‌خورد، دل می‌بستم و به تعبیری بیش از بقیه دوستش می‌داشتم و گاهی عجیب دل می‌بستم.

نمی‌دانم چه کِرمی بود اما مدام به صورت خودآگاه، خودم را در دامِ وابستگی اسیر می‌کردم.

خوب که فکر کردم، دیدم در دوران دبیرستان، به بچه‌های هم‌کلاسی‌ام که خیلی باهم رفیق بودیم، دل می‌بستم و به صورت مقطعی، با یکی از آنها عجیب انس می‌گرفتم و دل می‌بستم و حتی کوچک‌ترین کار او، ممکن بود حال من را خوب یا بد کند.

کمی به عقب برگشتم، دیدم این اتفاق در دوران راهنمایی من نیز به کرات اتفاق افتاده بود و هر زمان، با یکی بیشتر از بقیه اُخت می‌شدم. حتی اسم تک‌تکِ آنهایی که برای مدتی دلبسته و وابستۀ آنها بودم را هنوز به خاطر دارم.

ایرادی که وجود داشت، اینکه خودم درگیرِ این چنین روابطی می‌شدم و متوجه اشتباهاتِ تکراری‌ام نمی‌شدم ضمن اینکه کسی نبود که به من بگوید: لا یُلْسَعُ [یُلدَغُ] الْمُؤْمِنُ مِنْ جُحْرٍ مَرَّتَیْنِ (مؤمن از یک سوراخ، دوبار گزیده نمی‌شود).
[البته اگر واقعاً مؤمن بودن به همین یک فاکتور باشد، بنده قطعاً کافر هستم چون از چند سوراخِ یکسان، چندبار گزیده شده‌ام.]

پس از خواندنِ این متن و پس از شکستِ عشقی‌های متفاوت (نه به معنای رایج آن که یک دختر یا یک پسر، از شریکِ عاطفیِ جنس مخالفِ خود شکست عشقی می‌خورد!)، کمی روال زندگی‌ام را تغییر دادم و به تعبیری کمی از اینور بام افتادم.

برای مدتی حاضر نبودم به هیچکس و ناکسی دل ببندم و به خودم اجازه نمی‌دادم با کسی بیشتر از نیاز، صمیمی شوم چون چندباری ضربه خورده بودم و طعمِ تلخِ شکستِ عشقی‌های متفاوت هنوز زیر زبانم بود.

ولی پس از گذشتِ مدتی طولانی، احساس کردم تحملِ این وضعیت برایم سخت است و دوست دارم با کسانی بیش از بقیه صمیمی باشم، هرچند باید مراقب می‌بودم که دوباره دل نبندم.

بعد از مدتی ناخودآگاه به همین حرفِ خانم زاهدی رسیدم: اینکه همه را دوست داشته باشم و به همه عشق بورزم (نه به معنای رایجِ عاشق شدن در جامعه)، به همه لبخند بزنم و با همه مهربان باشم و اینکه نخواهیم صرفاً “همه” را فدای “یکی” بکنیم، حتی اگر پس از مدتی به نتیجه رسیدیم که می‌خواهیم به “یکی” بیشتر از بقیه دل ببندیم و به تعبیری عاشق‌اش شویم (این دفعه به همان معنای رایجِ عاشق شدن در جامعه!).

(داخل پرانتز عرض کنم که هنوز درس‌هایی که از محمدرضا شعبانعلی در رادیو مذاکره آموخته‌ام را به خاطر دارم که می‌گفت: اعتماد یعنی آسیب‌پذیر کردن خودمان در مقابل یک فرد (یا یک سازمان). اما محمدرضا در ادامه گفت که این آسیب‌پذیر کردنِ خودمان در مقابل دیگری، لذت‌بخش است و 2طرف لذت می‌بریم. پس انسان حق دارد که گاهی بخواهد خودش را در برابر دیگری آسیب‌پذیر، دلبسته و حتی وابسته کند، حتی اگر بعداً پشیمان شود. نمی‌گویم باید چنین کاری بکند اما اگر کسی چنین کاری کرد، او را درک می‌کنم.)

11 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام سینا جان، آقا کم فروغ شدی جدیدا بیشتر برامون بنویس دیگه :دی
    خیلی با این جمله‌ای که نوشتی موافقم، اینکه با همه مهربون باشیم و به همه عشق بورزیم (به معنایی که خودت بکار بردی) حس خیلی خوب و لذت‌بخشیه که یکی دوساله از یکی از دوستام بهم به ارث رسیده، اطرافم پر از انرژی مثبت شده، و کلا اتفاقای خوب قشنگی داره میوفته واسم.
    ولی احساس کردم این دوتا اتفاق رو کمی مقابل هم قرار دادی‌شون که به‌نظرم تداخلی باهم ندارن، یعنی همزمان که می‌شه عاشق شخص خاص و شاخصی بود، می‌شه به بقیه هم عشق نثار کرد و با همه مهربون بود.
    یا حداقل واسه من تاحالا خیلی در تضاد نبودن این دو مورد

    1. سلام مهدی جان.
      عزیز کم سعادتیم. راستش سعی می‌کنم حضور مؤثری داشته باشم اما خیلی وقتا نمی‌شه. شما ما رو به بزرگی خودت ببخش و همینجور جسته و گریخته ما رو تحمل کن:)) ولی فرمایش شما به روی چشم. تلاشم رو می‌کنم.
      می‌تونم بپرسم چجوری از یکی از دوستانت به ارث رسیده؟ یعنی دقیقاً چیکار کرده اون دوست عزیز که تو هم اینجوری شدی؟‌ ولی خیلی خوشحالم که اینقدر از زندگی‌ات راضی هستی.
      آره احساست درست بود. ولی همونطور که تیزبینانه گفتی “کمی” این دوتا رو رو به روی هم قرار دادم چون در طول تجاربی که داشتم، گاهی این اتفاق می‌افتاد و چون خیالم راحت بود که عشق و علاقۀ مطلق یکی رو دارم، دل از عشق و علاقۀ بقیه می‌بُریدم. نمی‌دونم شاید فقط برای من این تجربه رخ می‌داده اما من اینجوری تجربه کردم. البته یک جملۀ دیگه هم می‌خوام بگم که حقیقتش روم نمی‌شه اینجا بگم چون احتمالاً به جز تو یکی دو نفر دیگه هم بخونن! اگه خواستی با رمزِ “ایرانی‌جماعت” بهم پیام بده تا یادم بمونه چی می‌خواستم بهت بگم‌:)) ولی اگه پیامم ندادی فدای سرت، چون فقط یه جمله رو سانسور کردم همین.
      راستی مهدی جان اگه اجازه بدی، سایت قشنگت رو هم به قسمتِ دوستان خوب من وبلاگم اضافه کنم.
      اگرم هنوزم تا ساعت 11 می‌خوابی و با خودت هم‌قسم می‌شی که صبح زود پا شی و نمی‌شی، خیلی خودت رو سرزنش نکن. نسلِ ما یه خرده خسته است 🙂

      1. آره همیشه نمی‌شه اونقدری که باید و شاید تو همه‌ی عرصه‌ها حضور پررنگی داشت، ولی به نظرم یکمی‌اش هم به تنبلی خودمون برمی‌گرده، بعضی وقتا احساس می‌کنم هنوز نتونستم نوشتن رو به یکی از کارای روزمره‌ام مثل غذا خوردن و مسواک زدن تبدیل کنم، ولی خوب همین که تو این مسیر قرار گرفتیم به نظرم خودش خیلی‌هم خوبه، حالا هرچند سرعتمون مثل لاکپشته تو مسابقه‌اش با خرگوش باشه.

        ولی در مورد دوستم که پرسیدی؛ خودم هم دقیقا نفهمیدم چه فرآیندی رخ داد بینمون، این بنده‌خدا یه سری اخلاقای خوب داشت( مثل اینکه با همه مهربون بود، به همه احترام می‌گذاشت، با سوپور شهرداری همونجوری سلام علیک می‌کرد که با خود شهردار اگه یه روز قرار بود سلام و احوال‌پرسی کنه، بعد خلاصه کم کم کمال هم‌نشین در من اثر کرد و دیدم نظرات مثبتی که من قبلا راجع به اون داشتم رو کم کم دارم از طرف بچه‌ها درباره خودم می‌شنوم.
        اینجوری شد که به قول کتابای عربی دوران تحصیلی‌مون فَوَقَعَ ما وَقَعَ 🙂

        راستی خیلی خوشحال شدم تو لیست دوستانِ خوبت قرار گرفتم [از شدت ذوق مشت‌هایش را گره کرده و به هوا می‌پرد]

        1. آره اون که صد در صد. نسل ما به خوردن و خوابیدن متأسفانه عادت کرده، هرچند خیلی‌ها سعی کردند خودشون و بدن‌شون رو اینجوری عادت ندن و به نظرم تا حد زیادی هم موفق شدن.
          نگران نباش. آهسته و پیوسته. شما سعی کن به نظرم هرروز یا یکی در میون بنویسی، حالا اگه یه وقت یه مشکلی هم پیش اومد خیلی به خودت سخت نگیر.
          ولی من حدوداً بیشتر از 100روز یادمه پیوسته نوشتم و خیلی نتایج جالبی گرفتم. به نظرم این بازه رو از یه زمانی استارت بزن و تحت هر شرایطی، با هر سختی‌یی که متصوری برای این کار، اونو انجام بده. خیلی جالبه 🙂
          چقدر خوب. خدا ازین دوستای خوب نصیب بکنه:) چقدر جالب که خودت هم همونجوری شدی که دوست داشتی…
          آخ آخ چقدر خاطره زنده شد ازین فوقع ما وقع. هروقت به این جمله می‌رسیدیم، می‌فهمیدیم دیگه نویسنده حوصله نداشته داستان رو کِش بده و پایان باز گذاشته.
          اختیار داری برای من افتخاره مهدی جان. دوست خوشتیپِ من.

  2. سینا جان سلام..خیلی وبلاگی نیستم متاسفانه گه گاهی سرچی کنم در این وادی همین مراکافی است ..ولی بایستی بگم که واقعا خوشم اومد خیلی رک و راست مینویسی..دروغ نگفتم که بگم منم یه لحظه به نگارش تو دل بستم..حرف زدنت حرف نداره..یاعلی

    1. سلام علیرضای عزیز 🙂
      اگه خیلی وبلاگی نیستی، به نظرم توی قسمت دوستانِ خوب من اگه سرچ بکنی، دوستان خیلی بهتری پیدا می‌شن که من توی اونا گم هستم.
      ممنونم ازت. راستش آدم تعریف می‌شنوه دست و پاشو گم می‌کنه منم الآن اینجوری شدم:))
      شما عزیز دلی. بیشتر سر بزن به اینجا تا با دیدن اسمت انرژی بگیرم و خوشحال بشم که دوست خوبی چون تو پیدا کردم.
      برات بهترین‌ها رو توی سال جدید آرزو می‌کنم.
      یا علی.

      1. چشم سیناجان حتما همین کارو خواهم کرد وبیشتر پیگر مطالب شماو دوستای خوبتون خواهم بود..تعریف نبود واقعیت بود کلا اهل تمجید نیستم ولی خب حرف دلمو رک و راست میگم ؛شاید مثل خودت😊😊بهرحال منم بهترینهارو برات میخوام از خدای بزرگ ودر آخرلحظه ای مکث…
        آرزویم این است
        نرود لبخند ازعمق وجودت هرگز…مخلصم یاعلی

  3. سلام سینا جان خوبی؟
    حرف خانم نویسنده خیلی خوبه ولی به علاوه حرفای خودت که از اینکه همه رو دوست داشته باشیم آسیب نبینیم.
    عکسی که انتخاب کردی خیلی جالبه برا متنت😊

  4. این کار رو کردم و خودم رو دربرابر یک نفر به شدت آسیب پذیر کردم.
    معتقد بودم و هستم که عشق به درد و رنج هاش می ارزه.
    اما خوب الان این سختی ها و درد و رنج ها با هر بهونه ای چشمم رو پر میکنه
    بهار قشنگم شبیه پاییز شده برام. :))

    1. سلام مهسا جان.
      خیلی خوشحالم که برای اولین بار اسمت رو اینجا می‌بینم اونم توی موضوعِ دوست‌داشتنیِ عشق. هرچند شاید الآن خیلی برات دوست‌داشتنی نباشه…
      خیلی ناراحت شدم که اینو ازت شنیدم.
      فقط می‌تونم بگم امیدوارم هرچی زودتر به نتیجه برسی و ازین سردرگمیِ لعنتی خلاصی پیدا کنی.
      امیدوارم تا چند وقت دیگه حالت رو خیلی خوب ببینم 🙂 هرچند می‌دونم این دعام یه خرده دور از ذهن به نظر می‌رسه ولی واقعاً امیدوارم…

دیدگاهتان را بنویسید

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri