چرا دیگر از صادق هدایت نمی‌ترسم؟

یکی از نوشته‌های شاهین کلانتری که من را بیش از پیش شیفتۀ خودش کرد، نوشتۀ 10 پیشنهاد عملی برای دهه هشتادی‌ها بود که در ظاهراً در مورد دهه هشتادی‌ها نوشته بود اما برای فردی دهه هفتادی مثل من نیز، بی‌نهایت مصداق دارد و بهتر است من هم به این پیشنهاد‌ها کمی جدی‌تر فکر کنم.

شاهین در لابه‌لای حرف‌هایش گفته بود:

۵

مثل بقیه ملت توی گوگل سرچ نکنید: «چرا صادق هدایت خودکشی کرد؟ » جایش بروید بوف کور را دو سه بار بخوانید و کیف کنید و یاد بگیرید. نگران نباشید، نه افسرده می‌شوید، نه خودکشی‌ می‌کنید، بوف کور، لولوخرخره نیست. مطمئن باشید بوف کور از ترهات امثال مهران مدیری برای شما مفیدتر است.

کار با جملۀ آخر شاهین در مورد ترهات مهران مدیری ندارم که شاهین طبیعتاً نظر خودش را نوشته است و نظر هرکسی در جای خود می‌تواند درست باشد.

بحث اصلی من، قسمت اول نوشته در مورد صادق هدایت و ترسیدن از اوست.

باید اعتراف کنم که من هم (مثل سگ) از صادق هدایت می‌ترسیدم. اصلاً اغراق نمی‌کنم. با اینکه می‌دیدم افراد فرهیختۀ زیادی کتاب‌های او را خوانده‌اند اما فکر می‌کردم: کتابی از صادق هدایت خواندن همان و خودکشی کردن در آنِ واحد همان.

بعد از اینکه چنین پیشنهادی را از شاهین عزیز شنیدم و خواندم، عزمم را جزم کردم تا در آینده‌ای نزدیک کتاب بوف کور و سگ ولگرد او را در وقت مناسب بخوانم. خلاصه این وقت مناسب فرا رسید و توانستم اولین کتاب او را (همچنان با کمی ترس و لرز) بخوانم و همچنان صحیح و سالم در خدمت شما باشم.

قصد معرفی کتاب را ندارم که اصلاً این کار را چندان خوب بلد نیستم و یاد نگرفته‌ام.

اما صادق هدایت برای من شخصیتی بود متوهم و البته دوست‌داشتنی. در قسمت‌هایی از کتاب با او بسیار همدردی کردم و دلم عجیب برای او سوخت. یک آدم دردکشیده‌ای بوده است که نگویید و نپرسید.

تا این کتاب را نخوانید، عمق فاجعه را نخواهید فهمید. حتی اگر بخوانید ولی جنسیت‌تان مذکر نباشد، به نظرم باز هم به عمق فاجعه، آن‌طور که باید و شاید، پی نخواهید برد.

(اشتباه نکنید. اصلاً دوست ندارم بحث تفکیک جنسیتی را پیش بکشم که از آن اصلاً سررشته‌ای ندارم. بحث من این است که بعضی چیزها را باید مرد (مذکر) باشی تا با گوشت و استخوانت درک کنی و برعکس، بعضی چیزها را لازم است که زن (مونث) باشی.)

شروع داستان این کتاب بسیار جالب است:

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا رو را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند…

پس از یک مقدمۀ پر آب و تاب و بسیار زیبای ادبی، نویسنده می‌گوید:

من فقط به شرح یکی از این پیشامدها می‌پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و به قدری مرا تکان داده ه هرگز فراموش نخواهم کرد…

هرکس این کتاب را یکبار خوانده باشد، احتمالاً این جملات تکراری را خوب به خاطر خواهد داشت که صادق هدایت در جای‌جای این کتاب می‌گوید:

دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوز کرده، زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان -نه، یک فرشتهۀ ‌آسمانی- جلوی او ایستاده خم شده بود و با دست راستش گل نیلوفر کبودی به او تعارف می‌کرد درحالیکه پیرمرد ناخن انگشت سبابۀ دست چپش را می‌جوید.

در اواسط داستان بود که متوجه شدم این دختر جوان، همان همسر اوست که از قضا بسیار بی‌وفا است و به زمین و آسمان محل می‌گذارد اِلّا به آنکه باید محل بگذارد یعنی شوهر خودش.

متوجه شدم که او هم انسانی بوده است مثل بقیه اما فشار زندگی او کمی بیشتر از اطرافیانش بوده است و از قضا متأسفانه او نتوانسته است بار این فشار را به تنهایی تحمل کند. بالأخره هرکسی ممکن است از یک جایی به بعد دیگر از دنیا و آخرت بِبُرد و پیۀ همه چیز را به تن خود بمالد.

خلاصه اینکه عجیب دلم برای صادق هدایت سوخت. مطمئناً او این کتاب را برای کسب دلسوزی و ترحم ننوشته است و همانطور که خودش گفته است، آن را نوشته است تا خودش را بهتر بشناسد اما می‌خواستم بگویم اگر شما هم مثل من آدم ترسو و محافظه‌کاری هستید،‌ نترسید. یکی از کتاب‌هایی که به آن علاقه دارید و ترجیحاً دیگران هم اکیداً به آن توصیه کرده‌اند را انتخاب کنید و بخوانید. شاید مثل من خوش‌تان آمد و قلم‌اش به دل‌تان نشست.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

14 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

    1. سلام محمدحسین عزیز.
      من دیگر ترسی ندارم ولی چندان علاقه‌ای هم به خواندن آثارش ندارم. ولی اگه هیچ کتاب دیگه‌ای هم نخونم، سگ ولگردش رو دوست دارم حتماً بخونم.
      بابت لطفی که دارید ازتون ممنونم.
      چشم دوست عزیز. اگر اجازه بفرمایید، چند مدتی بلاگ شما رو بخونم و کمی با خط فکری و سیر نوشته‌های شما آشنا بشم، بعد از اون حتماً با کمال افتخار اینکارو می‌کنم.
      راسی، چه وبلاگ قشنگی داری. خیلی ترکیب رنگش رو دوست دارم.
      ممنونم که کامنت گذاشتی و امیدوارم دوباره هم اینجا اسمت رو ببینم.

        1. خیلی خوشحالم که با وبلاگ من چنین کاری انجام دادی و امیدوارم بعضی از حرف‌هام برات به درد بخور باشه و امیدوارم بتونم از نوشته‌های خوبت چیزهای زیادی یاد بگیرم، به خصوص نوشته‌هایی که از جنس تجربۀ شخصیت باشه…
          بابت نظر لطفی که بهم داری خیلی ممنونم. امیدوارم همینطوری باشه که شما می‌گی.
          شاد باشی دوست خوبم.

    1. سلام حانیه جان.
      آره بابا. اتفاقاً 7-8بار هم به خودت تلقین کن هیچی نمی‌شه، هیچی نمی‌شه که خیالت راحت باشه 😀
      آره بابا تا وقتی این سایت سرپا هست، یعنی من سالمم. مگر اینکه یه آدم بیماری بخواد بیاد اینجا رو هک کنه که بعید می‌دونم یه همچین کسی پیدا بشه.
      اینکه بخونی یا نه رو نمی‌دونم چه توقعی از کتاب داری. اگر توقع زیادی نداری و مثل من کنجکاوی‌ات گل کرده که ببینی اینقدر که صادق هدایت صادق هدایت می‌گن چی هست، بد نیست بخونی. شاید تهش بگی حیف وقتی که براش گذاشتم ولی به نظرم ارزش یه بار خوندن رو داره…
      امیدوارم اگه خوندی، حتماً بیای خیالم رو راحت کنی 🙂

      1. سینا دوست دارم بخونم ولی احساس میکنم لذت خاصی نداره خوندن کتابی که نسبت بهش این حسو دارم ولی اگه پیدا کردم کتابشو و خواستم بخونم اول به تو میگم 😄

        1. راستش شاید باورت نشه که من این کتاب رو به این خاطر خوندم که لااقل اگه یه کسی گفت صادق هدایت خوندی؟ بگم آره 😀
          البته دلایل دیگه‌ای هم داشت ولی حس بدی بود که ببینم دوستام اینقدر از صادق هدایت حرف بزنن و من هم هیچی نفهمم که چی به چیه. الآن هم نمی‌فهمم چی به چیه ولی بازم یه خرده شناخت ازش دارم.
          اگر هم پیدا نکردی، بر خلاف میل باطنیم که خیلی به کتاب‌هام عشق می‌ورزم، بهم بگو تا کتاب رو برات پست کنم.
          توی دانشگاه‌مون دفتر پست هست و چندان زحمتی برای من نداره پس فکر نکن از باب تعارف بهت گفتم.

            1. قربونت حانیه جان.
              اگر اینقدر حس و حال خوبی نداری، فعلاً نخون تا یه روز مثل من کنجکاوی‌ات گل کنه 🙂
              البته اگه قبل از خوندن کتاب اینقدر بهم می‌گفتی علاقه‌ای به خوندن کتاب نداری، احتمالاً من رو هم منصرف کرده بودی از خوندنش.
              امیدوارم اگر کتاب‌های قشنگ خوندی، بیای و بهم بگی.
              اگر هم حوصلۀ این کارو نداشتی، مثل همیشه می‌گم ای کاش یه جا راجع بهشون بنویسی 🙂

  1. سلام…
    من کتاب بوف کور رو نخوندم ولی یادمه چند وقت پیش زینب یه متنی در مورد صادق هدایت و همین کتابش نوشته بود(اونجاهایی که درمورد خودکشیش بوده) اصلا ازش خوشم نیومد، نتونستم درکش کنم.

    1. سلام لیلا جان.
      والا چیز خاصی رو از دست ندادی ولی اگه یه وقت بیکار بودی و وقت آزاد داشتی که نمی‌دونستی چیکار کنی، بد نیست یه نگاهی بهش بندازی.
      شاید مفهوم و هدف چندان خاصی پشت کتاب برای من و تو نباشه ولی به نظرم ارزش یه بار خوندن رو داره تا بفهمی اون بدبخت به یه دردی گرفتار بوده که الآن خیلی‌ها بهش مبتلا هستن ولی از عمق فاجعه خبر ندارن و اگر هم دارن، جرأت ندارن مثل اون خودکشی کنند. نمی‌خوام کارش رو تأیید کنم ولی به نظرم آدم بدبختی بوده و زندگی داغونی رو داشته تجربه می‌کرده، هرچند که راه حلش احتمالاً بهترین گزینه نبوده…

  2. سلام سینا

    منم تابستون پارسال خوندمش، یادمه توی فرجه‌ی امتحان فیزیک بودیم، صدصفحه بیشتر نبود، اون نسخه‌ای که من خوندم با دستخط خود صادق هدایت بود. بعد دادم چندتا از همکلاسیا هم خوندنش.

    کتابش سروته نداشت انگار، مفهومش خیلی جذاب نبود ولی قلمش بی نظیره.
    من بعدش داش آکل رو خوندم، اون قشنگتر بود.

    وسطش همش نگران بودم یه وقت فکر خودکشی به سرم بزنه ولی دیدم نه ! من جون‌سخت تر از این حرفام : )

    1. سلام زینب.
      چه جالب. شنیده بودم که بعضی کتاب‌ها با دست‌خط خودش هست ولی این کتابی که من خوندم، فقط اولش نوشته بود نسخۀ بدون کم و کاستِ بوف کور.
      آره یه خرده بی‌سر و ته بود. البته ایرادی هم نداشت. چون نوشته بود می‌خواد خودش رو بشناسه و لزوماً هم نمی‌خواسته کسی ازش چیزی سر در بیاره، فقط شاید یه جرقه‌ای چیزی توی ذهنش بزنه خواننده، همین.
      یه جاهایی تکرارهایی که انجام می‌داد رو خیلی دوست داشتم ولی یه جاهایی هم به نظرم افراط کرد و حالم رو به هم زد.
      داش‌ آکل رو فقط اسمشو شنیدم. باید خوندنی باشه.
      خدا را شکر که جفت‌مون سالمیم 🙂

پاسخ دهید

cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri