saç protezi ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست - دست نوشته های سینا شهبازی

ما حصل تجارب چند سال دانشگاه (2): همه چیز به نمره نیست

پیش‌نوشت:

قبل از نوشتن این مطلب می‌دانم که نوشته قرار است منسجم نباشد چون مطالب زیادی در ذهنم است و یک کاسه کردن آنها در این مقطع برای من کمی دشوار است اما تمام تلاشم را می‌کنم که مطلب خوبی از آب در بیاید.

ضمناً شاید بد نباشد اگر حوصله دارید، نیم‌نگاهی به نوشتۀ قبلی‌ام (تحت عنوان ما حصل تجارب چند سال دانشگاه) که چندان بی‌ارتباط با همین موضوع نیست، بیندازید.

اصل‌نوشت:

این مطلب را خودم بعد از 3سال به صورت جدی فهمیدم. نمی‌دانم شما کِی متوجه این قضیه شده‌اید و چه بسا شاید تا الآن متوجه عمق فاجعه نشده باشید ولی امیدوارم این حرف بنده را بپذیرید و سعی در تجربه کردن این مورد نداشته باشید.

از اولین سال و اولین روزهایی که وارد دانشگاه شدم، احساس می‌کردم خیلی باهوشم و خیلی زود می‌توانم تشخیص دهم که استاد مربوطه چیزی حالی‌اش است یا نه و می‌تواند چیزی درخور کلاس و دانشگاه به ما یاد دهد یا نه.

بعضی از اساتید از همان اول برایم چشمک می‌زدند هرچند که خودشان متوجه این موضوع نبودند. چشمک زدن‌شان هم از این بابت بود که متوجه می‌شدم این استاد، ارزش وقت گذاشتن دارد و باید تا جایی که راه دارد، از او چیزی یاد گرفت.

یک ویژگی مشترک ظاهری آنها که خود نیز به آن معترف بودند، این بود: ما از همان سال اول دانشگاه (و چه بسا سال‌های قبل از دانشگاه) وارد بازار کار شده ایم _چه مرتبط با رشتۀ دانشگاهی و چه غیر مرتبط، چه به صورت اجباری به خاطر مثلاً درآوردن پول و چرخاندن زندگی و چه به صورت اختیاری و برای یاد گرفتن کار و به اصطلاح کارآموزی.

من به این نصیحت به چشم خریدار نگاه نکردم و صرفاً در گوشه‌ای از ذهنم ماند و به خودم می‌گفتم: پس ظاهراً مسیر موفقیت از همین کار کردن‌ها در ایام دانشگاه خواهد گذشت و من هم باید چنین کنم.

اما گفتن کجا و عمل کردن کجا. یعنی با اینکه به این کار خوب معترف بودم اما هیچ‌وقت “واقعاً” نخواستم که به صورت جدی خودم را درگیر کار کنم و چون خانواده هم  حمایت نسبتاً خوبی (به لحاظ مالی) از من به عمل می‌آوردند، به توصیۀ آنها مبنی بر اینکه فقط باید درسم را خود بخوانم، عمل کردم.

این ماجرا گذشت و گذشت تا سال آخر کارشناسی من که متوجه شدم به توصیۀ اساتید گوش نکرده‌ام.

گذشت و گذشت تا نوشته‌ای با عنوان “برای دانشجویان” از دوست خوبم حمید طهماسبی نازنین را خواندم و خوب خاطرم هست که از آن روز تا به امروز، هنوز که هنوز است اصل حرف او را فراموش نکرده‌ام:

در هنگام تحصیل حتما حتما حتما حتما وارد بازار کار شوید.

گذشت و گذشت تا کتاب پدر پولدار پدر بی‌پولِ رابرت کیوساکی را خواندم و از همان ابتدای کتاب، میخکوب کتاب و حرف‌هایش شدم و احساس کردم چه راحت حرف‌های دل من و امثال من را می‌زند که تا مدت‌ها جرأت نکردیم به آن اعتراف کنیم.

خلاصۀ حرفم را احتمالاً متوجه شده‌اید: در طول دانشگاه، درس خواندن و نمره گرفتن مهم است. من هم به این نکته معترف هستم و تا به حال سعی کرده‌ام جوری درس بخوانم که اساتید و حتی خانواده‌ام به من افتخار کنند و سعی کنم در جایی که هستم، بیشترین تلاش خودم را به کار ببرم.

معدل نسبتاً خوب و سطح الف من نیز می‌تواند مؤکد این موضوع نیز باشد اما یک چیز مهم‌تر وجود دارد که باارزش‌تر از دانش است و آن چیزی نیست جز تجربه.

امیدوارم جرأت کنید و دل به دریا بزنید و هر کاری که فکر می‌کردید ارزش تجربه کردن دارد را امتحان کنید، حتی اگر به ظاهر با رشته‌تان همخوانی نداشت. شاید همین تجربۀ چند روزه، چند ماهه و چند سالۀ شما، یک روزی-یک جایی- یک جوری که شما از آن خبر ندارید، به کارتان بیاید.

دوست دارم این نوشته را با جمله‌ای که از حمید طهماسبی یاد گرفتم به پایان ببرم:

“پس تا می توانید سوال بپرسید و تجربه کسب کنید و هر کاری که فکر می کنید درست است را انجام دهید.

نترسید؛

یادتان باشد تصمیم درست، حاصل تجربه و تجربه، حاصل تصمیم نادرست است.”

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

17 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام سینای عزیز
    خیلی خیلی خیلی خوشحالم که آنقدر اهل رشد و پیشرفت هستی
    ممنون از این همه لطفی که توی نوشته ات نسبت به من داشتی
    این رو بدان که اولین شرط موفقیت، این هست که دوست داشته باشی موفق بشی
    و بهت تبریک میگم تو این پیش نیاز رو داری. بذار اینجا چندتا نکته به عنوان یاداوری به خودم و خودت بگم:
    1- از متمم غافل نشیم
    2- یادمون باشه چیزهایی که یاد میگیریم اگر در عملمون نباشه یادمون میره
    3- پیگیر باشیم
    4- رویاهامون یادمون نره
    5- ایلان ماسک رو فالو کنیم
    6- کتاب صفر تا یک و اقیانوس آبی و REWORK رو بخونیم
    7- بیشتر روز درگیر عملیات باشیم
    8- عمل عمل عمل
    9- تو خوشحالی قول ندیم (چون بیش از اندازه خوش بینیم)
    10- موقع ناراحتی تصمیم نگیریم ( چون بیش از اندازه بد بینیم)
    11- واقع بین باشیم
    12- پیروزی های کوچک رو فدای فتح پایدار کنیم
    13- دوستانمان را که ارزش ماندن در کنار ما دارند عاشقانه نگه داریم
    14- بدانیم هیچ کس هیچ کس هیچ کس دلش به حال ما نمی سوزد
    در آخر باید بگم هرچی به دست میاریم حاصل دسترنج و لیاقت خودمون هست و جملاتی مثل
    خدا براش خواسته
    قسمت بوده
    شانس نیاورده
    پیشونی نداشته
    اقبالش برگشته
    تقدیرش این بوده
    جملاتی هستند که فقط به درد کسانی می خورند که می خواهند روی وجدان خودشون سرپوش بذارن
    شاد، راضی، سلامت و موفق باشی

    1. سلام حمید عزیزم 🙂
      جزو معدود نفراتی هستی که توقع نداشتم اسمت رو (به این زودی‌ها) اینجا ببینم، به خصوص با اون حرف یاور توی همایش. هرچند که تو به من توی متمم خیلی لطف داشتی و همیشه اسمت رو جزو 2-3نفر اولی می‌بینم که کامنت‌هام رو مورد لطف قرار دادی. بگذریم.
      من هم خیلی خیلی خوشحالم که می‌تونم توی این مسیر، از دوستان خوبی چون تو کمک بگیرم. همیشه هم مدیون خوبی‌های تو و بقیۀ دوستانم هستم.
      بابت اظهار لطف و انرژی مثبتی که بهم می‌دی ازت یک دنیا ممنونم.
      چه یادآوری‌های جالبی:
      مورد 1 رو که گفتی، یاد کیکی که همکارای عزیزت برای تولدت تهیه کردند افتادم. همون که 3تا از پرتکرارترین دیالوگ‌هات رو نوشته بودند که یکیش این بود: متمم بخون…
      مورد 2 هم فکر می‌کنم بیشترین چیزی باشه که از زبون تو شنیدم و سعی می‌کنم بهش عمل کنم: “خروجی”. شاید باورت نشه ولی هنوزم که هنوزه، یه وقت بهت فکر می‌کنم، کلمۀ خروجی توی ذهنم حک می‌شه.
      در مورد 5، باید بگم اسمش رو زیاد توی نوشته‌هات دیدم ولی پیش خودم فکر می‌کردم برای کسی مثل من هنوز خیلی زوده آَشنایی با این بزرگوار. با این پیشنهاد تو، سعی می‌کنم پیگیرش بشم و ببینم چی می‌تونم ازش یاد بگیرم.
      در مورد پیشنهاد کتابت ازت ممنونم. حتماً این رو جزو اولویت‌هام قرار می‌دم و اون رو ریزِ ریز خواهم خوند.
      در مورد شانس و اقبال هم خیلی زیبا نوشتی. اتفاقاً آدم‌هایی که اینجوری صحبت می‌کنن توی چشم من جایگاه چندانی ندارند ولی اونایی که مسئولیت زندگی‌شون رو به عهده می‌گیرند و به تعبیر علمی مرکز کنترل درونی دارند، خیلی برام قابل احترام هستند، حتی اگر به موفقیت چشم‌گیری (از نگاه جامعه) دست نیافته باشند.
      از کامنت آموزنده‌ات بی‌نهایت لذت بردم.
      بهتره یه بار دیگه بگم که دیدن اسم تو توی اینجا برام خیلی خوشحال کننده بود حمید جان.
      امیدوارم این خوشحالی‌ها رو از من دریغ نکنی 🙂
      شاد باشی دوست نازنینم…

  2. سینا جان اگر قرار باشه فرصتی پیش بیاد که مهاجرت کنی چطور تصمیم میگیری؟ خیلی از دوستان به فکر مهاجرت از خارج از کشورن و الحق دوستان فعالم درگیر پذیرش و اقدامات لازم هستن میخواستم 1 تصمیم شغلی بگیرم دیروز استادم پرسید دوست داری ایران بمونی یا نه یا دوست داری برای رشته ای اقدام کنی که پذیرش از کبک داشته باشی منم نمیدونستم فقط میدونم حالا که این همه خانوادم برام تلاش کردن نمیخوامم خانوادم هم تنها بزارم ولی نمیخوام از رسیدن به ارزوهامم ناکام بمونم در بعضی چیزا هنوز تکلیفم مشخص نیست

    1. مریم جان،
      طبیعتاً وقتی لطف می‌کنی و اینجا کامنت می‌ذاری و من رو لایق مشورت می‌دونی، یعنی توقع داری نظر شخصی من رو بدونی نه یک نظر علمی.
      با این مقدمه، من اگه توی این شرایط قرار می‌گرفتم (که چند باری هم ظاهراً قرار گرفتم):
      روزانه یه ربع بیست دقیقه توی روز، می‌نشستم یه گوشه‌ای و با خودم خلوت می‌کردم و یه مداد و کاغذ هم می‌ذاشتم دم دستم.
      بدون هیچ خودسانسوری و خودخوری، می‌نوشتم که من از زندگی و از خودم چه توقعی دارم (تقریباً بدون در نظر گرفتن تمام زحماتی که دیگران و البته خودم برای رسیدن به جایگاه امروز خودم کشیده‌ایم).
      بعد از نوشتن یه سری چیزها و وا کندن سنگ‌های خودم با خودم، اون موقع راحت‌تر می‌تونم تصمیم بگیرم که چیکار بکنم و چیکار نکنم. حتی اگر اشتباه هم بکنم، خودم رو دیگه سرزنش نمی‌کنم. می‌دونی چرا؟ چون با اطلاعات امروزم نشستم و فکر کردم و به این جمع‌بندی رسیدم.
      پیشنهاد دوستانۀ من رو اگه می‌خوای بدونی، اینه که:
      بشین با خودت خلوت کن همچنانکه من هم یه زمانی که نمی‌دونستم ادامه تحصیل بدم برای ارشد یا برم سربازی و وارد بازار کار بشم، نشستم این کار رو کردم و یه جدول T مسخره برای خودم کشیدم که یه طرف فایده‌ها و یه طرف هزینه‌های درس خوندن یا نخوندنم رو نوشتم و فهمیدم یه طرف به یه طرف دیگه سنگینی می‌کنه.
      تو هم شاید بد نباشه بشینی همچین کاری رو برای خودت انجام بدی. شاید فهمیدی واقعاً عاشق ادامه تحصیل هستی و دوست داری مثلاً بری ادامه تحصیل بدی و برگردی اینجا تدریس کنی. شاید هم فهمیدی نه، اتفاقاً این اون هدفی نیست که قلب تو براش به تپش در بیاد و شاید فهمیدی تا همینجا هم به احترام خودت و خانواده‌ات ادامه دادی.
      نمی‌دونم تونستم منظورم رو خوب بهت انتقال بدم یا نه ولی خلاصۀ حرفم اینه که بشین و با خودت خلوت کن تا بفهمی با خودت چند چندی. خیلی هم کاری به مسیری که تا اینجا پیمودی نداشته باش. نمی‌گم بهش بی‌توجه باش ولی فکر نکن اگه یه جا رو اشتباه اومدی، مجبوری همون اشتباه رو تا آخر عمر ادامه بدی. به هرحال بهمون یاد دادن که: ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است.
      امیدوارم که تونسته باشم منظورم رو خوب بهت رسونده باشم.
      باز هم ممنونم که از من این سؤال رو پرسیدی و این احساس ارزشمند بودن برای یک دوست رو بهم یادآوری کردی.
      امیدوارم بتونی به جمع‌بندی مناسبی از خودت برسی، هرچند اگر این جمع‌بندی چندان برات شیرین و دوست‌داشتنی نباشه 🙂

  3. سلامی گرم و دلچسب به برادر سینای عزیزم❤ احوالت چطوره کیک یزدی ؟

    الان که وارد وبلاگت شدم کلی ذوق قالب جدیدتو کردم
    بابا ایول، خوشحالم که اون قالب زشته رو عوض کردی
    فقط یه فکری هم به حال اون صورتیِ بالا کن که اصلا هویت مردونه‌ت رو زیر سوال برده

    من نمیدونستم انقدر خفنی برادر! میدونستم نخبه ای ولی فکر کردم تو دانشگاه عین خودم تنبل بازی در می‌اوردی

    موضوعی که درباره‌ش نوشتی کاملا به موقع بود و گوشت شد و چسبید

    خیلی دلم برات تنگ شده بود
    مواظب خودت باش
    راستی یه سورپرایز توی قسمت دوستلاگ وبلاگم برات گذاشتم برو ببین حالشو ببر

    1. سلام و درود بر زینبِ قصۀ ما که به رغم آشنایی کوتاه من باهاش، خیلی بهم لطف داشته و به دوستی بهش افتخار می‌کنم.
      اتفاقاً هروقت قالب وبلاگم رو می‌دیدم، چهرۀ عصبانی تو رو هم تصور می‌کردم. ببخشید که اینقدر طول کشید.
      اونو هم توو فکرش هستم همین امشب انجام بدم. بدم نمیاد همون رنگ قالب وبلاگ قبلی رو بذارم همینجا. خوش‌رنگ بود به نظرم.
      خوبه که تو فکر می‌کنی خفنم. اگرنه خودم که خودم رو می‌بینم، احساس می‌کنم خیلی داغونم.
      این تنبل‌بازی‌ها رو خودمم داشتم، الآن ولی یه خرده بهتر شدم. فکر کنم یه جورایی سرم به سنگ خورده.
      خدا را شکر که اینقدر به موقع بود. اصلاً کِیف می‌کنم وقتی می‌بینم دغدغه‌های من و اطرافیانم مشترکه…
      من هم همینطور. یه چند روز وبلاگت به روز نشد که نگران شدم و خدا را شکر دوباره دیدم به روز شد.
      با افتخار. حتماً تا امشب می‌خونمش. از الآن مشتاقم ببینم قضیه چیه…

  4. سلام سینا جان
    من 1 مدتی کار دانشجویی انجام دادم ولی پول کمی دادن و اینکه درست نمیتونستم زمانم رو مدیریت کنم ا زدرس هام عقب می افتادم ولی درعوض با ادم های خوبی اشنا شدم که در همه جا دانشگاه نفوذ داشتن بری من دانشجو راه دور خیلی خوب بود
    سینا جان انسانها تجربه هاشون مخصوصا کار های عملی رو خیلی سخت در اختیار دیگران قرار میدن همکارم قرار بود تایپ ده انگشتی نشونم بده ولی اخر دفعه گفتن من خودم یاد گرفتم شما هم خودت برو یاد بگیر
    راستی به نظر خودت دستاور هات از دانشگاه چی ها بوده؟

    1. سلام مریم جان.
      آره کار دانشجویی متأسفانه خیلی دیر به دیر پول می‌دن و همونی‌ام که می‌دن، بیشتر باعث شرمندگیه ولی خب، به تجربه‌اش می‌ارزه و به قول تو، می‌تونیم با آدم‌های خوبی ارتباط بگیریم و ازشون یاد بگیریم.
      اینی که گفتی رو خیلی تجربه نکردم. اونایی که من باهاشون آشنا شدم، صادقانه سعی کرده‌اند تجربه‌شون رو در طبق اخلاص قرار بدن و به من و امثال من بگن. شاید همونطور که گفتم، خوش‌شانس بودم که اینجور آدم‌هایی به تورم خورده.
      سؤال عجیب، جالب و سختی ازم پرسیدی. طبیعتاً توقع نداری توی یکی دو خط جوابت رو بدم ولی ممنونم ازت بابت این سؤال چالشی. فکر می‌کنم حالا حالاها باید بهش فکر کنم تا ببینم واقعاً دستاورد من چی بوده؟
      اگر عمری باقی باشه، تا قبل از تموم شدن دورۀ کارشناسی‌ام (یعنی تا 3-4 ماه اول سال 97) حتماً یه مطلبی در این مورد و در جواب به خودت می‌نویسم. این زمان طولانی رو هم برای این انتخاب کردم که هم بد قول نشم و هم از این بابت که نمی‌دونم کِی به جواب این سؤال می‌رسم.
      بابت این کامنت خیلی ممنونم ازت مریم جان.

  5. خیلی مطلب جالبی بود مرسی سینای عزیز
    پ ن:سینا اگه جز استعداد درخشان هستی پیگیر پذیرش بدون کنکور دانشگاه ها هم میتونی باشی

    1. ممنونم از لطف و محبتت حانیه جان.
      خیلی خوشحالم که همچنان خوانندۀ خوبی مثل تو نوشته‌هام رو می‌خونه و خیلی ممنون بابت دلگرمی‌ات 🙂
      جواب به پی‌نوشت:
      راستش دخترهای کلاس‌مون اجازه ندادن جزو استعدادهای درخشان حساب بشیم. البته خودمم خیلی توو فکرش نبودم از اول.
      ولی همین که چنین امتیازی ندارم، وجدانم راحت‌تره به نظرم. شاید بعداً مفصل راجع بهش نوشتم.
      راستی یادمه بابت وردپرس پرسیدی. پیگیرش شدی یا گذاشتی واسه بعداً؟

      1. منم خیلی خوشحالم که دوست خوبی مثل تو رو پیدا کردم🙂
        برای ورد پرس اولش پیگیرش شدم ولی بعدش انقد کار داشتم دیگه بیخیالش شدم

        1. نظر لطفته حانیه جان 🙂
          هنوز حرفت رو یادم نرفته که این سالِ آخری درسم قراره یکی از بهترین سال‌های زندگیم باشه و شاید باورت نشه ولی بخشی از تلاش‌هام به خاطر همون حرف تو بود…
          امیدوارم دغدغه‌هات خیلی بیشتر و بهتر از وردپرس باشه ولی اینو بدون که وردپرس بر خلاف اسم و ظاهرش، خیلی سخت نیست. نمی‌گم خیلی آسونه ولی خیلی هم سخت نیست.
          احیاناً اگه یه موقع دوست داشتی بیای توی این وادی، حتماً بهم بگو. اگه کمکی بتونم انجام بدم، خوشحال می‌شم.
          ولی به تو هم همون پیشنهادی رو می‌دم که به بقیۀ دوستام دادم و خودم هم تقریباً بهش عمل کردم:
          یه مدت بهتره به نظرم توی بلاگ‌بیان یا هر سیستم تقریباً رایگان بلاگ‌ها بنویسی و اگر دیدی همچنان قصد ادامه دادن داری و اگر دیدی برات مفید بوده، می‌تونی اون موقع به این صرافت بیفتی که به وردپرس منتقل بشی.
          امیدوارم که یه روز بتونم با کلیک روی اسمت، وارد سایتت بشم و تجربه‌ها و دغدغه‌هات رو توی وبلاگت بخونم 🙂

          1. خیلی خوشحالم حرفم برات مفید بوده🙂
            سینا تو تهش منو وبلاگ نویس میکنی😄اولین بار که بهم گفتی جدی به وبلاگ نویسی فکر کردم ولی دیدم علاقه ی چندانی بهش ندارم اینستا هم تقریبا شبیه همینه که حتی اونم خیلی وقته سراغش نرفتم.ولی بازم اگه به سرم زد سواغ نوشتن اومدم حتما وقتتو میگیرم

            1. بیشتر از مفید بوده 🙂
              والا بچه‌های متمم همچین حرفی رو در مورد امین آرامش می‌زنن. جالبه که تو هم همین رو در مورد خودم گفتی و یه خرده هم خنده‌دار بود برام 😀
              منم علاقه‌ای نداشتم ولی حس کردم شاید یه نفر مثل محمدرضا شعبانعلی که اینجوری راجع به نوشتن و وبلاگ‌نویسی (+) حرف می‌زنه و بر می‌گرده می‌گه نوشتن مهم‌ترین تصمیم زندگی‌ش بوده، حتماً یه چیزی توش دیده که تا حالا هم اینجوری بهش متعهد مونده.
              امیدوارم که روزی -حتی اگه به من هم نخواستی بگی- برای دل خودت بنویسی و بعدش تصمیم بگیری که به دردت می‌خورده یا نه. فکر می‌کنم 100روز زمان خوبی باشه و امیدوارم مثل من خیلی درگیر حواشی نشی.
              چشمم بهت روشنه 🙂 منتظر خبرهای خوبت هستم هرچند که احتمالاً دیر و زود داشته باشه ولی فکر می‌کنم که سوخت و سوز نداشته باشه.

دیدگاهتان را بنویسید