saç protezi نمایشگاه کتاب و خیلی چیزهای دیگر! - دست نوشته های سینا شهبازی

نمایشگاه کتاب و خیلی چیزهای دیگر!

نمی‌دانم چقدر اهل کتاب و کتاب‌خوانی هستید.

نمی‌دانم آیا شما هم به قول اهل فن جزو افراد “کرمِ کتاب” محسوب می‌شوید یا نه اما هرچه که باشد، احتمالاً با نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران که معمولاً هرسال در اواسط اردیبهشت‌ماه برگزار می‌شود، آشنا هستید.

برخی از اتفاقاتی که امسال رخ داده است و برای من جالب بوده است را دوست دارم با شما خوبان به اشتراک بگذارم تا شما هم نمایشگاه کتاب را برای لحظاتی با عینکِ من مشاهده کنید.

(1)

می‌خواستم یک کتابی را که بسیار پرفروش بود را بخرم و وقتی جستجو کردم، متوجه شدم که دو ترجمۀ خوب در بازار ایران موجود است اما نتوانستم بفهمم کدام بهتر است یا لااقل من کدام یک را ترجیح می‌دهم.

چه کردم؟ هر دو انتشارات را پیدا کردم تا وقتی به نمایشگاه سر زدم، هر دو ترجمه را بخوانم و سپس دست به انتخاب بزنم.

به غرفۀ انتشارات “عین” سر زدم و خانم فروشنده با خوش‌رویی کتاب را به من داد تا آن را نگاه کنم. وقتی کمی از آن را خواندم، به ایشان گفتم:

اگر اجازه بدهید، یک ترجمۀ دیگر ازین کتاب را می‌خواهم بخوانم و مقایسه کنم.

ایشان هم گفت:

هرجور مایلید ولی این ترجمه بهترین ترجمۀ موجود است.

لبخندی زدم و گذشتم اما خیلی دوست داشتم به او بگویم:

دوست عزیز! بهترین از چه نظر؟ به لحاظ روانیِ ترجمه؟ به لحاظ وفاداریِ به متن اصلی؟ به لحاظِ پرفروش و پرچاپ بودنِ کتاب؟ به لحاظِ نظر خوانندگانی که هردو ترجمه را خوانده‌اند؟ بهترین از چه نظر؟!

اما دیدم الآن وقتِ چنین حرف‌هایی نیست. به جای اینکه با او کَل‌کَل کنم، برگشتم و گفتم:

می‌روم و ترجمۀ دیگر را می‌خوانم و اگر از این ترجمه بیشتر خوشم آمد، بر می‌گردم.

هردو لبخند تلخی زدیم و خداحافظی کردیم. تلخیِ لبخند من به این خاطر بود که دوست نداشت من بروم و مقایسه‌ام را انجام دهم و گویا می‌خواست آزادی‌ام را از من بگیرد و تلخیِ لبخندِ او نیز احتمالاً به این دلیل بود که با حرف‌هایم به او فهمانده بودم شما بهترین نیستید.

رفتم و ترجمۀ بعدی از انتشاراتِ “میم” را خواندم. انتشاراتی که بسیار شلوغ بود ولی می‌توانستم با خیال راحت، چند لحظه‌ای کتاب را ورق بزنم و با دانش سطحی‌ام، دو ترجمه را مقایسه کنم (به لحاظِ روانیِ متن و البته وفادار بودنِ به متن اصلی) و سپس انتخابم را انجام دهم.

انتخابِ من کدام بود؟ اگر دو ترجمه به یک اندازه در نگاهِ من خوب بودند،  مسلماً دومی را انتخاب می‌کردم چون به آزادیِ عمل من احترام گذاشته بودند اما احساس کردم ترجمۀ اولی کمی بهتر است (بر اساس همان معیاری که عرض کردم).

با بی‌رغبتی برگشتم به همان انتشارات “عین” (چرا بی‌رغبتی؟ چون با فروشندۀ کتاب اساساً حال نکرده بودم!) و خواستم که کتاب را بخرم.

لبخندی فاتحانه‌، شیطانی‌ و از روی بدجنسی بر لبش نشست و گفت: دیدی گفتم بهتر از این ترجمه نیست؟

من هم گفتم: یک نسخه از این کتاب لطف کنید.

باز هم می‌خواستم بگویم: اینکه من برگشتم، نه به این معنا که بهترین ترجمۀ این کتاب در دستانِ شماست، بیشتر به این خاطر که صرفاً من با این ترجمه بیشتر از ترجمۀ دیگر حال کرده‌ام، برگشتم.

حتی می‌خواستم بگویم: عاشق چشم و ابرویت نبودم که برگشتم. به خاطر کتاب برگشتم سرکار عِلیه!

اما خب احترام و متشخص برخورد کردن حکم می‌کرد که چنین حرف‌هایی نزنم و با لبخندی ملیح از کنارش بگذرم.

(2)

یکی از چیزهایی که به شدت مرا آزار می‌داد، این بود که می‌دیدم هدفِ بسیاری از فروشندگان کتاب، راهنمایی به دوستانی که قصد خرید کتاب دارند، نیست. هدف اکثرشان بیشتر یک چیز بود: بیشتر کتاب فروختن (مؤدبانۀ عبارتِ فرو کردن کتاب در پاچۀ گرامی خلق‌الله).

کمی دلم گرفت ازینکه چنین سبک فروشندگی، حتی به بسیاری از انتشارات مطرح کشور نیز راه پیدا کرده است.

با چشمان خودم می‌دیدم و با گوش‌های خودم می‌شنیدم که آقای فروشنده به خانمِ خریدار می‌گفت: اهل رمان خارجیِ هستی؟

خانم خریدار هم می‌گفت: بله؛ چطور؟

آقای فروشنده می‌گفت: فلان کتابِ جدیدمان بسیار زیباست و پیشنهاد می‌کنم حتماً بخوانیدشان.

خانم خریدار هم به راحتی پذیرفت و گفت: اِ؟ خب یکی از این کتاب هم می‌بَرَم ولی لااقل تخفیف بیشتری بدهید!

همینجا بود که تمام تصوراتِ من از این همه شلوغیِ مردم برای خرید کتاب فرو ریخت…

البته چند فروشنده قصد داشتند چنین کاری را با من بکنند ولی چون واکنش سفت و سخت و درعین‌حال محترمانۀ بنده را رؤیت کردند، بیخیال چنین حرکت پلیدی شدند و من را به حال خودم واگذار کردند.

(3)

دوست نداشته‌ام و ندارم از انتشاراتی نام ببرم اما ناچارم که از حرکتِ زیبای این انتشارات نام ببرم و از آنها حمایت کنم.

در ابتدا این لینک‌ها را از صفحۀ اینستاگرامِ انتشارات قطره نگاه کنید:

+ و + و +.

نمی‌دانم چقدر با ایدۀ مغز متفکر این انتشارات موافق هستید اما بنده خیلی موافق هستم.

تصمیم گرفتم که از سال بعد از کتابفروشی محلۀ خودم خرید کنم و پول‌هایم را جمع نکنم تا بخواهم یکجا تمام کتاب‌هایی که ممکن است در طول یکسال بخوانم یا چه بسا نخوانم را از نمایشگاه کتاب بخرم.

ضمن اینکه به این سبک خرید کردن، باعث می‌شود ما هرموقع که می‌خواهیم کتاب بخریم، بر اساس نیاز کتاب بخریم و کم کم برای کتاب‌ها و دارایی‌هامان پول خرج کنیم نه اینکه یکدفعه یک عالمه کتاب پرفروش بخریم و بعد از مدتی متوجه بشویم که بسیاری از آنها دغدغۀ ذهنی ما نیست و علاقه‌ای به خواندن آنها نداریم. کاری که خودم چندسال پیاپی انجام دادم و این اشتباه را مرتکب شدم.

یکی دیگر از تفکراتی که پشت این حرکت فرخنده قرار داشت، تفکرِ سیستمی این انتشارات بود که برای من بسیار جالب و حائز اهمیت بود: اینکه سود کوتاه‌مدتِ ناشی از فروشِ در نمایشگاه کتاب را  فدای سود بلندمدتِ فروش کتاب‌ها نکرد.

به این خاطر که خیلی غیرمستقیم به ناشران همکار و خریداران کتاب فهماند: اگر بقیه یک اشتباهی را مرتکب می‌شوند، ما مجبور نیستیم که همان اشتباه را مرتکب شویم، صرفاً به این دلیل که “چون همه همین کار را انجام می‌دهند”.

خلاصه با همۀ این اوصاف، شاید تصمیمی که این انتشارات گرفته باشد با نقص‌هایی نیز همراه باشد اما بنده با چنین طرز تفکری همراه می‌شوم و دیگر علاقه‌ای به شرکت در نمایشگاه کتاب ندارم، آن هم صرفاً برای خرید ارزان‌تر و اینکه وقتم کمتر تلف شود.

2 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام سینا جان
    خوبی برادر؟دلم برات تنگ شده .کجایی؟نیستی!میری ،نمیای!یه دفعه با چند تا پست میای!
    آره منم خیلی باهات موافقم.من خودم تا سال93پایه ثابت نمایشگاه(البته فروشگاه بهتره)بودم .مث اسکل ها میرفتم کلی کتاب میخریدم هنوزم بعد چندسال،یکیش هست درزمینه تخصصی نخوندم!فقط مقدمه اش رو خوندم !(ولی خدایی مقدمه خوبی داره:)حفظ اش کردم تا جایی استفاده کنم ،الحق خیلی خوب نوشته)رفتم چندتا کتاب ازبخش ناشران عمومی خریدم ولی هنوزم نخوندم!هیچکدومشون رو!فک کنم اصلا هم نخونم!با خودم میگم آخه اسکل ،مگه مرض داری این همه راه بیفتی بیای تهران،بعد تواون هوای گرم وشلوغی،کلی خستگی،این همه خرید کنی وبعدم خیلی هاشو نخونی!تو این سه چار سال اخیر هم درزمینه تخصصی هم غیر درسی فقط از شهر خودمون خرید میکنم.تازه دیگه منو میشناسن،وقتی میرم جدیدترین کتاب هاشون رو میگن.منم خیلی حال میکنم با این روشی که درپیش گرفتم.ماهی یه کتاب یا نهایت دوتا .

    1. سلام جعفر جان.
      الحمدالله شکر. شما خوبی عزیز؟
      منم دلم برات خیلی تنگ شده.
      راستش هستیم ولی به قول تو نمیایم یهو با چندتا پست میایم. دارم سعی می‌کنم شبا یه وقتایی یه چیزی بنویسم اما یهو میشه یهو هم نمیشه!
      من که چون به واسطۀ‌دانشگاهم تهران بودم، اینکار برام خیلی هزینۀ مادی اضافی نداشت و بیشتر هزینۀ زمانی داشت که اونم در واقع میشه گفت بیشتر صرفه‌جویی شد ولی با همون استدلالایی که گفتم، به نظرم منم دیگه همین روند تو رو پیش بگیرم خیلی بیشتر راضیم میکنه 🙂
      امیدوارم هرجا هستی حالت خوب باشه جعفر عزیز.

دیدگاهتان را بنویسید