saç protezi نخواستن یا نتوانستن؟ مسأله این است... - دست نوشته های سینا شهبازی

نخواستن یا نتوانستن؟ مسأله این است…

گاهی اوقات پیش می‌آید که “نخواستن” را با “نتوانستن” اشتباه می‌گیریم.

(1)

وقتی من با یک فرد کوچک‌تر از خودم بازی می‌کنم و سعی می‌کنم برندۀ آن بازی نباشم، اینجا من “نخواستن” را انتخاب کرده‌ام نه “نتوانستن”‌ را.

(2)

وقتی دوستی می‌تواند با خیال راحت و با دل قرص پشت سر من غیبت کند (با فرض اینکه بداند عمراً به گوش من نخواهد رسید) ولی اینکار را انجام نمی‌دهد، احتمالاً او “نمی‌خواسته” است که چنین عمل قبیحی را انجام دهد نه اینکه لزوماً “نتوانسته” باشد که هرلحظه اگر اراده می‌کرد، به راحتی می‌توانست چنین کند.

(3)

اما وقتی کسی به خاطر عرف جامعه‌اش مجبور می‌شود بعضی از تعارفات مسخره را -همچون نوار ضبط شده- در گفت و گوهایش تکرار کند، احتمالاً در چنین شرایطی بیشتر درگیر “نتواستن” شده است تا “نخواستن”. شاید واقعاً دلش نمی‌خواهد این حرف‌های مسخره و این تعارفات بیخود را همچون سایرین تکرار کند اما برای احترام به بقیه احساس می‌کند که مجبور است چنین کند.

(4)

یا وقتی کسی مجبور می‌شود به خاطر اینکه صبح‌ها زود از خواب بیدار شود، شب‌ها زودتر بخوابد، نه اینکه این شخص علاقه‌ای به شب‌بیداری نداشته باشد (که شاید واقعاً‌ هم کسی مثل من به بیداری در شب علاقه‌ای نداشته باشد مگر در موارد استثناء) بلکه احتمالاً مجبور شده است که شب زود بخوابد و نتوانسته است که مثل بقیه از (لذت) شب‌بیداری استفاده ببرد. لذا اینجا هم با “نتوانستن” روبه‌رو هستیم نه “نخواستن”.

بیشتر از این وقت‌تان را نمی‌گیرم چراکه احتمالاً مثال‌های بیشتر و بهتری در ذهن‌تان نقش بسته است.

برویم سر اصل مطلب:

دوستی داشتم به نام “جواد” که به دوست مشترک‌مان (سِیف‌) مطلبی گفته بود و او هم برایم همان مطلب را نقل کرد و بعد از شنیدن این مطلب، ناخودآگاه این شخص برایم عزیزتر شد.

سیف (از قولِ جواد) می‌گفت:

اگر دنیای دیگری در کار نبود، من هم می‌توانستم خیلی از کثافت‌کاری‌ها را انجام دهم.

نه اینکه من بلد نباشم آدم کثیفی باشم [نتوانستن] که در واقع نمی‌خواهم کاری انجام دهم [نخواستن]، همین.

همین حرف ساده را بسیاری اوقات فراموش می‌کنم. اینکه اگر کسی کاری انجام نمی‌دهد، نه به این خاطر که ابله است یا نه به خاطر که عقل و شعورش نمی‌رسد که چنین کاری را انجام دهد (مثل سبقت گرفتن از جاده خاکی و احساس خود‌خوب‌پنداری ما ایرانیان متمدن و فرهیخته) بلکه شاید واقعاً دلش نمی‌خواهد چنین کاری را انجام دهد.

خلاصه اینکه: مراقب مرز باریک “نخواستن” و “نتوانستن” باشیم و فکر نکنیم هر نخواستنی، به معنای نتوانستن است. شعور تقریباً به نسبت مساوی بین ما توزیع شده است،‌ این نکته را فراموش نکنیم.

8 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام. من این سوال رو از خودم پرسیدم و از بعضی آدم های اطرافم که اگر اون دنیا نبود، همین طوری که الان هستی می بودی؟ والا جواب خودم این بوده که می بودم ولی بعدها فکر کردم دیدم قطعا این طوری نیست. یکسری کارها رو واقعا صرفا از ترس خدا انجام نمیدم یا انجام میدم. اگر به این قطعیت می رسیدم که اون دنیایی نیست در مورد بعضی از کارها اون طور که الان رفتار می کردم، رفتار نمی کردم. شاید درست نباشه که به خاطر ترس این چنینی کارهایی رو انجام ندم یا انجام بدم ولی خوب این ترس هنوز در وجودم هست و هنوز بازدارنده است.
    بعضی از اون ادم ها گفتند نه ما همین هستیم که هستیم و اگر خدا نباشه هم همین طوری هستیم و بعضی گفتند نه ما این طوری نخواهیم بود.
    فکر می کنم یکی از کاربردهای مذهب بازدارندگی اش هست.
    راستی دیدید آدم های بی خدا ولی خوب رو؟ آدم هایی که چیزی برای ترسیدن ندارند ولی خوبند؟ رعایت می کنند؟ هدف دارند؟

    1. سلام سعیده خانم عزیز.
      راستش من هم جوابم تقریباً جوابی شبیه شما بود. یعنی فکر کردم اگه خدایی نبود و اگر اون دنیایی نبود، شاید بعضی چیزها رو رعایت می‌کردم مِن‌باب انسانیت و فهم و شعور، ولی شاید بعضی کارها رو هم انجام می‌دادم.
      نمی‌دونم این ترسی که شما می‌گی بازدارنده هست، خوبه یا بد اما برای من تا حالا چیز خوبی بوده.
      البته ببین. توی حرف خیلی‌ها این رو می‌گن. من حتی نمی‌دونم اگه اون دنیایی نبود، دقیقاً چه کاری رو می‌خواستم انجام بدم! ولی می‌دونم به احتمال زیاد همینطوری بی تفاوت از کنار بعضی مسائل نمی‌گذشتم. نمی‌دونم واقعاً.
      سؤال جالبی بود. آره اینا رو دیدم واقعاً. یعنی نه طرف نماز می‌خونه، نه روزه می‌گیره و نه هیچ کار دیگه‌ای که نشون دهندۀ مقید بودنش به دین خاصی مِن جمله اسلام باشه. ولی جالبه از 4تا مثل من که فقط همین ظواهر رو رعایت می‌کنیم، سالم‌تر زندگی می‌کنه و خیلی چیزها رو حتی بهتر از من رعایت می‌کنه.
      نمی‌دونم اینا فازشون چیه ولی به نظرم اینا به خیلی از مسایل به صورت انسانی نگاه می‌کنند و ملاک رو وجدان و درک و شعور خودشون قرار می‌دن.
      اینا اگه با خدا بشن، چی می‌شن…
      شاید هم باخدا هستن و ما توی ظاهر فقط متوجه نمی‌شیم. البته بازم شاید…

      1. نه این ها با خدا نیستند. واقعا میگند که خدا رو قبول ندارند.
        راستش ما هم معلوم نیست خدایی که می پرستیم چیه و چطوریه. یعنی برای خودم معلوم نیست.
        بعضی وقتا قبلاتر ها می گفتم بمیرم برم جهنم برم پیش امثال نیچه و اینا.
        ولی الان میگم اگر بهشت و جهنمی باشه، احتمالا امثال این ها تو بهشتن و کنار امام علی و کنار بقیه بزرگان و امثال من تو جهنم.
        یعنی در واقع چه فرقی داره که اسماً من دینم چیه و اصلا دین دارم یا نه. نماز می خونم یا نه. خدا رو می پرستم یا نه. فکر می کنم انسان وار زندگی کردن مهمه. حالا دنیای دیگه بود که بود نبودم مهم نیست.

        1. خدا رو قبول ندارند ولی یه کارهایی می‌کنند که حتی یک آدم به ظاهر باخدا، حاضر نیست اون کارها رو انجام بده. منظورم کارهای مثبت و خوبی هست که اکثراً به خوبی اونا واقفیم.
          اینی که شما گفتی، من رو یاد اون دوست بزرگواری انداخت که می‌گفت بهتر نبود ادیسون به جای اختراع برق، 2رکعت نماز می‌خوند؟
          راستش از نگاه من ایشون آدم معتقد و کاردرستی هم بود اما به نظرم بعضی چیزها رو بهتره باهم قاطی نکنیم.
          اینکه یه دانشمندی بیاد وقت و توان خودش رو صرف کنه و به یه دستاورد مهم برسه ولی خب اعتقادی هم به وجود خدا نداشته باشه، آیا واقعاً این آدم باید جهنمی باشه؟ آیا صرفاً کسی که 4رکعت نماز خونده و هیچ کار مفیدی برای خودش و اطرافیانش انجام نداده لایق‌تره به بهشت یا این دانشمند و امثال این دانشمند؟
          والا اگه قراره این دانشمندایی که اینجوری به جامعه خدمت کردند و به بهبود کیفیت ما کمک کردند، وارد بهشت نشن، برای من سخته که بخوام خودم رو بهشتی تصور کنم. یعنی اصلاً دوست ندارم. هرچند که می‌دونم نص قرآن خیلی جاها گفته مؤمنین وارد بهشت می‌شن و برای این مؤمنین هم یه سری ویژگی ذکر کرده ولی به نظر من، یه خرده دور از منطق ئه.
          من هم با جملۀ آخرت خیلی موافقم. اگر واقعاً به این نتیجه برسیم که فارغ از وجود خدا و ترس از اون دنیا، آدم باشیم و مثل بچۀ آدم زندگی کنیم که لااقل نفرین کسی پشت سرمون نباشه و برعکس دعای چند نفر هم پشت سرمون باشه، اون وقته که می‌تونیم اسم سنگین “انسان” رو روی خودمون بذاریم.

  2. سلام سینا
    دوستت حرف قشنگی زده.ولی من خودم یکسری قوانین دیگه دارم برا خودم.استدلال دوستت خوبه ولی خب من به شخصه قبول ندارم!!تقریبا اینجور عبادت یا نهی از کارها روخیلی جالب نمیدونم!مثلا چون اون دنیا هست پس من یکسری کثافت کاری رو انجام نمیدم!من میگم تو فرض کم اون دنیا نیست!حالا انجام میدی یانه؟؟؟من انجام نمیدم !حتی اگه اون دنیا نباشه!چون ما یه عنوان داریم بنام “انسان”اگه اون کارا رو انجام بدی به نظرت باز هم انسان هستی؟؟؟مثلا سوءاستفاده کردن ازمحبت دیگری؟رفتارهای حیوانی داشتن؟؟وخیلی چیزهای دیگه که لازمه انسان بودن هست.من میگم برا اینکه عزت نفس خودم حفظ بشه اون کارها رو انجام نمیدم!نه صرفا به این خاطر که اون دنیا هست وازروی ترس انجام ندم.من امروز دارم تلاش میکنم،ونه صرفا به این خاطر که فردا پولدار بشم،اصلا نمیدونم میشم یا نه ولی چون خدا گفته “لیس للانسان ما سعی” من درحدتوانم تلاش میکنم.حالا ممکنه ثروتمند یادانشمند بشم یا نشم!
    من میشم یه قاضی تو میتونی دوجور ارتباط بامن داشته باشی:یکی اینکه چون دوست هستیم با هم ارتباط داریم بعنوان دو انسان. یه موقع هست میای با من دوست میشی تااگه فردا رفتی یه کلاهبرداری کردی !من پوششت بدم!این دومی میشه اینکه تو به من بعنوان انسان نگاه نکردی !صرفا من رو ابزاری میدونستی برای روز مباداتا بتونی کثافت کاری هاتو پوشش بدی.حالا اون نگاهم رو هم من تقریبا همینجوری میدونم درعین اینکه نظر اون دوستت رو هم قابل احترام میدونم.

    1. سلام جعفر جان.
      نگاه تو هم برام جالب بود.
      اگه اون دنیا نبود، شاید آدم کثیفی نمی‌شدم ولی حتماً یه سری کارها رو لااقل برای یه بار امتحان می‌کردم. شایدم آدم کثیفی می‌شدم.
      یادمه یکی می‌گفت: فکر کن دنیای دیگری هم هست و درست زندگی کن. اگر واقعاً بود که تو ضرر نکردی و اتفاقاً‌ هم این دنیات رو خوب زندگی کردی و هم ان‌شاءالله اون دنیات رو داری.
      اما اگه دنیای دیگه‌ای نبود، چیز خاصی رو از دست ندادی. لااقل توی این دنیا سالم زندگی کردی.
      به قول دوستی: بنی آدم ابزار یکدیگرند. واقعاً گاهی اوقات اینجور نگاه‌ها خیلی آزار دهنده است.

  3. سلام سینا جان…
    حق داری که این دوستت برات عزیزتر شده، حرفشون از شعور بالاست.
    کاشکی همه جوونا این مرز رو رعایت میکردیم. مثال هایی که زدی خیلی بجا بود.

    1. سلام لیلای عزیز.
      البته حیف که این دوست نازنین رو دیگه نمی تونم تا مدتی از نزدیک ملاقات کنم.
      خوشحالم که نوشته‌ام رو خوندی و خوشحالم که تو هم مثل خودم این نوشته رو دوست داشتی. بعضی حرف‌ها رو که می‌نویسم، آخرش می‌گم چقدر خوب شد که این افکارم رو مکتوب کردم.
      امیدوارم تو هم یه روز اینکارو با خودت بکنی 🙂

دیدگاهتان را بنویسید