نه بسته ام به کس دل

بعضی از آهنگ‌ها را که گوش می‌کنیم، انگار روح‌مان را واقعاً صفا می‌دهند.

چند مدتی است که آهنگی از همایون شجریان را مدام با خودم زمزمه می‌کنم و حس و حال عجیبی را تجربه می‌کنم. این آهنگ من را یاد دوران کودکی و نوجوانی (قبل از 16سالگی) می‌اندازد. زمانی که در دهات‌مان می‌نشستیم و یک نفر با گوشی‌های جدیدی که خریده بود و خیلی هم کلاس داشت، برای‌مان چنین آهنگی می‌گذاشت و حال و هوای همه را دگرگون می‌کرد و احساس می‌کردم هرکسی دارد با خودش و در درون خودش زمزمه می‌کند که:

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من

وقتی به قسمت “رها رها رها من” می‌رسد، احساس آزادی عحیبی به من دست می‌دهد. یکی نداند انگار من را زندانی کرده باشند و با خواندن این قطعۀ زیبا بخواهم به خودم حس آزادی را القا کنم (مثل کاری که ویکتور فرانکل انجام داد).

نمی‌دانم چه شد که این چنین شد ولی از یک چیز وحشتناک می‌ترسم: از اینکه عاشق و دلباختۀ کسی شوم. فکر می‌کنم اگر عاشق کسی شوم، دین و دنیایم را باهم خواهم باخت. حس عجیبی است.

احساس می‌کنم در این مورد خاص، نصیحت‌ پدر-مادرهای ما کاربرد دارد که مدام به ما می‌گویند: این کار آخر و عاقبت ندارد.

از همین رو، مدتی است که به همه به چشم Just Friend نگاه می‌کنم. نه آن Just Friendای که بعضی از مردهای متأهل کشور عزیزمان آن را برای استفاده‌های دیگر به کار می‌برند.

یعنی به محض اینکه احساس می‌کنم کسی دلنشین و به قول خارجی‌ها Cute است، سریعاً به خودم می‌قبولانم که من و او فقط دوستیم، و لااا غیر.

میان‌نوشت (نامربوط با اصل بحث):

خاطره‌ای یادم آمد که احتمالاً نگفتن آن بهتر باشد ولی چون باعث می‌شود یاد و خاطرۀ معلم عزیزی برایم گرامی داشته شود، آن را می‌خوانم. اگر شما لطف کنید و این قسمت را نخوانید، عذاب وجدان کمتری خواهم داشت.

این “و لا غیر” تکیه‌کلام استاد آموخته بود که وقتی درس می‌داد و می‌خواست بگوید هیچ حالتی غیر از این مواردی که توضیح دادم وجود ندارد، با لحن خاصی می‌گفت: و لااا غیر. «لا» را به صورت ممتد ادا می‌کرد و دانشجویان ایشان که ما باشیم، عادت کرده بودیم که «غیر» را همه باهم یک صدا بگوییم. عملاً با به چنین چیزی شرطی شده بودیم و ناخودآگاه و چه بسا خودآگاه، این کار را از روی عادت انجام می‌دادیم. ان‌شاءالله هرجا هست خدا او را حفظ کند.

پایان میان‌نوشت

داشتم می‌گفتم در مواجهه با Caseهایی که خوب به نظر می‌رسند، سریع به خودم چنین چیزی را القا می‌کنم تا خدای ناکرده دچار سوء تفاهم نشوم.

نمی‌دانم این دور باطل تا کی ادامه خواهد داشت ولی فکر می‌کنم اگر وارد چنین سیکل معیوبی شوم، خیلی زود زخم‌خورده خواهم شد و احساس می‌کنم هنوز جنبۀ چنین تجربه‌ای را ندارم.

بهتر است چند مدتی دست به عصا حرکت کنم تا اگر زمان مناسبی پیش آمد، بتوانم واکنشی درخور از خود نشان دهم. اگر دوستان توصیه‌ یا پیشنهادی در این زمینه دارند، شدیداً آمادۀ شنیدن آنها با گوشِ جان هستم.

پی‌نوشت:

تا جایی که می‌دانم، هنوز سلیقۀ مخاطبان این وبلاگ دستم نیامده است.

البته آنقدر هم احمق نیستم که بخواهم همۀ شما عزیزانِ جان را راضی کنم و عملاً این کار غیرممکن است ولی امیدوارم از شنیدن این موسیقی دلنشین، لذت کافی و وافی را ببرید.

 

17 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام سینا جان
    بهتره ارزش هایی که برات در زندگی مهمه رو یادداشت کنی مثلا تحصیلاتش چی باشه همشهریت باشه یا فرقی برات نداره دختر ساده و باهوش باشه یا ظاهر خیلی برات اهمیت داره همچنین سلیقه خانوادت هم متوجه بشی تا وقتی در اینده وارد رابطه ای بشی گیج و مبهوت نباشی که من واقعا از طرف مقابلم چه انتظاری دارم

    1. سلام مریم عزیز.
      راستش یه بار اینکارو کردم ولی احساس کردم خودم رو دارم خیلی محدود می‌کنم و چون معتقد بودم عشق باید خودش بیاد، گفتم مرز کلی رو توی ذهنم بدونم ولی خیلی خودم رو محدود نکنم تا دستم باز باشه.
      با اینکه ته دلم می‌گه این کار، کار اشتباهیه ولی ترجیح دادم همینجوری با این قضیه رفتار کنم، نمی‌دونم چرا.
      من هرکسی ازم می‌پرسه می‌خوای دختر مورد علاقه‌ات چجوری باشه؟ توی ذهنم ناخودآگاه می‌گم: باید Cute باشه ولی به قول تو بهتره یه خرده بشینم و درست و درمون معیارهام رو تعیین کنم.
      ممنونم بابت یادآوری این نکته. امیدوارم تو هم هرچی زودتر بتونی طعم نابِ چنین عشقی رو تجربه کنی.
      (این دعایی که کردم، نمی‌دونم شبیه دعا بود یا نفرین. اگر روزی برات اتفاق افتاد، امیدوارم بیای برام بگی بیشتر شبیه دعا بود یا نفرین…)

      1. سلام سینا جان
        نمیدونم چرا ولی من دوست دارم بدونم دقیقا چی میخوام که وقتمو هدر ندم برای مثال من از پسران فوق العاده تیز و باهوش خوشم مییاد چون به پیشرفتت و افزایش درکت کمک میکنندو هم چنین در سختی ها ببینم چطور فرد تصمیم میگیره و تا چه حدروشنفکر به معنای درست هست ولی کنارش یک سری ملاک ها و معیار های دیگه هم هست
        عشق باید خودش بیاد من در مورد خودم زیاد بهش اعتقاد ندارم چون باید 1 تلاشی کرد
        منم هنوز طعم نایاب عشق رو نچشیدم بیشترچیزایی که اطرافم میبینم جنس هوسه تا عشق .

        1. من هم باهات موافقم که باید معیار داشته باشیم و نمی‌شه گفت هرچه پیش آید خوش آید ولی فکر می‌کنم بعضی از محدودیت‌ها برای خودمون هم خیلی کلی باشه مثل همین پسر باهوش. شاید طرف واقعاً سعی کنه خودش رو توی چند روز یا چند ماه اول خوب نشون بده ولی بعدش بفهمی یه حباب بیشتر نبوده.
          می‌دونم که تو اونقدر باهوش هستی که همین معیار کلی رو برای خودت ریز کردی و می‌تونی تعریفت رو دقیقاً از باهوش یا مثلاً همون روشنفکر بگی ولی به نظرم تا یه جا می‌تونیم معیار انتخاب کنیم و شناختن این معیارها توی مدت کمِ قبل از ازدواج شاید خیلی آسون نباشه.
          من ولی سعی می‌کنم بذارم قبلم توی آب نمک خیس بخوره. اگر احساس کردم داره دیر می‌شه،‌ اون‌وقت یه خرده بیشتر اقدام می‌کنم و بیشتر به اطرافیان نگاه می‌کنم، به قول دوستم اون موقع به چشم “خریدار” بهشون نگاه می‌کنم.
          امیدوارم هرچه زودتر عشق زندگیت رو با همین معیارهایی که مشخص کردی، پیدا کنی و طعم ناب رضایت رو تجربه کنی.

  2. آقا سینا این نظرت که میگی “مطمئنم دین و دنیا رو سر عشق خواهم باخت” خیلی برام آشنا بود. انگار خودم گفتمش. و بدتر اینکه من تجربش کردم. و بعد از کلی سوزوندن فرصتها و تابستون و نیمی از پاییزِ عزیزم، دارم دوره نقاهت رو میگذرونم که بقول شما رها رها رها شم. میدونی بدیش اینجاست که گاهی فکر میکنی دیگه فارغ از این “درد” شدی ( میگم درد. چون خیلی از عرفا هم میگن به عشق “مبتلا” شدم. واقعا هم یک جور ابتلا هست. زندگیت رو، اهدافت رو زیر و رو میکنه)… آره زمانی که فکر میکنی باهاش کنار اومدی، باز یه نشونه ناچیز از معشوق(مثل امروز صبح) بهم میریزه تو رو از درون و تمام تلاشی که برای خودسازی کردی رو پوچ میکنه.
    ببخشید که این متن خیلی شخصی شد انگار باید تو دفتر خاطراتم مینوشتمش :))
    خلاصه اینکه کار درست رو شما میکنی که تا در زمان درست و با فرد درست مواجه نشدی، ماجرای عشقی درست نمیکنی. ولی خب خیلی وقتا هم دست ما نیست. یعنی من هم به شدت مثل شما منطقی باهاش برخورد میکردم. اما وقتی نرد عشق میبازی و قلبت افسار مغزت و میگیره دستش! فقط باید امیدوار بود که تلفاتش کم باشه!
    متن شما خیلی به دلم نشست. توی حالت بدی که داشتم واقعا خندیدم با یه جاهایی از متن با طنز ریزی که تو نوشته هست. دمتون گرم

    1. پریای عزیز،
      نمی‌دونم آرزو کنم که چنین تجربه‌ای نصیبم بشه یا نه: اینکه مثل شما من هم بتونم دین و دنیام رو سر عشق ببازم. مطمئناً شما بهتر می‌تونی این حرف رو بزنی و می‌تونی بگی حاضری اگر برگردی به روزهای قبل از این اتفاق، حاضری دوباره تجربه‌آش کنی یا نه.
      خیلی خوشحالم که الآن در حال گذران دوران نقاهت هستی و امیدوارم هرچی زودتر، خوبِ خوب بشی، حتی خوب‌تر از دورانی که “رها” بودی 🙂
      تأثیر عشق رو تا حالا زیاد شنیده بودم ولی اینکه گفتی “اهدافت رو زیر و رو می‌کنه” رو نشنیده بودم. شاید الآن هم که شنیدم، چندان درک نکنم تا روزی که این اتفاق برای من هم اتفاق بییفته.
      من خیلی دوست داشتم روان‌شناس بشم ولی ظاهراً نشد که بشه. حرفم احتمالاً خیلی سطحی‌انگارانه باشه ولی این “نشونۀ ناچیز از معشوق” که گفتی، احساس کردم خیلی عاشق این معشوق بودی،‌خیلی. امیدوارم عاقبت خوبی در انتظارت باشه و هرچی به خیر و صلاحت هست اتفاق بیفته. (ببخشید به خاطر دعای کلیشه‌ایم، چیز بهتری به ذهنم نرسید که برات آرزو کنم).
      راستی خیلی کار خوبی کردی که اینجا نوشتیش. من که از خوندنش خیلی لذت بردم، نمی‌دونم خودت هم از نوشتنش اینجا لذت بردی یا نه.
      (در گوشی بهت بگم. بین خودمون بمونه. 2-3روز پیش از یکی شنیدم که گفت: بالأخره یه جایی توی زندگیت هست که یه نگاهی، دلت رو می‌بره… نمی‌دونم چرا ولی ناخودآگاه احساس ترس کردم چون احساس می‌کنم یه چیزی قراره اتفاق بیفته که خارج از کنترلم هست و نمی‌تونم خیلی کنترلش کنم.)
      این جمله‌ات برای من درس بزرگی داشت: ولی خب خیلی وقتا هم دست ما نیست… به نظرم واقعاً همینه و ما فقط می‌تونیم کاری که از دست‌مون بر میاد رو انجام بدیم. یعنی فقط آماده باشیم تا درست عاشق بشیم. به این امید که به قول تو تلفاتش کم باشه…
      خیلی خوشحالم که اینجا برام کامنت گذاشتی و خیلی خوشحالم که برای اولین بار، اسمت رو اینجا می‌بینم.
      دم شما گرم که با این کامنت زیبات، امشب من رو به بهترین نحو ممکن به پایان بردی.
      امیدوارم باز هم اینجا کامنتت رو ببینم و حرف‌هات رو بتونم بخونم.

      1. آره برای منم لذت بخش بود نوشتنش. در واقع یه جور همزمانی بین زندگیم و متن تو بود که نمی‌تونستم نظر ندم.
        عشق البته خیلی مفهوم شخصی هست. یعنی شاید اون چیزی که الان منو بدبختم کرده :)) رو واسه یکی دیگه تعریف کنیم بگه بابا تو کلا دچار توهمی و این عشق نیست. یادمه دکتر شیری میگفتن گاهی ما عاشق صفاتی در فرد میشیم که خودمون اون رو نداریم. و فکر میکنیم عاشق خود طرف بودیم. وقتی اون صفات رو در خود نهادینه میکنیم از شدت عشق هم کم میشه. من خودم و جزو همین دسته هم میبینم. خلاصه یه تجربه داشتم از هر دریچه و نظریه ای بهش دارم فکر میکنم، گاهی میترسم از اینکه شاید من فقط دنبال یه بهونه واسه فکر کردن به *او* هستم. حتی از دل نظریات علمی درمانی :))
        ولی با همه اینا مطمئن هستم من عاشق آدم اشتباهی بودم. چون این اشتباه بودن رو از روز اول میدونستم. اما همون طور که گفتم شده بود آنچه نباید میشد. یعنی انگار دلم خودش خواست و شد. اینم بگم که من در سکوت عاشق بودم تمام این مدت :))) که بیشتر قضیه رو مسخره می‌کنه. یعنی اون بخش منطقی وجودم هیچوقت اجازه نداد بروزش بدم. الانم دارم سعی میکنم با خودم تمومش کنم و اون هیچ ایده ای نداره یه نفر چی کشید در تنهایی خودش.
        نمی‌دونم چیشد واسه خودمون داستانی ساختیم از هیچی و گرفتار شدیم ینی خودم در عجبم همچنان.
        البته روانشناس نشدن مانع از تیزبینی ت در دیدن واژه هایی که یک از هزارِ احساس درون ما رو نمایان میکنن نشده ؛)
        من اینقدر می‌نویسم که کامنتام از محتوای سایت بیشتر بشه ببخشید واقعا:))
        این متن و اینجا کپی میکنم چون خیلی آرامش بهم داد یه زمانی:
        I can tell you from my own life experience that I’ve found love, lost it, found it, lost it and then I found it once again.  But each time what I found was more incredible than the last.  So remember that everyone suffers in life at some point.  Everyone feels lost sometimes.  The key is using your experiences to grow.  When you apply what you’re learning to your future choices and actions, you move forward not backward.  You become stronger and wiser.  It’s not easy, but it’s worth it in the end.

        1. خدا رو شکر که این هم‌زمانی نصیب من شد و امیدوارم باز هم این هم‌زمانی‌ها نصیب‌مون بشه، البته این دفعه با یه اتفاق بهتر و با دیدن لبخند یه دوست 🙂
          حرف دکتر شیری رو خیلی خوب می‌فهمم. من عاشق مردانی هستم که بعضی از ویژگی‌های شخصیتی‌شون، من رو عجیب شیفتۀ خودشون می‌کنه و این احتمالاً به خاطر همین خلأ شخصیتی هست.
          چقدر این اعتراف به اشتباهت به دلم نشست. به نظرم خیلی مردی که اینجوری اشتباهت رو قبول کردی، خیلی…
          ولی واسم خیلی جالب بود که هیچ‌وقت هیچی به طرف نگفتی و این رابطه از درون شروع شده و همونجا تموم.
          فکر می‌کنم اون بنده خدا هم ناخودآگاه (یا شاید هم خودآگاه) یه نشانه‌هایی فرستاده که یا اشتباهی فرستاده یا شاید هم اشتباهی تعبیر شده ولی امیدوارم این داستان ساختگیت زودتر تموم بشه و برگردی به زندگی عادیت. هرچند که تحمل این زندگی عادی یه وقتایی واقعاً نفرت انگیزه ولی شاید الآن این دعا برای تو، دعای خوبی باشه.
          بابت نظر لطفی که بهم داری خیلی ممنونم. چقدر خوشحالم که چنین نظری داری و چقدر لذت بردم از این تعریفت. البته سعی کن خیلی ازم تعریف نکنی، زیاد جنبه ندارم 😀
          کار خوبی می‌کنی. به یه دوست نازنینی یه بار گفته بودم که اتفاقاً کامنت‌هایی که طولانی هستن رو خیلی با دقت بیشتری می‌خونم و احساس می‌کنم چون طرف اینقدر ارزش قائل شده و وقت گذاشته و کامنت نوشته،‌ من هم باید یه جوری جبران کنم و درست و حسابی جوابش رو بدم. این همه پرحرفی کردم که بگم هرچه دل تنگت خواست بنویس. من با شور و اشتیاق خواهم خوند حرف‌های دوست‌داشتنی‌ات رو.
          متنی که نوشتی رو خیلی دوست داشتم و مخالفت باهاش واقعاً‌ سخته. بعد از خوندن این متن، یاد همون حرفی افتادم که می‌گه تجربه معلم بدجنسی هست و چندان رحم و مروت حالیش نمی‌شه ولی درسی که می‌ده، احتمالاً هرگز فراموش نمی‌شه. البته خیلی نقل به مضمون و امروزی گفتمش.
          بابت کامنتت هم ممنونم پریا جان و خیلی خوشحالم که این حرف‌ها رو اینجا برام نوشتی. امیدوارم دوست خوبی برات باشم.

          1. بهش هیچوقت نگفتم و نخواهم گفت چون از نظر عقل و منطق این رابطه غلطه. سینا ممنونم بابت آرزو های خوبت. باور کن قدر زندگی عادی و رهایی رو در حالتی میفهمی که احساسات خودت داره خفه ت می‌کنه! البته من الان خیلی خوبم خیلیییی
            مرسی که مجوز پرحرفی دادی
            منم از پیدا کردن دوست فهمیده ای مثل تو خیلی حس خوبی دارم
            نه اتفاقا نگران جنبه نداشتن نباش و لذت ببر چون مهمه قدر ویژگی های خوبمون و بدونیم و بقیه بهمون یادآور بشن اونا رو. من اعتراف میکنم هروقت دوستی بدون تعارف ازم تعریف می‌کنه (هزارسالی یه بار😂) اسکرین شات میگیرم ازش. چون ماشاالله خودِ انتقادگرِ درونم یه سره داره از اشتباهاتم واسم تعریف و بازسازی صحنه می‌کنه ( از دلسوزیشه البته). اون وسطا که چشمم دوباره به تعریفا میخوره، ایشونم چند لحظه ای سکوت می‌کنه و می‌ذاره به این فکر کنم همچینم موجود بد و بی خاصیتی نبودما! البته دور از جون شما. اعتراف شخصیه ها 😂😂

            1. نمی‌دونم شناختت از ارسطو در همین حده که “او یک فیلسوف بود” یا بیشتر می‌شناسیش ولی امروز یه جمله ازش خوندم که نمی‌دونم چرا دوست دارم برای تو بنویسمش:
              کار صحیح انسان آن کاری است که در آن روح (به تعبیر من: دل و قلب) با عقل توأم باشد.
              خدا را شکر که می‌شنوم ازت که اینقدر حالت خوبه.
              ممنونم از لطف و محبتت پریا.
              امیدوارم بتونم رفته رفته با نازنین مخاطبی مثل تو، بیشتر و بیشتر آشنا بشم.
              سغی می‌کنم ازت تعریف کنم تا اسم من هم توی اسکرین‌شات‌هات اضافه بشه 😀
              چقدر خندیدم از دستت. به خود انتقادگرت سلام گرم برسون بگو دوستم تهدیدت کرده که دیگه طرف من اومدی نیومدی‌ها 😀

  3. سلااام..
    سلیقه ی همه مخاطبات رو نمیدونم ولی من به شخصه این آهنگ رو خیلی دوست دارم😊
    از اون جایی که حس کنجکاویم زیاده اون بخشی که گفتی نخونید، خوندم. 😂

    1. سلام.
      خدا را شکر که تو هم از این آهنگ لذت بردی.
      از آدم‌های کنجکاو خوشم میاد. می‌دونی چرا؟ چون خودم خیلی کنجکاوم و این کنجکاوی‌ام رو خیلی دوست دارم، هرچند یه جاهایی واقعاً فراتر از کنجکاوی ئه ولی برای من تا حالا دوست‌داشتنی بوده…

  4. سلام سینا

    جدای از جانِ کلام و متن پست خوبت ولی اون موسیقی عجیب به دلم نشست
    دیروز تا حالا شاید صد بار این موزیک رو گوش کردم، تمام مدت هندزفری توی گوشم بود و این موزیک روی تکرار

    مرسی :))

    1. سلام زینب.
      فکر می‌کنم از بین دوستان نابم، تو هم چنین تجربه‌ای رو یه زمانی داشتی. البته فکر نمی‌کنم لزوماً چیز بدی باشه ولی امروز یه حرفی رو شنیدم که کمی من رو به فکر فرو برد و تا وقتی به نتیجه نرسم، نمی‌تونم خودم رو قانع کنم که چیزی راجع بهش بنویسم.
      ممنون از اظهار لطفت. دلم برای کامنت‌هات تنگ شده بود زینبِ جان.
      من هم با صدای دلخراشم در هرجایی که فرصت می‌شد،‌ این رو آهسته و پیوسته زمزمه می‌کردم.

      1. چه تجربه ای ؟ اینکه عاشق شده باشم ؟
        همیشه فکر می‌کردم قراره توی سنی که الان دارم یه عشق آتشین مثل عشق رومئو و ژولیت بیاد سراغم که از قضا قدش هم بلند باشه و چشم آبی و شانه‌ی پهن و از این صحبت ها
        ولی هرچقدر دارم بزرگتر میشم می‌بینم فکر هایی که قبلا داشتم چقدر کشک بودن و اینکه توی هر آدمی که می‌بینی-ولو شخص جناب برد پیت- دنبال لنگهٔ گمشده‌ت بگردی خیلی کار احمقانه و بچگانه ایه
        تا الان درگیر همچین حسی نشدم وحتی دیگه مثل قبل انتظار همچین عشقی رو هم نمی‌کشم، فکر می‌کنم احساساتی شبیه به این باید بعد از اینکه ازدواج کردم برام پیش بیاد وگرنه زندگیمو می‌ریزه به هم.

        موزیک خیلی قشنگیه، تا قبل از این پست یکی دوبار بیشتر نشنیده بودم ولی از اون روز که این پست رو خوندم شاید رکورد شکسته باشم، توی تمام مسیر ها همین تک آهنگ رو گذاشتم روی تکرار.

        راستی خوشحالم که وبلاگت اینهمه مخاطب های جدید وعزیز پیدا کرده، از پیشرفتت توی نوشتن و دغدغه‌هایی که صاف وساده بیان می‌کنی هم لذت می‌برم.

        امیدوارم شاد باشی دوست وبلاگ نویس من🌿🌿

        1. والا الآن که کامنت خودم رو خوندم، نفهمیدم دقیقاً منظورم چی بود. نخند! جدی می‌گم. ولی فکر کنم منظورم همین عاشق شدن بوده. چیز دیگه‌ای اون موقع شب توی ذهنم نبوده احتمالاً.
          اتفاقاً من دنبال یه عشقی می‌گردم که خودش یهو جلوی پام سبز بشه. حالا نه اینکه خیلی طرف همه چی تموم باشه ولی خب می‌خوام خودش پیش بیاد و من خیلی دنبالش نباشم یه جوری که زندگیم رو بهم بپاشه…
          خوشحالم که اینقدر از شنیدن این موزیک لذت بردی. از وقتی گفته بودی از آهنگ قبلی خوشت نمیاد، توی ذهنم بود آهنگ بعدی چی باشه تا سرکار الیه بپسندن و البته مورد پسند خودم هم باشه…
          خوشحالم که تو هم مثل من تا شور یک آهنگ رو در نیاری، ول نمی‌کنی. این عادت رو خیلی دوست دارم. (البته امیدوارم بدت نیاد از اینکه اینقدر خودمونی باهات حرف زدم.)
          زینب، راستش همچین حرفی رو چند روزیه که من می‌خواستم توی وبلاگت بنویسم و بگم چقدر خوشحالم که اینقدر دوست‌های ناب پیدا کردی که من همچنان در آرزوی دیدن کامنت‌شون هستم 🙂
          من هم از داشتن دوست خوش‌فکری چون تو به خودم می‌بالم و این رو فراموش نکن که مخاطب‌های قدیمی همیشه در اذهان ماندگار خواهند شد…
          ممنونم ازت زینبِ شجاع من 🙂

پاسخ دهید

cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri