çekmeköy evden eve nakliyat kağıthane evden eve nakliyat maltepe evden eve nakliyat pendik evden eve nakliyat saç protezi مسافر کِشی - دست نوشته های سینا شهبازی

مسافر کِشی

چند شب پیش که از محل کارم به سمت خوابگاه‌مان برمی‌گشتم، مثل همیشه گوشۀ خیابان منتظر ایستادم تا ماشینی بوق بزند (در واقع راننده‌یی بوق بزند) و بخواهد از من مسیرم را بپرسد تا اگر هم‌مسیر بودیم، من را سوار کند.

(همیشه سعی می‌کنم در این موارد خودم را دستِ بالا بگیرم و اصلاً به ماشین‌ها توجه نکنم و معمولاً سرم را در گوشی‌ام فرو می‌کنم تا چنین ماشینی پیدا بشود و بخواهد افتخار سوار کردن بنده را پیدا کند! اینجوری احساس بهتری به من دست می‌دهد. خودشیفته هم خودتان هستید.)

این دفعه قرعه به نامم افتاد تا مسافرِ ماشین یک جوان رشید و خوشتیپ که از قضا ماشین نسبتاً باکلاسی هم، به نسبتِ سایر راننده‌ها داشت (پژو 206 سفید رنگ تر و تمیز)، بشوم و از مسیرم بیش از پیش لذت ببرم.

(داخل پرانتز بد نیست عرض کنم که معمولاً اگر آخر شب یا حتی وسط روز بخواهم سوار ماشین شخصی رانندگان گذری شوم، نیم‌نگاهی هم به راننده و داخل ماشین می‌کنم چون یکبار برای یکی از دوستانم اتفاقی افتاد که هروقت آن را به خاطر می‌آورم، چهار ستون بدنم به لرزه در می‌آید.)

ولی جالب بود که از زیر آیینۀ جلوی ماشین این جوان خوشتیپ، یک آویزی نصب بود که نام یکی از شرکت‌های معتبر اینترنتی که احتمالاً هرکسی که در این ایام زندگی می‌کند، لااقل یکبار از خدمات آن استفاده کرده است و اسم آن به گوشش خورده است، روی آن نصب شده بود و خیال بنده و احتمالاً هم‌قطاران بنده را راحت‌تر و دل‌مان را قرص‌تر می‌کرد.

بدون اغراق این راننده و نحوۀ رانندگی، انتخاب آهنگ مناسب، تمیزی ماشین و برخورد مناسبش را آنقدر دوست داشتم که شاید باورش سخت باشد اما دوست نداشتم به مقصد برسم. یعنی در دلم آرزو می‌کردم که ای کاش مقصدم کمی دورتر می‌بود تا می‌توانستم بیشتر از کنار او و در ماشین او لذت ببرم.

آنجا بود که فهمیدم حتی اگر یک راننده کارش را خوب انجام بدهد، دنیا واقعاً به ای زیباتری برای زندگی تبدیل خواهد شد.

آن شب وقتی از ماشین‌اش پیاده شدم، یاد حرف دوستی افتادم که می‌گفت:

«علی دایی» حتی اگر آبدارچی هم می‌شد، همه از او و از خدمات او لذت می‌بردند و مطمئناً او برای انجام وظیفه‌اش به بهترین شکل ممکن، برای مثال چند مدل چایی و قهوه سرو می‌کرد تا هرکسی بسته به سلیقه‌اش بتواند از آن استفاده کند و نهایت لذت را ببرد.

اصلاً علی دایی را فراموش کنید. همۀ این حرف‌ها زدم تا یک چیز بگویم: مسافرکشی هم عالمی دارد

4 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. من فقط تاکسی زرد سوار میشم اونم قبلش شماره پلاکشو حفظ می‌کنم.
    چه دل و جرئتی داری آخه.
    تازه راننده هرچی داغونتر و پیرتر بهتر. اگه راننده جوون باشه ادای هاپوها رو درمیارم بفهمه جایی خبری نیست. چون معمولا دنده‌شون میخاره اینا.
    سینا سوار ماشین غریبه میشی بلاملا سرت میارنا. تو الان دوتا کلیه داری، یه دونه قلب، یه کبد، یه جفت ریه. می‌برن شکمتو سفره می‌کننا :-))

    1. توی شهرهای دیگه همینجوریه ولی از وقتی دانشجو شدم اونم توی شهری مثل تهران، خیلی چیزا تغییر کرد. بعدشم من پسرم و تو دختر. کار خوبی می‌کنی تو 🙂
      اِ تو هم فمنیست شدی؟
      خیلی بهتر از خودم از دارایی هام خبر داریا :))
      بذار ببرن ما آب از سرمون گذشته.
      بعدشم یه شعرِ کلیشه‌یی هست که همچین مواقع می‌گن:
      گر نگهدار من آن است که من می‌دانم / شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

دیدگاهتان را بنویسید

istanbul escort porno seyret maltepe escort