üsküdar evden eve nakliyat

ما هم باید “بله چشم قربان” گو باشیم؟

مهربان خدای من،

من و امثال من حتی در حد و اندازۀ مؤمنان دون‌پایه‌ات نیستیم چه رسد به انبیاء و بندگان خاص و مقرب تو؛ با این حال، یک سؤال پیش آمده است که شاید چندان جوابش به درد من نخورد اما احساس می‌کنم مدتی است چنین سؤالی در ذهنم سنگینی می‌کند لذا دوست دارم کمی خودخواه باشم و بار خودم را کمی سبک‌تر کنم.

آنطور که به من گفته‌اند و من شنیده‌ام (و خوانده‌ام)، ابراهیم خلیل -وقتی که به ایشان گفتی سر عزیزکردۀ خودت، اسماعیل، را بِبُر- هنگام این آزمون الهی از تو نپرسید خدایا چرا؟ اگر چنین کنم، چه می‌شود؟ اگر نکنم چه؟ اصلاً چرا من؟

ابراهیم خلیل هیچکدام از این سؤال‌ها برایش پیش نیامد. شاید هم پیش آمد ولی جرأت نکرد که چنین جسارتی کند و دلیل آن را بپرسد. شاید هم ربطی به جسارت این بزرگوار نداشت و صرفاً به خاطر اینکه بنده و مطیع بی قید و شرط ات باشد، جواب مثبت (به تعبیر من: بله چشم قربان) را بدون هیچ حرف اضافه‌ای به تو و خواستۀ کمی عجیبت داد.
(عجیب را مِن‌بابِ این عرض می‌کنم که برای بندۀ دون‌پایه‌ای مثل من، چنین خواسته‌ای احتمالاً‌ عجیب خواهد بود و یقیناً سر این آزمون الهی، رد خواهم شد.)

موسی کلیم‌الله نیز -وقتی به او گفتی عصا را به دریا بزن- از تو هیچ سؤالی نپرسید و به قول ما امروزی‌ها اِن‌قُلت نیاورد که مثلاً خدایا چرا؟ عصا را به دریا بزنم که چه؟ حتی آنطور که من از حجت‌الاسلام عالی شنیدم، ایشان حتی به خود اجازۀ فکر کردن به نتیجه را نیز نداد و سریعاً این فرمان را اطاعت کرد.

موارد این چنینی کم نیست ولی نه من حوصلۀ نوشتن تک‌تک این موارد و مثال‌ها را دارم و نه شما گوش مفتی برای شنیدن چنین مثال‌های تکراری.

من و خیلی‌های دیگر احتمالاً در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که به ما یاد داده‌اند چیزی را بدون فکر نپذیریم و اگر هم بدون فکر کردیم، باید مرد باشیم و عواقب چنین کاری را به گردن بگیریم.

قبول دارم که بنده هیچ سنخیت و هیچ سرسوزن شباهتی به بزرگوارانی مثل حضرت ابراهیم و موسی نداریم ولی آیا از من هم می‌خواهی (و توقع داری) که بدون فکر، هرآنچه که در قرآن و روایات آمده است را بپذیریم و به آنها عمل کنیم؟

به نظرم شاید به بسیاری از روایات، چندان اعتمادی نشود کرد اما از آنجایی که ما معتقدیم هیچ حرف و هیچ کلمه‌ای به قرآن اضافه و کم نشده است، آیا من هم باید به هرآنچه در قرآن آمده، بدون هیچ فکری ایمان بیاورم و عمل کنم؟

از یک طرف می‌گویی “اکثرهم لایعقلون” و “افلا تَدَبَّرون؟” و “افلا تعقلون؟”. از یک طرف هم بر می‌گردی و در آیات مختلف می‌گویی اگر در این کتاب شک کردید، بیچاره خواهید شد (نقل به مضمون). حتی در روایات معصومین‌ات نیز “شک” به عنوان یک عامل منفی قلمداد شده است.

خلاصه اینکه من کمی گیج شدم. بالأخره فکر کنیم و در این آیات و چرایی آنها شک کنیم یا ما هم بله‌قربان‌گو باشیم و هرآنچه گفتی را بدون فکر بپذیریم، حتی اگر نتیجه و دلیل فرمان‌هایت را نمی‌دانیم؟ تکلیف ما چیست؟

پی‌نوشت:

عکس‌نوشتۀ این نوشته (نقل قولِ نلسون ماندلا) کمی با عقیدۀ من متفاوت است، البته فقط کمی. ولی چون احساس کردم مناسب و مرتبط به نظر می‌رسد، احساس کردم خالی از لطف نیست تا شما عزیزانِ جان نیز چنین نقل قولی را اگر نخوانده‌اید، بخوانید.

ارادتمندِ تو،
سینا شهبازی

14 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام سینا جان
    با اینکه به این موضوع کاملا معتقدم که ما با پیامبران قابل قیاس نیستیم ولی با حرفات هم کاملا موافقم و این سوالا برا منم همیشه پیش میاد. حتی جالب اینجاست که امروز سرکلاس تفسیر سر همینا و اینکه چه دینی درسته و چرا با استاد و همکلاسیا بحث میکردیم و یجورایی بین علما اختلاف افتاده بود.

    1. سلام لیلا جان.
      اتفاقاً چند ترم قبل ما هم یه همچین بحثی داشتیم و نتیجه‌ای که گرفتیم این بود که:
      اگر طرف تمام تلاشش رو برای شناختن دین برتر انجام داده باشه و به هر جهت به نتیجه رسیده باشه که شیعه/سنی/مسیحیت/یهودیت/… دین برتر و کامل‌تری هستند، هیچ اشکالی نداره اگر اون رو انتخاب کنه و بعید به نظر می‌رسه که اون دنیا به مشکلی بربخوره.
      فکر کنم از همون روز بود که به هرکسی با هر دین و آیینی بیشتر احترام می‌ذاشتم و به خودم همیشه با دیدۀ شک و تردید نگاه می‌کردم.
      هنوزم واقعاً به این جمع‌بندی نرسیدم که شیعه‌ای که الآن به ما منتقل شده، دین برتر باشه. ولی خب فعلاً با همین دارم سر می‌کنم…

  2. به نظر من نمیشه پیامبر ها و ائمه را با خودمان قیاس کنیم. آن ها اعتقاد کامل و صد در صد به خدا داشتند. یعنی آنقدر به خدا اعتقاد داشتند که اگر ته جیبشان پنج تومانی نباشد می گویند به اذن خدا خواهم داشت. و آن وقت هم دست در جیب می کنند و پنج تومانی موجود است. چرا موجود است؟ چون آن ها اعتقاد دارند که خدا اگر بخواهد از هیچی در جیب آن ها پنج تومانی ایجاد می کند.

    در نتیجه آن ها اعتقاد داشتند و به واسطه جبرئیل با خداوند متعال صحبت می کردند. و همچنین خدا هم آنقدر آزمایش های دشواری از آن ها می گرفت که اعتقادات آن ها را مورد آزمایش قرار می داد. بنابراین از من و امثال من انتظار نمی رود که مثل پیامبر ها باشیم. ما نمی توانیم مثل آن ها باشیم اما می توانیم به عنوان بنده ای باشیم که خدا از ما راضی باشد. این رضایت از طریق رعایت اصول دین و انسانیت محقق می شود که البته دوست عزیزم، امروز همه متاسفانه دزد شده اند.

    ماشین میخری، خانه ات را رنگ میزنی، کلاس آموزشی میروی. خلاصه بحث را عوض نکنم چون حقیقتا دلم پر است. حضرت موسی (ع) اگر از خدا پرسشی نکرد به این خاطر بود که میزان اعتقادش به خدا 100 درصد بود. و اگر حضرت اسمائیل به قولی سوال پیچ نکرد چون، اعتقادش به خدا و حکمتش 100 درصد بود. یعنی همه این اشخاص می دانستند که حکمتی در کار است حتی اگر به قیمت از دست دادن عزیزانشان باشد! پس همه چیز به اعتقاد ختم می شود!

    1. البته من هم قصد چنین مقایسه‌ای نداشتم ولی مثالی که زدی برام خیلی جالب بود. واقعاً توقع عجیبیه که یه انسان عادی مثل من، همچین ایمانی داشته باشه.
      نتیجه‌ای که گرفتی رو خیلی دوست داشتم. شاید هم این همه سؤالی که برای من پیش اومده، از بی‌اعتمادی من باشه.
      نمی‌خوام تقصیر رو گردن کسی بندازم ولی فکر کنم اینجوری بهمون یاد دادن که به هیچ کسی نباید اعتماد کنیم. برای همینه که من اینجوری به همه چیز شک کردم.

  3. سینا جان
    درمورد انبیا خدمتت عرض کنم که اونا برگزیده بودند برای همین میدونستندکه سخن خدا حق هست وخدشه ای دراون وارد نیست برای همین بی برو برگرد میپذیرفتند.مثلا ببین حضرت محمد چندساله بوده که خدیجه رو گرفته؟!کسی امروز این کاررو بکنه،چی میگن بهش؟!ولی همون باعث خیری درش بوده.درمورد اون مثال هایی که گفتی هم همینطور هست.ولی ما انسان هستیم ونه معصوم.برای همین طبیعی هست هر چیزی رو با عقل میسنجیم.ودرهرچیزی هم ابتداشک میکنیم،اصلا اگر شک نباشه که علوم پیشرفت نمیکنن!ببین خدا نگفته “شک نکن”گفته”لا ریب فیه”شکی دران نیست.”یعنی برای خالق اون سخن مشخصه که حرفی میزنه حق هستش،منتهی تو میتنونی دراون شک کنی!وگفته “إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِن مِثْلِهِ”خدا نگفته شک نکن،گفته شکی نیست!پس تو میتونی شک کنی،مخصوصا بااون کدهایی که دادی مدام میگه تعقل وتفکرکنید.وتو باعلم ،اگه اهل علم هستی برو تحقیق کن ببین درسته یانه؟!نه اینکه صم وبکم قبول کنی!ببین خدادرمورد دین گفته”لا اکراه فی دین”اجبارت نکرده که خدا روبپرستی گفته اختیارداری!میتونی منو بپرستی یانه!حالا تو شک میکنی؟خب برو ببین با ایمان باشی اصلا حسن داره؟یا به ارامش میرسی؟یا موارد دیگه ؟نباشی چه اتفاقی میفته!اگه نه که خب نپرست خدا رو!درمورد غیبت گفته غیبت نکن>حالا تو میگی من دوست دارم غیبت کنم!ببین فرقی هست بین غیبت کردن با نکردن؟مخصوصاازنظر ارامش ومعنویت .تازه اگه طرف بفهمه روزی درموردش صبت کردی چه حالی میشی؟!به نظر من درهمه چیز قران شک کن !ولی برو ببین علم چی گفته ایا رسیده به اون قاعده یانه؟اگه نرسیده بود وفک کردی چرت وپرت هست خب باخودت هست که عمل کنی یانه؟!من تااینجای زندگی ام دیدم هرچی تو قران هست وتمام دنیا(غیرازخودمون)دارن عمل میکنن ونتیجشوهم گرفتن ودرست هم بوده!مخصوصا توحقوق .مثلا همین وفای به عهد!برو شکن کن بگومن نمیخوام به عهدم وفاکنم!ببین علم چی گفته درمورد نقض عهد.
    درمورد روایات خدمتت عرض کنم که،اینجا با قران فرق میکنه!روایات بعضی یاش دروغه!براهمین خیلی هاش با عقل جوردرنمیاد.چیزی که میگن اینه که تو روایات بایدتوقف کنی!ببینی اگه میفهمی که بتونی سندش رو پیداکنی که موثق هست یانه؟!که به مرادت رسیدی.اگه نه که دیدی با عقلت جور درنمیاددراکثر موارد بدون اون روایت ساختگی هست!بعدش هم خودقران کلی هستش تو بتونی همین دستورای قران رو دقیق پیداکنی وعمل کنی خودش کلی هست.بهتردرمورد روایات که اما واگر زیادداره وازطرفی نمیدونی منبعش چیه؟خب نری سراغش یا اونایی که میدونی قطعی هست بری سراغش
    نکته اخرادرمورد بله چشم قربان اینکه،دیدی اونایی که پدرشون رو قبول وواعتماد بهش دارن. هرچی بگه شایددراول بگه مثلا زمونه عوض شده وازاین چیزاولی اگه قبول کنه حرفشو چندسال بعدش میگی که چه خوب شد به حرف بابام گوش دادم انگار یه چیزی میدونست!من خودم بیشترمواقع هرجا که به حرف بابام گوش دادم ضرر نکردم چه کیس های ازدواج چه موارد عادی دیگه!(تازه بابای من یه ادم عادی هست که سوادی هم نداره!مشخصه چون بهش اعتماد دارم)درمورد انبیا هم همینه.اونا اینجوری خدا روقبول داشتند.خب حالا ممکنه ماانقد خدا رو قبول نداشته باشیم!میتوین شک کنیم وتاوقتی بهش نرسیدیم عمل نکنیم ومیدونی دیگه علامه حسن زاده هم میگه من یک بار کافرشدم!ومجدد خدا رو خودم انتخاب کردم ومسلمان شدم .پس ایشونم شک کرده! ولی تلاش کرده به شکش پاسخ بده.
    ودرنهایت اینا صرفانظر شخصی ام بود وارزش دیگه نداره.
    کمترین دوستت

    1. جعفر جان،
      اگر اجازه بدی من دیگه توی هر کامنت از کامنت‌های فوق‌العاده مستدلت تشکر نکنم ولی بدون از خوندن‌شون بی‌نهایت لذت می‌برم، حتی اگر از جایی کپی کرده باشی. مهم اینه که من اینا رو از زبون تو می‌شنوم و واقعاً کِیف می‌کنم و با حرص و ولع خاصی نوشته‌هات رو می‌خونم.
      راجع به شک‌هایی که گفتی، اینا رو قبول دارم ولی اتفاقاً 2-3جا خوندم که نوشته بود (نقل به مفهوم) مؤمنان در آیات ما شک نمی‌کنند. البته یه درصد احتمال می‌دم که یا من بی‌دقت خونده باشم یا مترجم چندان با دقت ترجمه نکرده باشه ولی چون آیه‌اش برام خیلی مهم نبود، جایی یادداشت نکردم که بعداً امکان رجوع داشته باشم ولی مطئنم که چندجایی همچین مفهومی رو خوندم. البته کمی شک کردم.
      شاید باورت نشه ولی از وقتی شروع کردم به خوندن قرآن، با یه حالت مچ‌گیرانه‌ای می‌خوندم و دنبال بهونه بودم. نمی‌دونم چرا.
      با این حرف‌های تو، بیشتر مصمم شدم که با همین روش به شک کردن‌هام ادامه بدم.
      در مورد روایات هم خیلی خوب گفتی. من هم همچین نظری دارم ولی تو خیلی خوب بیانش کردی. به نظرم همون قرآن برای یه آدمی مثل من زیاد هم هست…
      چه حرف عجیبی زدی. راستش خیلی به این مورد تا حالا فکر نکرده بودم. من هم یه وقتایی توی دلم می‌گفتم: بابا زمونه عوض شده دیگه. اینا واسه قبلاً‌ بود و از این حرف‌ها. و اینکه کنار هم قرار دادن بابای دلسوز و خدای مهربان در کنار هم برای من خیلی جالب بود، هرچند که احتمالاً‌ تو چنین قصدی نداشتی.
      بابت نوشتن این نظر شخصی‌ات بی‌نهایت ممنونم جعفر جان. خیلی خوشحالم که اینقدر توی این زمینه‌ها وارد هستی و خیلی خوشحالم که می‌تونم ازت توی این زمینه‌ها یاد بگیرم.
      ممنونم ازت 🙂

      1. سینا جان ،ایناصرفا اطلاعات مربوط به دوره لیسانسم هست.فقط اگه بخوام مطلبی یامنبعی رو دقیق بهت معرفی کنم سعی برنگاه کردن ازجاهای دیگه میکنم تا دقیق باشه وبدون خدشه.این موارد صرفا از خودم میگم .براهمین توش ایرادم داره!اون موردی که گفتی ایه ای هست که گفته شک نکنید.راستش من تاحالا بهش برخورد نداشتم البته من چندین سال هست که دیگه وقت نکردم کاملا دقیق بخونم قران رو!احتمالا چنین مواردی هم باشه،ولی من صرفا نگاه خودمو گفتم.بهر حال اگه چنین ایه ای باشه ،میدونی دیگه ماها معمولا مومن نیستیم !بلکه مسلمان هستیم!بازم اگه ایه ای درمورد شک نکردن مسلمون ها باشه!من بهرحال شک میکنم !ودرحدبضاعت علمی ام سعی میکنم به جوابی برسم.
        درمورد اون قیاس ها ،اونهاصرفا برای تقریب ذهن گفتم وگرنه اگر ازباب منطق نگاه کنی همش میشه قیاس مع الفارق وباطل هست!
        ببین مثلا تو خودقران هم تاجایی به چشمم خورده گفته “لا تقل لهما”به والدین ات حتی اوف هم نگو.ینی بهشون احترام بذار ونگفته ازشون حرف شنوی داشته باش!یعنی دلیلی نداره به حرف پدر ومادرت گوش بدی !ولی من خودم بخاطر تجربه پدرم ،جاهایی که باهاش مشورت میکنم وگوش دادم بهش ،مثبت بوده وضرر نکردم.گفتم اینا صرفا نظر شخصیه ونظر یه فردخام
        درمورد شک هم اینو بگم خیلی خوبه ولی باید اینم بدونی علم لازم یامربی باسوادباشه تابتونی جواب درست شکت رو پیداکنی،وگرنه دچارنوعی سرگردانی میشی.
        ودرنهایت تو سروری نیازبه تشکرنیست.شهامتت ستودنی ست

        1. چه خوبه که از دوران لیسانس اینقدر اهل مطالعه و یادگیری بودی.
          ممنونم از این دقت و وقتی که برای توضیح دادن به من صرف می‌کنی و امیدوارم ارزش این همه زحمت رو داشته باشم.
          ایرادم داشته باشه اشکال نداره. اتفاقاً من اینجوری بیشتر می‌فهمم و صدالبته بیشتر می‌پسندم.
          “می‌دونی دیگه ماها معمولاً مؤمن نیستیم” رو خوب اومدی 🙂
          متأسفانه جامعۀ ما احترام رو تقریباً مترادف با حرف‌شنوی و بله چشم گفتن می‌دونه و این ضعف ماست…
          بابت این توضیح اضافه‌ای هم که دادی و جبهه‌گیری حرف‌هات رو بیشتر مشخص کردی ازت ممنونم جعفر عزیز. امیدوارم قدر دوست خوبی چون تو رو بدونم…

  4. سلام سینا.
    اول اینو بگم که اینطور سوال پرسیدن رو خیلی دوست دارم. می‌خواستم بگم چقدر خوبه که این سوال‌ها زیاد بشه ولی به فکرم رسید که این سوال‌ها زیاد هستن، ولی شاید به خاطر جواب‌های خوبی که بهشون داده نشده مخفی شده‌اند.
    بگذریم.
    به نظر من این «به حرف بزرگترت گوش بده»ای که به این شدت توی دین و تبلیغات دینی می‌شنویم، از قرآن نیومده.
    بلکه مبلغ‌ها و نهاد دین این حرف رو به دین «اضافه» کرده‌اند. البته «تا حدودی» هم بهشون حق می‌دم، هر بزرگتری طبیعتا کوچیکتر خودش رو طوری بار میاره که به حرفش گوش کنه، هر پدر و مادر و مدیر و حکومتی دوست داره زیردست‌هاش حرف‌گوش کن باشن، و به همین خاطر توی تبلیغاتش حرف‌گوش‌کن بودن رو یاد می‌ده. ولی فکر می‌کنم این موضوع ربط چندانی به دین نداشته باشه، بلکه من اصالت رو به همون تعقلون و تتفکرون می‌دم توی قرآن.
    موضوع اطاعت از خدا و از ولی خدا رو هم اینطوری می‌فهمم:
    چیزی شبیه به اطاعت دانشجو از استاد،
    یا اطاعت سرباز از فرمانده،
    یا اطاعت مردم از قانون،
    که هر سه «ضرورت» دارن،
    اولی برای آموختن، دومی برای پیروزی در جنگ، و سومی برای نظم در جامعه و رسیدن به اهدافش.

    راستی این نوشته‌ی من رو خوندی؟
    http://edrism.ir/post/بچه-جون-به-حرف-بزرگ-ترت-گوش-نده

    1. سلام ادریس.
      چقدر خوب رجع به این مورد توضیح دادی، خیلی بهتر و مفصل‌تر از من.
      استدلالت به نظرم خیلی منطقی بود و به شخصه من رو عجیب قانع کرد. راست می‌گی، شاید هم واقعاً اونا از ما توقع بیجا دارن و دوست دارن ما اونجوری اسلام رو درک کنیم و بفهمیم که خودشون دوست دارن…
      راجع به مقایسه‌ای هم که انجام دادی برام قابل درک بود ولی برام خیلی جالبه که چطوری به این نتیجه رسیدی.
      توی ذهن من اینه که خدا می‌گه “آقا، خانم. بشینید تفکر کنید و ببینید چی به چیه ولی به من شک نکنید” ولی اینجوری برداشتی خیلی به دل من نمی‌شینه یعنی یه جورایی فکر می‌کنم نقض غرضه.
      راستی نوشتۀ فوق‌العاده زیبات رو خوندم. چه تحلیل فوق‌العاده‌ای و چقدر عالی نوشته بودی به خصوص در مورد شک کردن و اینکه ما فکر می‌کنیم آمریکایی‌ها بد هستن و ما خوبیم. به قول یه بابایی، مشکل ما اینه که ما فکر می‌کنیم تنها گروه مسلمانانی که نجات یافته هستند، ما هستیم و ما قوم برتر هستیم و این خیلی دردناکه.
      ممنونم که لینک این نوشته‌ات رو اینجا گذاشتی.
      راستی ادریس، خیلی خوشحالم که توی مسیر قرآن‌شناسی و البته خودشناسی، می‌تونم روی کمک دوست خوبی مثل تو حساب کنم و می‌تونم ازت یاد بگیرم.
      ممنونم از کامنت خوبت.

      1. سلام سینا جان.
        از لطفت ممنونم.
        منم خیلی خوشحالم به خاطر این سری نوشته‌هایی که درباره‌ی قرآن می‌ذاری و امیدوارم با خوندنشون و بحث کردن بتونیم فهممون رو گسترش بدیم. (من و همه‌ی مخاطب‌های وبلاگت)
        می‌خواستم درباره‌ی این بخش کامنتت چیز کوچیکی بگم.
        «راجع به مقایسه‌ای هم که انجام دادی برام قابل درک بود ولی برام خیلی جالبه که چطوری به این نتیجه رسیدی.
        توی ذهن من اینه که خدا می‌گه “آقا، خانم. بشینید تفکر کنید و ببینید چی به چیه ولی به من شک نکنید” ولی اینجوری برداشتی خیلی به دل من نمی‌شینه یعنی یه جورایی فکر می‌کنم نقض غرضه.»
        به نظر من هم نقض غرضه و بی‌معنی.
        من همزمان و در کنار هم نمی‌تونم این دوتا حرف رو جدی بگیرم. البته فکر نمی‌کنم جایی توی قرآن این دوتا حرف کنار هم گفته شده باشه.
        به همین خاطر جدا جدا جدیشون می‌گیرم.
        دعوت به تفکر رو جدی می‌گیرم:‌ در نتیجه شک می‌کنم، حالت‌های مختلف رو بررسی می‌کنم، سعی می‌کنم بدون پیش‌داوری نتیجه رو بررسی کنم. و از فکر کردن دیگران و عملشون بر مبنای فکرشون نمی‌ترسم.
        ولی درباره‌ی شک نکردن در خدا، چیزی که الان توی ذهنمه یه مقدار عجیبه، ولی به نظرم خیلی حرف مهمیه: توی این پست که لینکش رو گذاشتم هم بهش اشاره کردم:
        خدا می‌گه: ا فی الله شک؟ آیا در خدا شکی هست؟
        این سوال نیست، استفهامه، معنیش اینه:‌ در خدا شکی نیست.
        یک نتیجه‌ای که من از این حرف می‌گیرم اینه که: اگه یه «مفهوم» رو تصور کردی به عنوان خدا، و موقع فکر کردن دیدی که می‌شه توش شک کرد. بدون که اون «مفهوم» خدا نیست. چون در خدا نمی‌شه شک کرد. نمی‌گه شک نکنید، می‌گه نمی‌شه شک کرد. (دقت کن)
        حتما توی قرآن خوندی که می‌گه: اگه از کافرا بپرسی چه کسی زمین و آسمان رو خلق کرده؟ به طور حتم خواهند گفت: خدا.
        این آیه هم عجیبه. به نظر می‌رسه باید یه تجدید نظری درباره‌ی مفهوم خدا انجام بدیم. خدایی که ما داریم هم می‌شه توش شک کرد، و هم اگه به کافرا بگی چه کسی زمین و آسمون رو خلق کرده جوابشون خدا نیست.
        حالا این بحث ادامه‌داره، و به نظرم خیلی اهمیت داره.
        فکر می‌کنم فعلا کافی باشه صحبت کردن. اگه مایل بودی می‌شه بیشتر صحبت کنیم. 🙂

        1. سلام ادریس جان.
          من هم هدفم دقیقاً همینه که اینجا جایی باشه برای تبادل نظر که با کمک هم، برداشت‌هامون رو یک‌کاسه کنیم و فهم بهتری از این آیات داشته باشیم بلکه بفهمیم منظور واقعی این جملات چی هستن.
          نگاه جالبی بود و از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم. فکر می‌کنم من هم برداشت شخصیم رو گفتم و احتمالاً برداشت تو درست تره به نظرم. فقط یک سؤالی که می‌مونه، اینه که خدا می‌گه شک نکنید ولی با این کار خودش رو بی‌نیاز از شک می‌دونه.
          طبق گفته‌های تو یعنی اگر شک کردیم، اون مفهوم خدا نیست. پس چیه؟ ما که خدا را نه دیدیم نه لمس کردیم. فقط ممکنه به زور برای خودمون اثباتش کرده باشیم یا مثلاً معجزه‌ای چیزی دیده باشیم. چرا نباید توی وجود خدا شک کرد؟
          حتماً مایلم بیشتر راجع به افکارت بدونم. همچنان سردرگم هستم ولی امیدوارم هرچه زودتر یه چیزهایی دستگیرم بشه.

          1. «پس چیه؟»

            به این حرفم دقت کن:
            «هر کسی یک خدایی داره.
            کسی که فکر می‌کنه پول می‌تونه همه‌ی مشکلات رو حل کنه، و با تمام وجود دنبال پول هست، خداش پوله.
            کسی که می‌گه علم جواب همه‌چی رو داره و تماما به علم تکیه می‌کنه. خداش علمه.
            گویا سوال توی قرآن وجود یا عدم وجود خدا نیست.
            انگار خدا می‌گه هر کسی یه خدایی داره.
            خدای تو چیه؟
            (هدفت توی زندگی چیه؟ بالاترین چیزی که توی زندگی می‌شناسی چیه؟ و…)»

            من شروع تفکرم درباره‌ی خدا این شکلیه. حالا در ادامه ممکنه به جاهای دیگه برسه، ولی شروعش برای من اینطوریه.

            برای رسیدن به جواب هم عجله نداشته باش.
            این سوال‌ها جوابش با فکر کردن و کتاب خوندن و بحث کردن به دست نمیاد، حس می‌کنم جوابش زندگی کردن باشه.
            زندگی کردن بر مبنای چیزهایی که فکر می‌کنیم درستن.

            1. فکر می‌کنم باید ماه‌ها و سال‌ها بگذره تا این حرفت رو درست و حسابی بفهمم:
              هرکسی یک خدایی داره (که احتمالاً با خدای دیگری 180 درجه متفاوت باشه).
              البته این جملۀ تو رو منم قبول دارم ولی با این تفسیر که مثلاً من خدا رو یه جوری تصور کردم و یکی دیگه یه جور دیگه با بعضی ویژگی‌های دیگه.
              ولی اینکه یکی خداش پول باشه و دیگری علم برای من کمی غیرقابل هضم بود. ممنونم که دیدگاهت رو بهم گفتی. فکر کنم باید چند مدتی بگذره تا مغزم درک کنه که چی شنیدم…

دیدگاهتان را بنویسید

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri