saç protezi خلق تکیه کلام - دست نوشته های سینا شهبازی

خلق تکیه کلام

داشتن تکیه کلام (شیوۀ خاصّ بیان برخی کلمات یا عبارات) می‌تواند ما را در ذهن مخاطب جذاب‌تر و درعین‌حال ماندگارتر نشان دهد. البته این جمله حاصل سال‌ها تحقیق و تفحص در زمینه‌های روانشاسی و روانشناختی و سایر رشته‌های مرتبط نیست و صرفاً جمله‌یی است که نگارنده به آن باور قلبی پیدا کرده است.

تا جایی که به خاطر دارم، آنهایی که امروز بعد از گذشت روزها/ماه‌ها/سال‌ها در ذهنم باقی مانده‌اند، بیشتر به خاطر تکیه کلام‌های خاص‌شان بوده است و هرموقع که کسی آن تکیه کلام را به کار می‌برد، ناخودآگاه به یاد این بزرگواران می‌افتم.

(1)

استادی داشتم برای فن ترجمه‌ به نام استاد رامین آموخته که احتمالاً تا به حال اسمش را زیاد از من شنیده‌اید، البته اگر مخاطب اینجا بوده باشید.

تکیه کلام‌های بسیار جالبی داشت که معمولاً ما را می‌خنداند مثل اینکه وقتی می‌خواست به ما بفهماند انجام دادن یک کار هیچ کاری ندارد و بسیار آسان است، به ما می‌گفت “مثلِ باسلوق …” و منظورش این بود که مثل خوردن باسلوق که هیچ‌کاری ندارد، می‌توان آن کار مورد نظر را انجام داد.

از یک جایی به بعد وقتی سر کلاس 200 نفره‌اش می‌نشستیم، وقتی از دهانش کلمۀ “مثلِ” بیرون می‌آمد، هر 200 نفر ناخودآگاه می‌گفتیم: باسلوق!

البته این نمونه مشتی از خروارها تکیه‌کلامی بود که ایشان در ذهن ما ایجاد کرده بود. بسیاری از کلمات و عباراتی که ایشان به کار می‌برد را فقط دانشجویان ایشان می‌توانند درک کنند و حتی توصیف آنها کمی سخت است اما تأثیری که ایشان بر من گذشت، هیچ استاد دیگری بر من نگذاشت.

حتی همین “خلقِ تکیه‌کلام” را ایشان به ما یاد داد و به ما گفتند: در تدریس یکی از هنرهای مدرّس این است که بتواند تکیه‌کلام مناسبی خلق کند و حتی معتقد بود مدرس خوب کسی است که بتواند به گونه‌یی به دانشجو درس بدهد که وقتی دانشجو می خواهد در خانه آن درس را دوره کند، به یاد لحنِ خاص آن مدرس بیفتد و حتی در ذهنش صدای آن بزرگوار تکرار شود، گویی که این استاد عجالتاً روبه‌رویش نشسته باشد.

خلاصه که اولین بار “تکنیک خلق تکیه‌کلام” را من از ایشان شنیدم و از آن موقع بود که خودآگاه به دنبال یافتن کسانی بودم که تکیه‌کلام خاصی داشتند و آنجا بود که فهمیدم حرف ایشان از نگاه من کاملاً علمی است، حتی اگر تحقیقی در این باره صورت نگرفته باشد.

(2)

صاحب‌کاری داشتم (و هنوز هم دارم) که یکی از تکیه‌کلام‌های او “مطلقاً” است و برای تأکید کردن در جملاتش از این قید استفاده می‌کند.

بنده تا به حال ندیده‌ام که کسی به این اندازه از این کلمه استفاده کند و هروقت به این کلمه برخورد می‌کنم (چه به لحاظ شنیداری چه به لحاظ دیداری) به یاد ایشان می‌افتم.

حتی گاهی اوقات با همکارانم -وقتی می‌خواهیم پشت سر ایشان غیبت کنیم- با همین لفظ شوخی می‌کنیم و کلی خنده به لب خودمان می‌آوریم. از قدیم هم گفته‌اند که محیط کار نباید جای خشک و بیش از حد رسمی باشد تا کارکنان به کار کردن رغبت داشته باشند. ما هم هدف‌مان صرفاً همین است و لا غیر.

(3)

دوستی داشتم (و دارم و امیدوارم در آینده نیز داشته باشم) که هروقت از چیزی کمی دلخور می‌شود، با لحنی طنازانه می‌گوید: بااااوشه!
(طبیعتاً شما نخواهید نتوانست آنچه که در ذهن من است با همان لحن خاص دوستم را درک کنید اما همین که خودم می‌دانم چه می‌گویم، جای شکرش باقی است.)

حتی گاهی اوقات به شوخی و جدی از این عبارت استفاده می‌کنم و هروقت چنین کاری را انجام می‌دهم،‌ او در گوشه‌یی از ذهنم های‌لایت می‌شود.

همین دوست حتی کلمۀ “اوکی” را که مدتی است وارد زبان فارسی شده است با حالت طنز به صورت “اوگی” تلفظ می‌کند و همین کارش باعث شده است که من هم ناخودآگاه بخواهم در صحبت با او، این چنین صحبت کنم.

(4)

دوستی دارم که من را “کیک یزدی” می‌نامد. البته ایشان به بنده بیش از حد ارادت دارد و این لفظ را هم صرفاً مِن‌باب شوخی به بنده می‌فرماید.

اما کاری کرده است که حتی گاهی اوقات دوست دارم هنگام صحبت با او، خودم را کیک‌یزدی بنامم!

فارغ از این حتی باعث شده است وقتی کیک‌یزدی می‌بینم، یاد ایشان بیفتم و یاد لقب هنرمندانه‌یی که برای اینجانب انتخاب کرده است.

(5)

استادی داشتم که هروقت می‌خواست در مورد ما دانشجویان اظهار نگرانی کند، همیشه یک عبارت را تکرار می‌کرد: چی شده است “بابا جان”؟

این لفظ “بابا جان” را آنقدر شیرین و به قول معروف ناز ادا می‌کرد که آدم دوست داشت مدام کاری کند تا این استاد نازنین،‌ او را با لفظ “بابا جان” صدا بزند.

(6)

دوستی دارم که چون می‌دانم از تعریف خوشش نمی‌آید، ترجیح می‌دهم دیگر از این بزرگوار تعریف نکنم اما هرموقع می‌خواهد من را صدا بزند، من را با ترکیب “سینای همیشه کنجکاو” صدا می‌کند و آنقدر این لقب برایم دوست‌داشتنی است که واقعاً حد و حصر ندارد.

(7)

همکاری داشتم -امیدوارم هرکجا هست،‌ خدا حفظش کند- بسیار نازنین و دوست‌داشتنی و اهل دل که او را عمو سیف می‌نامیدیم. وقتی کنار او کار می‌کردم، صاحب‌کارم -با لحنی عصبانی- مدام می‌گفت: سینا! بیا اینجا.

هروقت از انجام کاری نگران می‌شدم، با لحنی برادرانه و ایضاً با لحنی بسیار ناز و دوست‌داشتنی به من می‌گفت: داداچ! نگران نباش من اینجام…

به حدی منطقه‌ام امن می‌شد که دوست داشتم همیشه کنار او باشم و هرکاری از من می‌خواست را عاشقانه برایش انجام می‌دادم.

امروز که چند مدتی می‌شود او را ندیده‌ام، هنوز که هنوز است من و یکی از همکارانم به یکدیگر می‌گوییم: داداچ! نگران نباش من اینجام” و کمی دلتنگ این همکار قدیمی می‌شویم.

شاید بعضی از این مواردی که بنده عرض کردم تکیه‌کلام نباشد ولی شاید بتوانیم با تکرار یک عبارت به شیوۀ خاص خودمان، کاری کنیم که دیگران هم سعی کنند مثل ما صحبت کنند و حتی اگر دوست داشتند، چنین تکیه‌کلامی را تکرار کنند.

به نظرم هروقت توانستیم کاری کنیم که مخاطب‌مان تکیه‌کلام به خصوص ما را تکرار کند، توانسته‌ایم تا حدی موفق عمل کنیم. همان کاری که احتمالاً بعد از دیده شدن یک سریال، بسیار رواج پیدا می‌کند و عوام سعی می‌کنند تکیه‌کلام‌های شخصیت اصلی فیلم را در کلام‌شان تکرار کنند تا عرض اندامی کرده باشند. به نظرم این یعنی موفقیت یک فیلم یا سریال (و به صورت کلی یک برنامه) در تأثیرگذاری خود بر مخاطب. همان کاری که به عنوان مثال “جناب خان” با من و امثال من انجام داد، نمونه‌یی از این قدرت تأثیرگذاری است.

4 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام سینا جان
    شب زیبای زمستونیت بخیر.

    اول از همه: سینا من به دوست شماره (۳) حسودیم شد. خیلی ازش تعریف کردی.
    بعدشم یادمه یه جا گفته بودی از اینا که اینجوری حرف می‌زنن(همه چیوووووو مییییی‌کشششششن!) بدم میاد. چی شد پس؟

    دوم: این استاد «رامین آموخته» همونی نیست که رکورد گینس داره؟ با کله گنده‌ها می‌پریا!! التماس دعا. من ته ته آدم کله گنده‌هایی که دیدم رئیس شورای مدرسمون بوده.

    سوم: کیک یزدی خیلی خوب بود. یعنی خودِ خودشی نشکت شم😉

    چهارم: آقای یگانه هم کلی بهت حال داده با این لقب. تو هم پیداس اصلا در پوستت نمی‌گنجی از خوشحالی. یه کم کمتر ذوق کن زشته. مرد گنده !!

    پنجم: خودت تکیه کلام نداری؟ چطور ممکنه؟

    ششم: تنبل شدی تازگیا. قبلا هر شب بروز بودی. منم می‌خواستم حالتو بگیرم هی تند تند می‌نوشتم. از اونموقع که نمی‌نویسی دیگه از فضای رقابت خارج شدم زندگیم کسل کننده شده. باز دوباره برگرد.

    هفتم: یادته وقتی تو بلاگ بیان می‌نوشتیم هی همش واست کامنت سریالی میذاشتم؟زیر هر پستی اسمم بود؟ از وقتی اومدیم وردپرس دیگه مثل قبل دوست نیستیم. نباید می‌اومدیم.

    هشتم: سینا خیلی خوبه که آدما رو یادت می‌مونه. امیدوارم همینطوری بمونی و روزگار تورو تبدیل به سیب زمینی نکنه. همینطوری با احساس بمون.

    نهم: شب بخیر ای نفست شرح پریشانی ما 🙂

    1. سلام زینب جان.
      شب زیبای تو هم به خیر نازنین جان.
      (می‌دونی منو یاد چی انداختی با این کارت؟ یاد روزهایی که توی بلاگ‌بیان بودیم. یکی ندونه انگار 20سال گذشته… ولی باور کن همچین حسی بهم دست داد، اونم بعد از مدتی مدید.)
      1
      می‌دونی چرا؟ چون اون یکی از نزدیک‌ترین همکارهای منه و اونقدر که از وجود نازنین او لذت می‌برم، از وجودِ کسِ دیگه‌یی توی اون مجموعه خوشحال نیستم. اون یه کاری می‌کنه که فشارِ مثلاً کاری رو کمتر تحمل کنم.
      آره خدایی اینجور صحبت کردن خیلییییی Cheap ئه. (نبین الآن خودم اینجوری گفتم. خواستم عمق فاجعه رو متوجه بشی.) مگر صحبت کردن برای یک نفر: کسی که قراره پارتنرت بشه یا شاید هم تا الآن پارتنرت شده 🙂
      بعدشم زینب جان. آدم‌ها تغییر می‌کنند 😛
      2
      چرا دقیقاً همونه. هرچند خودش اینقدر خاکی بود که نگو. اینقدر ازش خاطره دارم که نگو. یکی از بهترین خاطرات 4سال تهرانم، نشستن سر کلاس این استاد بود. یه وقتایی وقتم رو می‌سوزوندم تا فقط بشینم سر کلاسش. نبودی تا ببینی چه کیمیایی بود.
      الآن هم هروقت فکر می‌کنم بهش و یادم میاد که رفته خارج از کشور، دلم آتیش می‌گیره. هم به خاطر خودم که نمی‌تونم دوباره برم ببینمش هم به خاطر بقیۀ دانشجوها که دیگه نمی‌تونن سر کلاس این بزرگوار بشینن. کاش ایران جای بهتری می‌شد تا این بزرگواران هیچ‌وقت به فکر جلای وطن نمی‌افتادند…
      برو خودتو مسخره کن :)) باور کن اینو هم شانسی پیدا کردم. به واسطۀ استاد درس فارسی (یکی از درس‌های عمومی که ترم 2 پاس کردم). حالا هعی بگید درس و دانشگاه بده :))
      3
      من خودم بیشتر به دوست چهارم حسودیم شد. چون اون دوست دیگه مثل سابق بهم نمیگه کیک یزدی. البته دلمم می‌سوزه برای اونایی که این دوست رو توی دایرۀ دوستاشون ندارن.
      نشکت شم رو خوب اومدی. خدا لیلا رو برای ما حفظ کنه که اینجوری لهجه ات رو تقویت کرده :))
      4
      اسمشو نبردم که ریا نشه. تو ریا کردی تقصیر من نیست :))
      مشخصه؟ ذوق‌دونِ خودمه، می‌خوام ذوق کنم دراز 🙂 مشکلی داری؟
      5
      شایدم دارم. ولی هرچی فکر کردم تکیه کلامی به ذهنم نرسید که مدام ازش استفاده کنم و بخوام دوستامو باهاش شرطی کنم.
      باید یه فکری واسه خودم بکنم…
      تو تیکه کلامت چیه جانا؟
      6
      آره خیلی 🙁 چه شب‌های خوبی بود. می‌دونستم هرشب باید یه کاری رو انجام بدم و تا انجام نمی‌دادم، اصلاً خوابم نمی‌برد.
      جدی می‌گی؟ به این امید می‌نوشتی که حالمو بگیری؟ :))
      چشم بانو. الآن یه خرده زندگیم یه جوری شده که یه خرده از زمان‌هام مال خودم نیست. یه خرده‌شم تنبلیه ولی چشم.
      یه بار یادمه پیشنهاد دادی واسه نوشتن در مورد یک سری موضوع‌های مشخص. اونا رو هنوز داری؟
      7
      شاید باورت نشه ولی یکی از دلیل‌هایی که بلاگ‌بیان رو بیشتر دوست داشتم همین خصوصیتش بود. من که از الکسا و اینا خیلی خوشم نمیاد و واسمم مهم نیست. شیطونه میگه سال بعد برگردم پیش بلاگ بیانی ها :))
      هرچند دیگه اون موقع هم بعید میدونم برام کامنت سریالی بذاری.
      بعدشم اون موقع مثل الآن اینقدر دوست خوب نداشتی. الآن دیگه اینقدر زیاد شدن که ما هم شدیم یکی مثل بقیه 🙂 این رو به عنوان یه گلایۀ دوستانه بخون و به فال نیک بگیر.
      8
      ممنونم زینب جان. تو خیلی بهم لطف داری. امیدوارم به قول تو تبدیل به سیب‌زمینی و ماست نشم :)) چشم 🙂
      9
      شب تو هم به خیر ای نفست…
      ممنونم که بعد از مدت‌ها با این نوع کامنت گذاشتنت، حال دلمو چراغونی کردی. اومدم اصفهون برات جبران می‌کنم 🙂

    1. سلام لیلا جان.
      کیک یزدی هم شدیم رفت :))
      راستش خیلی فکر کردم تا یه تیکه کلام‌هایی داشته باشم مختص خودم اما هرچی فکر کردم، اول تیکه کلام بقیه میومد توی ذهنم برای همین به جمع‌بندی خاصی نرسیدم هنوز ولی جالبه با هرکسی که صحبت می‌کنم، یه سری اتفاقا میفته و یه سری حرف‌ها زده می‌شه که بعداً میشه به عنوان تیکه کلام ازش استفاده کرد و سر همون شوخی کرد و خندید 🙂

دیدگاهتان را بنویسید