استاد خوب… دانشجوی خوب (برای سعید یگانۀ نازنین)

پیش‌نوشت:

چند روز پیش و به دلایلی (درگیر بودن با “ایام فرجه” که بزرگواری آن را به آبی تشبیه کرده بود که قبل از کشتن گوسفند، جلوی او قرار می‌دهند تا به زور از آن بیاشامد) به ذهنم رسید که کمی در مورد این چندسالی که (در دانشگاه) گذشت بنویسم و گشتم و گشتم و احساس کردم بهتر است به اساتید بدبخت دانشگاه گیر بدهم.

زورم اگر به خودم نرسد، لااقل به دیگران خوب می‌رسد. بگذریم.

سعید یگانۀ نازنین، از بزرگوارانی که واقعاً هرچه از خوبی او بگویم کم گفته‌ام، لطف کرد و چندکلمه حرف حساب تحویلم داد و من هم احساس کردم بی‌ادبی است اگر بخواهم از دوستی که تا این اندازه برایم ارزش قائل شده و برایم وقت گذاشته است و چند کلمه حرفِ حساب نوشته است که به درد من و امثال من بخورد، ساده بگذرم و جوابی به نوشتۀ زیبا و آموزندۀ او ندهم.

اصل نوشته:

سعید جان؛ همینجا عذرخواهی می‌کنم که این نوشته‌ام کمی بوی درد و دل به خود گرفت اما احساس کردم بد نیست این مسیری را که تا به امروز طی کرده‌ام، دستِ‌کم برای خودم یاد‌آوری کنم.

نسل من عادت کرده است که مسئولیت گندکاری‌های خودش را به گردن نگیرد و من هم از این قاعده مستثنی نیستم.

راستش را بخواهی، حرف تو من را یاد ایام کنکور و انتخاب رشته‌ام انداخت و حرف‌های زینب رمضانی عزیز را نیز خوانده‌ای و احتمالاً می‌دانی که با چه بدبختی‌هایی دست و پنجه نرم کردیم تا مثلاً به یک جای خوب برسیم و مایۀ افتخار خانواده‌مان بشویم تا بتوانند پُز ما را به اطرافیان بدهند و دهان اطرافیان را بسته نگه دارند.

تا قبل از اینکه بخواهم وارد بازی “انتخاب رشته” شوم، نمی‌دانستم با خودم چند چندم و فقط می‌دیدم که فرش قرمزی برای‌مان پهن کرده‌اند و ما را به ادامۀ این مسیر الهی(!) دعوت می‌کنند و تشویق‌مان می‌کنند که همین مسیرِ Default را ادامه دهیم و تا دکترا هم درس بخوانیم و چقدر هم که به به و چه چه از اطرافیانم شنیدم.

تا به خودم آمدم، دیدم نتیجۀ کنکور آمده است و وقت انتخاب رشته است و باید انتخاب رشته کنم. با خودم فکر می‌کردم که لابد “روانشناسی” رشتۀ خوبی برای من حساب می‌شود چراکه هم ظاهراً به کتاب‌های روانشناسی علاقه داشتم و هم احساس می‌کردم دکتر شدن و مشاوره دادن به این و آن و کمک کردن به زندگی اطرافیانم کاری است بسیار جذاب و دلنشین و هم راستا با شخصیت من.

(بگذریم از اینکه تا الآن هنوز نفهمیده‌ام این شخصیت من دقیقاً چیست و از من و این زندگی چه می‌خواهد؟)

لحظه‌ای که انتخاب رشته کردم و به حرف مشاورین اطرافم دل قرص کردم، خیالم راحت بود که در بدترین حالت رشتۀ مشاورۀ تهران را قبول می‌شوم و خوشحال بودم که لااقل قرار است هم در رشتۀ خوبی تحصیل کنم هم در شهر خوبی.

وقتی نتیجۀ انتخاب رشته‌ام آمد، جا خوردم و حقیقتاً خشکم زد. توقع هرچیزی را داشتم الّا “مدیریت بیمه”.

چند روزی در لاک خودم فرو رفتم و تمام رؤیاهای ساخته‌‌نشده‌ام در هم شکست و حتی برای بسته نگه داشتن دهن اطرافیان، مجبور شدم یک جعبه شیرینی بخرم و با لبخندی مصنوعی به این و آن تعارف کنم و خوشحالی نداشته‌ام را با دیگران سهیم شوم.

بگذریم.

گذشت و گذشت تا وارد دانشگاه شدم و به زور به خودم قبولاندم که من تلاشم را کرده‌ام و هرچه که به آن دست یافته‌ام، بهترین اتفاقی است که می‌توانست اتفاق بیفتد و از این حرف‌های مسخره تا لااقل به خودم دلداری داده باشم.

یکسال گذشت و فکر می‌کردم به این رشته شدیداً علاقه دارم. یکی نداند انگار “مدیریت بیمه” همان رشته‌ای است که وقتی معلم دبستانم از من پرسیده بود “می‌خواهی چه کاره شوی؟” در پاسخش گفته بودم.

سال دوم و سال سوم هم به همین منوال گذشت و همچنان احساس کردم اندک علاقه‌ای باقی مانده است اما اواخر سال سوم بود که فهمیدم نه،‌ این رشته آن رشته‌ای نبود که قلبم برایش می‌تپید. هنوز هم نمی‌دانم اگر روانشناسی قبول می‌شدم، در سال سوم چه عقیده‌ای داشتم. یک چیزهایی در مایه‌های همان استخاره‌ای که انجام دادی و هنوز هم احتمالاً به نتیجه نرسیده‌ای که لوازم خانگی برایت بهترین انتخاب ممکن بود یا نه.

ولی تابستان قبل از شروع سال آخر دانشگاه بود که به صرافت افتادم که چند ثانیه‌ای با خودم خلوت کنم و ببینم آیا این مسیری که طی کرده‌ام، مسیر درستی بوده است یا نه؟ می‌دانم دیر بود اما زودتر از آن نه جرأتش را داشتم و نه حوصله‌اش را. یک جورهایی می‌شود گفت: سوختیم و ساختیم.

تابستان بود که وقتی افکارم را روی کاغذ نوشتم و با خودم به جمع‌بندی رسیدم که دیگر حاضر نیستم برای کارشناسی ارشد ادامه تحصیل بدهم، متوجه وخامت اوضاع و نارضایتی نسبی‌ام شدم.

اما من مثل شما جسارت انصراف دادن از دانشگاه را نداشتم و حتی فکر می‌کردم اشتباهی است که انجام داده‌ام و دیگر حتی اگر انصراف دهم هم چندان توفیری به وضعیت من نمی‌کند.

باز هم به همان روش کودکانۀ سابق به خودم قبولاندم که سال آخر است دیگر، بگذار این اشتباه را ادامه دهم و ارزش ندارد که بخواهم انصراف دهم. تازه اگر انصراف می‌دادم، جواب پدر و مادرم را که فرزندشان را بهر امیدی به دانشگاه فرستاده بودند چه می‌دادم؟ می‌گفتم الا یا ایها الپدر و مادر گرامی. من نمی‌خواهم درس بخوانم؟ آنها هم احتمالاً یک جوابی می‌دادند که بهتر است به خاطر اینکه دوستان کم سن و سال‌ترم بی‌ادب بار نیایند، آن را اینجا ذکر نکنم.

خلاصه اینکه من مثل شما جرأت نداشتم که انصراف بدهم هرچند که در لحظات آخر (منظورم دقیقاً سال آخر دانشگاه است) به این نتیجه رسیده بودم.

حتی وقتی تصمیم گرفتم که دیگر کارشناسی ارشد نخوانم و به خدمت مقدس سربازی تن بدهم، سیلِ انتقادات و البته نصایح‌اللطایف بود که به سمتم روانه شد. هیچ‌کسی هم دریغ نمی‌کرد: از برادر بزرگوار که خودش امسال می‌خواهد کارشناسی ارشد بخواند در نظر بگیر، تا پدر و مادری که به امید دکتر شدن من را به دانشگاه فرستاده بودند، تا همکار پدر که تصادفاً در دانشگاه ما درس خوانده بود و فکر می‌کرد دانشگاه ما عجب تحفه‌ای است و حتی تا دایی گرامی که چون نتوانسته بود (یا بهتر بگویم: نخواسته بود) ادامه تحصیل دهد، رؤیای گمشده‌اش را به جای جستجو در فرزند خودش در من جستجو می‌کرد.

سفت و سخت پای عقیده‌ام ایستادم و به همه فهماندم که با کسی شوخی ندارم و حتی هرکسی هم که نصیحت می‌کرد، با سر تکان می‌دادم که حرف‌هایت کاملاً درست است ولی در انتها یک جمله از من می‌شنیدند: با همۀ این تفاسیر،  فعلاً علاقه‌‌ای به ادامه تحصیل ندارم. آن واژۀ “فعلاً” را هم به این خاطر به کار بردم که دست از سر کچلِ من بردارند و من را به خدای خودم واگذار کنند.

می‌بینی؟ برای یک تصمیم ساده که از نظر خودم بسیار هم منطقی می‌آمد مجبور شدم به زمین و زمان جواب پس بدهم.

ضمن اینکه وقتی در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همه چیزِ آدم به همه کس مربوط است و حتی برای کمترین کارهایت نیاز است یک حداقل‌هایی را داشته باشی (که به نظرم مدرک لیسانس یکی از آنهاست)، احساس کردم بهتر است به این حماقت خودم بخندم و با همان لبخند مصنوعی که به آن اشاره کردم، این مسیرِ نه چندان دوست‌داشتنی را ادامه دهم.

سعید جان؛

با اینکه می‌دانی اما بگذار اعتراف تلخی بکنم:

کیفیت تحصیل واقعاً به طرز وحشتناکی افت کرده است. وقتی دانشجویی در به در به دنبال استادی می‌گردد که به قول تو برای امتحان یک جزوه 35صفحه‌ای بدهد، آخر چه کاری است که به دانشگاه برویم و جای چند نفر دیگر که واقعاً‌ می‌خواهند چیزی یاد بگیرند و فکر می‌کنند دانشگاه عجب تحفه‌ای است را بگیریم؟ آخر خدا را خوش می‌آید؟

ضمن اینکه امروزه دغدغۀ دانشجویانی که من دیده‌ام واقعاً یادگیری نیست. ملاک به طرز احمقانه‌ای “نمره” است و فکر می‌کنیم نمرۀ بیشتر یعنی فهم و شعور بیشتر.

من از زمانی که احساس کردم دانشگاه آنجایی نیست که فکرش را می‌کردم و اینجا واقعاً آن جایی نیست که ارزش افزوده‌ای به من اضافه کند، به دانشگاه وزینِ متمم پناه آوردم همچون بچه‌ای که از ترس لولوخورخوره به آغوشِ همیشه منتظر مادرش پناه می‌برد.

می‌دانی چرا؟ چون آن موقع بود که فهمیدم آنچه من در دانشگاه مثلاً یاد می‌گرفتم از جنس آموزش بود ولی آنچه که در متمم به دنبال آن بودم، چیزی از جنس یادگیری بود و خودخواسته به دنبال آن رفته بودم نه به زور شلاق جامعه و خواستۀ والدین. (حیف که لینک مطلب زیبایت را پیدا نکردم تا دوستان را به آن ارجاع دهم. جانِ کلام‌ات را اینجا تکرار می‌کنم تا دوستان با فضای ذهنی من و تو بیشتر آشنا شوند. اگر اشتباه نکنم، گفته بودی: یادگیری به دنبال احساس نیاز به وجود می آید اما آموزش معمولاً همراه با نوعی اجبار و حالت انفعالی برای آموزش گیرنده است. این دومی (آموزش) همان چیزی است که همه‌مان احتمالاً در مدرسه و احتمالاً در دانشگاه آن را تجربه کرده‌ایم.)

نمی‌خواهم خودم را مثل هم‌نسلی‌های خودم قربانی جامعه بدانم و تقصیر را بر گردن این و آن بیندازم. اتفاقاً اگر یک نفر این وسط مقصر باشد، خودم هستم. چشمم کور، دندم نرم، که با ساز جامعه و اطرافیان نمی‌رقصیدم. من مقصرم که جرأت انصراف نداشتم و ترجیح دادم در سکوتی پنهانی،‌ از شر این یکسال باقیمانده نیز خلاص شوم.

خوشحالم (یا بهتر است بگویم: امیدوارم) که فرزندان تو و احتمالاً فرزندان آیندۀ این مرز و بوم، اجباری برای رفتن به دانشگاه احساس نمی‌کنند و رؤیای گمشده‌شان را در دانشگاه دنبال نمی‌کنند.

سعید جان؛

در پایان می‌خواستم بابت وقتی که برای من گذاشتی از تو تشکر کنم. همین یک نوشته‌ات باعث شد کمی هم انگشت اتهام را به سوی خودم برگردانم و بدانم که در این وسط صرفاً یک قربانی بی‌گناه، پاک و معصوم نبوده‌ام.

پی‌نوشت:

این نوشته ادامه دارد…

8 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام سینا جان…
    چند وقته خیلی تعریف آقای یگانه رو از تو و زینب میشنوم باید حتما وبلاگشون رو بخونم.
    راستی سینا منم اولش رشته ام رو دوست نداشتم دلم مهندسی شیمی میخواست ولی الان که اطلاعاتم در مورد رشته ام بیشتر شده مشکلی ندارم باهاش.
    همه چیز برا آدم درس نیست اگه به رشته ات علاقه نداری بعد لیسانست برو دنبال چیزی که دوست داری…

    1. سلام لیلا جان.
      من خیلی از کسی تعریف نمی‌کنم اونم در ملأ عام 🙂
      اگه اینقدر تعریف کردم بدان و آگاه باش که حتماً یه چیزی هست.
      حتماً سر فرصت به وبلاگ‌شون سر بزن و فرصت رو از دست نده چون هرآن ممکنه یکی از پست‌هاشون پاک بشه :))
      راستش منم همین حال و احوالم دقیقاً مثل تو بود و سعی کردم مقاومت نکنم و به خودم بقبولونم که همه چیز اوکی ئه ولی وقتی رسید به اواخر سال سوم، فهمیدم که یه جای کار می‌لنگه و قلبم برای این رشته نمی‌تپه. شایدم من توقعم زیاد بود ولی خلاصه فهمیدم این همونی نبوده که می‌خواستم و احساس کردم دانشگاه هم اون جای رؤیایی‌یی نبود که فکر می‌کردم. این شد که قید جفت‌شون رو زدم. به همین راحتی.
      نمی‌دونم امیدوار باشم به این عارضۀ من گرفتار نشی یا نه ولی امیدوارم اگر نشانه‌ای گرفتی، مقاومت نکنی. به صدای قلبت بیشتر از صدای مغزت احترام بذار خصوصاً توی این مورد 🙂
      بدیِ کار اینه بعد از این همه عمر هنوز نمی‌دونم دقیقاً چی رو می‌خوام ولی تقریباً به جمع‌بندی رسیدم. دارم همینکارو می‌کنم اتفاقاً‌…

  2. چه جالب.
    منم از این قاعده مستثنی نیستم از طرفی هم به جرأت نداشتن خودم اعتراف می‌کنم. دانشگاه شده یک وقت تلف‌کردن به سبک مدرن. از ناله‌هایم در مورد دانشگاه قبلاً زیاد نوشتم مخصوصاً موقعی که رسیدم سال آخر و با فشار خانواده روبرو شدم که بالاخره تو چه‌کاره‌ای؟ بجای نقشه‌برداری در حال نقشه‌کشیدن چه آدم‌هایی هستی؟ یا اینکه سرخونه، زندگیت هم که نمیری 🙁 این حرفای تلخ سال‌های آخر که الان می‌شه، توی هر لحظه خندیدنم و سربه‌سر گذاشتنم با آدم‌ها تکرار می‌شه و اوقات رو تلخ‌تر از اونی می‌کنه که هست و پناه برده‌ام به خواندن کتاب‌ها و چسبیدن لپ‌تابم که اوضاع را از چشم اطرافیانم بدتر جلوه می‌دهد.
    خیلی هم نمی‌خواهم بی‌انصافی کنم. استادانی داشتم و دارم که جدا از درس‌های سنگین نجوم‌‌خواندن و مسیرخواندن، مدل ذهنی قشنگی داشته‌اند و سرکلاس ناخودآگاه از آن‌ها انسانیت را آموختم.
    بگذریم. درد برای گفتن زیاد است!
    ولی مطمئنم آیندگان به ما خواهند خندید.
    خدا را چه دیدی شاید این دست‌و‌پا زدن‌ها برای پیداکردن راه‌مان جایی جواب داد. شاید سال دیگر که نگاهم به این کامنت و نوشته‌ات افتاد، شاهد این باشم که هم تو و هم من راه خودمان را یافته‌ایم.
    موفق باشی دوست‌جان.

    1. برای منم جالب بود که تو هم همچین مسائل مشابهی رو تجربه کردی.
      شما دخترا یه حرفایی می‌شنوید، ما پسرا هم یه حرفای دیگه. هیچ‌کدومش هم از نگاه ما منطقی نیست ولی باید سعی کنیم تحمل کنیم و کاری رو انجام بدیم که فکر می‌کنیم درسته.
      حتی اگه بعداً به این نتیجه برسیم که الآن به نتیجۀ دلخواهمون نرسیدیم، باز هم به نظرم چیزی از ارزش‌هامون کم نمی‌شه :))
      بعدشم احتمالاً خانوادۀ محترمت در جریان نبودن که به عقد لپ‌تاپت دراومدی و نمی‌دونستن که از همون موقع رفتی سر خونه زندگیت 🙂
      “ولی مطمئناً آیندگان به ما خواهند خندید” برای من این جمله خیلی دردناک بود. احتمالاً پیش‌بینی تو درست از آب در بیاد ولی دوست دارم یه جوری بشه که اینجوری نشه! پایان‌های خوش رو بیشتر دوست دارم.
      دقیقاً. متأسفانه یا خوشبختانه خیلی از آینده‌مون خبر نداریم ولی امیدوارم هرآنچه از دست‌مون بر میاد رو انجام بدیم.
      خیلی خوشحالم که با دوست خوبی چون تو افتخار همراهی این مسیر رو دارم. امیدوارم حتی زودتر از سال دیگه بتونی راه خودت رو پیدا کنی و رضایت از زندگی رو تجربه کنی 🙂
      شاد باشی دوست جان.

  3. ممنون از نظر لطفت سینای عزیز
    ولی فکر میکنم بهتر باشه مشکل رو از اهل فن و متخصصین این حوزه بپرسی نه کسی مثل من که تفاوت “هاست” و “ماست” رو از هم تشخیص نمیده
    🙂

    1. :))
      اهل فنی که من سراغ دارم، خیلی سرشون شلوغه و متأسفانه به ندرت فرصت می‌کنن جوابی بدن به من.
      :)) این شوخی رو هیچ وقت از یادم نمیره.
      بازم ممنونم ازت. امیدوارم هرچی زودتر یه روزی برسه که راحت‌تر از خودم وارد این خونه بشی 🙂

  4. سلام بر سینای عزیز
    ممنون از نظر لطفت.
    مثل همیشه سرراست، سلیس، صریح و عالی نوشتی

    البته فکر میکنم متوجه شده باشی [ از اون علامت لبخند 🙂 در پست خودم] که منظورم از اینکه گفتم دانشگاه رو ول کن شوخی بود.

    تا اینجاش رفتی اگه بخوای رها کنی خودم میام سروقتت به زور برت میگردونم دانشگاه! (البته من غلط بکنم)
    :-))
    من اگه انصراف دادم در ترم های اول این اتفاق افتاد و اگه در وضعیت تو بودم شک نکن که تا آخرش میرفتم. چون هرطور که بخوایم حساب کنیم انصراف در این مقطع به هزینه هایی که دادیم نمی ارزه
    مخصوصاً با رتبه بالایی که داری و همچنین دانشگاه معتبری که در اون هستی (حضور در کنار اساتیدی مثل دکتر محمدیان واقعاً سعادت میخواد)
    بنابراین فکر میکنم انتخاب الانت (با هر دیدگاه و نگرشی) کاملاً درسته

    جایی که نوشتی: «… سوختیم و ساختیم»
    به نظرم چندان نباید سخت گرفت.
    به نظر میرسه همونطورکه زمانی که چشم هامون بادومی نباشه نمی تونیم ادعا کنیم از اهالی جنوب شرق آسیا هستیم؛ تا زمانی هم که به مرحله “سوختیم و ساختیم” نرسیدیم، نمیتونیم ادعا کنیم از اهالی منطقه خاورمیانه هستیم!
    🙂

    راستی یه چیزی
    دیشب بعد از رسیدن کامنتت حدود 300 بار سعی کردم بیام تو وبلاگت!
    پدرم دراومد
    از لپ تاپ، از گوشی
    از اینترنت خونه، از اینترنت همراه اول
    از در، از پنجره
    ار گوگل، از صفحه محمدرضا، از وبلاگ دیگر دوستان
    (تلگرامم که بحمدالله بی خیالش شدم)

    خلاصه اینکه از هر راهی که تونستم امتحان کردم
    و در یک کلام: پاره شدم! ولی نشد!

    حوالی 12 شب بود که اذن دخول داده شد.
    فکر میکنم وبلاگت کلاً با من مشکل داره!
    :-))

    1. سلام سعید عزیز.
      مثل همیشه ممنونم از لطف و محبتت و مطمئناً من لایق این همه لطف تو نیستم هرچند از خوندن کامنت و نوشته‌های تو هیچ‌وقت سیر نمی‌شم.
      (راستی می‌خواستم بگم الآن دیگه هرنوشته‌ای رو خواستی با خیال راحت پاک کنی پاک کن. دیگه قرار نیست مثل بچه پرروها بیام بگه چرا اینکارو کردی؟ تمام تلاشم رو کردم که نوشته‌هات رو یکبار خونده باشم و به این مهم دست یافتم شکر خدا…)
      آره متوجه شدم اما من با قضیه خواستم جدی برخورد کرده باشم. ضمن اینکه دیشب که داشتم می‌نوشتم، خیلی حرف‌هام رو خوردم. یعنی نتونستم بنویسم برای همین امروز نوشتم این نوشته ادامه دارد تا حرف‌های بعدیم رو توی یه نوشته که مثلاً قراره انسجام بیشتری داشته باشه بنویسم.
      دور از جونت :))
      البته این رتبه و دانشگاه و اینا واقعاً از دور خوش است. وارد دانشگاه بشی، شاید 4تا استاد بزرگوار مثل همین استاد محمدیان و دکتر نادر مظلومی و دکتر مقصود نظری هم اینجا باشن اما چه فایده که معمولاً ما دانشجویان کارشناسی سعادت تلمذ نزد این اساتید رو پیدا نمی کنیم.
      با اصل حرفت موافقم سعید عزیز و منطق پشتش رو هم فکر می کنم می تونم درک کنم اما واقعاً برای کسانی مثل من و چندنفر دیگه که این سال‌های آخر به پوچی رسیدیم، احساس سوختن و ساختن فقط گویای حال مون هست. ولی چشم. به قول تو تا قشنگ، نسوختیم و نساختیم، شاید بهتر باشه ادعای گزافی نکنیم.
      سعید جان؛
      واقعاً شرمنده‌ام. والا من اصلاً هروقت یه چیز می‌نویسم،‌ استرس می‌گیره منو که چرا مخاطبی به این خوبی نمی‌تونه وارد وبلاگم بشه. والا چند ده بار به این پشتیبانی‌شون گفتم، هاستم رو ارتقا دادم و هرکاری که فکر کنی انجام دادم اما نمی دونم چرا درست نشد.
      به خدا شرمنده‌ام که اینقدر اذیتت کردم.
      ببخشید ولی اون قسمتی که در یک کلام منظورت رو گفتی، هم خیلی دردناک بود هم خیلی خنده دار :)) نمی‌تونم نخندم ولی باور کن در حال خندیدنم شرمنده‌ام.
      خدا لعنتش کنه که این وبلاگ زبون نفهم، خودی رو از غیر خودی تشخیص نمی ده.
      راه حلی به جز تغییر هاست به ذهنت می رسه؟ من این مورد رو گذاشتم به عنوان گزینۀ آخر ولی همچنان روی میزم هست.

پاسخ دهید

instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi instagram takipci hilesi instagram takipci instagram begeni hilesi
cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri