saç protezi آخرین پلۀ نردبان زندگی - دست نوشته های سینا شهبازی

آخرین پلۀ نردبان زندگی

چند وقت پیش (فکر می‌کنم چند ماه پیش) بود که این پیام اختصاصی متمم رو خواندم و آن موقع چندان آن را درک نکردم و اتفاقاً با همین طرز تفکر بود که آن را ذخیره کردم تا روزها یا ماه‌ها یا سال‌های بعد،‌ وقتی به آن رجوع کردم، ببینم می‌توانم بفهمم مقصود نویسنده از این تک جمله‌ها تقریباً چیست یا خیر.

ژوزف کمپبل می‌گوید:

تلخ‌ترین اتفاق زندگی این است که وقتی به پلۀ آخر نردبان رسیدی، متوجه شوی که از دیوار نادرستی بالا رفته‌ای.

هرکسی این جمله را می‌تواند برای خود و باتوجه به حال و هوای خود تفسیر کند.

برداشتی که من از این جمله در این مقطع زندگی‌ام دارم، برمی‌گردد به تصمیمی که در روزها و ماه‌های اولی که وارد فضای جدید دانشگاه شده بودم و شور و شوقم برای ادامۀ تحصیل به مراتب بیشتر از الآن بود.

آن روزها هروقت می‌دیدم کسی مدرک دکترا گرفته و هیأت علمی دانشگاهی معتبر شده است، به او غبطه می‌خوردم و به صورتی عجیب و غریب، او را در دلم تحسین می‌کردم و حتی خوب خاطرم هست که منتهی الیه آرزوی من، ادامۀ تحصیل دادن تا دکترا، چاپ کردن مقاله‌های متعدد و متنوع، رفتن به خارج از کشور برای ادامۀ تحصیل و تجربۀ این فضای دوست‌داشتنی و همچنین هیأت علمی شدن بود.

حتی دوستانم نیز چنین چیزی را از نحوۀ برخورد من با درس و دانشگاه دریافته بودند و خودم هم عجیب شیفتۀ چنین افرادی که به چنین جایگاهی رسیده بودند، شده بودم.

گذشت و گذشت تا رسیدیم به سال آخر دانشگاه (سال 96-97).

الآن با هدفی که برای خودم انتخاب کرده‌ام، فهمیدم اگر حاضر می‌شدم به خاطر پدر و مادر نازنینم و به خاطر عرف جامعه، تن به انجام چنین کاری دهم که آن را پله‌ای از نردبانِ موفقیت خودم نمی‌دانستم، جز حماقت نمی‌شد اسم دیگری روی آن گذاشت.

خلاصه اینکه: اگر تا مقطع دکترا ادامه تحصیل می‌دادم و افتخارات زیادی هم کسب می‌کردم،‌ شاید از نگاه جامعه موفق به حساب می‌آمدم اما به هیچ وجه نمی‌توانستم رضایت واقعی را تجربه کنم.

به تعبیر ژوزف کمپبل (انصافاً چه اسم سختی دارد این بشر)، وقتی به پلۀ آخر نردبان -یعنی رفتن مدرک دکترا و هیأت علمی دانشگاه شدن- می‌رسیدم، احتمالاً قرار بود آن موقع تازه بفهمم که چه نردبان اشتباهی را انتخاب کرده‌ام و چه افسوس‌هایی قرار بود بخورم به این خاطر که زمان گرانبهایم را این چنین به فنا داده‌ام.

نمی‌خواهم بگویم درس و دانشگاه خوب است یا بد که هرکسی که پا به دانشگاه گذاشته باشد، احتمالاً خوب بودن آن را تأیید می‌کند اما باید ببینیم آیا به نسبت چند سالی که در دانشگاه (یا هرجای دیگر) وقت صرف می‌کنیم، خروجی نیز به دست می‌آوریم یا خیر؟

آیا می‌توانیم با تقریب بالایی بگوییم: این همان نردبانِ رؤیاهای من است که من برای آن به این دنیا آمده‌ام؟

امیدوارم هرکسی در هرجایی زندگی می‌کند، نردبان رؤیاهای خودش را پیدا کند، حتی اگر جرأت نکند مسیر فعلی خود را تغییر دهد.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

10 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سینا جان
    برات آرزو می‌کنم زندگیت روی ریل خوشبختی با سرعت زیاد به حرکت دربیاد و انقدر سیر بخندی که ندانی غم چیست :))

    به قول یه آقامعلم عزیز که وقتی شنید دانشگاه قبول شدم گفت :
    ایشالا که زندگیت بیفته توی سرازیری
    میدونم زندگی بالا و پایین داره ولی از ته دلم آرزو می‌کنم واسه‌ی تو بیشترش سرازیری باشه
    ایشالا که همش لبات بخنده و اصلا یادت بره غم چه رنگیه
    دوست دارم همش بخندی !

    الان این آرزوها رو برای تو دارم سینای جان جانان 😘❤
    کیک یزدی شیرین زبون قصه

    1. زینبِ جانان،
      چه آروزی قشنگی، اینکه سیر بخندیم…
      فکر کنم زندگی تو (با تعاریفی که ازت می‌شنوم) توی سرازیری افتاده ولی امیدوارم همچنان زندگیت بیفته روی غلتک و از لحظه لحظۀ زندگی‌ات لذت ببری.
      ممنونم از این همه دعای قشنگ و پرمهرت زینب جان.
      من هم دوست دارم هرروز، رضایت بیشتری از زندگی رو تجربه کنی و همیشه و همه جا حالت خوبِ خوب باشه.
      ممنونم ازت زینبِ مهربان و خوش لهجۀ من. چقدر خوشحالم که دوست نازنینی چون تو، همچنان به اینجا سر می‌زنه.

  2. منم وقتی وارد دانشگاه شدم همین شور و عشق رو داشتم ولی بعد فهمیدم که هدف های بیخودی بودن اولش واقعا داغون بودم ولی بعدش گفتم اگه بیشتر از این جلو میرفتم و بعد میفهمیدم خیلی بیشتر داغون میشدم
    منم امیدوارم هرکسی نردبان درستش رو پیدا کنه 🙏🏻

    1. حانیه جان،
      همین که فهمیدی اشتباه کردی و متوجه شدی شاید این مسیر، اون مسیری نباشه که تو رو به سرمنزل مقصود می‌رسونه، جای شکرش باقیه.
      امیدوارم بتونی توی زندگیت، اون رضایتی که یه عده ازش دم می‌زنن رو تجربه کنی 🙂

    1. ممنونم لیلا جان.
      شاید خیلی کوته‌فکر باشم اما واقعاً آرزویی بیشتر از این ندارم. همین که بفهمم کدوم نردبان رو باید بالا برم، برام کافیه. از اون تاریخ به بعد، دیگه هروقت بخوان سوت پایان رو بزنن، فکر نمی‌کنم چیز خاصی برای از دست دادن داشته باشم…
      من هم دعا می‌کنم هرچی زودتر بتونی مسیرت رو پیدا کنی و بیای برام با خوشحالی ازش تعریف کنی 🙂

  3. سینا جان از کجا میدونی رضایت واقعیت چیه؟
    نمی‌خواهم بگویم درس و دانشگاه خوب است یا بد که هرکسی که پا به دانشگاه گذاشته باشد، احتمالاً خوب بودن آن را تأیید می‌کند اما باید ببینیم آیا به نسبت چند سالی که در دانشگاه (یا هرجای دیگر) وقت صرف می‌کنیم، خروجی نیز به دست می‌آوریم یا خیر؟ در مورد این جمله اگر کسی واقعا میل به پیشرفت داشته باشه در دانشگاه به دلیل قرار گرفتن در محیطی که امکان انجام دادن اشتباه هم هست میتونه خودش رو کشف کنه و از تجربه های استادان گرانقدر استفاده کنه یعنی باید از محیط بهترین بهره رو برد من که اکنون سال اخر دانشگاه هستم متوجه این موضوع شدم

    1. راستش مریم من هم نمی‌دونم این رضایتی که اینقدر ازش دم می‌زنن دقیقاً یعنی چی و کجا باید پیداش کرد. برای همین یه مدته که دارم به در و دیوار می‌زنم.
      یعنی دارم سعی می‌کنم بعضی کارهایی که در مخیله‌ام نمی‌گنجید رو امتحان کنم تا شاید، شاید، شاید بتونم بفهمم درونم چی به چیه و ببینم می‌تونم بفهمم برای چی به این دنیا اومدم یا نه.
      من هم واقعاً از تجربۀ استادهای دانشگاه‌مون خیلی استفاده کردم و بی‌انصافیه اگر بگم مفید نبوده. برای من، نشستن سر کلاس یکی دو نفر از اساتید یه طرف، چهارسال دانشگاه هم یه طرف.
      ولی فکر نمی‌کنم تونسته باشم از این 4سال بهترین بهره‌وری رو برده باشم.
      راستی، چه جالب که تو هم مثل من سال آخر دانشگاه هستی…

      1. دقیقا منم هنوز متوجه نشدم به چی برسم احساس رضایت میکنم یعنی چی احساس رضایت
        با خیلی از ادمها که حرف زدم میگن پول اگر به پول خوب برسی یعنی رضایت رو تجربه میکنی چون میتونی بهترین چیزا رو داشته باشی یکی از اساتیدم میگفت در دانشگاه پول نیست پشیمونم چرا وارد بازار نشدم یکی دیگر از اساتیدم میگفت من اکنون از جایگاهی که هستم راضی نیستم با اینکه عضو هیئت علمی بود و امثال این حرف ها
        اساتیدی هستن که وجودشون خیلی با ارزشه و واقعا دید ت رو تغییر میدن و حسابی چشمت رو باز میکنند که باید چیکار کنی البته از بین بر فرض 20 نفر 1 الی 2 نفر اینطوری ممکنه پیدا بشن یعنی برای من که اینطور بوده

        1. والا من هم توی همین مسیر قرار دارم و چندان تجربه‌ای ندارم که بتونم بهت کمکی بکنم ولی حرف تو رو به نسبت می‌فهمم.
          من هم این آدما رو زیاد دیدم ولی تنها یه چیز رو می‌دونم:
          این که پول خیلی خوبه، خیلی کِیف می‌ده اگه داشته باشی، خیلی کارها می‌تونی باهاش انجام بدی، به تجربۀ رضایت هم می‌تونه کمک کنه ولی اگه فقط بریم دنبال پول، بعید می‌دونم بتونم رضایت واقعی رو تجربه کنیم. من خودم دارم سعی می‌کنم به روش آزمون و خطا، ببینم رضایت رو توی چی تجربه می‌کنم و هروقت به قطعیت بالایی برسم،‌ همون مسیر رو می‌خوام ادامه بدم و مطئنم می‌تونم از همون مسیر پول در بیارم.
          راجع به پاراگراف آخر هم دقیقاً باهات موافقم. من هم که سال آخرم، استادهای خیلی زیادی داشتم ولی هر ترم شاید به زحمت، یکی دوتاشون واقعاً ارزش اینو داشتن که بشینم سر کلاس‌شون و ازشون یاد بگیرم. بقیه‌شون واقعاً از سر ناچاری بوده.

دیدگاهتان را بنویسید