چک و چانه بزنید، حتی اگر به آن نیاز ندارید

چک و چانه بزنید، حتی اگر به آن نیاز ندارید

خواه ناخواه، به بعضی افراد در ذهنم ارج و قرب بیشتری قائل می‌شوم ولی دلیلش را خودم هم نمی‌دانم.

یکی از این گروه، آدم‌هایی هستند که برای هرچیز (چه با ارزش و چه کم ارزش و چه بی ارزش) چک و چانه می‌زنند و به وضعیت موجود راضی نمی‌شوند. ادامه ی مطلب

کتاب راهنمای من (19): آرزوهای عجیب و غریب

کتاب راهنمای من (19): آرزوهای عجیب و غریب

بعضی از آیات را که می‌خوانم، چندان تعجب نمی‌کنم و انگار توقع چنین حرف‌هایی را در قرآن نیز داشته‌ام ولی بعضی از آیات کمی برایم عجیب است، عجیب از این بابت که توقع نداشتم آنها را در قرآن بخوانم. ادامه ی مطلب

تکمیل حرف جناب ارسطو

تکمیل حرف جناب ارسطو

اهل چسباندن خود به آدم‌های اسم و رسم‌دار نیستم و قصد این کار را هم هیچ‌وقت نه داشته‌ام و نه خواهم داشت (البته امیدوارم که چنین باشد). ادامه ی مطلب

ما هم باید “بله چشم قربان” گو باشیم؟

ما هم باید “بله چشم قربان” گو باشیم؟

مهربان خدای من،

من و امثال من حتی در حد و اندازۀ مؤمنان دون‌پایه‌ات نیستیم چه رسد به انبیاء و بندگان خاص و مقرب تو؛ با این حال، یک سؤال پیش آمده است که شاید چندان جوابش به درد من نخورد اما احساس می‌کنم مدتی است چنین سؤالی در ذهنم سنگینی می‌کند لذا دوست دارم کمی خودخواه باشم و بار خودم را کمی سبک‌تر کنم. ادامه ی مطلب

آیا باید به نصیحت‌های هرکس و ناکسی گوش بسپاریم؟

آیا باید به نصیحت‌های هرکس و ناکسی گوش بسپاریم؟

عادت کرده‌ام که اگر کسی نصیحتی می‌کند و خود را در جایگاه ناصح و بنده را در جایگاه منصوح می‌داند، به خاطر احترام به او و همچنین احتمالاً به خاطر احترام به تجربه و موسی سفیدش (در باطن، نه لزوماً در ظاهر) آن را در گوشه‌ای از ذهنم یادداشت کنم، چه با قلم روی کاغذ و چه با نوشتن آن نکته روی گوشی موبایل. ادامه ی مطلب

معجزۀ نوشتن

معجزۀ نوشتن

قبلاً در نوشته‌ای جداگانه (یکی از مزایای نوشتن) دیدگاه خودم را درمورد مقولۀ نوشتن نوشته‌ام.

نمی‌دانم دقیقاً چند وقت پیش بود و به نظرم چندان هم اهمیت ندارد. تنها چیزی که خاطرم هست، این بود که دیدم روزم را بد شروع کرده‌ام و اعصابم خرد است.

خودخوری‌هایم شروع شده بود و اعصابم به طرز فجیعی به هم ریخته بود و نمی‌توانستم این وضعیت را تحمل کنم. ادامه ی مطلب

نه بسته ام به کس دل

نه بسته ام به کس دل

بعضی از آهنگ‌ها را که گوش می‌کنیم، انگار روح‌مان را واقعاً صفا می‌دهند.

چند مدتی است که آهنگی از همایون شجریان را مدام با خودم زمزمه می‌کنم و حس و حال عجیبی را تجربه می‌کنم. این آهنگ من را یاد دوران کودکی و نوجوانی (قبل از 16سالگی) می‌اندازد. ادامه ی مطلب

کتاب راهنمای من (18): آیا جنبۀ پولدار شدن را داریم؟

کتاب راهنمای من (18): آیا جنبۀ پولدار شدن را داریم؟

پیش‌نوشت:

بدون هیچ یک از تعارفات مرسومِ ما ایرانیان، این نوشته‌ام اصلاً سر و ته ندارد. یعنی واقعاً نه سر دارد و نه ته. شاید بتوان فقط گفت سر دارد و این سر، همین آیۀ قرآن است.

لذا اگر نخواندید، هیچ چیز را از دست نخواهید داد. اتفاقاً باعث می‌شود من عذاب وجدان کمتری داشته باشم چراکه این نوشته مانند بسیاری از نوشته‌ها،‌ صرفاً بیان عقاید درهم و برهم بنده است. همین و بس. ادامه ی مطلب

چرا دیگر از صادق هدایت نمی‌ترسم؟

چرا دیگر از صادق هدایت نمی‌ترسم؟

یکی از نوشته‌های شاهین کلانتری که من را بیش از پیش شیفتۀ خودش کرد، نوشتۀ 10 پیشنهاد عملی برای دهه هشتادی‌ها بود که در ظاهراً در مورد دهه هشتادی‌ها نوشته بود اما برای فردی دهه هفتادی مثل من نیز، بی‌نهایت مصداق دارد و بهتر است من هم به این پیشنهاد‌ها کمی جدی‌تر فکر کنم. ادامه ی مطلب

بالأخره رژیم بگیریم یا نه؟

بالأخره رژیم بگیریم یا نه؟

از وقتی که نوشتۀ همشهری روشنفکر و خوش‌بیانِ خوبم نجمه عزیزی را خوانده‌ام، نوشتن راجع به چنین موضوعی در ذهنم بود تا اینکه بالأخره امروز احساس کردم وقت‌اش رسیده است.

به نظرم بهتر است به جای اینکه بپرسیم “چرا و در چه صورتی بهتر است رژیم بگیریم؟”، از خودمان بپرسیم «در چه شرایطی بهتر است رژیم نگیریم و قید این مسخره‌بازی‌ها را بزنیم؟» ادامه ی مطلب

جمعه ها با شاهین (17): خودسانسوری

جمعه ها با شاهین (17): خودسانسوری

تمرین:

فقط‌۳خط بنویسید آیا شما حین نوشتن خودتان را سانسور می‌کنید؟ چرا؟

پاسخِ به تمرین:

راستش را بخواهید، از سانسور کردن خود بیزارم، هرچند که تا به حال در مواقعی ناچار شده‌ام کمی خودم را کنترل کنم چون دوستان زیادی به من (از سر دلسوزی) تذکر داده‌اند که مثلاً بهتر بود فلان حرفی را نمی‌زدی یا فلان چیزی را نمی‌نوشتی. ادامه ی مطلب

آشغالگردیِ شبانه

آشغالگردیِ شبانه

معمولاً وقتی آدم‌هایی را می‌بینم که سر در آشغال‌ها فرو کرده‌اند، همزمان احساس تنفر و همچنین ترحم به آنها پیدا می‌کنم؛ تنفر از این بابت که این کار را بسیار Cheap در نظر می‌گیرم، هرچند که بعد از آن سریع خودم را قانع می‌کنم که احتمالاً فرد اوضاع مناسبی ندارد که مجبور شده است چنین کاری را بکند و سریع به خودم یادآوری می‌کنم که قضاوت ممنوع. ترحم هم از این بابت که فکر می‌کنم چقدر این بندۀ خدا بدبخت است که باید دست به چنین کاری بزند. بگذریم.

امشب اما این اتفاق برای خودم افتاد اما با کمی تفاوت.

در نزدیکی محل سکونتم و در تاریکی شب، دیدم که جلوی یک خانه و در کنار پیاده‌رو، جلوی در خانه‌ای یک سری کتاب و کتابچه و مخلفات چیده شده است و انگار که آن را گذاشته باشند تا کسی بیاید و بردارد، هرکسی که قسمتش شد.

ظاهراً این قسمت نصیب من شد و من هم آنها را پیدا کردم و زانو زدم تا ببینم قضیه از چه قرار است. چیزهای جالبی پیدا کردم (که می‌توانید در عکس، آنها را تماشا کنید):

بوستان سعدی، کتابچۀ کنسرت ارکستر سمفونیک تهران، کتاب بازاریابی و فروش تلفنی پرویز درگی، کتاب‌های پارچه‌ای (که مختص کودکان است و آن را برداشتم تا بتوانم روزی به کودکی هدیه بدهم)، کتابچۀ به دنبال قطعۀ گمشده (این کتابچه را به این خاطر برداشتم که اسم صاحب کتاب به همراه تاریخ، در صفحۀ اول کتاب ذکر شده بود: Ro.a)، یک دفترچه یادداشت کوچک و یک ماوس‌پد.

هنگامی که آنها را می‌گشتم تا آنچه که برایم مفید بود را پیدا کنم، چند نفری از کنارم گذشتند و نگاه‌های معناداری را تحمل کردم. حتی با یکی از آن گروه‌های گذری چشم در چشم شدم ولی سعی کردم چندان به آنها توجه نکنم و کار خودم را بکنم و عملاً سعی کردم خودم را به تغافل بزنم.

(داخل پرانتز عرض کنم. خواستم بعد از برداشتن آنها، ورقی از کیفم بیرون بیاورم و از کسی که این لطف را انجام داده است، تشکر کنم اما یادم آمد داخل کیفم برگۀ اضافه ندارم ضمن اینکه نمی‌دانستم کدام یک از خانه‌های اطراف این کار دوست‌داشتنی را انجام داده است.

به اطراف نگاه کردم تا شاید مثل این فیلم‌ها، صاحب این اموال را -که احتمالاً بر اساس همان فیلم‌ها می‌بایست یک دختر خانم خوشگل باشد- ببینم اما زهی خیال باطل. هیچ‌کس من را نگاه نمی‌کرد و فهمیدم این فیلم‌ها فقط فیلم هستند، همین و بس.)

راستش را بخواهید، همیشه به این نوع انفاق و بخشش علاقه‌مند بوده‌ام. اینکه اگر چیزی به درد من نمی‌خورد یا حتی احساس می‌کنم که قرار نیست به درد من بخورد و قرار است یک نفر دیگر بیشتر از من، از آن چیز استفاده کند، آن را به هر طریقی به دیگری ببخشم. شاید با این حرکت، روزی بتوانم از آنچه که برای خودم به شدت مفید است دِل بِکَنم و آن را به دیگری ببخشم.

نتیجۀ اخلاقی این داستان (برای خودم): سعی کنم آنچه را که احساس می‌کنم برای من زاید است و به درد من نمی‌خورد (اعم از کتاب، ماوس‌پد، دفترچه، آب‌پاش، کیک و ساندیس و…) را در معرض دید عموم قرار دهم تا شاید یک خوش‌شانس آنها را پیدا کند و بتواند با دیدن آنها، همانطور که من این چنین خوشحال شده‌ام، او نیز این چنین خوشحال شود.

‌امشب برای من شب بسیار خوبی بود. با این اتفاق دوست‌داشتنی، عالی‌تر هم شد و مطمئن هستم هیچ‌وقت 18 آبان 96 را فراموش نخواهم کرد. اگر هم این اعداد را فراموش کنم، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. ولی مطمئن هستم خودِ این شب را هرگز فراموش نخواهم کرد.

(آمدم روی تاریخ 18 آبان اصرار کنم ولی ناخودآگاه یاد شازده کوچولو افتادم و اینکه آدم بزرگ‌ها عاشق اعداد هستند. سریعاً بیخیالِ قضیه شدم و گفتم بهتر است بگویم امشب را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.)

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

در جستجوی مخالف‌ها

در جستجوی مخالف‌ها

از دوران ماقبلِ مشق و و مدرسه به صورت آگاهانه و چه بسا ناآگاهانه (و از روی عادت) به من یاد داده‌اند که اگر چیزی بر خلاف عقایدمان گفتند، سریع در برابر آن جبهه بگیریم و به راحتی در برابر آن سر خم نکنیم و حتی بدتر از آن، به من یاد داده‌اند که هرچیزی که مخالفِ عقاید و باورهای من باشد، از بیخ و بن اشتباه است. ادامه ی مطلب

cam bölme duvar ofis cam bölme sistemleri modüler bölme duvar Taç perde modelleri